تاریخچه سینما در ایران ( بخش اول )

نوامبر 8, 2010 بیان دیدگاه

عكس ميرزا ابراهيم عكاسباشي نخستين فيلمبردار ايراني به صورت بلوك تمبر پست اوستاند (بلژيك). اين عكس در نخستين سفر مظفرالدين شاه به فرنگ در سال ١٢٧٩ خ/١٩٠٠ م در هنگاميكه شاه در اوستاند بود و ميرزا ابراهيم فيلم برميداشت انداخته شده است. نام بندر اوستاند در گوشه بالاي سمت چپ عكس و تاريخ ١٩٠٠ در گوشه سمت راست عكس ديده ميشود. كنتاكت نگاتيف شيشه اي (٩*١٢ سانتيمتر) شماره ٦٥١٧ آلبومخانه كاخ گلستان .

عكس ميرزا ابراهيم عكاسباشي نخستين فيلمبردار ايراني به صورت بلوك تمبر پست اوستاند (بلژيك). اين عكس در نخستين سفر مظفرالدين شاه به فرنگ در سال ١٢٧٩ خ/١٩٠٠ م در هنگاميكه شاه در اوستاند بود و ميرزا ابراهيم فيلم برميداشت انداخته شده است. نام بندر اوستاند در گوشه بالاي سمت چپ عكس و تاريخ ١٩٠٠ در گوشه سمت راست عكس ديده ميشود. كنتاكت نگاتيف شيشه اي (٩*١٢ سانتيمتر) شماره ٦٥١٧ آلبومخانه كاخ گلستان .


آشنايي با سينما و نخستين گامها در فيلمبرداري و فيلمسازي در ايران (١٢٧٧ تا حدود ١٢٨٥ خ/١٨٩٩ تا حدود ١٩٠٧ م )*

همزمان با گشايش نمايشگاه «پيش از سينما و آغاز سينما در ايران» در تالار چادرخانه كاخ گلستان، تحرير نخست اين نوشتار نيز به مناسبت پايان مراسم بزرگداشت صدمين سال سينماي ايران در شبانگاه يكشنبه ٢٧ شهريور ١٣٧٩ (١٧ سپتامبر ٢٠٠٠) در آن كاخ پخش شد. آن متن، كه به صورت يك جزوه به كوشش كاخ گلستان منتشر شده بود، در روزهاي بعد ناياب گرديده بدين جهت چاپ ديگري لازم شد. اين فرصت را غنيمت دانسته به آماده كردن تحرير نويي از همان متن دست زده شد. برخي از كمبودها، پشت و رو بودن تعدادي از عكسها و لغزشهاي چاپي را هم در اين نوشتار تازه بر طرف كرده يافته هاي تازه اي نيز به آن افزوده گرديد. شناسايي بخشي از نخستين فيلمهايي ايراني، كه ابراهيم عكاسباشي در جشن گل اوستاند در صد سال پيش برداشته بود، از بارزترين اين يافته ها است كه همراه با شرح و تاريخ مستند جديدي درباره  نخستين صحنه  فيلمبرداري شده در همان شهر بلژيكي در اينجا ارائه خواهد شد. چون كليه فيلمهاي قاجاري سينماي ايران كه تاكنون (پايان پاييز ١٣٧٩/ ٢٠٠٠م) در كاخ گلستان شناسايي شده در حال حاضر در دست كپي برداري و مطالعه است، ميزان آگاهي از اين سينما نيز گامهاي بلند برداشته پياپي دستخوش دگرگوني ميشود. اميد است كه در آينده با ارائه تحريرهاي ديگري از اين نوشتار بتوان آن دگرگونيها و يافته هاي نو را پيوسته به آگاهي دوستداران تاريخ و سينما رساند.

١٢٧٧ خ/١٨٩٩ م، سال صدور دستور خريد دستگاه فيلمبرداري و آپارات سينما به فرمان مظفرالدين شاه، و ١٢٨٥ خ/١٩٠٧م، تاريخ فوت وي ميباشد پس از آن در كشاكش دوران مشروطيت و سالهاي بعد از آن تغييراتي، از جمله در افزون شدن شمار تماشاخانه ها (سالنهاي) سينما، در سير تحول تاريخ سينماي ايران رخ داد كه بازبيني موشكافانه آن تحولات نياز به مدخلي ديگر دارد.

سينماي ايران يكصد ساله و عكاسي آن يكصد و پنجاه و هشت ساله شد. يكصد و پنجاهمين سال عكاسي را كسي به ياد نياورد ولي خوشبختانه صدمين سال سينما را سازمان ميراث فرهنگي كشور و كاخ گلستان كه پاسدار گنجينه فيلمهاي نخستين ايران است همگام با موزه سينما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، و ديگر سازمانها و دوستداران سينما همه با هم گرامي داشته جشن گرفتند.١ سينماي امروز ايران در جهان ميدرخشد ولي در آغاز، عكاسي بخت بلندتري داشت و در دوران ناصري ميتوانست در ميان بهترين ها در جهان جلوه كند. هم اكنون، آلبومخانه كاخ گلستان، كه بيشتر يادگار آن دوران است، شايد در يكدست بودن و قدمت يك رقيب بيشتر در دنيا نداشته باشد كه آن مجموعه پادشاهي بريتانيا است. براي نگارنده، اين سئوال مطرح بود كه چگونه بين معرفي عكاسي به صورت داگروتيپي در سال ١٨٣٩ م / ١٢٥٤ ق / ١٢١٨خ در پاريس و نخستين عكسبرداري در ايران، در اواسط دسامبر ١٨٤٢/ اواسط ذيقعده ١٢٥٨/ پايان آذر (قوس) ١٢٢١، توسط نيكلاي پاولوف (Nikolaj Pavlov)، كمتر از سه سال گذشت٢ حال آنكه نيم قرن بعد، طبق اسنادي كه تا اين اواخر به دست آمده بود، فاصله بين معرفي سينما در سال ١٨٩٥ م/ ١٢٧٤خ در پاريس و آشنايي و فيلمبرداري در يك چهارچوب ايراني آنهم در اروپا به پنج سال رسيد جواب اين سئوالكرد را در ضعف دستگاه مظفري و كشور در مقايسه با گذشته، ملايمت فطري شخص مظفرالدين شاه، ناآگاهي و بي توجهي مردم و عدم احساس مسئوليت از سوي ايشان ميتوان يافت.

