Archive

Archive for the ‘گفتارها’ Category

آزادی های مدنی و نخستین قانون اساسی ایران

ژوئیه 10, 2011 2 دیدگاه
مجلس شورای ملی ایران

مجلس شورای ملی ایران

 آزادی های مدنی و نخستین قانون اساسی ایران*

ژانت آفاري ‌*

اين روزها سخن از روش هاي تاريخي اي مي رود که به تدریج اسطوره صفت شده اند. نه تنها انقلاب هاي سياسي، که در سرشت خويش عقل و دل ربا و پر از تناقض اند، که حتي متن ها و سندهاي سياسي اي که در گيرو دار دگرگوني هاي بزرگ اجتماعي پديد مي آيند آماج خوانشها و تفسيرهاي گوناگون اند. نسل هاي پي در پي مردم ایالات متحده امريکا در خط خط بيانيۀ استقلال 1776 نشان غرور و افتخار ملّي خوانده اند و در عباراتی چون: «آدميان همگي برابر آفريده شده اند، و حق هاي ناستاندني از جمله حق زندگي، آزادي و نیل به شادمانی» دارند به ديدۀ ستايشگري نگريسته اند. با اين حال هنوز جاي سخن هاي بسيار در چند و چون فرآيندهائي باقي است که به تدوین اين بيانيه انجاميده اند. اين واقعيت نيز که بيانيه سال 1776 به آساني با قانون اساسي سال 1787 که برده داري را روا مي داشت سازگار نمي افتد همچنان محل گفتگو است.
نخستین قانون اساسي ايران (7-1906) و متمم آن نيز کمابيش دچار چنين سرنوشتي بوده است.(1) این سند حق قانونگزاري مجلس شورای ملّی را که قرار بود در کانون قدرت سياسي نشیند به رسميت شناخت و از دامنه‌ي نفوذ شاه کاست. طبق اين قانون قراردادهاي خارجي باید به تصويب مجلس شورا رسد، انجمن هاي ايالتي از استقلال رأي بهره ور گردند، آزادي انتشار و مطبوعات تضمین و «اهالی مملکت» در برابر قانون برابر شناخته شوند. با اين همه، قانون اساسي از بازکردن گره تعارض ميان قوانین عرفی و احکام شرع بازماند و در نتیجه نتوانست به شمار قوانین اساسي مدرن جهان بپيوندد. تدوین کنندگان این قانون، بیشتر از قانون اساسي سال 1831 بلژيک اقتباس کردند گرچه به قانون هاي اساسي فرانسه، بلغارستان و عثماني نیز بی اعتنا نبودند. این نوشته به بررسي تأثير اين الگوها بر ساختار قانون اساسي نخست ايران مي پردازد و نشان مي دهد که قانون اساسي ايران در پاره اي زمینه ها از برخی از قوانین اساسی اروپائیان فراتر رفته، به ویژه از آن رو که از حقوق پادشاه کاسته و قلمرو اختيارات مجلس شورا و وزیران را گسترده تر کرده است.
قانون اساسي ايران پایه های بنای دادگستري عرفي را فراهم آورد و از قدرت سنتي فقها و مجتهدان کاست. امّا از ديگر سو، قانون اساسی امتیازهای بی سابقه اي به اسلام و روحانيت شیعه داد و بدينروي هم حقوق مدني شهروندان و هم استقلال مجلس شورا و قوه قضائیه را مخدوش کرد.
عدالت در گفتمان سنتي شاردن، جهانگرد فرانسوي سدۀ هفدهم، پادشاه ايران را خودکامه ترين و نيرومند ترين شاه جهان مي داند(2) سرپرسي سايکس نيز در نخستين سال هاي سدۀ بيستم چنين مي نگارد که شاه ايران، «فرمان روای خودکامه ای بود که اقتدار مطلقش در سنّت پادشاهان هخامنشي ريشه داشت،» وهمانند قطبي بود که همۀ نظام زندگي اجتماعي به گِردش مي گشت.»(3) امّا، واقعیت آن است که نقش و نفوذ ديگر بازيگران پهنۀ سياست از این قدرت مطلقه مي کاست و خودکامگيِ پادشاه را مهار و محدود مي کرد. به سخن دیگر، در جامعۀ سنّتي ايران می توان نشان از یک ساختار دوگانه، و مردسالارِ، قدرت گرفت که در آن شاهزادگان، روحانيان، سران قبيله ها، و حاکمان ایالات قدرت شاه را در برخي زمینه ها محدود مي کردند.(4)
دراین ساختار احکام شرع از یکسو و قوانین و سنت های عرفي، از سوی دیگر بر روابط خصوصی و عمومی حاکم بودند. احکام شرع را مجتهدان و فقیهان بر پایۀ قرآن و احادیث و روایات و احکام امامان دوازده گانه و نيز برداشت هاي فقيهان شيعي تعیین می کردند و به اجرا در مي آوردند.(5) دولت نيز کارپرداز رسوم و قوانین عرفي بود. در دوران قاجار، این قوانین را ديوانیان انشاء می کردند و داروغه ها به اجرا مي گذاشتند. قاضيان ديوانخانه ها به دست شاه منصوب يا برکنار مي شدند. واليان محلّي نيز دادگاههاي عرفي محلّي در ايالت هاي خويش داشتند. در روستاها نیز دهخدايان به داوري و ميانجيگري کشمکش هاي محلّي مي پرداختند. امّا مرز ميان شريعت و قوانین عرفي هيچگاه روشن و متمايز نبود. براي نمونه، در دوران پاياني صفويه (1501-1722) سررشتۀ قانونگذاري در دست شريعت مداران بود امّا در دوران نادرشاه افشار (1736-1747) مقامات دولتي قانونگذاري را یکسره به عهده داشتند. با اينجال مي توان گفت که رويهمرفته روحانیان به داوري هاي مذهبي و مدني مي پرداخته و مأموران دولت نيز عهده دار داوري و اجراي حکم در مورد جرائم عادی بوده اند. در کشمکش هاي مالي نيز بيشتر دو داور به نمايندگي هريک از دو طرف به حل مشکل از راه ميانجيگري و مصالحه مي پرداخته اند.(6)
اين شيوه ها و برداشت ها از مقولۀ عدالت در جامعه دست کم در چهار مورد با درک مدرن از عدالت ورزي تفاوت دارند. نخست اينکه در ايران، همچنان که در تمدن هاي يوناني و رومي و جامعه هاي اروپائي سده هاي ميانه، عدالت ورزي در گرو رفتارهاي گوناگون با آدميان به فراخور جايگاه و رتبۀ آنان در پهنۀ زندگاني اجتماعي بوده است. پاسداري از سلسله مراتب اجتماعي در کانون درک سنتي از عدالت مي نشست و پادشاه عدالت گستر نيز به نگاهباني از حق هاي چهار گروه اجتماعي و پاسداشت سلسله مراتب ميان آنها مي پرداخت. اهل قلم، مردان شمشير، بازرگانان و کشاورزان هريک حقوق ويژه اي مي طلبيدند که در خور مرتبه و کارکرد اجتماعي ايشان بود. حسين واعظ کاشفي اين نگاه سنتي و همگاني را چنين به تصوير مي کشد: هرآدمي را جايگاه و رتبه‌ي ويژه اي است که از گذشته‌ي بسيار دور برايش در نظر گرفته شده است اگر هرکس بخواهد از گليم خويش پا بيرون نهد از چپ و راست کشاکش ها و کشمکش ها آغاز مي شود پس پادشاه بايد هرکس را در جايگاه فراخور وي نگاهدارد و آنگاه شکوفائي و بسامانی ملک خويش را نظاره کند.(7)
اين نگاه سنتي به عدالت دست پادشاه را براي چيرگي بر زندگي درباريان، وزيران و کارمندان دولتي مي گشود چنانکه: «هرکس که به مقام و رتبه اي دولتي دست مي يافت خويش را نوکر پادشاه مي دانست و جان و مال و ناموس اش و نيز زندگي فرزندانش همه و همه در دسترس شاه بود.»(8) بي سببي نيست که تا صدراعظمي از چشم شاه مي افتاد جان و مالش هردو بر باد مي رفت.(9) از ديگر سو، پناه بردن به قدرت فائقۀ پادشاه طبقه هاي مياني و پائيني اجتماع را توان آن مي بخشيد که واليان محلّي، شاهزادگان و ديگر وابستگان به قلمرو قدرت را از زياده روي در ستم به زيردستان بازدارند. دومين ويژگي عدالت سنّتي پراکندگي و گونگی تعاریف آن بود چنانکه براي يک جرم به فراخور شهر و دياري که درآن روي می داد کیفری خاص اِعمال می شد. اين مشکل راه حل چندان ساده اي نداشت بويژه اينکه به رغم گونگوئي حکم ها و کیفرها، حاکم شرع هر شهر و ديار خود را به کانون فقه شيعه مي پيوست و بدين روي عَلَم استقلال و خودمختاري در داوري و مجازات برمي افراشت. همچنان که خيل بزرگي از عالمان ديني نيز که علم فقه اندوخته بودند سخن آخر در داوري و تعيين مجازات را بر زبان می آوردند. در اين ميان گروه مجتهدان در رأس عالمان ديني به بشمار مي رفتند. بيشر مجتهدان در حوزه های فقهی شیعی عراق آموزش مي ديدند و از آن پس حق تفسير قرآن و شريعت و تعيين امام جماعت محلّي در هر شهر و روستا را به دست مي آوردند.«پاره اي از اين مجتهدان به مقام»مرجعیت شيعه می رسیدند و سرمشق همۀ مؤمنان مقلّد خود مي شدند. در حالي که دست مراجع تقليد در تفسير احکام و قوانین اسلام کاملا باز بود، هر فرد شيعه مي بايست مرجعی ويژه را برگزيند و در تمامي کارهاي ديني و عبادي خويش از وي پيروي کند. گروههاي گوناگون ايرانيان بسته به قوميّت شان، بيشتر پيرو يک مرجع تقليد ويژه مي شدند و پس از مرگ وی پيروانش ديگري را بجاي وي برمي گزيدند.(10)
به سبب اين گونگونی و پراکندگي، چاره های بسياري که در سدۀ نوزدهم براي سامان بخشیدن به محاکم شرعی به کار برده شد به فرجام مطلوب نرسید. بنانهادن يک نظام يگانۀ حقوقي هم در گرو آشتي عرف و شريعت بود و هم وامدار هماهنگي مراجع تقليد در شيوۀ تفسير شریعت. ناگفته پيداست که چنین هماهنگي به دگرگوني شگرفي در ساختار پراکنده و گونگون رهبري شيعه مي انجاميد.(11)
سومين ويژگي عدالت سنتي در شيوۀ مجازات آن جلوه گر مي شود. تنبيه بدني- مانند بريدن و جدا کردن پاره هائي ازبدن- و تعمیم دادن کیفر گناه کار به افراد طایفه دو ویژگی عدالت ورزي سنتي بود. تا سال هاي پاياني سدۀ نوزدهم نيز کیفر شوريدن براسلام يا پادشاه مجازات های سنگین و گاه کشتن همۀ بستگان مجرم بود. نمونۀ اين مجازات ها را مي توان در سرنوشت پیروان کیش باب ديد که در سدۀ نوزدهم رواج يافته بود. در سال 1852، پس از آنکه چهارتن بابي قصد جان ناصرالدين شاه کردند، سي تن از رهبران بابي به گناه ارتداد به مرگ محکوم شدند و در کوي و برزن به دست گروههاي گونگون اجتماعي به شيوه هاي بي رحمانه اي کشته شدند.(12) در ديگر شهرها و ايالت هاي ايران نيز چنین کشتارهائی روي داد. دراين دوران شکنجه و آزار زندانيان و چوب و فلک کردن و دست و پا و گوش ايشان شيوه‌ي مرسوم مجازات بود.(13) تنها در سال 1896 بود که، پس از کشته شدن ناصرالدين شاه، فرزندش مظفرالدين شاه اجازۀ شکنجه کردن ميرزا رضاي کرماني را نداد و با بدارآويختن وي در پيش چشم همگان موافقت کرد.(14)
چهارمين ويژگي عدالت سنتي شيعي در ايران رفتار نابرابر با زنان واقليت هاي ديني ايران خواه مسلمان سني و خواه نامسلمان و بردگان بود. بايد به ياد داشت که برخلاف دين يهود و مسيحيّت که به زن حق ارث بردن از مال نداده است، زنان مسلمان از حق ارث برخوردارند. زن مسلمان همچنين مي تواند پرداخت نفقۀ خويش را از شوهر طلب کند. با اين همه، قانون ارث اسلامي که سهم پسر را دو برابر دختر معين کرده است در بيشتر بخش هاي روستائي و بويژه آنجا که مالکيت زمين در ميان بود بکلي ناديده گرفته مي شد.(15) براي بسياري زنان شهري نيز تبعیت از این قانون و دسترسي به سهم موروثي امکان پذير نبوده است و زنان از حضور و مشارکت در بخش بزرگي از سپهر همگاني برکنار داشته شده و از حقوق شخصي ناچيزي بهره مند بوده اند. حق مردان به چند همسري و طلاق نيز آزادی ها و حقوقي اندک براي زنان در نهاد خانواده باقي مي نهاده است. زنان حتی توانائی بهره وری از این حقوق اندک را نيز نداشتند. اقليت هاي ديني نيز بهمين شيوه از برابري در برابر قانون محروم بوده اند. يکي از ویژگی هاي دستگاه عدالت سنتي پاسداري از تمايزهاي ديني و اجتماعي و تفکیک بین مسلمان و نامسلمان و شخص آزاد و برده در جوامع اسلامي بوده است. بناي بسياري ازين دوگانگی هاي اجتماعي در واپسين سال هاي پادشاهي صفوي نهاده شد و تا سال هاي آغازين سدۀ بيستم نيز دوام آورد. تنها با انقلاب مشروطه بود که بیشتر اعتقادات سنّتی با ارزش ها و باورهای نوین روبرو شدند از آن جمله این که: تمامي شهروندان (مرد)، جدا از رتبۀ اجتماعي شان، در برابر قانون برابراند؛ مُثله کردن و بريدن اعضای بدن مجرمان مجازاتي وحشيانه و غيرانساني است؛ قانون بايد به يکسان در همۀ شهرها و ايالت ها به اجرا درآيد؛ نظام برده داری غیر انسانی است و سرانجام گونگوني دين و ايمان مذهبي ايرانيان مانع از برابري ايشان در برابر قانون نیست. امّا خواهيم ديد که براي شاه و طبقه روحانيان پذيرش اين گونه آزادي ها و برابری های انسانی به هيچ روی کار ساده اي نبود و در نتیجه کشمکش بین هواداران و مخالفان این دگرگونی ها از آن روز تاکنون تأثير بسیار بر مسير حرکت سیاسی و فرهنگی جامعۀ ایران نهاده است.
انقلاب مشروطيت در روز پنجم اوت سال 1906 پس از ماه ها تظاهرات خياباني و شورش هاي همگاني مظفرالدين شاه (1896-1907) به ناچار فرمانی صادر کرد که درآن از گشايش مجلس شوراي ملّي و تدوین قانون اساسي سخن رفته بود.(16) در دورۀ پنج ماهۀ آغاز انقلاب، مشروطه خواهان انتخابات همگاني‌اي برگزار کردند و نمايندگان مجلس را روانۀ خانه ملّت ساختند. قانون انتخابات که در ماه سپتامبر 1906 به تصويب رسيد راه را برای حضور نمايندگان گروهها و اصناف در مجلس شورا گشود و حق رأي دهي را به مردان وابسته به شش گروه اجتماعي واگذار کرد: خاندان قاجار، زمين داران و اشراف، روحانيان و طلّاب، بازاريان و پيشه وران خُرد، و بازرگانان.(17) به گزارش سيد حسن تقي زاده، نمايندۀ تبریز، در شهرهاي بزرگ 90 درصد شهروندان حائز شرایط و در روستاها نزدیک به 50 درصد از روستائيان دارندۀ حق رأي در گزينش 156 نمايندۀ مجلس اول شرکت جستند، اگر چه این ارقام ممکن است اغراق آمیز باشد. با آن که بسياري از حائزان شرایط در ميان عشاير و استان هاي ايل نشين در انتخابات شرکت نکردند، بیشتر پژوهندگان معاصر برآن اند که نخستين انتخابات عمومی در ایران از استقبال همگاني بهره مند بود و شاید بتوان آن را نمونۀ انتخاباتی دموکراتيک دانست.(18) بلافاصله پس از گشايش مجلس در تهران و حتي پيش از آنکه بسياري نمايندگان استان ها و شهرستان ها به پايتخت برسند، گروهی برگزيده از مشروطه خواهان پيشن نويس مختصري از قانون اساسي را تهیه کردند. اين پيش نويس که از قانون اساسي 1791 فرانسه و قانون اساسي 1831 بلژيک الگو گرفته بود بنیان نظام پارلماني مدرن درايران را پي افکند. مجلس اول مرکب از نمايندگان تهران و شهرستانها بود که براي مدت دوسال به نمايندگي برگزيده شده بودند. مجلس اول، به معنای واقعی يک مجلس قانونگذاري بود که هم رأسا به تدوین قوانین می پرداخت و هم لوایح پیشنهادی دولت را رد یا تصویب می کرد. مجلس نقشی اساسی در امور مالی و بودجه دولت، در پرداخت هاي خارجي، و در تصویب قراردادها و پيمان هاي دولتي داشت (اصول 22 تا 26 قانون اساسي). (19)
برپایۀ قانون اساسی، حقوق و اختیارات مطلقه شاه یکسره محدود می شد. گرچه او هنوز رياست دولت را به عهده داشت اما وزيرانش پاسخگوي مجلس شوراي ملّي بودند. شاه ديگر نه بر خزانۀ کشور مسلط بود و نه مي توانست پاي از دايرۀ حقوقي که برابر قانون اساسي به او داده شده بود فراتر گذارد. ازين پس شاه وظيفۀ پيروي و پاسداري از قانون اساسي اي داشت که درکنار ديگر حقوق و آزادی های مدني به ويژه برحق آزادي احزاب و روزنامه ها تأکید می کرد. قانون انتخابات سپتامبر 1906 تشکیل انجمن هاي نظارت بر انتخابات را ضروری شمرد. اين انجمن ها نخست در آذربايجان و تهران و پس از آنها در استان هاي جنوبي يعني شيراز و اصفهان و ديگر جاي ها گشوده شدند و بيشتر آنها نيز خدمت خويش را تا پايان دوران انتخابات پي گرفتند. انجمن ها به تدريج به عنوان نهادهائي مستقلي ریشه دواندند و به بازتابی نابسامانی های انتخاباتی پرداختند. انجمن هاي گوناگون دیگری نیز در شهرهاي بزرگ و کوچک، و حتي در برخي روستاهاي شمال کشور برپا شدند. شماری از این گونه انجمن ها نیز به صورت نيمه مخفي به همّت برخی از زنان طبقات بالا و میانی جامعه در تهران و چند شهر بزرگ ديگر آغاز به کار کردند و به بنانهادن مدرسه ها، بیمارستان ها و يتيم خانه ها دست گشودند. بسياري از حقوقی که این انجمن ها طلب می کردند، از آن جمله حق تأسیس مدرسه و بیمارستان و نظارت بر کارکرد فرمانداران و زمين داران، در قانون اساسي پيش بيني نشده بود. از این گذشته، اصولی که کیفیت رابطۀ شاه با مجلس شورا مي پرداخت و نيز قوانینی که به محدود ساختن دامنۀ شمول احکام شرعي مي انجاميد در پردۀ اجمال و ابهام بود. اين واقعيت برچگونگي داد و ستد مجلس، بسان یک نهاد تصمیم گیری نوين، با دو قطب سنتي قدرت يعني شاه و نهاد روحانيت تاثير مي گذاشت. متمّم قانون اساسي توجه مجلس به مقولات آزادي، عدالت و برابري و محدود شدن دايرۀ قدرت شاه به دگرگوني شگرفي در الگوي سياسي و اجتماعي ايران در نخستين سال هاي سدۀ بيستم انجاميد. در این سالها هم مجلس شورا و هم مطبوعات از حقوق بي سابقه اي برخوردار شده بودند و در نتیجه سلسله مراتب قدرت سنتي در اجتماع را به چالش مي کشيدند. چنين چالشي نه تنها سنت گرايان و محافظه کاران ضد مشروطه که بسياري روحانيان مشروطه خواه و هوادار انقلاب را نيز دلنگران مي ساخت. براي نمونه، مجلس مي توانست «در عموم مسائل آن چه را صلاح ملک و ملّت می داند» به تصویب رساند (اصل 15 قانون اساسي)؛ همۀ قوانین کشور نیز مي بايست از تصويب مجلس بگذرند. (اصل 16 قانون اساسي) انتقال یا فروش هر بخشی از «عایدات یا دارائی دولت» یا هر تغییری در «حدود و ثغور مملکت» با تصویب مجلس شورای ملی ممکن خواهد بود. (اصل 22 قانون اساسي) «عهدنامه ها» و «اعطای امتیازات» به هر کس اعم از خارجی یا داخلی باید به تصویب مجلس برسد. (اصل 24 قانون اساسي) مجلس مي توانست از شاه برکناري هر وزیری را بخواهد که مرتکب «خلاف یا نقض قانون» شده باشد. (اصل های 28 و 29 قانون اساسي) با اين همه، قانون اساسي بسياري نکته ها را ناگفته و ناپرداخته گذاشته بود. براي نمونه، در آن فهرست دقیقی از حقوق و آزادی های فردي و اجتماعي شهروندان به چشم نمي خورد و مرز روشني بین تکالیف و اختیارات سه قوّۀ مقننه، اجرائیه، و قضائیه دیده نمی شد. در زمستان سال 1907 مجلس گروهي شش نفري را براي رسيدگي به اين کاستي ها برگزيد تا به نوشتن متممی بر قانون اساسي بپردازند. هریک از اعضای این گروه مي بايست با يک زبان خارجي آشنا باشد تا بتوانند از قوانین اساسي دیگر کشورها در این کار بهره برند.(20) سالها بعد، يکي از اعضاي اين گروه شش نفري، سيدحسن تقي زاده، در سخناني در «گروه آسياي مرکزي لندن» تأکید کرد که او و همکارانش اصول مندرج در متمم قانون اساسی ایران را «بيش از هرچيز بر قانون اساسي بلژيک نهاده اند، گرچه گاه از قوانین اساسي فرانسه و بلغارستان نيز کمک گرفته اند».(21) تدوین کنندگان قانون اساسی ایران دیگر قوانین اساسی، از جمله قانون اساسي 1871 امپراتوري آلمان را کنار نهادند، گرچه پاره اي از آن را در نسخۀ پيش نويس قانون انتخابات 1906 گنجانده بودند.(22) به اين پرسش که چرا ايرانيان قانون اساسي بلژيک را الگو قرار دادند بدو گونه پاسخ می توان گفت.(23) يکي اينکه قانون اساسي عثماني که در سال 1876 تدوین شده و نخستين قانون اساسي خاور ميانه بود، متأثّر از قانون اساسی بلژيک بود و بدينروي از خود سرمشق و نمونه اي براي ايرانيان بجا مي نهاد. در واقع، قانون اساسي بلژيک تاثير عمده ای بر توسعۀ سياسي چندکشور اروپائي و هر سه کشور مهم خاورميانه يعني امپراتوري عثماني، ايران و مصر داشت(24) فشرده ای از همین قانون اساسي در دربار ناصرالدين شاه (1848-96) به گفتگو گذاشته شده بود و شاه هم آنرا از آنرو که از قدرت پادشاه سخت مي کاست يکجا رد کرده بود.
ناصرالدين شاه که پادشاهي خويش را با شوق و شور فراواني براي دگرگوني و مدرن سازي نظام حکومتي آغاز کرده بود تخت سلطنت را در حالي بدرود گفت که از اصلاحات سياسي و اداري به هراسی مرگ آسا افتاده بود.(25) قانون اساسي بلژيک به پيروي قانون فرانسوي سال 1791، دست روحانيان و کليسا را از حقوق و اختیاراتشان کوتاه ساخت. افزون براین اصل 14 این قانون آزادي مذهب، برگذاری مراسم و آداب مذهبي همگاني، و ابراز عقيده را تضمین مي کرد مگر آن جا که اِعمل این آزادی به ارتکاب جرمي بينجامد. درقانون اساسي عثماني، همانند قانون اساسی بلغارستان، سلطان هم پادشاه و هم بالاترين رهبر ديني به شمار مي رفت و مسئولیت تضمین اجرای قوانین شريعت و عرف هردو بدوش او نهاده شده بود. چنانکه خواهيم ديد به رغم کوشش هايي که براي محدود کردن قدرت نهادهاي مذهبي در کار شد، قانون اساسي ايران دست آخر از الگوهاي عثماني و بلغار و نه قانون اساسي بلژيک پيروي کرد و حتي پا از آن هردو فراتر نهاد و در مقایسه با آن ها قدرت فزونتري به روحانيان بخشيد. دلیل دیگری که نویسندگان قانون اساسی ایران را به قانون اساسی بلژیک متمایل می کرد پيوندهاي تجاري و سياسي اي بود که شماري از نخبگان مشروطه خواه ايراني را با دولت بلژيک پیوند می داد. (26) سعدالدوله که به نمايندگي دولت ايران سال ها در بلژيک بسر برده بود با ساختار سياسي بلژيک آشنا بود. همو نسخه اي از قانون اساسي 1831 را از دولتمردان بلژيکي طلب کرد، آنرا به زبان فارسي برگرداند و با گروه شش نفري بازنگري قانون اساسي درميان نهاد(27) چنين بود که گرچه قانون هاي فرانسه و بلژيک هردو بر قانون سال 1906 ايران تأثير مي نهادند دست آخر اين قانون 1831 بلژيک بود که کمابیش سرمشق متمم قانون اساسي 1907 ايران شد. قانون اساسي سال 1831 بلژيک در سال 1831 کنگره ملّي بلژيک طرح قانون اساسي اي را درافکند که در بسیاری زمینه ها وامدار قانون اساسي سال 1791 فرانسه بود.
دراين قانون اصل نمایندگی فرد شهروند جايگزين شيوۀ پيشين يعني نمايندگي گروه و صنف شده بود. برپایۀ بسياري از قوانین اساسي سده هاي هجدهم و نوزدهم اروپائي حق رأی دادن تنها به طبقۀ کوچکي از مردان تعلق می گرفت که توانائی پرداخت مالیات داشتند. گرچه قانون اساسي 1831 به پيدايش دولت مرکزي قدرتمندي انجاميد امّا در همين حال قدرت درخوري نيز به استان های گوناگون مي داد و پيوند اندامواري ميان شوراهاي محلّي آنان پديد مي آورد. قانون اساسي بلژيک، امّا، تا آنجا نرفت که، همچون سرمشق فرانسوي اش، از «حقوق ذاتي و جدائي ناپذير مردمان» ياد کند. چنين بود که به رغم آرمانخواهان انقلاب فرانسه، قانونگذاران بلژيکي به مشروطه سلطنتي و نه جمهوري مي انديشيدند و آنچه اين انديشه را به پيش مي راند برآيندي از فشار قدرت هاي اروپائي و تلاش ميانه روهاي تمرکز گرائي بود که اکثريت مجلس قانونگذاري را بدست داشتند. در این قانون اساسی، شاه فرماندۀ کل نيروها شناخته شد و حق داشت مجلس را به خواست خويش منحل کند. افزون براین، قانون اساسي بلژيک به چيرگي کليساي کاتوليک بر نظام آموزش و پرورش پايان مي داد و دستگاه آموزش همگاني را جايگزين آن مي ساخت. اصل هائی دراين قانون نیز به آزادي مذهبي و جدائي کليسا و دولت مي پردازند. اصول دیگری نیز آزادي هاي مدني از آن جمله آزادي تجمع و تحزّب و نشر آرا و عقاید و سرانجام آزادی زنان را تضمین می کرد و به شهروندان فرانسوي و فنلاندي زبان حق می داد زبان مادری خویش را بیاموزند و بدان سخن گویند. اصل تفکیک نسبی و نه مطلق قوای سه گانۀ مجریه، مقننه و قضائیه شالودۀ این قانون اساسی بود. به این ترتیب، پادشاه، مجلس نمایندگان و مجلس سنا هر سه حق قانونگذاري داشتند گرچه قانون هاي تصويب شدۀ آنان نمي بايست با اصول قانون اساسي ناسازگار باشد. پادشاه در رأس قوه مجریه قرار داشت امّا فرامین اش بدون امضاي هيئت وزيران مجری نمی شد. وزيران نيز براي ماندن بر مسند وزارت نیازمند پشتيباني مجلس بودند. از اينها گذشتهّ پادشاه اختیاراتی در مورد قوه قضائیه داشت از جمله حق انتصاب قضات با او بود امّا در برکناري آنان دو مجلس نمايندگان و سنا نیز سهم مساوی با شاه داشتند. با وجود همه امتیازاتی که به شاه داده شده بود، قانون اساسی بلژیک تا آغاز سده‌ي بيستم در صدر فهرست قوانین اساسي ستايش شده و پر طرفدار اروپايي جای داشت به تدریج سرمشق قانون هاي اساسي آزادي گرا در سراسر اروپا شد.