همچنين ميتوان پذيرفت كه اگر ناصرالدين  شاه در ١٣١٣ ق/ ١٨٩٦ م/ ١٢٧٤ خ به قتل نرسيده بود، فيلم سينما و دوربين فيلمبرداري در همان سالها به طهران رسيده و شايد رشد سريعتري از همان ابتدا پيدا ميكرد ولي اين چنين نشد. در مورد تاريخ نخستين سالهاي سينما، ساماندهي قابل تقدير آلبومخانه كاخ گلستان كه از سه چهار سال گذشته آغاز گرديده از يك سو و آغاز بازنگري اسناد كاخ گلستان از سوي ديگر، دگرگونيهاي ژرفي اكنون در ديدگاه كلي نسبت به آشنايي و ورود سينما به ايران پديد آورده است: تاريخ ورود نخستين دستگاههاي سينما به ايران به عقب رفته، سينماي نخستين ايران چهره اي نو يافته و تحول آغاز سينماي ايران در مسير تازه اي قرار گرفته است. البته دستيابي به برخي از فيلمهاي كاخ گلستان، كه به آن اشاره خواهد شد، و مهمتر از آن درك هر چند محدود، اهميت آن فيلمها در هژده سال پيش در چهارچوبي كه امروز نتيجه ميدهد رخ داد ولي در پيشرفت امور به علل گوناگون تا سالهاي اخير وقفه افتاد. در اين نوشته كوتاه بر دو نكته اساسي تأكيد خواهد شد: آشنايي با سينما و رسيدن نخستين اسباب سينما به ايران و تولد آنچه كه ميتوان آن را نخستين مجموعه فيلمها و به ويژه «فيلمهاي سينمايي ايران» دانست.

نخستين تماشاچي و نخستين تماشاخانه سينما در ايران
ورود نخستين دستگاههاي فيلمبرداري و آپارات ( پروژكتور سينما) به كشور

نخستين تماشاچي ايراني سينما (١٣١٤ ق/ ١٨٩٧ م/ ١٢٧٦ خ) و نخستين تماشاخانه سينماتوگراف در ايران: رمضان ١٣٢١/ ٢١ نوامبر تا ٢٠ دسامبر ١٩٠٣/ ٣٠ آبان تا آذر ١٢٨٢

همانگونه كه پژوهشگران ارجمندي چون فرخ غفاري و سپس جمال اميد در گذشته نشان داده اند، نخستين اشاره درباره آشنا شدن يك ايراني با سينما را در خاطرات ابراهيم صحافباشي ميتوان يافت. ابراهيم صحافباشي (مهاجر) طهراني تقريبا در سال ١٢٣٧ خ/ ١٨٥٨ م به دنيا آمده در حدود سالهاي ١٣٠٠/ ١٩٢١ و يا ١٣٠١/ ١٩٢٢، يعني تقريبا در ٦٣ سالگي، در مشهد از جهان رفت.٣ او دوستدار فنون تازه، ابزار جديدالاختراع و اشياء آسياي شرقي و واردكننده آنها به طهران بود. درين راه، وي بارها جهان را درنورديد. او متجدد و آزاديخواه بوده در رفتار و پوشاك هم چندان به جمع تأسي نميكرد. بدون كوچكترين شكي، از همان آغاز نمايش فيلم در ١٨٩٥م/ ١٢٧٤خ در پاريس و سپس در لندن، ايرانياني كه در پايان سده نوزدهم ميلادي در اروپا بودند به تماشاخانه ها رفته فيلمهاي گوناگوني را ديده بودند اما چون نوشته اي از خود باقي  نگذاشته اند و يا ما هنوز آنها را نيافته ايم بنابراين نخستين تماشاچي (تماشاگر به اصطلاح امروزي) را هنوز بايد همين ابراهيم صحافباشي در لندن، هفده ماه پس از نخستين نمايش عمومي فيلم در پاريس دانست. او در خاطرات خود روز جمعه ٢٥ ذي الحجه ١٣١٤ مينويسد:
« ديروز وقت مغرب] پنجشنبه ٢٤ ذي الحجه ١٣١٤/ چهارشنبه٤ ٢٦ مه ١٨٩٧/ ٥ خرداد ١٢٧٦[ در پارك عمومي گردش مي نمودم …]شب[ رفتم تماشاخانه پالس] پالاس/[Palace بعد از خواندن و رقصيدن خانمها] … و بندبازي و غيره ديدم كه[ بقوه برقيه آلاتي اختراع كرده كه هر چيز را بهمان حالت حركت اصلي مينمايد: مثلا آبشار آمريكا را به عينه نشان ميدهد، فوج سرباز را با حالت حركت و مشق قطار آهن را در حالت حركت بهمان سرعت تمام مينمايد. و اين فقره از اختراعات آمريكايي است. باري يك ساعت به نصف شب مانده تمام تماشاخانه ها تمام ميشود.».٥

صحافباشی در مورد کشور محل اختراع سینما که در فرانسه رخ داده اشتباه کرده است ، شاید چون فیلم ها و یا فيلمي آمريكايي و يا درباره آمريكا بوده از جمله فيلمي از آبشار نياگارا او تصور كرده كه اختراع هم آمريكايي است. دليلي در دست نيست كه صحافباشي پا را از مرحله تماشاچي در اين نخستين برخوردش با سينما فراتر گذاشته باشد ولي بعيد هم نيست كه فكر آوردن سينما به ايران از همين دوره از ذهنش گذشته باشد هر چند كه چنين نكته اي درخاطرات او ديده نميشود. به هر صورت، طبق منابعي كه تا كنون شناخته شده، وي نخستين كسي است كه در ايران طالار عمومي نمايش فيلم را در سال ١٣٢١ ق/ ١٩٠٣ م/ ١٢٨٢ خ ايجاد كرده است. در اين زمان، هشت سال از اختراع سينما و نمايش عمومي فيلم در فرانسه، شش سال از رفتن صحافباشي به سينما در لندن و سه سال از ورود سينما به ايران در سطح دربار گذشته بود.

صحافباشي پيش از اينكه در كار سينما قدم بگذارد، شايد در آغاز، به روي پرده انداختن شيشه عكس (نشان دادن دياپوزيتيف يا اسلايد با پروژكتور به قول امروز) پرداخته بوده است. اين عمل در آن دوران به توسط لانترن ماژيك (Lanterne magique) ، كه به فرانسه معني چراغ فانوسي جادو را ميدهد و برخي در ايران به آن «چراغ سحري» ميگفتند، انجام ميگرفت. در نمايشهاي خوب، شيشه عكسهاي سياه و سفيد و يا بهتر رنگي با صحنه هاي گوناگون را كه گوياي يك داستان بود (شبيه فتورمان در مجلات) به صورت پشت سر هم برروي پرده ميانداختند. از لانترن ماژيك در دربار مظفري استفاده ميشد و يكي دو شيشه رنگي از آن هم در آلبومخانه كاخ گلستان شناسائي  شد.

گاهي تماشا با يكي از انواع «جهان نما»، كه از جمله شامل استروسكوپ (Ste’re’oscope، برجسته نما) ميشد، صورت ميگرفت. در برجسته نما، بيننده يك زوج تصوير تقريبا همگون ولي جدا از هم را كه در درون دستگاه رويهم سوار شده و از درآميختن آنها يك تصوير يگانه برجسته (Ste’re’oscopique) در درون جهان نما بوجود ميآمد ميديد. اين جهان نما به صورت يك جعبه كوچك (يا بزرگ) بود مجهز به دو عدسي ديد (Viseures) روي آن و جايگاهي در درون آن كه زوج تصوير شيشه اي (شبيه اسلايد/ دياپوزيتيف حاليه) پشت آن دو عدسي جاي ميگرفت. از اين نوع جهان نما هم، مثلا از مارك وراسكوپ (Verascope)، در دربار مظفري و نزد علاقه مندان موجود بوده است زيرا شيشه هاي آن را، چه برداشته شده و چه خام، در آلبومخانه كاخ گلستان ديده ام. نوع ديگري از جهان نما را كينه توسكوپ (Kinetoscope) اديسون (Edison )ميتوان دانست كه از سال ١٢٧٠ خ/ ١٨٩١ م كامل شد. اين دستگاه، جعبه بزرگ و بلند و سنگين وزني بود تماشاچي جلوي آن ميايستاد و از پشت عدسيهاي بالاي آن به فيلمي بسيار كوتاه شبيه به فيلم سينما در درون آن مينگريست. انواع ديگري از جهان نما به نامهاي موتوسكوپ، كينورا و تئوسكوپ (Mutoscope,Kinora,Theoscope) و غيره هم موجود بود كه ميشد در درون آنها هم به تصاوير متحرك سينما مانند، نگريست. تئوسكوپ به عنوان مثال كوچك بود و براحتي روي يك ميز يا پايه جاي ميگرفت.٦ نوعي جهان نماي وطني، كه حاوي يك سلسله تصاوير روي يك نوار متحرك بود، نيز به نام «شهر فرنگ» در ايران ساخته شده و تا اواخر سالهاي ١٣٤٠خ/ ١٩٦٠م هنوز بيش و كم متداول بود و روي كول صاحبش ازين كوي به آن كوچه و خيابان برده ميشد.٧شهر فرنگ بسيار خوبي به كانون فيلم (فيلمخانه، در ساختمان وزارت فرهنگ و هنر سابق) تعلق داشت و در حال حاضر يك شهر فرنگ در موزه سينماي طهران به نمايش گذاشته شده است.

درباره نمايش با لانترن ماژيك/ چراغ سحري، ناظم الاسلام كرماني در تاريخ بيداري ايرانيان مينويسد: «(لنتر ماژيك) چراغ سحري در سال ششم سلطنت ]مظفرالدين شاه[ در تهران بروز يافت» كه برابر است با ١٣٢٠ق/ ١٠ آوريل ١٩٠٢ تا ٢٩ مارس ١٩٠٣/ ٢١ فروردين ١٢٨١ تا ٩ فروردين ١٢٨٢.٨ در مرحله نخست، درست روشن به نظر نميآيد كه منظور ناظم الاسلام از «(لنتر ماژيك) چراغ سحري» چيست: اگر معني واقعي يعني به پرده انداختن شيشه عكس (دياپوزيتيف، اسلايد) درين سالها منظور اوست كه در اين صورت «بروز يافتن» ولي شايد نه اشاعه آن در سطح مردمي قطعا پيش از اين تاريخ صورت گرفته بوده است ولي اگر نيت او آغاز نمايش با چراغ سحري و سپس جهان نما و نمايش فيلم در مكاني عمومي است كه در آن صورت نوشته او با تاريخ شروع نمايش فيلم توسط صحافباشي در سال ١٣٢١ ق/ ١٩٠٣ م/ ١٢٨٢ خ (ر.ك. بند بعدي) تضاد چنداني ندارد. ميتوان پذيرفت كه به دنبال حسن استقبال دربار از انواع چراغ سحري، جهان نما و سينماتوگراف (ر.ك. بند بعدي)، شايد پس از سفري دوباره به غرب در سال ١٢٨١ خ/ ١٩٠٢ م، صحافباشي مجموعه اي از آن اسبابها را به علاوه دستگاه اشعه ايكس و بادبزن برقي و لابد فونوگراف و غيره براي فروش به اعيان و يا تماشا به مغازه خود آورده و يا متعاقبا سفارش داده بوده است كه آنها هم به مرور رسيده در مغازه اش به فروش گذاشته شده و يا به كار گرفته شده بوده است. بنابراين، اشاره نام الاسلام كرماني كه از نزديك صحافباشي را ميشناخته و در كنار اوپنهاني به كارهاي سياسي آزادي خواهانه ميپرداخته٩ نيز مشخصا به صحافباشي و آغاز كار نمايشهاي عمومي وي با چراغ سحري و جهان نما و سپس سينماتوگراف ميباشد. اطلاق نام لانترن ماژيك در اين دوران به سينماتوگراف بي سابقه نيست و خان بابا معتضدي در سن پانزده سالگي (١٢٨٦ خ/ ١٩٠٧ م) از پدرش شنيد كه شبي گفت روسي خان به خانه ارباب جمشيد «دستگاه لانترن ماژيكي … آورده بود كه تصاوير متحرك نشان ميداد.»١٠