مجلس مقدس شورای ملی که در زمان استبداد خراب کرده اند

مجلس مقدس شورای ملی که در زمان استبداد خراب کرده اند


این قانون روح حقوق و آزادی هائي را که با انقلاب هاي فرانسه و آمريکا به ذهن ها رسوخ کرده بودند به کالبد اصول خويش مي کشيد اما در عین حال به ساختار اجتماعي سراپا نويني که بکلي با رسم جامعه و سنت حکومتگری بلژيک بيگانه باشد نمي انديشيد (28) بلکه بر پايۀ سنن و سلسله مراتب اجتماعي موجود در استان هاي خودمختار، حقوق فردي شهروندان را تعین و تضمین می کرد. چنين است که نویسندگان قانون اساسي مشروطه ايران به اقتباس از قانون اساسی بلژیک پرداختند و به قوانین اساسی انگليس، و آمريکای شمالی عنایتی نکردند. گزينش قانون اساسي بلژيک نه پي آمد ناگزير شرائط زمانه بود و نه از سر تصادف صورت مي بست. (29) برعکس، چنين که پيداست اين انتخاب در پي وارسي ناقدانۀ قوانین اساسي بسیاری از جوامع دیگر و به نيّت يافتن سازگارترين آنها با يک دستگاه سياسي پارلماني در کشوري مسلمان به فرجام رسيد. مقايسۀ دقيق قانون اساسي 1907 ايران با قوانین اساسی فرانسه، بلغارستان، بلژیک و عثمانی حاکی از این واقعیت است که مشروطه خواهان ايران در طرّاحی یک قانون اساسي به نسبت مدرن و دموکراتيک و شالوده ریزی نظام های اجرائی، قانون گذاری و قضائی پیشرفته کامياب بوده اند.
با اين همه قانون اساسي 1907 شیفتگی ایرانیان آزادی گرا به تحکیم و تثبیت یک هويت ملي و عرفي را با مشروعیت و اقتداری که به روحانیون مي بخشيد در آميخت و از این رهگذر به یک متن حقوقی چند پهلو و پر ابهام بدل شد. انجمن هاي ايالتي و ولایتی درميان دستاوردهاي برتر قانون اساسي در زمینۀ حقوق مدنی، حقوقی بود که از اين قانون، از راه تأکید بر انجمن های ایالتی براي مردم استان ها و مناطق گوناگون ایران شناخت. ايران از دير باز به استان ها و ايالات تقسيم مي شد امّا انجمن ها نهادهاي نويني بشمار مي رفتند که در گيرو دار انقلاب مشروطه سربرآورده و باليده بودند.(30) پس از پيروزي انقلاب مشروطه، انجمن هاي ايالتي از حقوق و اختيارهائي برخوردار مي شدند که بيش ازين به همتايانشان در بلژيک و مستعمره هاي فرانسوي ارزاني شده بود. همانگونه که پيش ازين گفتيم بلژيک و هلند سابقۀ تاريخي بلندي در برسميت شناختن خودمختاري اداري شوراهاي محلّي داشته اند. اصول گوناگون قانون اساسی 1821 بلژیک نمايانگر فصول مشترک بین رسم ها و حقوق سنتي با حقوق مدرن و دموکراتيک درين قانون است. در چهار اصل قانون اساسي 1907 ايران نیز حقوقی براي انجمن هاي ايالتي درنظر گرفته شده است. برابر اين اصل ها انجمن هاي ايالتي مي توانند نقشی عمده در ادارۀ امور محلی بر دوش گیرند، سهمي از ماليات ايالتي را دريافت کنند و بودجۀ محلّي خويش را برآن اساس سامان دهند. طبق اصل نودم قانون اساسی «در تمام ممالک محروسه انجمن های ایالتی و ولایتی به موجب نظامنامۀ مخصوص مرتّب می شود و قوانین اساسیۀ آن انجمن ها از این قرار است. مطابق اصل نود و یکم این قانون:«اعضاي انجمن هاي ايالتي و ولایتی بلاواسطه از طرف اهالی انتخاب می شوند مطابق نظامنامۀ انجمن ایالتی و ولایتی.» و طبق اصل نود و دوّم این انجمن ها: «اختیار نظارت تامه در اصلاحات راجع به منافع عامه دارند با رعایت حدود قوانین مقرره.» قانون اساسي 1831 بلژيک اختيار افزونتري به انجمن هاي محلّي مي داد تا به بازرسي و ارزيابي چند و چون درآمدهاي مالياتي در ايالت خويش بپردازند. برابر اصل 110 اين قانون «هيچ ماليات همگاني و يا گروهي بدون تصويب شوراهاي محلّي قانوني نخواهد بود.» اصول ناظر بر چگونگی اخذ و تقسیم مالیات های عمومی در قانون اساسی مشروطه، امّا، از چنين حقی براي انجمن هاي ايالتي ياد نمي کنند. با اينهمه، و در مقايسه با نهادهای مشابه در بلژیک انجمن هاي ايالتي در ایران، از نظر قانون اساسی، از خودمختاري سياسي بيشتري بهره مند بودند. ملّي گرائي در برابر روند نهادينه سازي شيعه گري اگر چه روحانيان شيعه، در قانون اساسی، بخشي از پایگاه اقتدار و نفوذ سنّتی خود را به مجلس شورای ملی واگذاشتند، امّا با تصویب متمم قانون اساسی در سال 1907 به قلمروهاي نويني از قدرت دست يافتند. اصل اول متمم قانون اساسي گوهر اين دگرگوني را روشن می کند. بيانيه استقلال امريکا و اعلاميه حقوق بشر فرانسه در سرآغاز خود پاره اي از انديشه هاي روشنگري (Enlightenment)، بويژه باور به حقوق جدا ناشدني انسان ها يعني حق زندگي و حق آزادي و برابري در برابر قانون را در کالبد استوار زبان قانوني کشيدند. قوانین اساسي بلژيک، بلغارستان و عثماني اما تا اينجا پيش نرفتند و دفتر قانون را با اشاره هائي کلي به ويژگي هاي جغرافيائي ملّت و کشور خويش گشودند و از جمله به مفهوم شهروندي و شرائط آن همچون به دنيا آمدن درآن قلمرو جغرافيائي يا مهاجرت به آن خاک پرداختند. نخستين نسخۀ پيشنهادي متمم قانون اساسي 1907 ايران نيز از همين الگوي دوّم پيروي کرده و سخن را با برشمردن نام ايالت هاي کشور آغاز مي کند.(31) نسخۀ بازبيني شدۀ اين پيش نويس، امّا، با بندهائي بکلي متفاوت آغاز مي شود. اين نسخه به نام استان ها و ايالت ها و مرزهايشان نمي پردازد بلکه بجايش چنين مي آورد: «مذهب رسمی ایران اسلام و طریقۀ حقّۀ جعفریۀ اثنی عشریه است. باید پادشاه ایران دارا و مروّج این مذهب باشد.»(32) بدين روي، متمم قانون اساسي بر دین رسمی کشور و تکلیف شاه در ترویج آن پاي مي فشارد در حالی که فرمان مشروطیت، قانون انتخابات و قانون اساسی 1906 هیچیک چنین بر نقش و نفوذ دین اسلام تکیه نکرده بودند.
برخلاف اين سه سند، متمم قانون اساسي 1907 درآغاز سخن و جائي که بايد از هويت ملّي ايرانيان سخن رود، از هويت ديني ملّت ياد مي کند و نيز بر مذهبی از مذاهب اسلام انگشت مي نهد و آنرا، که البته مذهب بيشتر ايرانيان است، مذهب رسمي کشور مي شناسد. اصل دوم متمم قانون اساسي 1907، که به «اصل طراز» شهرت یافته است، گامي فراتر مي نهد و خواستار تشکیل هیئتی از روحانيان مي شود که از حق بازرسي و ارزيابي قوانین مصوبۀ مجلس شورا بهره ورند. برابر اين اصل قوانینی که از مجلس می گذرند نباید با شريعت اسلام ناسازگار باشند.
هرچند نمايندگان مجلس حق گزينش پنج مجتهد عضو اين شورا را دارند، اين گزينش تنها ازميان فهرستی صورت مي پذيرد که علما خود فراهم آورده به نمايندگان مجلس پيشنهاد می کنند.(33) بايد در اينجا اشاره کرد که نه قانون اساسي عثماني و نه قانون اساسي بلژيک هيچيک چنين اختيار ويژه اي به نهاد روحانيت نداده اند. ترکان عثماني سال ها پيش تر از ايرانيان جنبش اصلاحات خویش را آغاز کرده بودند. در سدۀ نوزدهم، آن گاه که دولت هاي قدرتمند غربي در تکاپوي از هم پاشيدن امپراتوري چند قومي و چند ملّيتي عثماني بودند، ترکان عثماني يک بار به سال 1839 در «فرمان شريف گلخانه» و پس از آن به سال 1856 در «فرمان همایونی» برابري همۀ مردم عثماني در برابر قانون را -جدا از تعلقات دینی و طبقاتی آنان- دست کم بر روي کاغذ آوردند.(34) اصل يازدهم قانون اساسي عثماني اسلام، و نه اسلام اهل تسنّن را که مذهب بيشتر مردم عثماني بوده است، مذهب رسمی مي داند. امّا همين اصل بي درنگ به حقوق اقليت ها می پردازد و چنين مي آورد: «قانون اساسي آزادي ايمان و عمل به دين هاي گوناگون در سرتاسر امپراتوري را پاس مي دارد.» همچنين طبق اصل 37 قانون اساسي بلژيک، مسيحيت ارتدوکس شرقي مذهب دولت بود، امّا اصل های ديگر حقوق اقلیت های مذهبی را پاسداری می کردند. آزادي، برابري و ديگر حقوق مدني از آغاز جنبش مشروطیت به بعد معضل سازگار ساختن قوانین مدرن عرفی با احکام شريعت همواره دغدغه خاطر ایرانیان بوده است. بررسي گفتگوهاي آغازین این دوران گواه آنست که روحانيان مشروطه خواه آمادۀ بازنگري و دگرگون ساختن حتّي سنتي ترين احکام و قوانین شرعي بودند. حد اين بازنگري ها و دگرگوني ها اما تا آنجا بود که به آزادي هاي مدني و ديني شهروندان نينجامد و دگرگوني اساسي در اصل نابرابری بین حقوق مرد و زن در پي نياورد. امّا این آزادی ها و برابری ها در بسیاری از جوامع آن دوران به رسمیت شناخته شده بودند، از جمله در بيانيۀ حقوق بشر فرانسه در بیانیۀ حقوق انسان ایالات متحد آمریکا، درقانون اساسی بلژیک (اصل 7) و حتّی درقانون اساسي عثماني. (اصل 9) قانون اساسی ایران، امّا، از آزادي فردي مشخصا یادی نکرده است.
با تلاش برخی نمايندگان آزادی خواه مجلس، به ویژه سید حسن تقي زاده، اصل برابري همگان در اصل هشتم متمم قانون اساسی تصریح شد: «اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهند بود.» الگوي اين قانونگذاران در شيوه‌ي نگارش اين اصل، اصل 6 بيانيه حقوق بشر فرانسه بود که خلاصه اي از آن در اصل 6 قانون اساسي بلژيک و اصل 17 قانون اساسی عثماني و اصل 57 قانون اساسی بلغارستان آمده است. واژه هاي کليدي در قانون اساسي ايران برابري همه در برابر «قانون دولت» و نه «احکام شریعت» است. از همین رو، در این قانون کمترین اشاره ای به آزادی زنان و یا برابری آنان با مردان نشده است. در خاطر نهاد روحانيت تفاوت بین زن و مرد و مسلمان و نامسلمان نازدودني بود، گرچه اجرا کردن حکم شرعي اين تفاوت ها در عمل سخت تر و سخت تر مي شد. قانون اساسي مشروطۀ ايران در نگارش اصل های دیگری در بارۀ حقوق مدني شهروندان نيز از قانون اساسی بلژيک اقتباس کرده بود از جمله در پاسداشت حق مالکيت فردي، احترام به حريم زندگي و خانه شهروندان، حقِ داشتن حريم خصوصي به ويژه در مکاتبات و حق دادخواهي از دادگاه. اصل 14 قانون اساسی نیز مي افزود که هيچ شهروند ايراني را نمي توان «نفی بلد یا منع از اقامت در محلی یا یا مجبور به اقامت در معینی نمود مگر در مواردی که قانون تصریح می کند.» مقایسۀ پيش نويس قانون اساسی 1907 و آنچه در نهايت به تصويب رسيد این واقعیت را آشکار می کند که تدوین کنندگان این قانون در قلمروهاي ديگري نيز کليد قدرت و اختيارهاي بسيار را در کف روحانيان شيعه نهاده اند: «تحصیل و تعلیم علوم و معارف و صنایع آزاد است مگر آنچه شرعا ممنوع باشد.» (اصل 18)، مطبوعات آزادند و ممیّزی در آن ها ممنوع است «غیر از کتب ضلال و مواد مضرّه به دین مبین. . .» (اصل 20) آزادي احزاب و انجمن ها و گردهم آئي ها هم در سراسر کشور تضمین شده به شرط آن که «مولّد فتنۀ دینی و دنیوی و مخلّ به نظم نباشند. . .» (اصل 21) سي سال پيش از انقلاب مشروطیت قانون اساسي عثماني همۀ این حقوق را بدون هیچ شرط و محدودیتی تضمین کرده بود. امّا اگر سلطان عبدالحميد دوم قانون اساسي عثماني را چندی پس از تدوینش نفی بلد کرد روحانيان محافظه کار ايراني کار حقوق مدني ایرانیان را در متن قانون اساسی یکسره ساختند. برخی دیگر از اصول مندرج در قوانین اساسي بلژيک و عثمانی در بارۀ آزادی ها و حقوق مدنی هيچگاه به قانون اساسي 1907 ايران راه نيافتند از جمله اصل های ناظر بر جدائی دین و دولت، آزادي مراسم مذهبي و عبادي، منع تحمیل شکنجه و کار اجباری و برده داری.(35)
فشردۀ سخن در تنگ کردن دايرۀ قدرت و اختيار شاه، قانون اساسي 1906-7 ايران از قوانین اساسی بلژيک، بلغارستان، عثماني و نيز آلمان و ژاپون و روسيه پيشی مي گرفت. مجلس شورا نهاد قانونگذاري بود و برابر قانون اساسي ايران بسياري از حقوق و اختياراتی که شاهان اروپا و امپراتوران ژاپون در انحصار خود گرفته بودند، به مجلس شورا واگذار شد. این قانون اساس حاکميت ملّي را با به رسمیت شناختن شاه بسان نمايندۀ شهروندان (ونه مالک رعيت) بنياد مي نهاد و تصریح می کرد که «قوای مملکت ناشی از ملت است.» (اصل 26) (36) افزون براین، قانون اساسي اقتدار و اختيار روحانيان را از سه راه مي کاست، يکي با گشايش مجلس قانونگذاري، دوم با واگذاري نظام آموزش همگاني به دولت و سوّم با تقسيم نظام قضايي به «محاکم شرعیه» و «محاکم عرفیه». (اصل27) در محاکم شرعیه قضات شرع به داوری در بارۀ امور حسبی و روابط خانوادگی می پرداختند و محاکم عرفیه، که همان دادگاههاي عادی دادگستری باشند، رسیدگی به دعاوی مدنی و امور کیفری را برعهده داشتند. این قانون با تأکید بر برابری شهروندان (مرد) در برابر قانون حقوق تازه ای به اقليت هاي مذهبي (خواه مسلمان سني و خواه غیرامسلمان) مي بخشيد. امّا، در این مورد هم زبان قانون به صراحت زبان قوانین اساسی بلژيک و بلغارستان و عثماني نبود. به سال 1911 نيز که حق رأی دادن در انتخابات عمومی به همۀ مردان داده شد از ابهام زبان قانون اساسي کاسته نشده بود. زنان در پرتو قانون اساسی مشروطه به حقوق مهمی از جمله حق آموزش و اشتغال دست یافتند. امّا بسياري احکام مذهبي و رسم هاي مردسالانه در قالب قانون هاي دامنۀ تکاپوهاي اجتماعي زنان را محدود می کرد.(37) چنانکه برخي پژوهشگران فمينيست استدلال کرده اند دوگانگی سپهر همگاني و قلمرو خصوصي در جامعۀ مدرن به راستي تبلور قانوني بسياري سنت هاي مردسالارانه در تاريخ و فرهنگ جوامع بشری است. از اين پديده مي توان در جامعه‌ي ايراني نيز نشان گرفت.(63) قانون انتخابات 1906 با دريغ کردن حق رأي از زنان ايشان را از مشارکت در عرصۀ سیاست و تصمیم گیری سياسي باز مي داشت و به ويژه داوری در بارۀ حقوق اعضای خانواده و روابط میان آن ها را در اختيار مجتهدان باقي مي نهاد. اين پديده خود نشان از آن داشت که دگرگوني در قانون خانواده و تدوین قوانین عرفي سال ها چالشي سخت و پردامنه براي زنان و مردان ایران خواهد بود.
قانون اساسی مشروطه مذهب شيعه اثني عشري را دين رسمي کشور دانست و به گروهی از مجتهدان اختيار الغای قوانین تصویب شده در مجلس را می داد که در تعارض مستقيم با روح آزادي حاکم بر بسياري از قوانین اساسي مدرن بود. امّا، واقعیت آن است که بجز يک استثنا در دورۀ دوّم مجلس (1909-11) علما نقشی در تأیید یا ابطال قوانین مصوبۀ مجلس ایفا نکردند، هرچند نمايندگان پرنفوذ و روحاني مجلس اغلب بر ماهیت قوانین تصویب شده در مجلس اثری قابل ملاحظه داشتند. واقعیت آن است که آزادي های مدني مصرّح در قانون اساسی مشروطه نیز، از جمله آزادي مطبوعات و تحزّب و تجمّع با قید «سازگار بودن با قوانین اسلام» مهار و محدود شده بودند. همین محدودیت ها بود که، همراه با برخی عوامل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، در نهایت امر بالندگی دموکراسی و رشد جامعۀ مدنی در ایران را با موانع بسيار روبرو کردند. بی دلیل نبود که حدود یک دهه بعد بسیاری از مشروطه خواهان به هواداری از نظام اقتدارگرای رضاشاه برخاستند. در سال 1959 لورنس لاکهارت هوشمندانه چنین پیش بینی کرد: «چه بسا روزی زمام حکومت ایران به دست مجتهدان و فقیهان شیعی افتد. اگر چنین شود بی تردید همۀ دستاوردهائی که در زمینۀ حقوق و آزادی های مدنی و مذهبی از انقلاب مشروطه به بعد نصیب ایرانیان شده است به چالش کشیده خواهد شد.» (39) …** 
_____________________________________________________
* این مفاله را از ایران نامه برداشت نمودم . همایون
*
استاد تاریخ و مطالعات خاورمیانه در دانشگاه پردو.
**
این نوشته را دکتر علی رضا شمالی از متن انگیسی آن که در نشریۀ زیر انتشار یافته ترجمه کرده است:

Civil Liberties and the Making of Iran’s First Constitution,” Comparative Studies of South Asia, Africa, and the Middle East 25, No. 2, 2005, pp. 341-359.