نخستين اشاره به تماشاخانه (سينماي عمومي) در خاطرات خواندني مليجك عزيز دوردانه ناصرالدين شاه يافت ميشود. وي در كتابچه اش درباره عصر يكشنبه ٢ رمضان ١٣٢١/٢٢ نوامبر ١٩٠٣/ ١ آذر ١٢٨٢ نوشت: «رفتم مغازه صحافباشي. روزهاي يكشنبه سيمي فنگراف دارد براي فرنگيها، و شبها براي عموم. رفتم هيچكس نبود. من بودم و ميرزاي سفارت هلند و چند نفر از اجزاي تكو.»١١ تكو نام يك مغازه فروش اشياء فرنگي در خيابان لاله زار بود. مليجك ظاهرا در اين نوبت سآنس فرنگيها را ديده زيرا سپس اضافه ميكند: «دو ساعت و نيم از شب رفته بود كه كالسكه خواستم. همراه مدير[معلمش] رفتيم مغازه صحافباشي، تماشاي سينماتوگراف.»١٢ با توجه به فصل، سآنس سينما در حدود هشت شب آغاز ميشده است. سينما توجه مليجك را به خود جلب كرد زيرا شب بعد باز به تماشا رفت و در خاطراتش نوشت: «كالسكه خواستم، رفتيم تماشاي سينموفنگراف. مدتي تماشا نموده مراجعت به منزل كرديم.»١٣ در اين زمان، به احتمال زياد، يكي دو روزي بيشتر از آغاز نمايش عمومي فيلم هر شب در مغازه صحافباشي نمي گذاشته است زيرا، اگر نمايش فيلمي پيش از اين تاريخ در كار ميبود، مليجك حتما سركي به آن كشيده بود و يا اشاره اي در خاطراتش به آن ميكرد.

مطالعه خاطرات مليجك به روشني نشان ميدهد كه، خوشبختانه براي تاريخ سينما و عكاسي، وي به راستي يك بيكار حرفه اي تمام عيار بوده است: صبح تا شب به دربار و خانه اين و آن ميرفت، به مغازه ها سر ميكشيد و يا در بازار و خيابانها و اينجا و آنجا پرسه ميزد. زندگي مليجك و شيوه خاطرات نويسي او به ويژه در مورد اتفاقات روزمره و شكار و مطرب و قمار و … ديد و بازديد به نحوي است كه به سختي ميتوان پنداشت كه در آن زمان يك نمايش عمومي فيلم صورت گرفته باشد و از ديد او پنهان مانده باشد. افزون بر آن، در اين سالهاي آغازين قرن بيستم، مليجك به عكاسي و موزيك هم سخت عشق ميورزيد و از جمله پيانو زدن ميآموخت و به خوبي از وجود سينماتوگراف آگاه بود و دستكم از سال ١٣٢٠ ق/ ١٩٠٢ م/ ١٢٨١ خ، يعني يك سال پيش از تاريخ ايجاد سينماي عمومي، در دربار مظفرالدين شاه فيلم ديده بود ١٤ (ر.ك. ادامه متن). او با صحافباشي، هر چند كه از نر سياسي هيچ همسو نبود، ولي آشنائي داشت و حتي پيش از ديدن فيلم هم به وي سر زده و از اشياي تازه و يا نوآوريهاي او در نوشته اش ياد كرده بود. مليجك نخستين بار صحافباشي را دستكم گرفت و نفهم و دروغگو پنداشت ولي روز بعد سه شنبه ١٣ محرم١٣٢٠/ پنجشنبه ٢٢ مه ١٩٠٢/ ١ خرداد ١٢٨١   كه به تماشاي اسباب اشعه ايكس استخوان نماي او رفت به تفصيل درباره آن دستگاه قلم فرسائي كرد.١٥ پانزده روز بعد هم از يك بادبزن («چرخ برقي») ياد كرد كه آن را هم صحافباشي داده بود. ١٦ متأسفانه خاطرات مليجك از آنجا كه در ١٠ ذي الحجه ١٣١٩/٢٠ مارس ١٩٠٣/ ٢٩ اسفند ١٢٨٢ آغاز ميگردد به سه تا چهار سال نخست آغاز فيلمبرداري و فيلمسازي در ايران اشاره اي ندارد. (ر.ك. بندهاي بعدي اين نوشتار).

نخستين سينماي ايران، يا به قول خود صحافباشي «تماشاخانه» ١٧، در حياط پشت مغازه وي در خيابان لاله زار جاي داشت١٨ و چهار دهنه بود.١٩ به عبارت دقيقتر محل آن سالن به گفته جهانگير قهرمانشاهي، پسر بزرگ صحافباشي، در جايگاه كنوني چهارراه مهنا («تقاطع خیابان کوشک سابق و لاله زار نو»)٢٠ قرار ميگرفت. جمالزاده درباره املاك صحافباشي مينويسد: «در چهارراه و خيابان معروف به «كنت» در امتداد شمالي خيابان لاله زار در سمت چپ، باغ و ساختماني داشت و خودش و همسرش چند اطاق منزلشان را بصورت بيمارستان درآورده بودند.. ]و[ آب انبار مظبوطي ]هم[ در كنار باغ خود در طرف خيابان ساخته بودند …»٢١ نظر به اجناسي كه صحافباشي در دكان خود داشت، الزاما مشتريان مغازه از اعيان بودند (نير اتابك و علاء الدوله)٢٢ و بر اين اساس ميتوان پنداشت كه ايشان، همانند مليجك، تماشاچي اين سينما هم بوده اند. (از فيلمهايي كه در آنجا نشان داده شد، قهرمانشاهي به فيلمي اشاره ميكند كه در آن مردي «بيش از صد [?] نفر را وارد يك كالكسكه كوچك ميكرد و يا از مرغي بيش از بيست تخم ميگرفت.» اين نوع فيلمهاي اعجاب آور و يا مضحك (ر.ك. بند ٢ ج) در آن زمان رواج بسيار داشت ومثل بسياري از فيلمهاي آن دوره حدود ده دقيقه و يا كمتر طول ميكشيد.) تاريخ فعاليت سينماي صحافباشي را شايسته است به ماه رمضان و روز عيد فطر ١٣٢١ (٢١ نوامبر تا٢٠دسامبر ١٩٠٣/ ٣٠ آبان تا ٢٩ آذر ١٢٨٢) محدود كرد زيرا مليجك، جدا از آنچه كه آورده شد، هيچ اشاره ديگري به داير بودن مجدد اين تماشاخانه نميكند و ظاهرا صحافباشي پس ازين دوران عازم سفري به ينگه دنيا (آمريكا) شده بوده است. (ر.ك. ادامه متن). بدون ترديد انتخاب ماه رمضان، كه در آن زمان به پايان پائيز افتاده بود، به عمد صورت گرفته بوده است زيرا در شبهاي بلند اين فصل دوستداران سينما ميتوانستند پس از افطار به آسودگي به تماشاخانه بروند. ظاهرا اقدام صحافباشي از نر درآمد چندان موفقيت آميز از آب درنيآمد و به عنوان نمونه، همانطور كه ملاحظه گرديد، در سآنس اولي كه مليجك ديد تماشاچي چنداني حضور نداشت و شايد به اين دليل صحافباشي پس از مراجعت ازسفر آمريكا محل سينمايش را تغيير داد و در حدود ١٩٠٥ (١٢٨٤ خ) به هر صورت پيش از ١٩٠٨ (١٢٨٧ خ) به خيابان چراغ گاز (چراغ برق بعدي و امير كبير كنوني) منتقل كرد. اگر اين تغيير مكان به راستي صورت گرفت، آن هم چندان موفقيت آميز از آب درنيآمد و تماشاخانه اين بار براي هميشه تعطيل شد.

تنها مدرک موجود از سفر صحافباشی به آمریکا عکسی است نیم تنه از او با لباس و قیافه فرنگی که جمال امید به چاپ رسانده و به نوشته ایشان « میرزا ابراهیم خان صحافباشی ( مهاجر) تهرانی [را در ] ( سانفرانسیسکو –اوایل 1283)» نشان میدهد.23 البته قطعا تاریخ روی عکس «اوایل 1283» ذکر نشده و اگر عکس تاریخی دارد میباید به هجری قمری و یا میلادی رقم خورده باشد و اگر تبدیل درست باشد و نظر به بعد سفر، باید نتیجه گرفت که صحافباشی دستکم در سال 1283 خ / 1904 م از ایران دور بوده و بنابراین بازگشايي سينماي او نميتواسته پيش از ١٢٨٤ خ/ ١٩٠٥ م صورت گرفته باشد.

گشايش دوباره تماشاخانه صحافباشي بدون ابهام نيست و هيچ منبع مدوني همدوره با زمان افتتاح و كار آن تا كنون يافت نشده است. از آنجا كه در اين نوشتار جاي طرح يك بحث طولاني و پيچيده درباره اين بازگشايي نيست، به ناچار به شرحي از آن بر اساس گفته هاي مرحوم عبدالله انتظام كه در كودكي يك تماشاچي سينماي صحافباشي بوده و شرحي ديگر از جمالزاده كه شايد آن هم به احتمال بسيار بسيار كم مربوط به همان سينما باشد بسنده خواهد شد.

نه انتظام و نه جمالزاده هيچكدام براي مشاهدات خويش در كودكي تاريخي ذكر نكرده اند ولي برداشت نخست فرخ غفاري از سخناني كه از انتظام ميشنيده معطوف به حدود ١٩٠٥ (١٢٨٤ خ) بوده ٢٤ و شاهرخ گلستان چهره ي آشناي سينماي ايران و تاريخ آن  از سخناني كه از جمالزاده ميشنيده چنين درك كرده كه وي كمي پيش از آنكه طهران را در اواخر زمستان ١٩٠٨ (١٢٨٦خ) ترك كند به سينما رفته بوده است. يكي از جملات جمالزاده در گفتگويش با گلستان نيزاشاره ايست غير مستقيم به همين امر.٢٥ بر فرض اگر اين برداشت اشتباه باشد، در آن صورت جمالزاده بين ١٩٠٥ و آغاز ١٩٠٨(١٢٨٦-١٢٨٣ خ) به سينما رفته زيرا وي در سيزده سالگي به طهران آمده بوده است.٢٦ چون، همانطور كه ملاحظه خواهد شد، بساط صحافباشي هم پيش از ١٩٠٨ (١٢٨٧ خ) برچيده شده، پس مشاهدات انتظام و جمالزاده به هر صورت به پيش از اين تاريخ برميگردد. در ١٩٠٥ انتام ده ساله و در سال ١٩٠٨ جمالزاده پانزده ساله بوده است.

انتظام خاطرات خود را درباره سينماي صحافباشي در ماههاي اكتبر و نوامبر ١٩٤٠ (پائيز ١٣١٩ خ) در برن، پايتخت سويس، براي فرخ غفاري بازگو كرد. در گفته هايش به نويسنده اين سطور، غفاري اضافه كرد كه انتظام در سالهاي ٥٠ ١٩٤٩ (٢٩ ١٣٢٨ خ) در حضور مرحوم سيد محمد علي جمالزاده و خود او در طهران هم اين گفته ها را تكرار كرد و جمالزاده هم آنها را تصديق نمود. خود جمالزاده در گفتگويش با شاهرخ گلستان احتياط كرده و در جمله اي ناتمام ولي روشن اينبار «خيلي خيلي احتمال» داده كه سينمايي كه در كودكي خود بدانجا رفته از آن صحافباشي ميبوده است ولي اضافه كرده كه از درستي و يا نادرستي اين امر بي خبر است. ٢٧ در نوشته كوتاهي هم كه وي در سال ١٣٥٧ خ/ ١٩٧٨ م درباره صحافباشي به مناسبت انتشار مجدد اعلان فروش يا حراج كارخانه ورشوسازي و اسباب تماشاخانه او نوشت، از خانه وي در خيابان لاله زار سخن به ميان آورد٢٨ ولي از بازگشائي سينما در چراغ گاز و ارتباط آن با صحافباشي يادي نكرد. نه جهانگير قهرمانشاهي، پسر صحافباشي، نه مليجك، آن بيكار حرفه اي، هيچكدام ازين دو نيز ذكري از بازگشائي به ميان نيآورده اند. برغم اين ابهامات، شك بردن به بازگشائي تماشاخانه صحافباشي در خيابان چراغ گاز چندان جايز نيست و در حال حاضر، نظر به استحكام گواهي انتظام، بايد افتتاح مجدد آن را تا بدست آمدن اسناد جديدي مبني بر وجود يا عدم وجود آن سينما پذيرفته حدس جمالزاده را نيز در اينكه او هم به همان سينما رفته با ترديد زياد مورد توجه قرار داد.البته امكان اينكه جمالزاده به سينماي محقر و ديگري در همان خيابان چراغ گاز رفته باشد بسيار بيشتر است. در دوران آشفته محمد علي شاهي، كسان ديگري نيز آغاز به كار سينماداري كرده بودند نير آقايف كه او هم در ابتدا در همان خيابان چراغ گاز ولي در قهوه خانه زرگر آباد فيلم نشان ميداد و يا روسي خان كه در جنب عكاسخانه خود سينماي كوچكي سر هم كرده بود.29