پانوشت ها:
1.
برای آگاهی بیشتر در باره انقلاب مشروطه ن. ک. به: احمد کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، تهران، امیر کبیر، 1349 و نیز به:

Janet Afary, The Iranian Constitutional Revolution, 1906-1911 Grassroots Democracy, Social Democracy, and the Origins of Feminism, New York, Columbia University Press, 1996; Vanessa Martin, Islam and Modernism: the Iranian Revolution of 1906, London, I.B Tauris, 1989; Mangol Bayat, Iran’s First Revolution: Shi’ism and the Constitutional Revolution of 1905-1909, New York, Oxford University Press, 1991. .2 ن. ک. به: Roger Savory, Iran under the Safavids, Cambridge, Cambridge University Press, 1980, p. 33. .3 ن. ک. به: Sir Percy Sykes, A History of Persia, London, Macmillan, 1930, vol. 2, p. 381. .4 ن. ک. به: Rez Sheikholeslami, The Structure of Central Authority in Qajar Iran, 1871-1906, Atlanta, Scholars Press, 1997. 5. ن. ک. به: Sykes, op.cit. vol.2, p. 384 6. همان، ج. 2، صص 86-385. 7. به نقل از شیخ الاسلامی، همان، ص 6. 8. ن. ک. به: Savory, op.cit. p. 34 9. ن. ک. به: Sykes, op. cit. vol.2, pp. 382-83 10. ن. ک. به: Hossein Nasr, “Religion in Safavid Persia,” Iranian Studies, vol. 7, 1974, pp. 271-93. 11.

محمد زرنگ، تحوّل نظام قضائی ایران: از مشروطه تا سقوط رضاشاه، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلد 1، 381 1. 12. برای آگاهی های بیشتر ن. ک. به: خاطرات لیدی شیل، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران، نشر نو، 1362، صص 65-253. 13. به نقل از:

Ervand Abrahamian, Tortured Confessions: Prisons and Public Recantations in Modern Iran, Berkeley, University of California Press, 1999, p.21 14. همان، ص 24 15. ن. ک. به مقدمۀ: Women in Middle Eastern History: Shifting Boundaries in Sex and Gender, ed. Nikke R. Keddie and Beth Baron, New Haven, CT, Yale University Press, 1991, p. 8 and Deniz Kandiyoti, “Islam and Partrarchy: A Comparative Perspective,” Ibid, pp. 23-44. 16.

همانگونه که نظام الاسلام در خاطراتش می نویسد،در آغاز شاه اصرار می کرد که نام مجلس «مجلس شورای اسلامی» باشد، امّا مشروطه خواهان پیشنهاد اورا رد کردند. ن. ک. به: کرمانی، تاریخ بیداری، تهران، آگاه، 1362، صص 63-560. 17. به گفتۀ سید حسن تقی زاده، قوانین اولیه انتخابات از قانون اساسی بیسمارک در آلمان قیصری نیز نشأت می گرفت. در این باره ن. ک. به:

Edward G. Browne, “The Persian Constitutionalist,” Proceedings of the Central Asian Society, 1909, p. 12. 18. همان، ص 12. 19. برای تفاسیر گوناگون در بارۀ قانون اساسی مشروطه ن. ک. به: Said Amir Arjomand, “The Constitutional Revolution,” in Encyclopedia Iranica, pp. 187-92 and Laurence Lockhart, “The Constitutional Laws of Persia: An Outline of Their Origin and Development,” Middle East Journal, vol. 13 (1959), pp 372-88. 20. ن. ک. به: مذاکرات مجلس، 28 ذوالحجّه 1324 ه ق. 21. ن. ک. به: Browne, “The Persian Constitutionalists,” p. 11 22.

از میان قوانین اساسی اروپائی، قانون اساسی فرانسه کمترین تأثیر را بر قانون اساسی مشروطه داشت گرچه قانون اساسی بلژیک که الگوی اصلی ایرانیان بود خود از قانون اساسی فرانسه نشأت می گرفت. با این همه، شماری از محققان و حقوقدانان ایرانی در دهه های پیش از انقلاب مشروطه به بحث در بارۀ قوانین جاری در فرانسه پرداخته بودند. در سال 1871 میلادی، یوسف مستشارالدوله، که در مقام نمایندۀ ایران سالها در تفلیس و برخی از کشورهای اروپائی به سر برده بود، کتابی به فارسی براساس اعلامیۀ حقوق بشر فرانسویان منتشر کرد. وی در این کتاب بر این اعتفاد پای فشرد که بین احکام شریعت اسلام و اصول قوانین مدنی فرانسه شباهت ها بسیار است. برای آگاهی از تأثیر گفتمان انقلاب فرانسه بر مشروطه خواهان ایرانی ن. ک. به: باقر مؤمنی، دین و دولت، استکهلم، باران، 1993، صص 308-295. نیز ن. ک. به: محمد توکلی طرقی، «اثر آگاهی از انقلاب فرانسه در شکل گیری انگارۀ مشروطیت در ایران،» ایران نامه، سال هشتم، 1990، صص 39-411. 23. برای متن قانون اساسی بلژیک ن. ک. به:

J. J. Thonissen, La Constitution Belge, Bruxelles, Bruylant-Christophe, 1879. 24. ن. ک. به: Arthur Goldschmidt, A Concise History of the Middle East, 2nd ed., Boulder, Co, Westview, 1983. P. 219. 25. ن. ک. به: Abbas Amanat, Pivot of the Universe: Naser al-Din Shah Qajar and Iran’s Monarchy, 1851-1896, Berkeley, University of California Press, 1997. نیز ن. ک. به: مهدی ملکزاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، 8 جلد، تهران، انتشارات علمی، 1363. برای آگاهی از تأثیر آراء بهاء اله و دیگر رهبران بهائی بر این مباحث ن. ک. به: Juan R. I. Cole, Modernity and the Millennium: Ghe Genesis of the Bahai Faith in the Nineteenth-Century Middle East, New York, Columbia University Press, 1998. 26. برای آگاهی از کیفیت روابط ایران و بلژیک ن. ک. به: Martin, Islam and Modernism. 27. برای گزارشی در بارۀ این رویداد ن. ک. به: نوائی، «قانون اساسی ایران و متمّم آن چگونه تصویب شد؟،» یادگار، سال (1947) صص 47-34. 28. ن. ک. به: R. C. K. Enson, Belgium, New York, Henry Holt, p. 142. 29.

به گفتۀ مهدیقلی هدایت، یکی از نویسندگان قانون اساسی مشروطیت «ما همگی قوانین اساسی فرانسه و بلژیک را خوانده بودیم. کشوری که در مسیر ناشناخته ای قدم می گذارد باید به آهستگی حرکت کند. متأسفانه، قانون اساسی بلژیک ، که بر اساس قانون اساسی فرانسه نوشته شده، الگوی ما قرار گرفت. تندروان فرانسوی نیز از اصول قانون اساسی خود پیروی نکردند. . . اگر دلائل سیاسی نبود ما می بایست قانون اساسی انگلستان را سرمشق قرار می دادیم که بر اساس سنن دیرینه همراه با اصلاحات ضروری قرار داشت.» ن. ک. به: مهدیقلی هدایت، خاطرات و خطرات، تهران، زوّار، 1344، ص 145. 30. برای بحثی دربارۀ حقوق و وظایف انجمن های ایالتی و ولایتی ن. ک. به: Afary, The Iranian Constitutional Revolution, pp. 169-72. 31. برای طرح نخستین این قانون ن. ک. به: ایرج افشار، قبالۀ تاریخ، تهران، طلایه، 1368. 32. برای آگاهی از متن این قوانین ن. ک. به: “Supplementary Fundamental Laws of October 7, 1907, in Browne, The Persian Revolution, pp 372-84. 33 .

همانگونه که محمد ترکمان نوشته است، نمایندگان مجلس طرح پیشنهادی شیخ فضل اله نوری را تغییر دادند و بسیاری از توصیه های او را نپذیرفتند. در طرح پیشنهادی نوری الف) هیئت مجتهدین خارج از مجلس تشکیل می شد و در نتیجه اقتداری همطراز با اقتدار مجلس می یافت؛ ب) تعدا اعضای این هیئت مشخص نشده بود؛ پ) نحوۀ اتنخاب اعضای هیئت نیز روشن نبود؛ و ت) اعضای کمیته ملزم به آشنائی با مقتضیات دنیای معاصر نشده بودند. ن. ک. به: محمد ترکمان، «نظارت مجتهدین طراز اوّل،» تاریخ معاصر ایران، سال 1، 1373، صص 15-51. هیئت مجتهدین برای دوران کوتاهی در مجلس دوّم تشکیل شد امّا از آن پس اصل طراز یکسره مسکوت ماند. با این همه، نمایندگان معمم مجلس، از جمله سید حسن مدرّس، قوانین مصوب مجلس را بر اساس انطباق آن ها با احکام اسلامی رد یا تصویب می کردند. 34. ن. ک. به:

Bernard Lewis, The Emergence of Modern Turkey, London, Oxford University Press, 1968, p. 134. 35. بر اثر فشار دولت های اروپائی، به ویژه انگلستان، شاه طی چند فرمان برده داری را در کشور ممنوع کرد. با این همه، آثار این سنّت تا اواخر دهۀ 1320 برجای ماند. ن. ک. به: Thomas Ricks, “Slavery and Slave trading in Sh’i Iran,” Journal of Asian and African Studies, vol. 36 (2001), pp. 407-18. به گزارش وزارت خارجۀ انگلیس برده داری در مقیاسی کوچکتر در برخی نواحی جنوب غربی ایران ادامه یافت. ن. ک. به: The letter by Arthur Henderson, 9 November 1929, London, British Foreign Office, 1929, file 248/1387. 36. اقتباس شده از اصل 26 اعلامیۀ حقوق بشر فرانسه و اصل 25 قانون اساسی بلژیک. 37. برای یک اثر کلاسیک در بارۀ این موضوع ن. ک. به: Jean Bethke Elshtain, Public Man, Privat Woman: Women in Social and Political Thought, Princeton, NJ, Princeton University Press, 1991. و نیز ن. ک. به: Patricia Boling, Privacy and the Politics of Intimate Life, Ithaca, NY, Cornell University Press, 1996. 38 .

می توان چنین استدلال کرد که در جریان انقلاب مشروطیت مشروطه خواهان و روحانیت سنّتی به توافقی در بارۀ زنان رسیدند. این توافق در اواخر دوران پهلوی، همراه با پیامدهای سیاسی ناگوار، از میان رفت. برای آگاهی از تحولات وضع زنان در دوران پهلوی ن. ک. به:

Parvin Paidar, Women and the Political Process in Twentieth-Century Iran, Cambridge, Cambridge University Press, 1995. 39. ن. ک. به: Laurence Lockhart, “The Constitutional Laws of Persia: An Outline of Their Origin and Development,” Middle East Journal, Vol. 13 (1959), p. 381.

 

تصوير قدرت و قدرت تصوير

دسامبر 2, 2010 ۱ دیدگاه
فتحعلی شاه قاجار

فتحعلی شاه قاجار

گفتار  زیر از ليلا س. ديبا که از ایران نامه برداشت نمودم به معنائی می پردازد که چندین هزار سال است ما را در برگرفته است و پیوستگی آنرا به فراموشی سپرده ایم چه این تصویر سازی مورد اشاره در گفتار پیش رو حاکم قاهر را منظور نظر خود قرار دهد یا که اولیاء دین را – که به شکل های شمایل های مذهبی نمود می یابد – در نهایت به هدفی می اندیشد که آنرا خواهید یافت،به همین روی چطور می توان به کارکرد دینی تصاویری که برگرفته از اولیاء دینی هستند بی اعتنا بود این ساختار که چنین تصوری از تصاویر پادشاه عصر خود ارائه می کند قطعا معتقد به نیروی فوق العاده و  نهفته در تصاویر اولیاء دین نیز بوده است ، این تصاویر ، پادشاه را از هر گزندی مصون خواهد داشت ، بر مشروعیت او تاکید کرده و او را برای جامعه ای که نقشی کاریزمائی – فرهمندی – برای او قائلند حفظ خواهد نمود .کارکرد این تصاویر و شمایل مذهبی که ازنقش مبتکرانه فرمانروایان از تصویرگری برای نشر و بکارگیری اعتقادات  حکایت می کند در نهایت به تثبیت اقتدار پادشاهی منجر می گردید که خود را نماینده آن  جریان دین مدار می دانست زیرا تنها نقطه اشتراک سلطان قاهر و طبقه به اصطلاح فرودست همین جا بود. ازاین منظر و به اعتقاد من همانگونه که فتحعلیشاه ، مهر علی را جهت تصویر پردازی از خود ویا ناصرالدین شاه از صنیع الملک با آن استعداد گسترده برای ترسیم تصویری از حضرت علی بر نشانی به همین نام بکار گرفتند که پیشینیانشان در تاریخ این سرزمین برای نشان دادن فر ایزدی شاهنشاهان  باستانی ایران در نقش رستم. این مداومت تاریخی را نمی توانم نادیده بگیرم  و به آن معتقدم . این گفتار با کمی تغییر در حقیقت بازتاب اندیشه ای است که آوردم.
همایون

نيّت و نتيجه در نخستين نقاشي هاي عصر قاجار  1834-1785م

تابلوي نقاشي برسه پايه اي درمدخل تالار
[کمپاني هند شرقي در لندن] قرارگرفته
بود. چشمم که به جمال قبله عالم
روشن شدچنان تعظيمي کردم که سرم
باپاي مبارکش هم طراز شد. 1

احترام و کرنش علني ميرزا ابوالحسن، سفير ايران در دربار انگلستان، در برابر تصوير تمام قد فتحعلي شاه قاجار، ممکن است در ديد ميزبانان انگليسي او تملق آميز نموده باشد. امّا هنگامي که وي در برابر تصوير ديگري از ولي نعمت خود، که در سالن رقص هتل لندن، در کنار تصوير جورج سوّم پادشاه انگليس، آويزان بود، کرنشي خاضعانه کرد رجال انگليس نيز به او تاسّي جستند.2
ديپلومات هاي اروپايي از ديرباز با تشريفات و مراسم پيچيده دربار فتح علي شاه آشنا بودند. همان گونه که از اين داستان بر مي آيد، اداي احترام به شاه از شخص او فراتر مي رفت و شامل هر رويداد و شئي نيز که کمترين نشاني از شاه داشت مي شد. در اين نمونه، کرنش ميرزا اوالحسن، با توجه به شباهت فوق العاده نقاشي به فتحعلي شاه، به احتمال بسيار واقعي و صميمانه بوده است.

شواهد بسيار حاکي از آن است که در قرن نوزدهم تصاوير شاه، در اندازه ها و هيئت هاي گوناگون و به رسانه هاي رنگي مختلف، نقشي اساسي در نمايش و اعمال قدرت شاه چه در ايران و چه در فرنگ داشت. افزون بر اين بر پايه مدارک متعدد، در سراسر دوران قاجاريه در رويدادهاي گوناگون مذهبي و غيرمذهبي از پرده ها و تابلوهاي نقاشي، چه در کاخ ها وبيوتات سلطنتي و چه در اماکن عمومي به نحوي گسترده استفاده مي شد. بر اساس انبوهي از اين گونه اسناد و شواهد است که مي توان نقاشي ها و تصاوير دوران قاجار را از نظر اهميت و نقش سياسي، اجتماعي و رواني آن ها مورد بررسي قرار داد.
گرچه از آغاز قرن بيستم اهميت نقاشي اغلب در تحقيقات ايراني و اسلامي مورد بررسي قرار گرفته، اين تحقيقات شامل مطالعه تصاوير و نقاشي هاي دوران اخير تاريخ ايران نشده است.3 براي اين بي اعتنايي دلائل گوناگون مي توان يافت. دليل نخست اعتبار ديرپاي رساله توماس آرنولد (Thomas Arnold) در باره نقاشي هاي دوران متأخر تاريخ ايران بود که درسال 1928 منتشر شد و بر تحريم تصوير و تمثال در فرهنگ اسلامي تکيه داشت. دوّم اين که بسياري از بناهاي تاريخي که بانقاشي هاي ديواري تزيين شده اند در طول زمان آسيب بسيار ديده اند و از همين رو پژوهشگران به جاي توجه به تصاوير پيکره هاي تمام قد ايراني به نسخ خطّي مصوّر ايراني که در باره آن ها نوشته هاي مستند فراوان است روي آوردند. در نتيجه، بررسي نقاشي هاي ايراني کمابيش منحصر به بررسي مينياتور يعني نقاشي بر صفحات نسخ خطّي شد و چنين آثاري که به سهولت دست به دست مي گشت و داراي مشخصاتي چون تاريخ و محل کشيدن مينياتور و نام مينياتوريست بود منبع اصلي بررسي هاي غربيان درباره نقاشي ايراني شد.4 از همين رو، بر طبقه بندي و رده گزاري آثار هنري بيشتر از محتوا و پيام اين گونه آثار تأکيد گرديد.
سوّم اين که ارزيابي رايج در باره نقاشي هاي دوره قاجار بر اساس شماري محدود و معدود از آثار نقاشي اين دوره و نيز متون اروپايي استوار شده است. همانند مينياتورهاي پاره شده از نسخه هاي خطّي، اين نقاشي ها نيز از جايگاه اصلي و اولّيه خود که بناهاي تاريخي باشند برکنده و در بازارها و گالري هاي خاورميانه و اروپا به نمايش گذاشته شده اند. در اين جابجايي ابعاد اين نقاشي ها دگرگون شده، رنگ هاي غني و لعاب هاي پرمايه آن ها از ميان رفته و بر سطح آنها حروف و جملاتي درشت و مفهوم نگاشته شده اند. چگونه مي توان قدرت تأثير اصلي اين گونه آثار را، که از بافتار و جايگاه نخستين خود، به سبب شيفتگي غربيان به گردآوري مجموعه محروم شده اند، حتّي به تقريب ارزيابي کرد؟ در پاسخ به اين پرسش نخست بايد به تعريف دقيق واژه ها و اصطلاحات پرداخت. واژه «تصوير» به واژه «نقّاشي» از ان روي برتري دارد که منظر ديد و ساحت بررسي را گسترده تر مي کند و به واژگان هنري متداول در زبان فارسي نزديک تر است. بررسي هاي ميان دانشي نيز در زمينه هاي گوناگون، از جمله در مطالعات ايراني، شيوه ها و امکانات تازه اي براي تفسير پيام هاي منقوش و مستتر در تصاوير اولّيه دوره نخستين قاجار را دسترس ما قرار مي دهد. افزون بر اين، انبوهي از منابع اولّيه فارسي که در دو دهه اخير انتشار يافته است، و نيزاسناد آرشيوي و منتشر نشده مي تواند، در کنار گزارش هاي معتبر غربي، راه بازسازي بافتار و قوالب تصاوير اين دوره و بررسي ژرف تر کاربرد آن ها را بگشايد.

نقاشي هاي ديواري يک دوره دويست و پنجاه ساله (1900-1650م) برجاي مانده نافي اين نظريه است که که هنر نقاشي و تصويرگري در جوامع اسلامي اصولاً منحصر به تصاوير غيرانساني و هندسي در فضاهاي عمومي و تصاوير کوچک داستاني در نسخ خطي در حيطه شخصي و خصوصي بوده است. در واقع، بررسي تصويرگري هاي دوره قاجار به اين نتيجه گزيرناپذير منجر مي شودکه ايران از يک فرهنگ غني، ژرف و ديرپاي صورتگري برخوردار بود. نشر و تبليغ باورهاي اسلامي نسبت به نقاشي و تصويرگري نتوانست اين فرهنگ را جز در زماني کوتاه در مسير خود متوقف کند.5

در اين نوشته، براي ارزيابي دوباره اي از تصويرگري دوره قاجار، نخست به چگونگي بهره جويي از تصوير براي تثبيت اقتدار پادشاهي در دوران سرسلسه قاجاريه، محمدشاه و جانشينش فتحعلي شاه خواهيم پرداخت. بخش دوّم نوشته به نقش مبتکرانه اي که فرمانروايان قاجار از تصويرگري براي نشر اعتقادات و آيين هاي درباري بهره جستند اختصاص خواهد داشت. استدلال اساسي نوشته اين است که برخلاف آن چه تا کنون ادعا شده، اشتياق فتحعلي شاه به استفاده از تصويرگري نه از سر هوس بود و نه ناشي از تکبر و خودخواهي شخصي، بلکه بُعد هنري يک برنامه منسجم و مشخص فرهنگي و تبليغاتي را تشکيل مي داد که هدفي جز برابر کردن عصر فرمانروائي قاجار با دوران شکوه مند تاريخ ايران باستان نداشت.