به گفته انتظام، سينماي صحافباشي در بر جنوبي خيابان چراغ گاز در نزديكي توپخانه قرار داشته است ]به نظر غفاري شايد روبروي كوچه اي در بر شمالي خيابان كه آن كوچه را «سر تخت بربريها» ميگفتند[٣٠ سينما در ماه رمضان [حدود ١٩٠٥ ]و شبها فيلم نشان داده قيمت بليط هاي آن يك، دو، سه و پنج قران بود. ورودي آن راهرو يا دالان مانندي بود كه در آن چند تا جهان نماي اديسون قرار داشت.] بعدها انتظام به غفاري گفت: «جهان نما نبود، شهر فرنگ بود.». به نظر غفاري و نويسنده اين سطور، منظور نخست انتظام كينه توسكوپ (Kinetoscope) اديسون (Edison)   بوده و نه برجسته نما كه شرح آنها آورده شد.[ ٣١ در سينما، ليموناد و ديگر نوشيدنيها و خوراكي فروخته ميشد. برخي از تماشاچيان روي حصير جلو مينشستند و بقيه عقب روي نيمكت ]اين مطلب درست است زيرا از نيمكتهاي تماشاخانه در اعلان حراج اسم برده شده است[. صحافباشي خود ملبس به يك لباده سياه بلند حاضر بود] اين مورد نيز صحت دارد، صحافباشي آن لباده را در عزاي وطن ميپوشيد[.٣٢ وقتيكه تماشاچيان سر جايشان نمينشستند، صحافباشي با صداي بلند ميگفت: «حيا كنيد، برويد سر جايتان آهاي يك قراني ها برويد سرجايتان» ]ظاهرا سطح سينما تا اندازه اي پائين رفته بوده و ديگر منحصر به اشراف و فكلي ها نبوده كه صحافباشي به حصيرنشينان يك قراني ميگفته از جاي نيمكت نشينان برخيزند[. مرحوم انتظام دو فيلم را بياد ميآورده است: يكي مردي را نشان ميداده كه كوچه اي را جارو ميكند. ماشين جاده صاف كني سررسيده و او را زير ميگيرد و رفتگر را به شكل دراز و باريكي درميآورد. سپس كسي از روي چهار پايه اي با تخماقي روي سرش ميكوبد و مرد اين بار چاق و بسيار كوتاه ميشود.٣٣ فيلم دومي، آشپزي را در مطبخ يك هتل نشان ميداده كه در قفسه آشپزخانه او اسكلت و اشباح راه يافته بودند و هنگاميكه او درب قفسه را باز ميكرده آنها بيرون ميآمدند٣٤ فيلمهاي خبري مربوط به جنگ ترانسوال نيز نشان داده ميشد.

البته منظور انتظام فيلمهايي است كه نبردهاي انگليسها در آفريقاي جنوبي را به تصوير در ميآورده اند. اين جنگها به شكست بخش سكنه هلندي نژاد آفريقاي جنوبي در سال ١٩٠٢ (١٢٨١ خ) انجاميد. به نظر غفاري بخشي از اين فيلمها بازسازي شده بود reconstituted newsreels / reconstituees actualites و به عقيده وي و جمال اميد بيشتر آنها، چه سينمايي و چه خبري، از شهرهاي ادسا و راستوف در روسيه وارد ميشد.٣٥ به نظر نويسنده اين سطور، اين امر بعدا در مورد فيلمهايي كه به ويژه به توسط روسي خان و ديگران به معرض تماشا گذاشته شد درست بوده ولي چون دربار ايران از نظر سينمايي مستقيما با فرانسه ارتباط داشت و شخص صحافباشي با انگليس و هند (ر.ك. ادامه متن) و چون فيلمهاي خبري مربوط به جنگ انگليس در ترانسوال بوده، پس بايد وارادت بسيار محدود فيلم در اين مرحله را بيشتر از اروپا و شايد از هند دانست و نه هنوز از روسيه. بايد در نظر داشت كه حتي فيلمهاي جنگ روس با ژاپن در سال ١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ را نيز مردم به انگليسها نسبت دادند٣٦ انتسابي كه به احتمال زياد درست بود زيرا درين نبردها روسيه به سختي از ژاپن شكست خورد و خوار كردن روسها در انظار ايرانيان با نشان دادن اين فيلمها به سود قدرت انگليس تمام ميشده است.

جمالزاده در سن صد سالگي سينما رفتنش در پانزده سالگي يا كمي كمتر را در طهران براي شاهرخ گلستان در روز ١٤ مارس ١٩٩٢ در ژنو اين چنين تعريف كرده است (كلمات بين كروشه از نويسنده اين سطور ميباشند كه براي پايان دادن به برخي از جملات جمالزاده كه در گفتارش نيمه تمام مانده بود اضافه شدند. قطع و وصل جملات هم با توجه به لحن سخن گوينده انجام گرفته كه صدايش مسن، اما محكم و لحنش زنده و شيرين است):

«ما ساكن طهران كه شديم پدر من مقام خيلي بلندي پيدا كرد، و دوستانش، كه در خطر بودند در اصفهان، از دست ظل السلطان و از دست شيخ محمد تقي آقا نجفي، اونا هم كم كم كمكمك راه طهران رو پيدا كردند، آمدند به [طهران]، ولي بيچاره ها حناشون رنگي نداشت، سواد زيادي نداشتند. يكي از اينها اسمش سيف الذاكرين بود، آدم خوبي بود ولي روضه خون بود.

من يه روزي، تو خيابوني، كه بعدها اسمش شد خيابان چراغ برق، در طهران نميدونم امروز چه اسمي داره واگن معروف طهران از اونجا ميگذشت ميرفت به [فلان جا]. توي اون خيابون گردش ميكردم. ديدم همين سيف الذاكرين، با عمامه و ايناش، جلوي يك [مغازه]، دكوني نشسته روي سكو و تخته هاي مغازه هنوز هست و يه ميزي جلوشه. رفتم سلام كردم. [گفت]«هوهي، ممل» من اونوقت هنوز جمالزاده نبودم هنوز اسم فاميل در ايران نبود.«هي ممل» محمد علي، پدرم ممل صدا [ميكرد]. «تو اينجا چه ميكني» گفتم «گردش ميكنم.» گفت «ميخواي بري سينما» گفتم «سينما چيه» گفت «همينجا، بليطش دو قرانه تو [ to بخوانيد نه tu  ] من يه بليط مجاني به تو ميدم.» دست مرا گرفت و مرا برد توي دك ، توي اين دك -[دكان] تاريك تاريكبرد توي يك جايي، مثل انبار تاريك بود ولي اين خودش يك چراغ [داشت].به من گفت «اينجا بنشين،وقتي كه تمام شد بيا پيش من.» آقا من وارد شدم، توي تاريكي ديدم كه توي ديوار، يك مردي داره خيابونو جارو ميكنه تعجب كردم روي ديوار چطوري يه آدمي داره خيابونو جارو ميكنه ولي فهميدم كه اين آدم نيست، اين تصوير يك آدمه، ولي يك آدم زنده بود مثل  [نميگويد مثل] چه حركت ميكرد بعد در موقعي كه داشت جارو ميكرد، يك [مكث در صدا] چيزي شبيه به گاري آمد از روي اين گذشت و رد شد. اين مثل مقوا پهن شده بود روي زمين، دست و پاش اين جوري ]جمالزاده اداي مرد پهن شده را براي گلستان درآورده است[ و مثل مقوا و همه اينها كه اونجا نشسته بودند تو تاريكي «واي واي» كردند و منم «واي واي» اما در اين بين يه كسي آمد، يه جواني، يك ما[شيني]، اسبابي دستش بود شروع كرد با اين اسبابش اين مرد رو جون دادن. مرد كم كم، كم كم زنده شد و بلند شد راه افتاد سينما تمام شد. تمام سينما به عقيده من بيشتر از يك ربع طول نميكشيد و اين اولين بار بود [با تاكيد لحن روي اولين بار] كه من در دنيا يك سينما ميديدم و خيلي خيلي  ]با تاكيد لحن روي خيلي خيلي] احتمال داده ]يعني داره[ كه اين سيف الذاكرين رو همين صحافباشي ]آورده باشد[من ديگه اين چيزها رو خبردار نشدم. من دوان دوان آمدم خبر آوردم و گفتم «آقاجون رفتم يك جائي سيف الذاكرين اونجا بود و اسمش سينماس» پدر من اصلا اسمش[ را] هم نشنيده بود گفت «بگو» گفتم. گفت «عجيبه عجيبه چطور اين آدم رو زنده كردن رو [زمين] »٣٧

همانگونه كه پيش از اين آورده شد و هر چند كه جمالزاده با ترديد و اظهار بي خبري تاكيد ميكند كه سيف الذاكرين را صحافباشي آورده بود، ولي از شرح خود او در مقايسه با تعريف انتظام روشن است كه آن دو در كودكي يك فيلم را ديده اند ولي نه در يك سينما (مگر اينكه يكي از آن دو، و يا هر دو، در شرح محل بيش و كم اشتباه كرده باشد.

) سينمايي كه جمالزاده رفته يك دكان بوده كه در آن فيلم نشان ميداده اند و نه يك تماشاخانه همانند سالن صحافباشي. جمالزاده درين دوران دو بار ديگر نيز فيلم ديد: يكي در يك مدرسه و ديگري در سينمايي در خيابان ناصريه (ناصر خسرو).٣٨

تعطيل شدن نهايي تماشاخانه صحافباشي، همانطور كه ذكر شد، دلايل اقتصادي داشته و اينكه دهها سال بعد علل مذهبي و يا مخلوطي از مسايل درباري و مذهبي براي آن مطرح كرده اند تا كنون در همان حد «روايت» بي پايه باقي مانده است.٣٩ به ويژه، اينكه آورده شده شيخ فضل الله نوري سينما را تكفير كرد٤٠ اساسي ندارد و حتي گفته اي خلاف آن نيز موجود است: روسي خان كه خود در آن زمان سينما داشت به فرخ غفاري در رستوران جواد فريفته در پاريس گفته است كه «شيخ فضل الله نوري معروف براي ديدن فيلمهايش به دروازه قزوين آمد و بعد گفت مانعي ندارد.»٤١ در واقع، نه صحافباشي چنان سرمايه اي داشته كه بتواند با وارد كردن پياپي فيلمهاي نو و ناديده معدودي از طبقه مرفه را پيوسته براي ديدن آن پرده هاي تازه باز به سينما بكشاند و نه تعداد متقاضي در جامعه بسته، فاقد بورژوا و در مرحله پيش صنعتي ايران در آن روزگار تا به آنجا زياد بوده كه آمدن آنها به تماشاخانه بتواند به تعداد روزهاي نمايش فيلم تا اندازه مقرون به صرفه اي فزوني بخشد. باز شدن تدريجي چهارچوب فكري ايرانيان در دوره مظفري و جو پويا، متجدد و آزادي طلب حاكم بر انقلاب مشروطه و همچنين پيشرفت تكنيكي سينما كه توانست فيلمهاي بلندتري توليد كند شرايط نويي چه اجتماعي و چه اقتصادي به وجود آورد كه به تولد دوباره سالنهاي سينما در حدود ١٣٢٥ ق/ ١٩٠٧ م/ ١٢٨٦ خ انجاميده و اين بار به استمرار آنها منجر شد. اين امر در مورد فيلمسازي كه به شرح آن پرداخته خواهد شد صدق نيافت و آغاز آن در دربار مظفرالدين شاه و به دستور وي، در نهايت با علاقه نه چندان زياد شاه به سينما در مقايسه با عكاسي وضعف روزافزون دولت مواجه گرديده در نطفه خفه شد. علل اين عدم موفقيت را هم باز بيشتر در تركيب جامعه ايران و وضع سرمايه داري آن زمان ميبايد جست: سينماي عمومي يعني غيردرباري و يا دولتي از نظر سرمايه گذاري براي توليد فيلم به پولدار آگاه و از نظر بيننده به يك طيف وسيع احتياج داشت (و دارد) كه البته هيچ كدام از اين دو شرط در ايران موجود نبود (و نيست). ثروت ملاكين و اشراف را مالكيت زمين تشكيل ميداد ولي نقدينه بيشتر نزد تجار و نزول خواران از جمله در بازار بود كه به سوي كارخانه سازي هم نميرفتند تا چه برسد به فيلم سازي. عدم اطمينان به قوانين و نبودن ثبات در نام مالي كشور نيز البته مانع از سرمايه گذاري براي دراز مدت ميشد.