تصاوير قدرت: قلمرو ايران

اين گفته رابينسون (B. W. Robinson) راکه «ايران درقرن نوزدهم، بيش از هردوراني در تاريخ اش، سرزمين نقاشي بود،»6 مي توان ادعائي درست شمرد. در سراسر کشور نقاشي هاي ديواري جزيي از آثار معماري بودند. اين نقاشي ها نه تنها چهره نگاري صِرف بلکه تم هاي تاريخي، ادبي، اساطيري، مذهبي و صحنه هاي رزم و شکار را نيز در برمي گرفت. در واقع، ايران در همه ابعاد گسترده تاريخي و فرهنگي خود الهام بخش تصاويري شده بود که شکوه و جلال پادشاهي قاجار را به نمايش مي گذاشت.
تا سال 1835م، يعني يک سال پس از مرگ فتحعلي شاه، در شهرها و نواحي عمده ايران آثار معماري گوناگون به فرمان پادشاهان قاجار و منسوبان آنان و اشرافيان ايجاد شده بود.7 در اين زمان به بيش از چهل بناي تاريخي مي توان اشاره کرد که در آن ها طرح هاي تزييني پرنقش و نگار به چشم مي خورد.8 افزون بر نقاشي هاي ديواري، بسياري از اين بناها با کاشي کاري، فرش هاي نفيس و تابلوهاي نقاشي تزيين شده بود. از همه مهم تر، سنگ نگاره هايي از فتحعلي شاه، فرزندان و درباريانش، به تقليد سنگ نگاره هاي دوران هخامنشي و ساساني، در محل هاي مشهور تاريخي کنده شده بود.

بايد به خاطر آورد که ايران در قرن هجدهم ميلادي با حمله افغان از سوئي و زد و خوردها و کشمکش هاي دروني، از سوي ديگر به ويراني کشيده شده بود. فرمانروايان قاجار، به ويژه فتحعلي شاه، در يک برنامه گسترده بازسازي و معماري در پي مرمّت اين ويراني ها بر آمدند و به گونه اي بي سابقه چشم انداز شهري ايران را دگرگون ساختند.

قاجاريه در دوران نخستين حکومت خود به بناي سه نوع قصر سلطنتي دست زدند. دو نوع نخست يکي کوشک هاي نسبتاً کوچک در فضايي وسيع و محصور بود که ارگ ناميده مي شد و با اوضاع و احوال متغيير و بي دوام قرن هجدهم تناسب داشت. ديگري مجموعه باغ و عمارت بود که به دوران صفوي باز مي گشت. نوع سوّم از ابنيه سلطنتي که در اواخر قرن هجدهم ميلادي مرسوم شد «تخت» نام داشت و مرکب از باغ هاي مطبّقي بود که بر تپه هاي طبيعي يا مصنوعي قرارداشت و بابناهاي مسکوني محاط مي شد. اين گونه قصرها را که بر الگوي بناهاي ساساني و زيگورات عيلامي ساخته شده بود بايد نشان رونق بي سابقه هنر معماري سلطنتي در اين دوران دانست.

نقاشي هاي قاجاري همانند بناهايي که در آن جا داشتند معرّف شکوه و جلال درباري بود. آنان که به تماشاي اين نقاشي ها مي آمدند بايد از فضاهاي تشريفاتي خاص چون حياط و باغ و دروازه مي گذشتند. تصاوير به گونه اي ترسيم و نصب شده بود که بيننده ناچار بود با حفظ فاصله و حالتي فروتنانه به تماشا بايستد. نقش ها در اين تصاوير طويل تر از مقياس طبيعي، رنگ ها پرمايه و طرح ها مکرّر بودند. براي ترسيم جواهرات آب طلا، لاک و گچ چند لايه به کار رفته بود.
در بناهاي سلطنتي از تابلوهاي نقاشي به عنوان واحدهاي يک نمايش غني تزييني استفاده مي شد. تعداد هر واحد تزييني در هر دور متناسب با ابعاد و ارتفاع اطاقي بود که در آن جاي داشت. تالارها با دائره هاي سه پاره تزيين شده بودند، فضاهاي دروني با دائره هاي چهار پاره، و کوشک هاي چند ضلعي اغلب با دائره هاي هشت پاره. اشکال پيچيده هندسي ديوارها، همراه با مصالح گوناگوني که در آن ها به کار رفته بود، بر تأثير نقاشي ها مي افزود.

دوران شکل گيري (1785-97): آغامحمدخان در جستجوي تصوير قدرت

آغامحمد خان، مؤسس سلسله قاجار، گرچه به سادگي مي زيست، از اشاعه و تحکيم سنّت هاي سلطنتي کوتاهي نکرد و راه را بر جانشينانش براي تکميل و تثبيت اين سنّت ها گشود. اين پادشاه، با همه بي رحمي و آزمندي فزون از حد، مي کوشيد تا طوايف گوناگون قاجار را که در رقابت و دشمني با يکديگر از پاي نمي نشستند يگانه کند تا اقتدار قاجاريه قوام و دوام يابد. در اين کوشش نقش تصوير و تمثال اندک نبود.9 طوايف قاجار صفويان را در راه رسيدن به مسند قدرت و حفظ آن، در سده هاي شانزدهم و هفدهم ميلادي، خدمتي به سزا کرده بودند و از همين رو خود را جانشينان برحق آنان مي دانستند و بر پيوند خود با اين سلسله تکيه مي کردند. در نتيجه، آغا محمدخان به اقتباس از معماري و زبان تصويري صفويه پرداخت. افزون بر اين، اين پادشاه به تکوين زباني دست زد که متناسب با شخصيت او و سازگار با هويت سلطنتي قاجاريه بود؛ زباني که پس از او رو به تکامل رفت.
بدون ترديد، مهم ترين نماد شکوه و اقتدار صفويه را بايد کاخ چهل ستون در اصفهان دانست. در سال 1796م دو نقاشي ديواري «پيروزي نادرشاه افشار بر پادشاه مغول هند در کارنال» و «جنگ شاه اسمعيل با عثماني ها» که هردو به شيوه و در ابعاد مشابه ترسيم شده بودند بر چهار نقاشي ديواري ديگر، که در تالار پذيرايي کاخ نصب شده بودند و صحنه هاي بزم و رزم را نشان مي دادند، اضافه شد.10

جنگ شاه اسماعيل با عثماني ها (نقاشي ديواري، منسوب به آقا صديق، 1796) برخلاف برادر زادهاش، فتحعلي شاه، آغامحمّدخان درپي آن نبود که خود را محبوب القلوب کند. اوحتّي به بزرگ نماياندن فتوحات نظامي خويش نيز نپرداخت.11 امّا بادستوري که براي ترميم اين دو نقاشي ديواري در قلب پايتخت ديرينه ايران داد آغامحمدخان به زيرکي کوشيد تا دوران خويش را با دوران فرمانروايان نامدار تاريخ ايران همطراز و همپيوندجلوه دهد.12 دستور ترميم اين نقّاشي ها نه منحصر به فردبود و نه بي ارتباط با ديگربرنامه ها. در سال 1786م پايتخت از اصفهان به تهران انتقال يافت. دردو دهه 1780 و 1790م کاخي در استرآباد، و قصرها و بناها و پل هايي نيز در حومه شهر ساري در مازندران ساخته شد.

بنابر گزارش برخي از نويسندگان اروپايي، سوژه نقاشي هايي که در ديوانخانه هاي شهر ساري در سال 1781م به پايان رسيد جنگ شاه اسمعيل با عثماني ها و يکي از جنگ هاي نادرشاه بوده است.13 اين نکته اهميتي بسيار دارد زيرا مؤيّد آن است که نقاّشي هاي ديواري چهل ستون که معرّف ديد آغامحمدخان نسبت به قدرت بود مدت ها پيش از تاجگزاري او ترسيم شده بودند. جيمز موريه که در سال 1815م به استر آباد سفر کرده بود در توصيف تصاوير تزئيني کاخي که در 1791م در اين شهر بنا شد از صحنه نبرد رستم و اسفنديار و چهره هاي قهرمانان افسانه اي ايران نام مي برد.14
از اين توصيف ها چنين بر مي آمد که هدف سياست معماري و هنري اين دوران همانند کردن آغامحمدخان با پيروزي هاي پيشينيان بلافصل او و افتخارات فرمانروايان باستاني ايران بود. ويژگي هاي عمده اين بخش از دوران قاجار را نه در آنچه به تصوير کشيده شد بلکه در آنچه به تصوير نيامد بايد دانست: غيبت چهره شخص پادشاه و صحنه هاي ضيافت شاهانه از مجموعه تصوير ها و نقاشي ها آشکارا به چشم مي خورد و تصوير زنان نيز جايي فرعي را به خود اختصاص داده است.15

مي گويند سيماي چروکيده و ترسناک آغا محمد خان ديدارکنندگانش را اغلب غرق در بيم مي کرد. بي گمان، نقاشان و چهره نگاران عهد او بر اين باور بودند که بدون ترسيم و پراکندن چنين سيمائي وي به اهداف سياسي اش آسانتر خواهد رسيد. از سوي ديگر ترسيم صحنه هاي زندگي پرتجمل درباري به الگوي دوران صفوي نيز تناسبي باخلق و خوي آغا محمد خان که سپه سالار و جنگآوري مجرّب بود نداشت. افزون بر اين، کشيدن زيبايي هاي رخسار و پيکر زنان بر پرده هاي نقّاشي نيز چه بسا کاري ناشايست و غيراخلاقي شمرده مي شد.

درباره تصوير رستم بر در کاخ سلطنتي ساري نيز سخني چند بي مناسبت نيست. اين قهرمان افسانه اي، که دربار شاهان را با فرهنگ عامه پيوند زده بود، خود مي توانست فضاي رابطي ميان محوطه خصوصي و اندروني کاخ از سويي و ميدان عمومي شهر، از سوي ديگر، ايجادکند. نخستين سلطان قاجار سالي پس از تاجگزاري، و پيش از آن که نقّاشان درباري بتوانند راهي براي ترسيم تمثالي که معرّف قدرت و مشروعيت او باشد تعبيه کنند، به قتل رسيد. تنها در پايان دوران وي و آغاز پادشاهي فتحعلي شاه بود که در بزرگداشت پيروزي هاي نظامي آغا محمدخان و توفيق اش در متحد کردن طوايف رقيب قاجار و تأسيس سلسله قاجاريه، کار کشيدن تصويرهاي دودماني بالا گرفت.

فتحعلي شاه و تصاوير تمام قد دودماني دوران

پادشاهي فتحعلي شاه دوران تثبيت پايه هاي اقتدار دودمان قاجاريه و طرّاحي زبان متناسب ادبي و تصويري براي بزرگداشت دستاوردهاي او و سلفش، آغا محمدخان، بود. نمايش تصويري قدرت که ابعادي بي سابقه در تاريخ ايران داشت جزئي از يک برنامه هماهنگ براي اعلام تسلط دودمان قاجار بر عرصه سياسي کشور بود.

دربار فتحعلي شاه
بيشتر محققان بر اين نکته اتفاق نظر دارند که پادشاهي فتحعلي شاه با فرّ و شکوه آغاز شد و با شکست هاي نظامي و نابساماني اقتصادي به پايان رسيد. با اين همه، از دستاوردهاي اساسي پادشاهي او «بازگشت ادبي» و تحرّک هنري، و به گفته الگار «نيمه نوزايي دولت مدار» بود.16 اين نيمه نوزايي، و تجلّي آن در نقاشي ها و تصاوير به اندازه، نقشي کليدي در تثبيت قدرت قاجاريه در اوان حکومت آنان داشت.
گرچه در عمل قدرت و اختيارات فتحعلي شاه نامحدود نمي نمود، امّا در فضاي دربار قادر مطلق بود و توانست، در يک لحظه کوتاه تاريخي، از امکانات و نيروي انساني قابل ملاحظه دستگاه حکومتي براي آفرينش و نشر و اشاعه تصويري دودماني بهره جويد؛ تصويري که هم شاهانه بود و هم قبيله اي.17 فتحعلي شاه براي رسيدن به هدف آن چه از امکانات لازم بود در دسترس خويش داشت. از آغا محمد خان قلمروي بالنسبه امن و با ثبات به ارث برده بود که خزانه اش از جواهرات و غنايمي که نادر شاه از فتح هند آورده بود لبريز بود. اندک نبود شمار معماران، نقاّشان، صنعتگران، شاعران، ديوانيان و دولتمرداني که از تاريخ ايران و فرهنگ درباري صفويه و زنديه آگاهي هاي بسيارداشتند.

ريشه گرايش هاي هنري و فرهنگي فتحعلي شاه را بايد در دوران جواني و ولايتعهدي او در ايالت فارس جست. وي که پيش از رسيدن به تاج و تخت «باباخان» لقب داشت در دامغان زاده شده بود. در باره آموزش و پرورش او در دوران کودکي آگاهي هاي چنداني در دست نيست. يقين آن است که باباخان در دوران ولايت عهدي آداب و رسوم پادشاهي را آموخت، با مقدمات ادب فارسي آشنا شد و در خطاطي تعليم ديد. دست نوشته هايي که از او در کتابخانه شخصي اش برجاي مانده حاکي از اشتياقش به آموختن و گواه ذوق لطيف ادبي اوست.18 چه بسا آشنا شدن او با آثار باستاني ايران که در نقاط گوناگون فارس برجاي مانده او را به تاريخ ايران علاقه مندتر کرد. از همين رو، هنگامي که باباخان به سلطنت رسيد خود را وارث برحق کيان پادشاهي کهن ايران مي پنداشت.

قدرت سياسي قاجاريه در نهايت امر به ياري شيوه ها و ابزار گوناگون تثبيت شد و ساختارهاي اداري و نظامي بالنسبه متمرکز و کارآيي در قلمرو آنان به وجود آمد. يکي از راه هاي ابراز و اِعمال قدرت پادشاهان قاجار افزودن هرچه بيشتر بر دامنه ايل و تبار خود بود.19 فتحعلي شاه از نزديک به هزار همسر عقدي و صيغه خود 60 پسر و 48 دختر داشت.20 در اين زمينه سرمشق تاريخي او کيومرث پادشاه افسانه اي ايران بود و به هرحال از سنّتي پيروي مي کرد که فرزندان بسيار را نشان توان و مردانگي و ثمربخشي مي شمرد. تشبيه فرزندان به ثمر و ثمره در نوشته هاي وقايع نگران دربار قاجار درباره پسران و دختران فتحعلي شاه اندک نيست.21 قبله عالم در واقع اندرز عمّ خويش، آغا محمدخان، در باره ضرورت يگانگي و همبستگي طوايف قاجار و نيز ايجاد طبقه اي از شاهزادگان را آويزه گوش کرده بود.
تثبيت قدرت در اين دوران به ايجاد يک سلسله آداب و تشريفات پيچيده درباري نيز انجاميد، که از اواخر دوران صفوي به بعد نظيري نيافته بود.22 شمار آئين ها، و نمايش هاي پر زرق و برق، که بيشتر براي نماندن وقاداري شرکت کنندگان به دودمان قاجار برگزار مي شد، فزوني گرفت. دراين ميان، تشريفات باريافتن سفراي خارجي، ضيافت ها، رژه هاي نظامي، مراسم آتشبازي به مناسبت هاي گوناگون، جشن ها و آئين هاي نوروزي همگي معنا و جاي خاص -خود را يافت.

هر جنبه اي از زندگي درباري معطوف به آفرينش تصوير و فرهنگي متناسب با درباري شاهنشاهي شد. فتحعلي شاه القابي را برگزيد که نه تنها معرّف پيوند او با گذشته باستاني ايران بود بلکه به تبار ترکي و مغولي او نيز دلالت مي کرد. اجراي يک برنامه گسترده معماري مذهبي و غيرمذهبي و توجه خاص به وظايف سنّتي پادشاه در زمينه مرمّت بناهاي مقدّس مذهبي و پشتيباني مالي از رهبران روحاني بر هاله اقتدار پادشاهي مي افزود. امّا، اقدام فتحعلي شاه به تعمير کاخ هاي صفوي کاري ابتکاري بود که نخست در زمان آغامحمدخان آغاز گرديد. تغيير اونيفورم هاي درباري و نشان ها و زيورهاي سلطنتي نيز از تسلط دودمان تازه اي خبر مي داد.

افزون بر اين، فتحعلي شاه، که از شاعري بي بهره نبود، انجمن خاقان را، مرکب از شاعران و مدّاحان درباري، براي بزرگداشت و ستايش سلطنت خود ايجاد کرد. شاعران بسيار، به ويژه از اصفهان، براي ثبت و شرح زندگي و اقدامات خاقان به سوي دربار روانه شدند. اين گروه از شاعران سبک تازه اي در شعر که در مديحه سرايي تقليدي از سبک خراساني و در تغزّل از سبک عراقي بود پايه گذاشتند. فتحعلي شاه وقايع نگاران را نيز نه تنها به نگاشتن رويدادهاي تاريخ ايران بلکه شرح حوادث دوران پادشاهي خود گماشت.23

به فرمان شاه، فتح علي خان صبا، ملک الشعراي دربار، نيز شاهنشاه نامه اي سرود که به نظر معاصرانش قابل قايسه با شاهنامه فردوسي بود. فتحعلي شاه سروده ملک الشعراي خود را حتّي برتر از شاهکار فردوسي دانست زيرا، در مقايسه با رفتار سلطان محمود غزنوي با فردوسي صله اي که او به فتحعلي خان صبا بخشيد بسي سخاوتمندانه بود.24 با چنين گشاده دستي ها فتحعلي شاه اميدوار بود که او را در توجه و عنايت به شاعران و هنرمندان با پيشينانش، از جمله سلطان محمود، مقايسه کنند و حتّي او را برتر از آن ها بدانند.

فتحعلي شاه با توجه به کارگاه هاي هنري دربار تصوير سنّتي پادشاهان را به عنوان حامي هنر و هنرمندان جلوه اي تازه بخشيد. خطاطان و نقاشان دربار به تهيه نسخه مصوّري از شاهنامه فردوسي پرداختند و نسخه هاي خطّي و نفيس کتابخانه سلطنتي را مرّمت کردند.
به قصد تثبيت پايه هاي قدرت خود، فتحعلي شاه اغلب در مراسم و تشريفات رسمي در منظر عام حاضر مي شد. به عنوان نمونه، گرچه دو روز نخستين سال نو به شرفيابي اختصاصي درباريان و رجال اختصاص داشت، در روز سوّم ايّام عيد شاه در دروازه کاخ گلستان که مشرف بر ميدان ارگ بود بر کرسي خاص سلطنتي مي نشست و به تماشاي مسابقات پهلواني و شنيدن داستان هاي شاهنامه از زبان نقّالان مي پرداخت. در اين گونه مراسم تصويري از رستم که با کاشي هاي رنگي ترسيم و بر پشت در کاخ نصب شده بود در پس زمينه تخت سلطنتي قرار داشت.25 انتقال دربار از مقر زمستاني به تابستاني، بازديد از صحنه هاي عمليات نظامي و سرکوبي شورش هاي محلّي نيز فرصت هايي براي حضور شاه در نقاط مختلف کشور و ميان مردم فراهم مي کرد. برپايه گزارش بسياري از سيّاحان شکوه و جلال دربار قاجار در مراسم رسمي نظير نداشت. به ادّعاي مِرِديث (Colin Meredith) از آنجا که پادشاهان قاجار نه دعوي ظلّ الّهي داشتند و نه چون سلاطين صفوي متکي بر قزلباشان وفادار و جان برکف بودند توسّل به تصوير و تمثال شخص شاه براي ايجاد سيمائي رازناک از مشروعيت و اقتدار سلطنتي در اذهان عمومي ضروري بود. به گفته مرديث چنين به نظر مي رسيد که «شاه با حضور خود در کانون نمايشي متحوّل و باشکوه به آن روشنايي و جلائي خاص مي داد.»26 تلاش نقاّشان و طرّاحان دربار فتحعلي شاه اين بود که براي اين قدرت خيال واره زبان ديداري و تصويري درخور بيابند و بيافرينند. امّا اين تصويرگري قدرت در تمثال مجرّد شخص شاه خلاصه نمي شد.27 در واقع، تمثال شاه بيشتر در ميان حلقه هاي تزئيني و تو درتو همراه با انبوهي از چهره ها و شخصيت هاي ديگر قرار مي گرفت. از همين رو، فتحعلي شاه اغلب در ميان جمع و در صحنه هاي تاجگزاري، شکار و رزم تصوير شده است. بي ترديد سنن کهن را در آفرينش اين زبان تصويري بي تأثير نمي توان دانست. هدف از تصاوير سلطنتي نه تنها القا اصالت و هويت شاهنشاهي دودمان قاجار بلکه ريشه هاي قبيله اي و توانائي ذاتي آن نيز بود. کثرت چهره ها وشخصيت ها دراين تصاوير و تکرار مستمر تصاويردر دائره هاي تزئيني يادآور همبستگي جامعه قبيله اي قاجار است.

پسران بي شمار فتحعلي شاه، که نقشي اساسي در اين تصاوير پر زرق و برق و باشکوه ايفا مي کردند، گواه بر باروري و مردانگي وي و نماد سرزندگي مستمر قلمروش بودند. در واقع، نقش ديگر اين تصاوير بدون ترديد خنثي کردن خاطره ستروني آغامحمدخان، بنيان گذار دودمان قاجار بود. از سوي ديگر، حضور شخصيت هاي متعدد فرعي در اين صحنه ها معرّف اين دعوي بود که فتحعلي شاه سلطاني مستبد و مطلق العنان نيست، قدرت و اختياراتش را حدودي است و از همين رو نيازمند آن است که پادشاهي خويش را بر شالوده اجماع و همرائي ديگران استوار و تثبيت کند.

ايجاد تصويري شاهانه
طرّاحي تصويري دودماني از دوران حکمراني باباخان در شيراز آغاز مي شود و در دو دهه نخست پادشاهي او تا هنگام پايان برنامه ساختن کاخ هاي درباري، ادامه مي يابد. اين برنامه عظيم معماري و ساختماني مقارن با دوران اعتماد به نفس ملّي و رفاه نسبي در کشور، در فاصله بين دو جنگ ايران و روس بود.
پرداختن يک تصوير شاهانه و دودماني دلمشغولي عمده باباخان در دوران حکمراني او در فارس نبود. شرحي که از معاصران در باره چهره نگاري تصوير هاي ديواري کاخ هايي که در دوران حکمراني خود ساخت نوشته اند بيشتر از اميال تفنني حکايت مي کند تا آمال شاهانه. تمرکز بر سوژه هاي شاعرانه و اندازه هاي کوچک تصوير ها همه بازتابنده هنرهاي تزئيني اواخر دوران صفوي از سويي، و نشان ذوق شاعرانه و ادبي وليعهد، از سوي ديگر، است.28 با اين همه، هزينه گزافي که در خلق آثار اين دوره منظور شده و تعدّد طرح هاي پرظرافت و پيچيده تصاوير را مي توان مقدمّه اي براي مرحله بعدي اين تصويرگري شناخت.