تعطيل تماشاخانه صحافباشي بار نخست به علت رفتن او به آمريكا روي داد. بار دوم و نهايي، بدانجهت پيش آمد كه در حدود ربيع الاول ١٣٢٤/ ژوئن ١٩٠٦/ پايان بهار آغاز تابستان ١٢٨٥، شايد به دنبال تأسيس يك كارخانه ورشوكاري، صحافباشي دچار كمبود نقدينه شد و به علت عدم پرداخت مبلغ نسبتا زيادي كه دوازده يا چهارده هزار تومان بدهكاري به ارباب جمشيد بود، به زندان افتاد. با اقدامات علما، محكوميت وي به يك حبس محترمانه در خانه شريف الدوله رئيس محاكمات خارجه تا پرداخت ديونش تبديل شد. به نظر ميآيد كه كوشش وي براي جمع آوري پول بي نتيجه ماند زيرا بالاخره املاك خود را شايد منهاي مغازه در تاريخي نامشخص ولي بين زمستان ١٢٨٦/ ١٩٠٨ تا پيش از تابستان ١٢٨٨/ ١٩٠٩به ارباب جمشيد «واگذار» كرد.٤٢ در ٢٣ جمادي الاول ١٣٢٦/ ٢٣ ژوئن ١٩٠٨/ ٢ تير ١٢٨٧مجلس به توپ بسته شد و دوران استبداد صغير محمد علي شاه آغاز و تا ٢٧ جمادي الثاني ١٣٢٧/ ١٦ ژوئيه ١٩٠٩/ ٢٥ تير ١٢٨٨ به مدت يك سال به درازا  كشيد. در تاريخي نامشخص، ولي احتمالا پس از بمباران مجلس و آغاز اين دوران، صحافباشي با اسباب «سينمو تقلاف» از طهران خارج شده و از جمله دو سه هفته بعد، در اواسط ژوئيه  ١٩٠٨( اواخر تير ١٢٨٧)، به استر آباد (گرگان حاليه) وارد شد. در پستخانه آنجا جاي گرفت و «شبي هشت پرده عكس» متحرك (فيلم) نشان ميداد. او با اجزاي كنسولگري انگليس، كه البته بنا به سياست آن دولت مشروطه خواه بودند، «بستگي» داشت و ايشان بخشي از تماشاچيان وي را تشكيل ميدادند.٤٣ صحافباشي سپس به طهران بازگشت و چون روزگارش همچنان سياه بود تصميم به هجرت گرفت و اعلاني براي فروش، و در صورت عدم امكان، حراج «كارخانه ورشوكاري و اساس تماشاخانه و متعلقات» خود به چاپ رساند. در فهرست اشيا آن اعلان سانسور شده (يا خود سانسور شده) كه بوي غم ميدهد و در آن به هنوز «ملتفت» نبودن «مردم» اشاره ميشود جدا از كارخانه و لوازم آن، از «دستگاه براي ديدن استخوان بدن [ اشعه ايكس] و بادبيزنهاي الكتريكي بزرگ و يك دستگاه ماشين سينه موتوگراف و پرده هاي متعدد آن [ يعني فيلمها]  … چراغها و پرده ها و نيمكتها» نام برده شده و آمده كه «از غره رمضان الي سلخ» براي مشاهده ميتوان مراجعه كرد و «هرگاه مشتري در عرض اين يك ماه پيدا نشود روز جمعه يازدهم شوال بعد از ظهر كلهم اجمعين حراج خواهد شد.» سال در اعلان ذكر نشده ولي به ويژه محاسبات تقويمي نشان مي دهد كه منظور او ١ تا ٣٠ رمضان ١٣٢٦ و جمعه ١١ شوال همان سال بوده كه برابر است با ٢٧ سپتامبر تا ٢٦  اكتبر ١٩٠٨ يعني ٥ مهر تا ٤ آبان ١٢٨٧ و جمعه ٦ نوامبر ١٩٠٨/ ١٥ آبان ١٢٨٧.

حراج يا فروش اسبابها در آن تواريخ عملي نشد زيرا پيش از آن دو موعد صحافباشي مغازه را اجاره داده (يا فروخته؟)، براي مدتي ازايران خارج  شد و به حيدر آباد در دكن هندوستان رفت. در آنجا يك نشريه به نام «نامه وطن» منتشر كرد «كه بمنزله مجلس شوراي مهاجران ايراني» بود و از جمله به اين جهت ميبايد تاريخ انتشار آن را در دوران استبداد صغير يعني تابستان ١٢٨٧ خ/ ١٩٠٨ تا تابستان ١٢٨٨ خ/ ١٩٠٩ دانست. وي تصوير خود را نيز با آن لباده