با جلوس فتحعلي شاه به تخت سلطنت، در بهار سال 1798م، تصويرگري و معماري درباري رسالت نويني يافت. تصويري از فتحعلي شاه و دربارش، که تا کنون در جايي به آن اشاره اي نرفته است که به احتمال قوي براي نمايش در ارگ سلطنتي تهران شده بود، آشکارا توصيفي راکه از مِرِديت نقل کرديم تأييد مي کند. اين تصوير که مصوّر آن، ميرزا بابا، تاريخ کشيدنش را 1213ه ق/1798م ضبط کرده، نخستين تصوير رسمي فتحعلي شاه پس از رسيدن به تخت پادشاهي است که در تواريخ به ثبت رسيده. ميرزا بابا از استعداد گسترده خود براي ترسيم تصويري بهره جست که در آن نه تنها مردانگي و جلال و جبروت فتحعلي شاه بلکه تعدّد ملازمان و همراهان او نيز به نمايش آيد. انعکاس زرّين جامه شاه و تلاء لوي جواهراتش فرّ ايزدي شاهنشاهان باستاني ايران را به رخ بيننده مي کشيد. عظمت اين تصوير، حضور شش تن از پسران فتحعلي شاه در آن و تخت سلطنتي برجسته حاکي از تصميم شاه به دوري جستن از پادشاهان صفوي بود که براي آغا محمدخان الگوي مناسبي به نظر مي رسيدند. ابياتي نيز که بر تخت شاه به وضوح نقش شده اند گوياي هدف غائي آن اند.29
با اين همه، ارزيابي ما از اين تصوير ناگزير بايد ناتمام دانسته شود زيرا از پس زمينه تزئيني اصلي خود، که شامل دائره اي از تصاوير درباره موضوع هاي گوناگون بوده است، برکنده شده. دائره هايچند تصويري و نقاشي هاي ديواري يک پاره يا دوپاره انواع اصلي برنامه هاي تزئيني اين دوران شمرده مي شوند. نمونه عالي نوع نخست دائره اي از تصاوير در تالار تخت مرمر کاخ گلستان درارگ تهران است،آن گونه که درآغاز قرن نوزدهم به چشم مي خورد. اين بنا، که به احتمالي در دوران زنديه ساخته شده بود، در سال 1791م، براي يادآوري پيروزي آغامحمد خان برکريم خان زند، دوباره تزئين شد. براي اين منظور، به فرمان آغامحمدخان آينه ها، نقاشي هاي روغني، تخته هاي مرمر و درهاي چوبي منبّت کاري شده از تالار پذيرايي شيراز به تهران انتقال يافت.30

درسال 1824م، يک ديپلومات اروپائي به نام کِپِل (George Thomas Keppel) تخت مرمر کاخ گلستان را به جامع ترين وجه توصيف کرد و به تعريف سوژه سه تابلوي نقّاشي، از جمله نادرشاه، اسکندر در کنار ارسطو و افلاطون و فتحعلي شاه و نيز صحنه هاي رزم و شکار وي پرداخت.31 تصاوير فتحلي شاه در طاقچه ها او را در جامه ها و نقش هاي گوناگون نشان مي دهد: سردار جنگي، فيلسوف، شکارچي و جانشين شاهنشاهان باستاني ايران. در واقع اين تصاوير معادل ديداري اشعاري است است که مديحه سرايان درباري در وصف او مي سرودند. تصاوير اروپائيان در بخش فوقاني اين طاقچه ها معرّف گستردگي قلمرو اوست و تصاوير زنان در اطاق هاي اطراف نشان شکوه حرمسراي او.
گرچه فتحعلي شاه در تالار کاخ تغييرات چنداني نداد، امّا اين تغييرات، که شامل همه تزيينات کاخ مي شد، در ايجاد و نمايش تصويري پيچيده و پرظرافت از گرايش ها و علايق ادبي و تاريخي وي نقشي اساسي داشت. به گفته يکي از مورّخان درباري، ميرزا صادق وقايع نگار، سکوي مرمر تخت فتحعلي شاه در تالار تاجگذاري را گروهي به سرپرستي نقاش باشي دربار، ميرزا بابا، ساختند. براساس ابياتي که از فتحعلي خان صبا در آن منقوش است اين تخت بر الگوي تخت سليمان ساخته شده بود که آن نيز، به اقوال گوناگون ادبي، بر دوش فرشتگان و ديوان قرار داشت. با توجه به شيفتگي فتحعلي شاه به تاريخ باستاني ايران، محتمل است که تالار پذيراي خسرو پرويز در تيسفون نيز الگويي براي طرح هاي منقوش در تالار تخت مرمر بوده است.

نوع دوّم برنامه هاي تزئيني در دهه دوّم قرن نوزدهم از ابتکارات جانشين ميرزابابا، عبدالله خان، معمارباشي دربار بود. نقاّشي هاي مستطيل شکل او از مجالس دربار براي مجموعه باغ هاي نگارستان وسليمانيه سفارش شده بود و به طور کلّي با نقّاشي ها و طرح هاي پيشينيانش تفاوتي اساسي داشت. باغ نگارستان و نقاشي هاي آن از بين رفته اند. در اوج زيبائي خود اين باغ که در شمال ارگ تهران قرار داشت، محل اقامت دلخواه فتحعلي شاه بود. تصويري از وي و زنان حرمسرايش بر کاشي هاي کوشک باغ منقوش بود. تصوير ديگري در سالني در انتهاي باغ فتحعلي شاه را نشسته بر تخت خورشيد در ميان شاهزادگان و اعضاي گارد نشان مي داد.

داوري تاريخ هرچه باشد، مسلّم آن است که در طرّاحي و آفرينش تصاوير نگارستان و ديگر کاخ هاي سلطنتي مايه اي از تخيّل و رؤياپروري موج مي زد. فتحعلي شاه را در فضاي منجمد و ساکن اين تصاوير آن گونه مي بينيم که خود اميد داشت در درازناي تاريخ ديده شود. در اين جهان تخيّلي، او درميان قبيله اي از شاهزادگان، سلطاني بي رقيب مي نمود که فرستادگان پادشاهان جهان در خضوع و خشوع به حضورش بار يافته بودند. اين تصوير نقش برجسته اي در تخت جمشيد را به ذهن تداعيمي کند که در آن داريوش بزرگ در حال پذيرفتن هداياي نمايندگان ملل تابع خويش است.

ارگ پادشاهي در تبريز نيز، که اقامتگاه عبّاس ميرزا بود، با نقوش ساخته طرّاحان و نقّاشاني که در خدمت وي بودند تزيين شده است. صحنه هاي تملّق آميزي که از پيروزي فتحعلي شاه و عبّاس ميرزا بر سپاهيان روس در اين نقش ها و تصوير ها به چشم مي خورد گويي فروانروايان قاجار را برابر با همتايانشان در جهان يا حتّي برتر از آنان مي نمايد و صلاحيت عبّاس ميرزا را براي رسيدن به تاج و تخت به رخ مي کشد. اگر در تبريز فرمانروايان قاجار در پي آن بودند که خود را همتا و برابر با پادشاهان اروپايي قلمداد کنند، در اصفهان کوشيدند تا با پادشاهان ايران باستان پهلو زنند. به همين هدف، «عمارت نو» را در اين شهر مهرعلي نقّاش با تصاويري از قهرمانان تاريخ ايران تزيين کرد. گويا تر از اين، فتحعلي شاه فرمان داد تا قصرهاي هشت بهشت و ديگر کاخ هايي را که صفويان در نيمه قرن هفدهم ميلادي بنا کرده بودند از نو بيارايند و تزيين کنند.32

فرستادن تصوير به فرنگ
در اوائل قرن نوزدهم، با برقراري مجدد ارتباط با کشورهاي اروپايي -پس از گذشت يک قرن- ضروري بود که اروپائيان نيز با تصويري گويا و مناسب از پادشاه ايران آشنا شوند. نسخي که از شاهنشاه نامه برجاي مانده، مجموعه اشعار فتحعلي شاه، نشان ها و زيورهاي سلطنتي و تواريخ اين دوران همگي از جلال و شکوه تصوير شاه سخن مي گويند. مهم تراز همه، نقاشي هاي تمام قد شاه خود معرّفي متحرّک براي اشاعه شهرت و اقتدار شاه در اروپا بود. سنّت تبادل تصوير ميان پادشاهان اروپايي نيز از قرن شانزدهم تا هجدهم رواج داشت. تنها در دو دهه نخست قرن نوزدهم، ييش تر ازپانزده تصويرِتکّي فتحعلي شاه به عنوان هداياي ديپلوماتيک به انگلستان، هند، روسيه، و فرانسه فرستاده شد. اين تصاوير را مي توان در عين حال معرّف نخستين واکنش فرمانروايان ايران نسبت به امکان تسلّط نفوذ اروپائيان بر کشور دانست. از سوي ديگر، در اين تصاوير گرز سلطنتي و شمشير در غلاف معرّف تهديدي تلويحي بود و نشان ها، يراقها و بازوبندهاي مرصّع جواهرنشان شاه و تزيينات گران بهاي سالن گوياي ثروت و تمکّن او.

نقوش برجسته سنگي و کاهش اقتدار شاه
در دهه هاي دوّم و سوّم قرن نوزدهم، برخي از شاهزادگان قاجار دعوي سلطنت کردند و به چالش فتحعلي شاه و وليعهد او، عبّاس ميرزا، برخاستند. در اين دوران نه تنها فتحعلي شاه بلکه شاهزادگاني نيز که در ايالات مختلف کشور حکومت مي کردند تصاوير خود را در نقوش برجسته سنگي در نقاط گوناگون در معرض تماشا قرار دادند. اين نقوش برجسته که به فرمان شاهزاده محمدعلي دولتشاه (کرمانشاه)، حسينعلي فرمانفرما (شيراز)، و تيمور ميرزا (کازرون) حجاري شد از تضعيف اقتدار فتحعلي شاه در ميان فرزندانش حکايت مي کرد. با اين نقش هاي برجسته بود که تجلّي برنامه هاي بلندپروازانه سلطنتي از فضاي شخصي و خصوصي به عرصه عمومي و علني انتقال يافت. اين گونه نقش هاي برجسته سنگي، بيش از هر شکل هنري ديگر اين دوره، معطوف به نمايش قدرت قاجاريه و نشان احياي سنت هاي هنري هخامنشيان و ساسانيان بود. افزون بر اين، خاندان سلطنتي با اقدام به حجّاري تصاوير خود به چالش احکام اسلام در منع و تحريم پيکره سازي و تصويرگري برخاستند. در عين حال، براي افزايش دامنه تأثير اين پيکره ها آن هارا در جاهايي حکاکي کرده بودند که يادآور گذشته باستاني ايران، باورهاي عامه، يا سنّت هاي مذهبي باشد.33 نقش برجسته حسينعلي ميرزا در شيراز در سينه کوه در کنار دروازه قرآن قرار داشت که درمعرض ديد همه رفت و آمد کنندگان به اين شهر بود و نقش سنگي محمدعلي ميرزا در طاق بستان که جهانگران اروپائي را به خود جلب مي کرد. نمادهايي که معمولا معرّف قدرت و سلطنت اند، از جمله شير، سنگ نبشته ها و اشکال ساده و مفهوم، پيام اين نقوش سنگي را براي خواص و عوام از آنچه بود روشن تر مي کرد.34

گرچه اين نقاط محل تردّد شمار بسياري از جهانگردان اروپائي بود، پيام اين نقوش و تصاوير آن چنان که انتظار مي رفت کارساز نشد ودوام نيافت. چه، تا اواخر قرن نوزدهم، با از دست رفتن بخش بزرگي از اراضي ايران، تهي شدن خزانه عمومي و آز و اجحاف حاکمان محلّي و ايادي آنان، از فتحعلي شاه ياد خوشي در اذهان نمانده بود. عبدالله مستوفي در خاطرات خويش فتحعلي شاه را به خاطر نقش سنگي که از خود در ري به شکل رام کننده شير بر جاي گذاشته بود به باد تمسخر گرفته و، بدتر از آن، او را متهم به دروغ پردازي نيز کرده است.35 اين داوري مستوفي در باره فتحعلي شاه را مي توان کمابيش معرّف نظر همقرانان وي، يعني طبقه تحصيلکرده ايران در سال هاي پاياني قرن نوزدهم دانست. پرسش اين استکه به معاصران فتحعلي شاه که با چنين تصاوير و نقوشي روبرو مي شدند چه احساسي دست مي داد؟ اگر براي احترام و ستايشي که نسبت به تصاوير و فرامين شاه نشان داده مي شد اعتبار و وزني قائل شويم بايد گفت که نه تنها درباريان بلکه مردم عادي نيز حداقل در دوران حيات خاقان به اقتدار و مشروعيت او اعتقاد يافته بودند.

تصاوير درباري و اعتقادات مذهبي
جامعه قرن نوزدهم ايران را بايد از بسياري جهات جامعه اي دانست که در آن اعتقادي خرافي به نيروي خارق العاده تصوير حکمفرما بود. بدون بررسي اين اعتقاد نمي توان به اهميت رواني و عاطفي تصوير هاي تمام قد در اين دوران پي برد. از آنجا که در فرض غالب، فرهنگ ايران فرهنگي ادبي و نوشتاري شمرده مي شود، پژوهشگران در تعريف محتوا و معناي تصاوير بيشتر بر روايت هاي همراه تصاوير و مينياتورهاي کتب خطّي تکيه کرده اند.36 به ويژه، پژوهشگران و متخصصان هنرهاي اسلامي از بررسي اين موضوع حسّاس غالباً طفره رفته و ازتأييد وجود آئين ها و سنن متکّي به تصوير که با بت پرستي چندان فاصله ندارد اباکرده اند. دردوران پادشاهي فتحعلي شاه، و تا حدودي دوران جانشينانش، تصاويرو نقوش پادشاه وخاندان و اطرافيانش حضوري گسترده در فضاي تشريفات و آئين هاي درباري و فرهنگ عامه داشت.
احترام و اعجابي که تصاوير فتحعلي شاه در ايرانيان بر مي انگيخت جهانگردان اروپائي را که در اوائل قرن نوزدهم به ايران سفر مي کردند شگفت زده مي کرد. سرجان ملکم مي نويسد که در مقابل تصويري از فتحعلي شاه که به عنوان هديه اي براي حاکم ايالت سِند نقاشي شده بود همان تشريفات و احتراماتي درخيابان ها به عمل آمدکه براي شخص شاه، گرچه تابلو در صندوق در بستهاي حمل مي شد.37 اداي احترام نسبت به تصوير پادشاه در مراسم رسمي و تشريفاتي در سراسر قرن نوزدهم ادامه يافت. به گفته حاج ميرزا حسن حسيني فسائي، در سال 1848م در ضيافتي که درشيراز به مناسبت افتتاح سدّي برگزار شده بود تصوير مجللي از ناصرالدين شاه نيز در مجلس قرار داشت. پس از پايان شام، هريک از مقامات محلّي در برابر اين تصوير به اداي احترام از کمر خم مي شدند و مبلغي به عنوان پيشکش در مقابل آن قرار مي دادند. عکسي که در حدود سال 1907م برداشته شده و جمعيتي را نشان مي دهد که با تصويري از محمد علي شاه بسوي ساختمان مجلس در حال حرکت اند نشان ديگري از سنّت استفاده از تصوير براي تثبيت حضور شاه در ميان مردم و در مراسم و تشريفات رسمي است. افزون بر اين گونه تصاوير فتحعلي شاه، در بازارهاي اصفهان و شيراز نيز نقوش ديواري کشيده شد که در آن ها او و فرزندانش در صحنه هاي رزم و شکار در کنار تصاوير قهرمانان افسانه اي ايران ديده مي شوند. اين نقوش نيز معرّف فضايي ميان دربار و مردم عادي بود همانگونه که تصاوير تمام قد رستم بر سردر برخي از کاخ هاي سلطنتي را بايد پيوند ميان محوطه دربار و ميدان هاي عمومي دانست.39

به گزارش برخي جهانگردان اروپايي، گاه در مجالس عمومي نقّالان در برابر تصاوير تمام قد شاه به داستان سرايي مي پرداختند.40 با اجراي چنين مراسمي، در ديد مردم پادشاه از نظر کارهاي قهرماني و نيز در جوانمردي و از خودگذشتگي با شخصيت هاي افسانه اي باستاني ايران قابل مقايسه مي نمود.
از دوران پادشاهي فتحعلي شاه، تصاوير تمام قد وي در اماکن و مقابر مذهبي نيز به چشم مي خورد. از اين زمان به بعد بود که وجود تصوير و شبيه در فضاها و اماکن مذهبي از مهر تأييد حکومت برخوردار شد. همان گونه که پيشتر اشاره شد، هيچ يک از پادشاهان پيشين ايران تا اين حد به اهميت و تأثير تصوير در شکل بخشيدن به عقايد و آراء عمومي در جامعه ايران پي نبرده و از آن چنين بسامان و منظّم بهره نجسته بودند. فتحعلي شاه که از زبان فرهنگي ايران باستان براي نقش هاي برجسته سنگي خود به سهولت استفاده مي کرد به مزيّت قراردادن تصوير در اماکن مذهبي نيز پي برده بود.

در سال 1794م، فتحعلي خان صبا قصيده اي در وصف تمثال پادشاه سرود؛ تصويري که به گفته صبا به عنوان هديه اي براي يکي از مقدّس ترين اماکن مذهبي شيعه يعني مقبره امام موسي بن جعفر در نجف در نظر گرفته شده بود.41 اين تصوير، که پيش از اين در جايي از آن نامي آورده نشده، نخستين نقاشي تمام قد از فتحعلي شاه در هنگام حکومتش در شيراز است. وي سالي پيش از مرگش نيز فرمان داد که براي مقبره اش در قم تابوتي از سنگ مرمر بسازند که بر آن تصوير تمام قدش حک شده باشد. با رواج تصوير و تمثال شاهانه، تابوت هاي مشابه اي براي مهد عليا مادر ناصرالدين شاه که در قم مدفون است و قبر خود ناصرالدين شاه در شاه عبدالعظيم سفارش داده شد.42 از نيمه قرن نوزدهم به بعد، طبقات اشراف و تجّار نيز به پيروي از اين سنّت برخاستند و حکّ تصوير بر مقابر آنان در تهران و ديگر شهرهاي ايران رواج يافت.43 در مراسم تدفين ناصرالدين شاه تصوير تمام قدي از او همراه با شمائل حضرت علي به چشم مي خورد. براي تزئين تکيّه دولت، محلي که ناصرالدين شاه براي اجراي مراسم تعزيه ساخت، نيز تصاوير گوناگون به کار برده شد.44

به احتمالي اين رسم ناشي از انتساب جان و روح به تصوير و شمايل بود. رواج مراسم پيچيده و باشکوه در دربار فتحعلي شاه و ترويج اعتقاد به رازناکي اقتدار پادشاهي را مي توان منشاء بهره جويي از تصويرهاي تمام قد شاه در مجالس درباري و مراسم و آئين هاي عمومي دانست. اداي احترام تقدس گونه نسبت به اين تصاوير و اهداء آن ها به اماکن مذهبي و ساختن مقابر سنگي و مصور را نيز نبايد با باورها و خرافات مذهبي بي ارتباط شمرد. از گزارش هاي گوناگون چنين برمي آيد که دربار نيز با انتساب نيروي جادويي به تصاوير تمام قد آيين ها و اعتقادات خرافي در اين زمينه را تشويق مي کرد.45
در اين مورد، روايتي که شرح آن در منابع گوناگون به چشم مي خورد در باره شخصيتي روحاني به نام ميرزا محمد اخباري يا نيشابوري در جنگ اوّل ايران و روس است. به منظور جلب حمايت فتحعلي شاه نسبت به فرقه اخباري، ميرزا محمّد سوگند خورد که سر بريده اشپختر، سردار روس، را در ظرف چهل روز به تهران بياورد.46 داستان چگونگي کشتن نمايشي اشپختر در دو گزارش آمده است. به نوشته محمد سليمان تنکابني، ميرزا محمد پيکرک سردار روسي را با موم ساخت و آنگاه با شمشير سر از بدنش جدا کرد.47 اين روايت حاکي از آن است که تصوير در جادو گري همان نقشي را ايفا مي کرد که پيکرک هاي مومي.

بايد توجه داشت که در آئين هاي مذهبي نيز از تصوير براي رسيدن به نيات منفي استفاده مي شد. ژان کلمار در بررسي خود در باره مراسم مذهبي در ماه محرّم قرن 12 هجري، از پيکرک ها و تصاوير قاتلان شهداي کربلا ياد مي کند. شرکت کنندگان در اين مراسم به اين پيکرک ها و تصاوير لعنت مي فرستادند و در پايان مراسم آن ها را مي سوزاندند و از بين مي بردند.48 همين بررسي از اعتقاد به آثار مثبت تصوير نيز ياد کرده است. حمل شمايل حضرت علي و ديگر امامان شيعه در مراسم مذهبي قرون دوازدهم و سيزدهم هجري مبين همين اعتقاد بود.49 هانري ماسه نيز در اثر ارزنده خود در باره عادات و رسوم ايرانيان به وجود تصاوير در امامزاده ها، تصوير شهداي کربلا در سقّاخانه ها و تزيينات مجسمه گونه در گورستان ها اشاره مي کند.50

همه اين شواهد و اسناد دال بر بي اعتنايي ايرانيان به احکام اسلام در مورد منع و تحريم تصويرگري و مجسمه سازي در عرصه و زمينه مذهبي است. در واقع، چنين به نظر مي رسد که رأي علماي مذهبي نيز در اين مورد بيشتر مبتني بر ملاحظات عملي و سياسي و چگونگي روابط آنان با سلطان وقت بود تا ضرورت اجراي مستمر احکام مذهبي. به اين ترتيب، مي توان گفت که در ايران حکم منع استفاده از تصوير و شمايل و مجسمه کم تر از ديگر جوامع اسلامي مورد توجه قرار گرفته است.

به هر تقدير، تلاش براي تثبيت مشروعيت و اقتدار پادشاه در دوره مورد بررسي اين نوشته، به يافتن زبان تصويري واحد ميان فرهنگ درباري و تودهاي، که هر يک فضاي خاص و در عين نه چندان متفاوت خود را داشتند، انجاميد. در اين زبان مشترک نه تنها نقاشي هاي ديواري بلکه نقوش برجسته سنگي، امامزاده ها و بازارها، و مراسم تعزيه و سينه زني هر يک به نوبه خود عرصه اي براي نمايش تصاويرخرد وکلان در ترويج و تبليغ هدف هاي خاص فراهم آوردند.

نتيجه: تصوير، تاريخ و هويت
به ياري تصاويري که از شخص خود، خويشان و درباريانش ساخت و پراکند، فتحعلي شاه کوشيد که اقتدار خود را به عنوان رهبر شيعيان ايران، ميانجي قشرهاي گوناگون جامعه51و جانشين خلف سنّت پادشاهي ديرينه ايران تثبيت کند. تصاوير تمام قد وي نماد جلال پادشاهي و فرهنگ تاريخ محور اين دوره بود. همان گونه که تکسيه (Charles Texier) هنگام تماشاي نقاشي هاي کاخ چهل ستون گفت: «ايرانيان براي اين نقاشي ها که از سرگذشت تاريخي آنان حکايت مي کنند، اهميت بسيار قائلاند.52 دستکم اين است که اين نقاشي ها همانند افسانه ها و اساطيرادبي و شنيداري تصويري آرماني از تاريخ ايران به نمايش مي گذاشتند.
فتحعلي شاه دانسته و آگاهانه از نقّاشي و تصويرگري ابزاري براي آگاه ساختن ايرانيان به هويت خويش فراهم آورد و از آن بي نهايت بهره برد گرچه شخص خود را در کانون چنين هويتي مي ديد. به اين ترتيب، مي توان او را نخستين پيشگام در فراگرد تکوين هويت ايرانيان دانست. تا زماني که اسناد و مدارک دست اوّل اين دوران در دسترس قرار گيرند، تصوير ونقاشي دوران اوّليه قاجار منبع سودمندي براي آگاه شدن از اين است که ايران آن روز خود را چگونه مي ديدومي شناخت.

در تجزيه و تحليل نهايي، نقاشي هاي دوران نخستين قاجار تصويري تصنّعي از شکوه و جلال آن دوران را فراروي ما قرار مي دهند. در واقع، اين نقّاشي ها با واقعيت فاصله بسيار داشتند.53 در پايان سلطنت فتحعلي شاه، شمار شاهزادگان قاجاري، که روزي گل هاي سرسبد باغ ايران شمرده مي شدند، ازشمار بيرون رفت، کاخ ها و قلعه ها رو به ويراني گذاشت و سرزمين هاي بسيار از کف رفت. تصوير کدر پادشاه ديگر آماج پرستش و احترام نبود. بي اعتنايي جانشين فتحعلي شاه، محمّدشاه، به ساختمان هايي که پدرش بنا کرده بود و خراب کردن کاخ هاي ارگ تهران به فرمان ناصرالدين شاه به نام ترقي و پيشرفت نقطه پاياني را بر اين فصل از سنّت چهره سازي در ايران گذاشت. در نيمه سوّم قرن نوزدهم، ورق يکسره برگشته بود و فتحعلي شاه محبوبيت و اعتباري در ميان مردم نداشت. تاريخ نگاران اين دوره از دستاوردهاي هنري دوران او به ندرت يا به اختصار ياد مي کردند. شرق شناسان اروپايي چون کرزن (Goerge Curzon) وبنجامين (S. G. W. Benjamin) نيزاين دستاوردها را تنها به خاطر ارزش و سنديت تاريخي آنان مهم مي شمردند.

براي آگاه شدن به نقش و چگونگي تأثير نقاشي هاي درباري دوران نخستين قاجاريه، توجه به اين نکته ضروري است که اثر رواني و عاطفي اين آثار از يک ميراث عظيم ديداري و تصويري نشأت مي گرفت. تصاوير وسنگ نگاره هاي فتحعلي شاه همان حس احترام و تسليمي را در ايرانيان برمي انگيخت که شمائل هاي مذهبي يا تصاوير آرماني پادشاهان باستاني ايران. از سوي ديگر، رنگ هاي جاندار و پرمايه و طرّاحي تزييني اين تصاوير همان تحسيني را موجب مي شد که مينياتورهاي منقوش بر کتب خطي. افزون بر اين، اين نقاشي ها، ابزاري نيرومند براي تجلّي فرهنگ و آمال ايرانيان بودند و چه به تنهايي و چه در مجموعه تزييني خود يادآور اقتدار و ثروت بي کران حاکمان کشور. اين جاست که مي توانيم به آن تصوير از فتحعلي شاه بازگرديم که سفيرش را چنان به تکريم و تعظيم وا داشته بود. گفته ابوالحسن نقش تصوير را آشکار مي کند. هدف جز اين نبود که در بيننده حس تحسين نسبت به شکوه و جلال و زيبايي مسند پادشاهي و تسليم و عبوديت در برابر قدرت و اقتدار کسي بر انگيزند که در واقع «قبله عالم» مي نمود.

——————————————————————————-

پانوشت ها:
1. ن. ک. به:

Mirza Abu’l Hasan khan, A Persian at the Court of King George 1809-1810, The Journal of Mirza Abu’l Hasan Khan, Edited and translated by Margaret Cloake, London, 1988, p. 75.

2. همان، ص 30. احترام به تصاوير پادشاهان و شمايل شخصيت هاي مقدّس مذهبي از دوران امپراطوري روم و بيزانس در اروپا رايج بود.

3. ن. ک. به:

Thomas Arnold, Pianiting in Islam, Oxford, 1928, pp.4-13; Nasrin Rohani, A Bibliography of Persian Miniature Painting, Cambridge MA, 1982, p. 153.

4. به ويژه ن. ک. به:

B. W. Robinson, «The Court Painters of Fath Ali Shah,» Eretz-Israel 7 (1964); ____, «Persian Royal Portraiture and the Qajars,» in E. Bosworth and C. Hillerbrand, eds., Qajar Iran: Political, Social and Cultural Change, Edinburgh,1983,

و نيز: يحيي ذکاء، «ميرزا ابوالحسن خان صنيع الملک غفّاري،» هنر و مردم، شماره 10، (مرداد 1342)، صص 27-14 و شماره 11 (شهريور 1342)، صص 33-16.

5. براي نظري مشابه ن. ک. به:

Charles Texier, Description de l’Armenie, la Perse, et la Mesopotamie, Paris, 1842, Vol. I, p. 125.

در ديگر جوامع اسلامي، سنّت کشيدن نقّاشي و ساختن مجسمه هاي تمام قد مدت ها پس از پيدايش اسلام در قرن هفتم ميلادي ادامه يافت.

6. ن. ک. به:

B. W. Robinson «The Court Painters of Fath Ali Shah,» op. cit ., p. 96.

7. ن. ک. به:

Gavin Hambly, «The Traditional Iranian City in the Qajar Period,» in Peter Avery, Gavin Hambly, and Charles Melville, eds., The Cambridge History of Iran, Vol. 7, Cambridge, 1991, pp. 542-89; Jennifer Scarce, «The Arts of the Eighteenth to Twentieth Centuries,» in Avery, Hambly and Melville, op. cit., p.892.

8. همانگونه که انتظار مي رود، مايه و غناي تزيين با طبقه اجتماعي بي رابطه نبود. محل کار درباريان عادي با طرح هاي ساده از گل و گياه تزيين شده بود. درباريان متمکّن تر تصاوير پادشاه و شاهزادگان را بر ديوارهاي خود آويزان مي کردند.

9. براي يک بررسي متوازن از آغا محمد خان ن. ک. به:

Gavin Hambly, «Agha Mohammad and the Establishment of the Qajar Dynasty,» Royal Central Asian Journal, 50 (1963), pp.161-74.

10. در زير تصوير نخستين چنين نوشته شده است: «به حسب الحکم شاهنشاه دوران، فريدونفر، محمدخان قاجار، ز کلک صادق نقّاش نو شد، نشان وفرّ نادرشاه افشار،» لطف الله هنرفر، گنجينه آثار اصفهان، 1344، ص 574.

11. گرچه آغامحمد خان در شهرهايي که در جنوب قفقاز به تصرّف خود درآورده بود به ضرب کردن سکّه اقدام کرد، به بازستاندن همه اراضي از دست رفته دوران صفوي در جنوب قفقاز و شرق ايران توفيق نيافت. ن. ک. به:

Gavin Hambly, «The Traditional Iranian City in the Qajar Period,» in Peter Avery, Gavin Hambly and Chalrles Melville, eds., The Cambridge History of Iran , Vol. VII, Cambridge, 1991, pp. 145-146.

12. فتحعلي خان قاجار، پدربزرگ آغا محمدخان، رقيب اصلي نادرشاه براي تقرّب به شاه طهماسب دوّم بود و به هرحال مورّخان نادرشاه را مسئول مرگ وي مي دانند. با اين همه آغامحمد خان او را سرمشق فتوحات خود قرار داد و وقايع نگاران دوران قاجار نيز از نادرشاه به احترام ياد کرده اند. به عنوان نمونه، ن. ک. به عبدالرزّاق دنبلي، مآثرَ السلطانيه، به اهتمام غلامحسين صدري افشار، چاپ جديد، تهران، 1351، ص 5.

13. ن. ک. به: محمد فتح اَلله سراوي،،تاريخ محمدي، نسخه خطي، به اهتمام غلامرضا طباطبائي مجد، تهران، 1371، صص 110-109؛ و نيز:

James Frazer, Travels and Adventures in the Persian Provinces on the Southern Banks of the Caspian Sea, London, 1826, pp 41-42.

14. ن. ک. به:

James Morier, A Second Journey Through Persia, Armenia and Asia Minor to Constantinople between the Years 1812 and 1816, London, 1818, pp. 77-673.

15. ن. ک. به:

Jennifer Scarce, op. cit., p. 333; and James Morier, ibid., pp. 376-77.

16. حسن گل محمدي، ديوان کامل فتحعلي شاه قاجار، تهران، 1350، ص 98. نيز ن. ک. به:

Hamid Algar, Religion and State in Iran, 1785-1906: The Role of the Ulama in the Qajar Period. Berkeley and Los Angeles, 1969, p. 71.

17. فتحعلي شاه با دو پادشاه اروپائي در سده هاي شانزدهم و هفدهم، لوئي چهاردهم فرانسه و فيليپ دوّم اسپانيا، شباهت بسيار دارد. اين دو نيز از هنرهاي تصويري براي تثبيت اقتدار و مشروعيت خود بهره مي جستند.

18. رضاقلي خان هدايت، تاريخ روضة الصفاي ناصري، به کوشش نصرالله صبوحي، تهران، 1339، صص 105-104. نيز ن. ک. به:

Anthony Welch, Calligraphy in the Arts of the Muslim World, Austin, Texas,1979, pp. 160-163; Layla S. Diba, «Lacquerwork of Safavid Persia and Its Relationship to Persian Painting,» Ph.D. dissertation, New York University, 1994, pp.160-63.

براي بحثي درباره هوش و استعداد فتحعلي شاه و تازگي سروده هايش ن. ک. به:

Gavin Hambly, «The Traditional Iranian City in the Qajar Period,» in Peter Avery, Gavin Hambly, and Charles Melville, op. cit., p. 148.

19. معمولاً از فرزندان پسر به عنوان مهم ترين دستاوردهاي شاه نام برده مي شد. ن. ک. به: محمدتقي سپهر (لسان الملک)، ناسخ التواريخ، تهران، 1344، ج 2، صص 125 به بعد. نيز ن. ک. به:

Malkolm Yapp, «Two British Historians of Persia,» in Historians of the Middle East , London, 1962, p.354-55.

20. حسن گل محمدي، فتحعلي شاه و قضاوت تاريخ، تهران، 1368، صص 489-477. در باره وضع حرمسراي فتحعلي شاه ن. ک. به:

Abbas Amanat, Pivot of the Universe: Nasir al-Din Shah Qajar and the Iranian Monarchy, 6981-1381, Berkeley and Los Angeles, 1997, p. 19.

21. جهانگيرميرزا، تاريخ نو، به اهتمام عبّاس اقبال، تهران 1327، ص 186.

22. براي آگاهي از وضع دربار در اوج شکوه و جلال آن ن. ک. به: دوستعلي خان معيّرالممالک، يادداشت هاي زندگاني خصوصي ناصرالدين شاه، تهران، 1362، صص 99-48. نيز ن. ک. به:

John Malcolm, The History of Persa, London, 1815, Vol. 2, pp. 554-57.

23. ن. ک. به:

Jan Rypka, History of Iranian Literature, Dordrecht, 1956, pp. 17-11.

24. فتحعلي خان صبا، ديوان ملک الشعرا، فتحعلي خان صبا، به کوشش محمدعلي نجات، تهران، 1341، ص 38. 25. يحيي ذکاء، تاريخچه ساختمان هاي ارگ سلطنتي، تهران، 1349، صص 38-37.

26. ن. ک. به:

Colin Meredith, «Early Qajar Administration. An Ananlysis of its Development and Functions,» Iranian Studies, (Spring-summer 1971), p. 61.

27. ن. ک. به:

Robert Ker Porter, Tranvels in Georgia, Persian Armenia, Ancient Babylonia, etc., London, 1821, vol. 1, pp.322-23.

. 28. ن. ک. به:

Sussan Babai, «Shah ‹Abbas II, the Conquest of Qandahar, the Chihil Sutun, and Its Wall Paintings,» Muqarnas, II (1994), pp. 125-42.

29. اين پرده دلفريب و فرجه آمد، تشبيه بساط شاه جمجه آمد. چون پرده در آن تابان مهر، تمثال رخ فتحعلي شاه آمد، ميزا باباشبيه خسروان نقش بست، که از شبيه او قلم صورتگر قدرت شکست. سنه 1213.

30. يحيي ذکاء، تاريخچه ساختمان هاي ارگ سلطنتي، ص 46.

31. ن. ک. به:

G. G. Keppel, Personal Narrative of a Journey from India to England, London,1827, vol. 2, pp. 140-41.

32. ميرزا صالح شيرازي، «سفرنامه اصفهان، کاشان، قم، تهران.» در مجموعه سفرنامه هاي ميرزا صالح شيرازي، به کوشش غلامحسين ميرزا صالح، تجديد چاپ، تهران، 1363، صص 8-6 و 13. نيز ن. ک. به:

Sir William Ouseley, Travel into Various Countries of the East, Particularly Persia, London, 1819-32, vol. 3, p. 372.

33. ن. ک. به:

Henry Masse, Croyances et coutumes persanes, Paris, 1983, vol. 2, pp. 228-37; J. A. Lerner, «Rock Relief of Fath Ali Shah in Shiraz,» Ars Orientalis, 21 (1991), p. 33; E. de Waele, «Trois reliefs Rupestres de Pol-i Abgineh,» Iranica Antiqua 21 (1986, pp. 1796-77.

34. ن. ک. به

Henri Masse, ibid., p.597; and Z. Bahrani, «Assault and Abduction: The Fate of the Royal Image in the Ancient Near East,» Art History 10, no. 3 (September 1995), pp. 363-82.

35. «صورت خود را در حال شکار و يا در مجالس بزم و سلام در کوه هاي کشور سنگتراشي کرده که چشمه علي بين تهران و شاهزاده عبدالعظيم يکي از آن جلسات است. در تزيين سر و بر خود به تاج و جواهر اصراري داشته و حتّي تصوير شيرکشي خود را هم با همين لباس بزمي ساخته و يا از سنگ تراشيده. ميان باريک و ريش بلند زيباي خود را نموده و ابدي کرده است. در صورتي که اعليحضرت کمتر از اين رشادت ها داشته و شايد در مدت عمر خود با هيچ شير پيري هم روبرو نشده است.» عبدالله مستوفي، شرح زندگاني من، تاريخ اجتماعي و اداري دوره قاجاريه، تهران، 1371، ج 1، ص 38. در باره تضاد پيام يکي از نقوش برجسته سنگي در دوره ساسانيان با واقعيت تاريخي ن. ک. به:

Ernst Herzfeld, Iran in the Ancient East , New York, 1948, p.315.

36. براي بحثي درباره احتراز از پرداختن به موضوع هاي بحث انگيز ن. ک. به:

David Freedberg, The Power of Image, Chicago, 1989, pp.338-40.

37. ن. ک. به:

John Malcolm, op. cit., vol. 2, p. 656.

38. حاج ميرزا حسن حسيني فسائي، فارسنامه ناصري، به کوشش منصور رستگار فسائي، تهران، چاپ جديد، 1367، ص 279. عکسي که به احتمالي در آغاز سلطنت احمد شاه برداشته شده صحنه اي از مراسم سلام در يکي از ايالات ايران را نشان مي دهد که در آن مقامات محلّي در حال اداي احترام به تصويري از شاه جوان اند که به وسيله دو درباري بر روي کرسي سلطنتي نگاه داشته شده. ن. ک. به:

Philip Mansell, Sultans in Splendor, New York and Paris, 1988, p.82.

39. قصد تشبيه فتحعلي شاه به رستم در زرهي که در برخي از تصاوير بر تن او ديده مي شود- و با سر شيري همانند آنچه بر سر تصاوير رستم قرار دارد مزين است- نمايان مي شود.

40. ن. ک. به :

James Morier, op. cit . p. 071; J. S. Buckingham, Travels in Assyria, Media and Persia , London, 1830, p.293.

41. فتحعلي خان صبا، همان، ص 290.

42. از عزّت سودآور براي آگاهي هايي که در باره مهدعليا در اختيارم گذاشت سپاسگزارم. براي عکسي از مقبره ناصرالدين شاه ن. ک. به:

J. A. Lerner, «Rock Relief of Fath ‹Ali Shah in Shiraz.» Ars Orientalis 21 (1991), fig. 8.

43. دوستعلي خان معيّر، منبع اصلي شرح حال نقّاشان دربار ناصري و مظفّري، به سه نمونه از اين گونه مقابر اشاره مي کند. ن. ک. به: همان، صص 280-278.

44. براي تصويري از ناصرالدين شاه همراه با شمايل حضرت علي در مراسم خاک سپاري او ن. ک. به: يحيي ذکاء، تاريخ ساختماه هاي ارگ سلطنتي، ص 294.

45. براي تعيين وقت سعد براي رويداد هاي گوناگون، از جمله باريابي سفراي خارجي و ساختن قصر شاهي در سليمانيه فتحعلي شاه به منجمين متوسل مي شد. در اين باره ن. ک. به:

James Morier, op. cit ., p. 387; Henri Masse, op. cit ., vol. 1, pp. 242, 247, n. 2 and vol. 2, pp. 287 and 342).

46. ن. ک. به:

Hamid Algar, op. cit., p. 65.

47. محمد ابن سليمان تنکابني، قصص العلما، تهران، 1303ه ق، ص 132، به نقل از:

Hamid Algar, op. cit., p. 65.

به اعتقاد الگار محتملا درباريان فتحعلي شاه که از مهارت ميرزا محمد اخباري در رمّالي و ستاره شناسي آگاهي داشتند وي را به اين کار ترغيب کرده بودند. در اين باره همچنين ن. ک. به:

Henri Masse, op. cit., vol. 1, p. 314.

48. ن. ک. به:

Jean Calmard, «Shi’i Rituals and Power II. the Consolidation of Safavid Shi’ism: Folklore and Popular Religion,» in Safavid Persia, ed., by Charles Melville, London, 1996, pp.141-66.

جهانگردي انگليسي، در سفر خود به شيراز، به صحنه اي در باره سوزاندن پيکرک پارچه اي عمر اشاره مي کند. ن. ک. به:

Edward Scott Waring, A Tour to Shiraz. . .to which is added a History of Persia , London, 1807, p.42.

49. همان، ص 179.

50. ن. ک. به:

Henri Masse, op. cit., vol. 1, pp.115-118.

51. ن. ک. به:

Colin Meredith, op. cit., p. 62.

52. ن. ک. به:

Charles Texier, op. cit. vol.1, p.164.

53. اين تفسير را از عبّاس امانت به وام گرفته ام. عبّاس امانت، همان، ص 36.


کمال الملک از دیدگاه محمد علی فروغی

مرحوم کمال الملک و مرحوم محمد علی فروغی

محمّدعلی فروغی۱۲۵۴-۱۳۲۱ هجری شمسی – معروف به ذکاءالملک، سیاست‌مدار و ادیب ایرانی و چند دوره نخست‌وزیر ایران.در ۱۲۵۴ هجری خورشیدی زاده شد. پدرش محمدحسین فروغی -ذکاءالملک – از ادیبان و مترجمان دورۀ قاجار بود. پس از مرگ پدر لقب او را به محمّدعلی دادند. تحصیلات خود را در رشته پزشکی در دارالفنون شروع کرد ولی بعد به ادبیّات رو آورد. در سال ۱۹۱۹ میلادی عضو هیئت اعزامی ایران به کنفرانس صلح پاریس بود.در مدرسه علوم سیاسی تدریس می‌کرد و سپس مدیر آن‌جا شد. معلّم خصوصی احمدشاه بود. چند بار وزیر و یک بار رئیس دیوان عالی تمیز-دیوان کشور- شد. در ۱۳۰۴ پس از تصویب انقراض دودمان قاجار کفیل نخست‌وزیری شد و با شروع سلطنت پهلوی اوّلین نخست‌وزیر رضاشاه شد.در ۱۸ تیر ۱۳۰۷ به عنوان نمایندۀ ایران به جامعه ملل در شهر ژنو رفت و درکنفرانس خلع سلاح ژنو که برای تخفیف تشنجات بین المللی تشکیل شده بود شرکت کرد و در جریان دهمین اجلاسیه مجمع عمومی جامعه ملل به ریاست این جامعه رسید. در بازگشت به ایران از ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۴ باز هم نخست‌وزیر شد. به‌خاطر وساطت برای اسدی(پدر دامادش)، نایب‌التولیه آستان قدس رضوی مغضوب رضاشاه و خانه نشین شد و به‌کارهای ادبی و فرهنگی پرداخت. با اشغال ایران در سوم شهریور ۱۳۲۰ باز نخست‌وزیر شد و در انتقال سلطنت از رضاشاه به پسرش محمدرضا پهلوی نقش مهمّی داشت. وی در آذر ماه سال ۱۳۲۱ بر اثر سکته قلبی دارفانی را وداع گفت.

نامه در باره کمال الملک
ارتباط من با مرحوم کمال الملک به تبع مرحوم پدرم بود که با او دوستي صميمي داشت و من کودک بودم و گمانم اين است که دوستي پدرم با او به سبب همکاري با برادرش و کسان ديگر از خانواده او بود.
شرح مطلب اين که در زمان ناصرالدين شاه روزنامه در ايران منحصر به روزنامه دولتي بود که ميرزا تقي خان امير نظام تأسيس کرده و آن در آغاز يک روزنامه بيش نبود که گاه روزنامه دولتي و گاه وقايع اتفاقيه مي ناميدند و در اواسط سلطنت آن پادشاه به دست مرحوم عليقلي ميرزا اعتضادالسلطنه، پسر فتحعلي شاه، که وزير علوم بود اداره مي شد و آن شاهزاده فاضل به روزنامه رسمي اکتفا نکرده براي نشر علم جريده اي به نام روزنامه علمي و يکي ديگر به نامروزنامه ملّتي که حاوي مطالب ادبي بود نيز منتشر مي ساخت. چون محمد حسن خان پسر حاجي علي خان اعتمادالسلطنه که چندي در اروپا مانده و يک اندازه به زبان فرانسه آشنا شده بود به ايران آمد نظر به اينکه ناصرالدين شاه مي خواست نوکرها و نوکرزاده هاي خود را دلگرم نگاه بدارد مباشرت امر روزنامه اي به او واگذاشت و صنيع الدوله لقب داد و بعد ها لقب پدرش اعتمادالسلطنه را به او عطا کرد و اعتماد السلطنه روزنامه رسمي را ايران ناميد و روزنامه هاي ديگر نيز داير کرد و کم کم مقام وزارت دريافت و وزير انطباعات خوانده شد. پيش آمد روزگار چنين شد که پدر من چون به تهران آمد اعتماد السلطنه آگاه شد و او را به اداره خود برد و رياست دارالطباعه را به او داد و در دارالطباعه بعضي از کسان خانواده کمال الملک مشغول خدمت بودند. درسال هزار و سيصد هجري قمري بنا به ميل ناصرالدين شاه اعتماد السلطنه يک روزنامه مصور به نام شرف تأسيس کرد که يک ورق چهار صفحه اي بود و در هرنمره اش تصوير دونفر از رجال و محترمين داخله يا خارجه را مي ساختند و مختصري از احوال آنها مي نگاشتند. روزنامه به خط مرحوم ميرزا محمد رضا کلهر که در نستعليق نظير ميرعماد بود نوشته مي شد وساختن تصاويربه ميرزاابوتراب خان برادر کمال الملک محوّل گرديد و اگر هيچ مناسبت ديگري هم در کار نبوده همين امر کافي بود که پدرم با ميرزا ابوتراب خان و برادرش ارتباط داشته باشد.

ميرزا ابوتراب و ميرزا محمد دوپسر ميرزا بزرگ نقّاش کاشي بودند و ميرزا بزرگ برادر ميرزا ابوالحسن خان صنيع الملک نقاشباشي بود که پدرانش تا چندين پشت همه نقاش هاي معتبر بودند. ميرزا بزرگ در نقاشي مقام صنيع الملک را نداشت اما پسرانش بر پسران صنيع الملک برتري يافتند و من دو پسر از صنيع الملک ديدم که يکي از آنها در اول عمر نقاشي آموخته و استعداد هم داشت و چون ناصرالدين شاه به نقاشي مايل بود محض تشويق به اين پسر گفته بود تو زنده کننده پدر هستي و بايد به نام او خوانده شوي. از اين رو ميرزا ابوالحسن خانش مي گفتند اما او به شرب و ترياک و مانند آنها مبتلا شد و به جائي نرسيد. يک پرده نقاشي از کارهاي او در مدرسه صنايع کمال الملک مي ديدم که خوب ساخته بود و نمي دانم بعد از آنکه مدرسه به هم خورد آن پرده چه شد. اما پسرهاي ميرزا بزرگ در اول عمر از کاشان به تهران آمدند و در مدرسه دارالفنون زيردست ميرزا علي اکبرخان، که بعد از صنيع الملک و قبل از کمال الملک نقاشباشي خوانده مي شد و بعدها مزين الدوله لقب گرفت و نقاشي را در فرنگ تحصيل کرده بود، به فراگرفتن اين صنعت پرداختند و اين هر دو برادر استعدادشان از همان زمان ظاهر بود و مزين الدوله که خود چندان هنري نداشت با آنها خوش رفتاري نمي کرد تا اينکه وقتي ناصرالدين شاه که غالباً به مدرسه دارالفنون مي رفت آنجا تصويري ديد که ميرزا محمد از اعتضادالسلطنه ساخته بود. شاه ذوق نقاشي داشت و خود او نقاشي کرده بود. تصوير مزبور طرف توجه او شد از سازنده آن پرسيد ميرزا محمد را معرّفي کردند و شاه التفات فرموده و نزد خود برد و طولي نکشيد که به او لقب خاني داد چون آن زمان خان لقبي بود که شاه عطا مي کرد و عنوان نقاشباشي به او بخشيد و در رديف پيشخدمتان قرار داد و اين نيز خود از امتيازات بود. در کاخ گلستان که منزل دائمي شاه بود اطاق مخصوصي براي نقاشخانه تعيين کرد که ميرزا محمدخان نقاشباشي هر روز به آنجا مي رفت و براي شاه نقاشي مي کرد و مواجب و مرسومي هم براي او مقرر شد. ناصرالدين شاه علاوه بر مواجب و مقرري گاه گاه در ازاي زحماتش انعام هم به او مي داد و مي گفت کارهاي تو بيش از اين ارزش دارد اما من چون مشتري دائم هستم بايد به همين اندازه اکتفا کني.

من ملاقات اول خودم را با مرحوم ميرزا ابوتراب خان به ياد دارم که بسيار خردسال بودم و بنا به انسي که با پدرم داشتم روزها که او در دارالطباعه و از خانه بيرون بود گاهي مرا به آنجا مي بردند. دارالطباعه در محوطه ارگ بود درکوچه اي در اوايل خيابان باب همايون در خانه اي که ديوانخانه يا بيروني حاجي ميرزا آقاسي بود. گمانم اين است که ميرزا تقي خان اميرنظام هم درآن خانه منزل داشته است و امروز نه آن خانه موجود است و نه آن کوچه، چون ابنيه آن ناحيه را يکسره خراب کرده و عمارت دادگستري به جاي آن ساخته اند.
يکي از روزها که مرا به آنجا برده بودند مرحوم ميرزا ابوتراب خان را ديدم که در ايواني نشسته و عکسي در پيش داشت و در مقابل عکس آئينه اي گذاشته و از روي تصويري که در آئينه افتاده بود روي سنگ مرمر نقاشي مي کرد. آن قسم نقاشي روي سنگ را ميرزا ابوتراب خان ابتکار کرده و يا اگر ابتکار نکرده بود پس از منسوخ و متروک شدن دوباره زنده ساخته بود که در سنگ عملياتي مي کرد و آنرا دان دان مي ساخت و مستعد مي نمود که مستقيماً روي آن با مرکب چاپ تصوير بسازد. چون خط يا تصوير در چاپ وارون برمي گردد از روي عکس که در آئينه افتاده بود مي ساخت تا پس از چاپ مستقيم ديده شود. باري آن روز من که يقيناً کمتر ازده سال داشتم به اقتضاي طفوليت به ميرزا ابوتراب خان نزديک شده به تماشاي کار او پرداختم و او با مهرباني با من گفتگو کرد. . . .

نخستين ملاقاتي که از کمال الملک به خاطر دارم اين بود که شبي او يا برادرش پدرم را به خانه خود دعوت کرده بودند. چون پدرم در همان خردسالي من ميل داشت من از صحبت دوستان او و مردمان با کمال بهره مند باشم فرستادند و مرا هم بردند چون خانه هاي ما بهم نزديک بود و سيصد چهارصد قدم بيشتر فاصله نداشت. باري هردو برادر بودند و به دست خود مقدمات تهيه خوراک فراهم مي کردند و در ضمن به صحبت هم مشغول بودند و آن هنگام سن من از ده سال چندان تجاوز نکرده بود. پس از آن ميرزا ابوتراب خان ونقاشباشي را درخانه خود و يا خودم را در خدمت پدرم در خانه آنها مکرر به ياد دارم. آن دو برادر در يک خانه سکني داشتند که خودشان ساخته بودند و اندروني آنها جدا و بيروني مشترک بود و مي ديدم که ميان پدرم و آن دو برادر مهرباني تمام بود چنان که گاهي دست و روي يکديگر را مي بوسيدند و آن دوبرادر نسبت به پدرم مانند پدر و فرزند رفتار مي کردند و سبب اين بود که پدرم بسيار هنردوست بود و طبع مشوّقي داشت از اين رو با وجود سمت رياست بر ميرزا ابوتراب خان و برتري سن رفتاري با آنها مي کرد که مترّقب نبودند و از خويشاوندان خود که در همان اداره بودند چنين رفتاري نمي ديدند و با طبع عزت پرستي که داشتند از اين جهت ممنون مي شدند.

باري درسال 1307 قمري يک روز صبح خبر آوردند که ميرزا ابوتراب خان ترياک خورده و خود را کشته است. سببش را اگر معلوم بود من ندانستم اين قدر فهميدم که از روزگار و زندگاني و از خويشاوندان ناراضي بود چنان که خود کمال الملک همين حال را داشت. اما کمال الملک چون نقاشباشي و پيشخدمت شاه بود باز بالنسبه حالش بهتر بود و مخصوصاً به او کمتر مي توانستند آزار کنند و محتمل هم هست که انتحار ميرزا ابوتراب خان از پريشاني و تنگدستي بوده است. در هرحال، پس از فوت او کمال الملک متکفل بازماندگانش شد که يک زن و يکي دو دختر بودند و شايد که وظيفه مختصري هم از دولت براي ايشان مقرر گرديده بود. ساختن تصاوير روزنامه شرف را به توصيه کمال الملک به ميرزا موسي نام محول کردند و صورت خود ميرزا ابوتراب خان را در روزنامه ساختند و خيلي شبيه بود. نويسنده روزنامه درآن وقت ميرزا عليمحدخان، دائي (خال) ميرزا ابوتراب خان، بود که بعدها مجيرالدوله لقب گرفت و در شرح حالي که در روزنامه از او نگاشته سن او را هنگام وفات بيست و هشت سال نوشته. اگر اين درست باشد، چون کمال الملک به تصديق خودش يک سال از برادرش کوچک تر بود بايد در حدود سال 1280 متولد شده باشد در اين صورت چون وفاتش در 1359 واقع شد سنش نزديک به هشتاد سال قمري بوده است . . . .

پس از فوت ميرزا ابوتراب خان، آميزش پدرم با نقاشباشي بيشتر شد چنان که غالباً شب ها يا روزهاي تعطيل با هم بودند و به اتفاق دوستان ديگر وقت مي گذرانيدند. درسال 1308 قمري پدرم به جرم قانون خواهي پيش ناصرالدين شاه مقصر شد و تقريباً چهل روز در خانه مرحوم امين السلطان متحصّن بود و ما پريشان حال بوديم. درآن اياّم که بعضي از دوستان از نزديک شدن به او احتياط مي کردند نقاشباشي بي ملاحظه به خانه ما مي آمد و مهرباني مي کرد و از اين جهت دوستي فيمابين محکم تر شد. . .

کساني که با کمال الملک نشست و برخاست کرده ديده اند که چه اندازه خوش معاشرت و خوش صحبت بود و چه مضامين شيرين مي گفت و چه تشبيه هاي دلنشين مي نمود. قصه هاي با مزه که يا مي ساخت يا واقع بود به نحو دلپسند حکايت مي کرد و همه متضمن نکته سنجي در احوال مردم و حکم تئاترهاي اروپائي داشت حتّي تقليد اشخاص در مي آورد. موسيقي هم مي دانست و غالباً به آواز مترّنم مي شد و گاهي در آواز تقليد از حاجي حکيم آوازه خوان ناصرالدين شاه مي کرد که به شيوه مخصوص بود و در ضمن خواندن حرکات و اشاراتي داشته است. مختصر، مصاحبت او بسيار بهجت زا بود حتّي سال هاي آخر عمرش تا چه رسد به زمان جواني که دل و دماغ داشت. شعردان و شعرشناس هم بود. از فردوسي و سعدي و حافظ شعر بسيار مي دانست و وقتي در زمان هاي قديم به ياددارم که با شور و ذوقي تمام داستان پوست پوشيدن مجنون را از بر مي خواند وليکن در پيري ارادتش به حافظ بيشتر بود و خودم از او شنيدم که مي گفت از اين پس سر و کار من از نقاش ها با رامبران و از شعرا با حافظ خواهد بود.

پدرم در ضمن تربيت من ميل داشت ازنقاشي هم بي بهره نباشم. پس کمال الملک قبول کرد که پيش او مشق کنم و چند فقره سرمشق مدادي براي من ساخت که هنوز دارم. پس از آنکه قدري پيش رفتم يک صفحه نقاشي آب و رنگ که صورت باغباني را ساخته بود و بسيار چيز نفيسي بود به من بخشيد و بعدها وقتي که مدرسه نقاشي داير شده بود آنرا از من گرفت که وادارد شاگردها ازروي آن مشق کنند وپس بدهند. درمدرسه آن صفحه رادزديدند و کمال الملک از اين بابت از من اظهار خجلت کرد و گفت عوض آنرا به شما خواهم داد امّا ديگر ميسّر نشد و من هم نخواستم پرمزاحمتش کنم. بعدها کارهاي سوزن دوزي که از روي آن ساخته بودند نزد بعضي از خانم ها ديدم. در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه کمال الملک ميل کرد زبان فرانسه بياموزد. عصرها که از کار موظّف فراغت مي يافت به منزل ما مي آمد و درس مي خواند و چون من خود مشغول تحصيل بودم و اوقات فراغتم کافي نبود به کسان ديگر از جمله اوانس خان مساعدالسلطنه نيز رجوع مي کرد چنان که بعد از دو سه سال يک اندازه به زبان فرانسه آشنا شده بود. روزي حکايت کرد که امروز شاه به نقاشخانه آمد و به کارهاي من رسيدگي کرد پهلوي دست من کتاب فرانسه ديد پرسيد چيست گفتم فرانسه مي خوانم تعجب کرد و به همراهان گفت ببينيد نقاشباشي چه همتي دارد که با آنکه احتياجي به فرانسه داني ندارد دراين سن درس مي خواند و اين جز از غيرتمندي چيزي نيست. ناصرالدين شاه در سال هاي آخر سلطنت خرجش افزون و خزانه اش تهي شده بود. از اين رو خدمتگزاران را در عوض مال بيشتر به امتيازات و القاب راضي مي کرد. از جمله وقتي خواست در باره نقاشباشي التفاتي بکند يک گل کمر مرصّع به او عطا کرد. در همان اوقات عيد و سلام پيش آمد. نقاشباشي گل کمر را بسته به حضور شاه رفت شاه متوجه شد و اشاره به گل کمر کرد بنا براينکه اصحاب ناصرالدين شاه هميشه مي خواستند او را مسرور کنند نقاشباشي عرض کرد قربان بدبختي را چه ديده ايد پيش از اينها که من زير لباس جز چيزهاي زشت کثيف نداشتم خياط چون سرداري براي من مي دوخت چنان تنگ بود که هرچه آنرا مي کشيدم که کثافات زير را بپوشاند بهم نمي آمد حالا که به من گل کمر مرحمت فرموده ايد و مي خواهم به همه کس بنمايم سرداري را چنان فراخ دوخته است که هرچه مي خواهم دامنم پس برود باز روي هم مي آيد و گل کمر را پنهان مي کند. شاه مبلغي خنديد و اين نمونه اي است از صحبت هائي که درباريان در حضور شاه مي کردند ولي اگر همه از اين قبيل بود خوب بود ولي غالباً به ذکر قبايح مي گذشت.

وقتي ناصرالدين شاه براي مشغوليات هوس کرد خود نقاشي کند پرداي از آب و درخت و سبزه کشيد و آن پرده بايد اکنون در عمارات سلطنتي باشد. آن اوقات شبي کمال الملک حکايت کرد که امروز شاه مشغول نقاشي بود و دماغ داشت و با من مزاح و ضمناً ملاطفت مي کرد. از جمله گفت حالا ديگر من خود نقاشم و به تو اعتنائي ندارم من گفتم چه فرمايشي است من به موجب فرمان همايوني نقاشباشيم و همه نقاش ها زيردست مناند حالا که شما هم نقاش شده ايد از اتباع من محسوب مي شويد چگونه مي توانيد به من بي اعتنائي بکنيد. از قصه ها که گمان مي کنم هيچ کس نداند اين است که شبي کمال الملک براي پدرم حکايت کرد که امروز من در حضور شاه تنها بودم و صحبت ازنقاشي مي کرد. ضمناً از تقاضاهاي رجال دولت از جهت مناصب و امتيازات و نشان و غيرها عصباني بود قلم آهني و کاغذ گرفت و با مرکب جوهر صورت مردي ساخت که جُبّه مرصّع و نشان و حمايل و تمثال و عصاي مرصّع و هر قسم امتيازي گرفته چنانکه تمام بدنش از اين امتيازات پر بود و باز امتياز خواسته و شمشير مرصعي گرفته و چون ديگر جائي در بدنش باقي نمانده شمشير را به مقعد خود فرو برده است. آن تصوير را کمال الملک همراه داشت وبه ما نشان داد.

شبي نقاشباشي به منزل ما آمد و به پدرم گفت زمينه آماده شده است که من از شاه لقب بگيرم خواهش دارم لقب خوبي براي من فکر کنيد. پدرم کمال الملک پيشنهاد کرد و نقاشباشي اين لقب را بسيار پسنديد و مسرور شد چون آن زمان بواسطه کثرت القاب عرصه تنگ شده و مردم لقب هاي بي معني مي گرفتند و از لقب به همين که لفظي اضافه به الدوله و الملک باشد قناعت داشتند. باري، آن لقب را از شاه استدعا کرد. شاه هم گفت خوب لقبي فکر کردي و مبلغي منّت بر او بار کرد و اقرانش بر او غبطه بردند و به ياد دارم که کمال الملک نسبت به آن اشخاص و لقب گرفتن خودش قصه ها مي گفت و مطايِبه ها مي کرد و مي خنديديم و اين قضيه دو سه سال پيش از فوت ناصرالدين شاه بود.

از قصه هائي که از خود کمال الملک شنيده ام اين است که ناصرالدين شاه در يکي از سفرهاي اروپا در فرانسه در ضمن گردش از پهلوي خانه مجلّلي مي گذرد که متعلق به خانمي از اعيان فرانسه بوده است و کسي که براي پذيرائي درخدمت شاه بوده از آن خانه و تجملش وصف مي کند. شاه مايل مي شود خانه را ببيند. صاحبخانه حاضرنبوده اما کسانش براي پذيرائي مستعد بودند و شاه را در خانه گردش مي دهند. پيرزن خادمه را مي بيند و صورت او را سردستي مي کشد و به يادگار براي صاحب خانه مي گذارد. چون آن خانم به خانه مي آيد و از سرگذشت آگاه مي شود از کسانش مي پرسد شاه کدام يک از نفايس خانه را بيشتر پسنديد. پرده نقاشي به او نشان مي دهند که صورت زني است عريان و کبوتري بي جان در دست دارد و با حالت افسرده به او نگاه مي کند. گفتند شاه به اين پرده بسيار نگريست خانم آن پرده را با کارت ويزيت خود براي شاه فرستاد و پيغام داد که تصديق بفرمائيد که کارت من بهتر از کارت شماست. در تهران آن پرده جزئي عيبي پيدا کرده بود شاه به کمال الملک امر کرد آنرا اصلاح کند اصلاح کرد و پرده ديگري هم از روي آن ساخت و پس از آنکه به حضور شاه برد نتوانستند تشخيص دهند که کدام اصل است. اصل پرده در عمارت سلطنتي موجود است و آنکه کار کمال الملک است در مدرسه صنايع بود و شاگردها از روي آن مشق مي کردند.

با آنکه کمال الملک بواسطه ملاطفت ناصرالدين شاه محسود اقران بود البته به اندازهاي که توقع داشت بهره نمي برد ودلتنگ بود وگاه گاه تعرّض و قهر مي کرد اما شاه نازش را مي کشيد. يکي از آن مواقع را به ياد دارم که يکي دوسال پيش از فوت شاه بود. هنگامي که به امر شاه پرده تصوير تالار سردر موزه را مي ساخت که سقف و ديوارهاي تالار همه آئينه کاري است و عکس و انعکاس روشنائي و اشياء در قطعات خرد و درشت آئينه کار نقاشي را فوق العاده تفصيل داده و دشوار مي ساخت. کمال الملک در ساختن آن پرده تعب و رنج طاقت فرسا کشيد و چهارسال وقت صرف آن کرد و عجب اينکه هرچند هندسه نقاشي (پرسپکتيو) نمي دانست از بس چشمش درست مي ديد در سر آن پرده کم کم به دقايق هندسه نقاشي پي برد چنانکه گوئي اين علم را نزد استاد آموخته است. تا آن زمان هيچ يک از نقاش هاي ايران متوجه اين امور نشده و قواعد هندسي در تصاوير بکار نبرده بودند و خود کمال الملک هم از آن به بعد بود که در پرده ها قواعد هندسي را رعايت مي کرد. باري، آن پرده از عجايب صنعت نقاشي است و به ياد دارم که شبي کمال الملک حکايت کرد که امروز در حالي که در تالار مشغول کار بودم شاه در رسيد و من برخاستم و شاه روي صندلي من نشست و پرده را تماشا کرد و اظهار مرحمت نمود و گفت حضور مرا مانع کار ندانسته بنشين و مشغول باش. من تعلّل کردم. سبب پرسيد. گفتم در ساختن اين پرده نظرگاه من (point de vue) اين صندلي است که شماروي آن نشسته ايد اگراز جاي ديگر نگاه کنم تالار و خطوط را ديگرگونه خواهم ديد و تصوير خراب مي شود. شاه فهميد و از روي صندلي برخاست و گفت سرجايت بنشين و همراهان از اين حسن توجه به شگفت آمدند.

باري آن اوقات نمي دانم چه شد که کمال الملک قهر کرد و چند روز به اصطلاح آن زمان به در خانه نرفت اما در منزل مشغول کار بود و پرده تالار را هم به خانه آورده بود و اول دفعه ما آنجا ديديم. آن ايام که در منزل خود کار مي کرد پرده رمال را ساخت که صورت يک آخوند رمّال است و يک زن پير و يک زن جوان با چادر و چاقچور و روبند و من گاهي که نزد او مي رفتم کارکردنش را تماشا مي کردم. زن جوان که مي نشاند و صورتش را مي کشيد مردي بود از شاگردهاي خودش که چشم و ابروي زيبا داشت و با روبند با زن مشتبه مي شد و کرولال بود. وقتي ديدم فريادش بلند شد و کلماتي غيرملفوظ ادا کرد که من نفهميدم. اما کمال الملک به زبان او آشنا بود گفت مي گويد خسته شدم روز هم به آخر رسيده بود و کمال الملک بساط را برچيد و با هم از خانه بيرون رفتيم. از صدماتي که آن زمان به کمال الملک وارد آمد اين بود که همان ايام که او مشغول ساختن پرده تالار سر در موزه بود مکشوف شد که از تخت طاوس پارچه اي کنده و دزديده اند. ناصرالدين شاه بسيار غضبناک شد و کساني که آنجا رفت و آمد مي کردند همه مورد سوء ظن واقع شدند. دوسه شب خواب برکمال الملک حرام گرديد که خطر زندان و شکنجه و عقوبت و از آن بدتر بدنامي دزدي در پيش بود. از حسن اتفاق دزد که يکي از سرايداران بود پيدا شد و به حکم شاه سرش را بريدند.

در زمان مظفرالدين شاه، وقتي ديديم کمال الملک اظهار بيماري کرد که سکته ناقص کرده ام و نيمه راست بدنم مفلوج شده و عصائي بدست گرفته لنگ لنگان راه مي رفت بسيار متأسف شديم که در اين وقت که موقع ثمر رسيدن زحمات کمال الملک است بيچاره از کار افتاده و وجودش عاطل شده است. چند سال براين منوال بود تا مظفرالدين شاه درگذشت و دوره محمد عليشاه هم سپري گشت و متوجه شديم که کمال الملک سالم است و کار مي کند خوشوقت شديم و شکر گفتيم که فالج شفا يافته است. خنديد و گفت اصلاً دروغ و تمارض بود سبب اينکه طبيعت لغو مظفرالدين شاه مي خواست مرا به کارهائي که شايسته قلم من نبود وادارد. پستي طبيعت سلاطين قاجار را که مي دانيم. از اين حکايات غرض نمودن علّو همت کمال الملک است که آبروي فقر و قناعت را نمي برد و از کار دست مي کشيد که قلم خود را آلوده به کثافت نکند درصورتي که با وجود بي بند و باري و شهوت پرستي مظفرالدين شاه اگر في الجمله خود را تنزل مي داد و در جمع الواط درباريان داخل مي شد عايدات گزاف مي توانست تحصيل کند، چنان که ديگران هر روز هرنوع قبايح از مسخرگي و قوّادي و بدتر از آن را مرتکب مي شدند و آلاف و الوف مي بردند. کمال الملک همان اوقات از دست تنگي خانه ملکي خود را فروخت و اجاره نشيني اختيار کرد و ديگر داراي خانه نشد تا به نيشابور رفت.

برگرديم به ترتيب تاريخي. دراوايل سلطنت مظفرالدين شاه روزي کمال الملک به منزل ما آمد و با کمال مسرّت به پدرم گفت آمده ام به شما خبر بدهم که من اجازه رفتن به فرنگ گرفته ام و عنقريب عازم خواهم شد. پس مهماني مفصلي کرد و رفت و زياده از دو سال در ايطاليا و فرانسه بسر برد و در موزه ها کار کرد و طرف توجه اهل هنر گرديد تا درسال 1900 که مظفرالدين شاه به فرنگ رفت و او را آنجا ديد و امر به مراجعتش نمود. آن اوقات نريمان خان قوام السلطنه ارمني، برادر جهانگيرخان وزير صنايع، در دربار اطريش وزير مختار ايران بود و او فتوت و همّت بلند داشت و از ايرانيان به خوبي پذيرائي مي کرد. کمال الملک در وينه با او ميانه اش گرم شد و او دختري داشت که هرچند سنش کم نبود شوهر نرفته بود. کمال الملک و آن دختر طالب يکديگر شدند و ماجراي عشق بلند شد و گويا نريمان خان راضي به ازدواج آنها نبود چون کمال الملک زن و فرزند داشت و آن زمان مزاوجت مسلمان و مسيحي امر عادي نبود و در نزد هيچيک از دوطايفه مستحسن شمرده نمي شد. امّا عشق بچربيد بر فنون فضايل و اصرار بيشتر از طرف دختر بود وگرنه کمال الملک اين قدر اختيار خود را داشت که مغلوب هوا نشود. به هرحال چندگاه پس از آنکه کمال الملک از فرنگ برگشت آن زن هم آمد و کمال الملک چون در خانه مسکوني با زن و فرزندان نمي توانست با او بسر ببرد و بهار و تابستان در پيش بود باغي در شميران کرايه کرد و آنجا با آن زن منزل گرفت. ولي آن تابستان هنوز بسر نرسيده ناسازگاري شروع شد. گمانم اين است که علت اصلي تفاوت اوضاع زندگاني ايران و فرنگستان بود که با اوضاع کنوني قابل مقايسه نيست. دختر در کشوري بهشت آسا مانند اطريش با آن اسباب آسايشِ و تمول پدرش زندگاني کرده و مسافرت هاي تفرجي اروپا و آن معاشرت ها را ديده حالا به ريگزار شميران افتاده و جز کمال الملک با کسي معاشرت ندارد محبت زن و شوهر هم هر قدر زياد باشد براي زندگاني طولاني کافي نيست پس همين که شور و مستي اوايل منقضي شد نوبت ملالت رسيد و روزگار تلخ شد. حتي وقتي زن سم خورد که خود را بکشد و کمال الملک به مخمصه عجيبي گرفتار آمد يک چند ناسازگاري را تحمل کرد. کم کم ديد زن معاشرت هاي نامناسب آغاز کرده است و البته کمال الملک نمي توانست هر قسم فسادي را بر خود هموار کند. روزي با حال پريشان نزد پدرم آمد که چکنم اين اوضاع قابل تحمل نيست و روي رهائي هم نمي بينم. پس از گفتگو و مشاوره پدرم گفت خوبست سفري در پيش بگيري. عاقبت همين فکر را پسنديد و درواقع سر به صحرا گذاشت و پس از خروج از تهران انگشتري ازدواج را براي زن پس فرستاد. او هم چاره نديد جز اينکه تن به قضا بدهد. راه فرنگستان پيش گرفت و کمال الملک به بغداد رفت. بعضي اشخاص را که از واقعه آگاه شده وليکن تفصيل مطلب را درست نمي دانستند ديدم که برکمال الملک اعتراض داشتند که خلاف جوانمردي بود زني را اين قسم به ولايت غربت آوردن و بدبخت کردن و رها نمودن. وليکن شرح قضيه اين است که نقل کردم و گمانم اين است که نمي توان کمال الملک را چندان ملوم دانست چه من خود شاهدم که او از اين مزاوجت بسيار دلشاد بود و در اولين ملاقاتي که پس از مراجعت از فرنگ با او کرديم خود او با کمال مسرت اين واقعه را به ما خبر داد و از اين همسري اميدواري ها داشت و آن حرکت را از روي استيصال کرد. به هرحال، در عتبات کمال الملک يک چند توقف نمود و کار کرد و پرده هاي چند از يادگارهاي آن سفر موجود است که يکي تصويري است از يکي از ميدان هاي شهر کربلا و برجسته تر از همه پرده رمال يهودي است که همه کس اصل يا سواد آنرا ديده است.

باري، پس از چندي که آن قضيه از نظرها محو شد کمال الملک به تهران برگشت و داستان مفلوج شدنش متعلق به اين زمان است که سال هاي آخر سلطنت مظفرالدين شاه بود و آن اوقات روزگار کمال الملک بيشتر به مطالعه کتب فرانسه مي گذشت و از ادبيات فرانسه مخصوصاً به آثار ژان ژاک روسو و ويکتور هوگو مايل بود و هروقت پيش او مي رفتم و مجالي بود از کتاب اميل ژانژاک و از نگارش هاي هوگو مخصوصاً آنچه موسوم است به قبل از تبعيد و زمان تبعيد و پس از تبعيد ورقي از روي شوق وذوق مي خواند. اما در نتيجه مناعت طبع و فساد دربار سلطنت که از آن دوري ميجست با دست ودل باز که داشت کم کم روزگارش پريشان شد و به تنگدستي افتاد و هيچ وقت هم راضي نمي شد از کارهاي خود به کسي بفروشد و فرضاً که حاضر مي شد از متمولين کسي قدردان نبود. پس از آن که گفتگوي مشروطيت به ميان آمد کمال الملک از دل و جان مشروطه طلب شد و از اين جهت ذوقي داشت و به ياد دارم که براي مستبدين مضمون ها مي گفت و قصه هاي شيرين مي ساخت. اما تباهي احوال دولت و ضيق ماليه مجال نمي داد که کسي به حال کمال الملک توجه کند بلکه مختصر مواجب و مرسومي که از دولت داشت به درستي عايدش نمي شد و کارش به سختي کشيد. پسرانش نيز قابليتي نداشتند و باري از دوش او بر نمي داشتند بلکه هميشه سربار او بودند. ولي اوسختي را مي کشيد و به روي کسي نمي آورد. چنان که من خود که شايد نزديک ترين کس به او بودم به درستي از حقيقت حالش آگاه نشدم. تا اينکه دوره سلطنت احمد شاه پيش آمد و مرحوم مستوفي الممالک به رياست وزرا رسيد و ميرزا ابراهيم خان حکيم الملک وزير معارف شد و او با کمال الملک به مناسبت مشروطه طلبي دوست شده بود. من هم رئيس مجلس شوراي ملي شدم و حکيم الملک با من گفتگو کرد که خيال دارم مدرسه صنايعي به رياست کمال الملک تأسيس کنم تا هم گشايشي در کار او بشود هم کساني در نقاشي تربيت شوند و از وجود استاد استفاده کنيم. معلوم شد خود کمال الملک هم به اين کار مايل است. او هميشه آرزو داشت که نقاشخانه(atelier) موافق شرايط و مقتضيات فن به اختيار خود داشته باشد که مطابق سليقه خويش بتواند کار بکند. حتي در زمان حيات پدرم گاهي اين آرزومندي خود را اظهار مي کرد و پدرم به او مي گفت من حاضرم که در باغچه بيروني خودم اين نقاشخانه را براي تو بسازم. اما البته اين کار عملي نبود. خلاصه، من حکيم الملک را تشويق کردم لايحه قانوني براي اين مقصود به مجلس آورد و اعتبار مالي براي آن تقاضا کرد. به تصويب رسانيديم. قطعه زميني از باغ نگارستان را براي بناي مدرسه درنظر گرفت. قوام السلطنه که وزير جنگ بود براي کارهاي خود چشم طمع به آن زمين دوخت. ممانعتش کردم. مدرسه ساخته و داير شد و نتايج نيکو گرفتيم و پرده هاي چند از کمال الملک دراين دوره بر يادگارهاي سابق افزوده گشت و جمعي از جوانان اين کشور از دولت وجود کمال الملک و آن مدرسه در نقاشي صاحب هنر شدند. اما کمال الملک و دوستانش در اين کار مرارت بسيار هم ديدند.

ديگر از احوال کمال الملک و مناسبات خودم با او چندان چيز نگاشتني ندارم جز اينکه مفيد مي دانم عيب کار مدرسه او و خبطي را که خود او و ما همه دوستانش که در اين کار دخيل بوديم کرديم و به زحمت افتاديم بنگارم تا بعدها اگر نظير اين امر پيش آمد ديگران تجربه آموز شوند و به زحمت نيفتند. شرح مطلب از اين قرار است:
مدرسه کمال الملک را وزارت معارف تأسيس کرد و خود او رئيس مدرسه خوانده مي شد و مخارجش جزء بودجه وزارت معارف منظور بود. پس علي الاصول مدرسه يکي از مؤسسات وزارت معارف و کمال الملک يکي از اعضاي آن وزارتخانه محسوب مي شد و سر و کارش قانوناً با اداره تعليمات بود که مديرش ناظر بر همه مدارس است و از حيث تفتيش هم با اداره تفتيش وزارت معارف سر و کار داشت. پس به اين قاعده کمال الملک نه تنها محکوم وزير معارف و معاون آن وزارتخانه مي شد بلکه مديرکل وزارتخانه و مدير ادارات تعليمات و تفتيش هم نسبت به آن مدرسه و رئيسش که کمال الملک باشد تکاليفي داشتند. از اين گذشته، از جهت امور مالي هم تابع مقررات اداره محاسبات و وزارت ماليه بود. اما کمال الملک مقامات ظاهري و باطني و حيثيات دنيوي و معنوي خود را بالاتر از همه اين اشخاص مي دانست و طبع بسيار حساس بلکه پر سوءظن نيز داشت. بنابراين، در وزارت معارف و وزارت ماليه هرکسي نفس مي کشيد کمال الملک گمان مي برد که مي خواهند به او رياست بفروشند و توهين کنند و کسي که از اول عمر جز ناصرالدين شاه هيچ کس را بالاي سر خود نديده بود نمي توانست تصور و تحمل کند که کساني که نسبت به او از همه جهت بچه بودند درکارش مداخله کنند و گفتار و رفتار آنان را نسبت به خود گستاخي و بي ادبي مي دانست. به ترتيبات اداري هم آشنا نبود و نمي توانست بفهمد که کساني که نه به صنعت آشنائي دارند و نه شأن و مقامشان را با او مناسبت است ممکن است حق داشته باشند که در باره او حرفي بزنند. در معني حق با او بود ولي اگر چه بعضي در واقع فضول بودند و جسارت مي کردند اما همه سوءنيت نداشتند و حاضر بودند که موافق ميل او رفتار کنند وليکن ملتفت مطلب نبودند. به همه اعضاء و رؤساي ادارات هم که دائماً در تغيير و تبديل بودند ممکن نمي شد قبلاً تذکر و توجه داده شود که نسبت به کمال الملک چه مناسبت بايد حفظ کنند وتا مي رفتند ملتفت شوند کار گذشته و حرکتي کرده يا سخني گفته بودند که کمال الملک حمل به سوء نيت نموده و با مزاج سوداوي که داشت آتش غيرت و عصبيتش زبانه مي کشيد.

هم به خودش بد مي گذشت هم رفتار خشونت آميزي مي کرد که همه را مي رنجانيد. هرکاغذي از اداره به او مي رسيد متغيّر مي شد و ناسزا مي گفت و باز نکرده پس مي فرستاد و روزگار خودش را تلخ و مامورين مربوطه را متحير و سرگردان و آزرده ميساخت و دوستان را به زحمت مي انداخت. من بعضي از وزراي معارف را ديدم که صميمانه به او ارادت داشتند و براي خدمتگزاري او حاضر بودند ولي او آنها را دشمن خود مي پنداشت و به شدت بدگوئي مي کرد و چنان در عقيده خود راسخ بود که بهترين دوستانش نمي توانستند رفع اشتباه از او بکنند بلکه براي اينکه خودشان مورد غضب او نشوند مجبور بودند با او هم آواز شوند. مکرر اتفاق افتاد که کمال الملک در حال عصبانيت مي خواست مدرسه را بهم بزند پس رفقا بدست و پا مي افتادند و ميانه را مي گرفتند و بد يا خوب اصلاحي به عمل مي آمد و خيال کمال الملک بقدري تند بود که همان دوستاني که براي او زحمت مي کشيدند و جان فشاني مي کردند وقتي که نمي توانستند کاملاً کار را برطبق ميل او صورت دهند مورد سوءظن و بغض او مي شدند. باز تا وقتي که رشته کار تنها بدست ايرانيان بود هرقسم ميسر مي شد سر و صورتي به آن مي دادند. همين که مستشاران امريکائي براي ماليه آمدند چون آنها مقيد به مُرّ قانون و ترتيبات اداري بودند و ميانه گيري و ماست مالي سرشان نمي شد کار بدتر شد. چون کمال الملک احتمال غرض راني در باره آنها که خارجي بودند نمي داد ايراد گيري آنها را از چشم ايراني ها مي ديد. چنان که وقتي حکيم الملک به خيال خود خواسته بود موقع کمال الملک را از تابعيت مدير و معاون وزارتخانه بيرون و دل کمال الملک را بدست بياورد براي او حکم معاونت وزارت معارف صادر نموده و توجه نکرده بود که معاونت وزارتخانه مقام سياسي است و متزلزل است. وانگهي تشکيلات دولت ايران مانند دولت فرانسه نيست که بتوانند شعب مختلف وزارتخانه را هريک در تحت يک معاون مستقل قرار دهند. پس همين که از عنوان معاونت کمال الملک پيش آمريکائي ها سخن گفته مي شد آنها نمي توانستند بفهمند که يک رئيس مدرسه معاون وزارتخانه و نسبت به وزير و معاون رسمي مستقل باشد و مي گفتند يک وزارتخانه که دو معاون نمي تواند داشته باشد و مي پرسيدند که کمال الملک چه وقت به مجلس معرفي شده است معرفي او هم به عنوان معاون صنايع مستظرفه قانوناً صورتي نداشت. باري، از اين مشکلات هر روز پيش مي آمد و کمال الملک دائماً متغير و عصباني و از کار و زندگاني بيزار بود. شاگردهائي هم داشت که خوش جنس نبودند و براي خودشيريني يا غرض شخصي و غالباً افساد و تفتين برضد خود او آتشش را تيز مي کردند. کمال الملک و مدرسه اش براي وزارت معارف درد بي درمان شده بود.

وزرائي که تند مزاج نبودند و نسبت به کمال الملک حسّ احترام داشتند هرقسم بود تحمل مي کردند و نمي گذاشتند رشته پاره شود تا اينکه تدّين وزير معارف شد و او رعايت جانب کمال الملک را واجب ندانست و در مقابل خشونت او خشونت کرد و در هيئت دولت غوغا نمود که چه معني دارد عضو وزارتخانه مراسله وزير را باز نکند و پس بفرستد و دشنام بدهد. اين بود که کمال الملک هم دست و پاي خود را جمع کرد و رفت و همين قدر شد که حقوق تقاعد مختصري قانوناً براي او مقرر گرديد. من وقتي به فکر افتادم که ما چرا به اين مشکلات گرفتاريم و راه چاره چيست. زيرا هرچند تصديق داشتم که سوءظن کمال الملک غالباً بي جا و مفرط است اما انصافاً هم نمي توانستم قبول کنم که مردي مانند او محکوم امر و نهي و تحت نظارت مديران و مفتشان ادارات باشد از طرف ديگر نمي توانستيم متوقع باشيم که مسئولين امور به وظائف مقرر خود عمل نکنند و بر فلان محاسب يا مفتش چه بحث است اگر همان تکليفي را که نسبت به مدارس ديگر بجا مي آورد نسبت به مدرسه صنايع مستظرفه هم بخواهد ادا کند وزير هم که نمي توانست به همه ادارات متحدالمآل صادر کند که به کار کمال الملک کاري نداشته باشند. عاقبت برخوردم به اينکه خشت از آغاز کج گذاشته شده است و راه استفاده از کمال الملک و آسايش خاطر او اين نبود که او را رئيس مدرسه يا معاون صنايع مستظرفه بکنند. اين کار اگر هم شدني بود شايسته مقام کمال الملک نبود چون درآن صورت مسئول مجلس شوراي ملي مي شد و بجاي هفت هشت نفر گرفتار صدو سي نفر وکلاي مجلس مي گرديد و يک باره ديوانه وار سر به صحرا مي گذاشت. حاصل اينکه کاري مي بايست کرد که کمال الملک مستخدم دولت و کارش تابع تشريفات اداري نباشد. و راهش اين بود که يک نقاشخانه براي او بسازند و به او مادام العمر واگذار کنند که درآن مختار و مستقل باشد و مبلغي هم به نام خود او نه به نام مؤسسه به حکم قانون مقرر دارند که عنوان مخارج مدرسه و حقوق اداري نداشته باشد که تابع نظارت محاسبات باشد. مانعي نداشت که براي تصديق کمال الملک نسبت به لياقت صنعتي اشخاص مزايائي قانوناً مقرر دارند که موجب تشويق هنرمنداني باشد که زيردست او تربيت مي شوند. به اين طريق، کمال الملک هم خود به فراغ بال کار مي کرد هم شاگردان مي پروراند و منظور دولت از جهت داشتن اشخاص هنرمند حاصل مي شد و کسي هم در کار او حق مداخله نداشت و معزّز و محترم مي ماند. امّا وقتي که اين فکر براي من آمد مدتي بود که مدرسه دائر شده بود و تغيير وضع ممکن نمي شد و شايد که نه افکار براي قبول چنين پيشنهاد حاضر بود و نه کمال الملک مي پسنديد و ممکن بود که بر سوء ظن بيفزايد و نتيجه به عکس شود.

پس از کنار رفتن از مدرسه، کمال الملک برآن شد که در گوشه دهکده اي به فلاحت و انزوا بگذراند. اين خيال را از ديرگاهي داشت چنان که چندين سال قبل از آن روزي به منزل من آمد و گفت مبلغ مختصري ذخيره کرده ام که مزرعه خريداري کنم و زارع شوم چون خانه و زندگي محفوظي ندارم آنرا به تو مي سپارم که در موقع مناسب نيت خود را عملي کنم. پس من يک چند آن وجه را براي او امانت داري کردم و معادل دو سه هزار تومان پول زر بود. موقعي که بعد از جنگ بين الملل من اروپا رفتني شدم به او پس دادم. فکر ديرينه او موقعي صورت گرفت که من مأموريت آنقره داشتم. همه مي دانند که در حسين آباد نيشابور علاقه مختصري تحصيل کرد و تا آخر عمر آنجا به درويشي بسر برد و يک عده از پرده هاي کار خود را به مجلس شوراي ملّي واگذار کرد تا در 27 مرداد سال 1319 به رحمت ايزدي پيوست. در مدتي که در حسين آباد بود من يک نوبت در ايام رياست وزراي دوم خودم در زمستان 1313 که براي مهمّي به اتفاق سيد باقرخان کاظمي وزير امورخارجه به خراسان رفتم در مراجعت به ديدنش شتافتم و به تجديد ديدارش شاد شدم اما لشگر پيري بر سر او تاخته و يک چشمش نيز صدمه ديده و نابينا شده بود.

در اين مختصر که بيشتر راجع به مناسبات مرحوم کمال الملک با مرحوم پدرم و خودم مي باشد سزاوار مي دانم که از يک نفر ديگر که دوست مشترک ما بود نيز ياد کنم و آن شخصي بود يزدي ملاّ محمد باقر نام که از اوايل اوقاتي که پدرم به تهران آمده بود با او آشنا و دوست شده و چون مردي بسيار نيکوسرشت و مجرّد بود و در تهران کسي را نداشت پدرم درخانه خود منزلش داده و مولانا مي خواند. من در عمرم مردي به بي آزاري و راستي و وفاداري او نديده ام. پيش ميرزاي کلهر مشق کرده و تعليم خط نستعليق را به خوبي فرا گرفته و گاهي به من تعليم مي داد. برادرم ميرزا ابوالحسن خان چون هنگام تحصيلش رسيد نزد مولانا شروع به درس خواندن کرد و نظر به معاشرت دائمي کمال الملک با ما طبعاً با مولانا نيز دوست و آشنا شد و او هم يک چند تعليم فرزندان خود را به مولانا واگذاشت و از آن ببعد مولانا داراي دو خانه شد يکي خانه ما و يکي خانه کمال الملک و هنگامي که کمال الملک در شميران با دختر نريمان خان منزل گرفته بود براي اينکه پر تنها نباشد مولانا را هم همراه برده بود و تا آخر عمر مولانا که در 1335 قمري بود کمال الملک هم در نگاهداري او شرکت مي کرد و با او مطايبه ها داشت و چند مرتبه صورت او را ساخت که آن تصاوير هم از يادگار هاي خوب کمال الملک است و يکي از آنها را برحسب خواهش خانم دکتر غزاله که فرانسوي بود ساخته و به او بخشيد.

برگرفته از  يادداشتهاي دکتر قاسم غني، لندن، جلد نهم، 1982، صص 802-782.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: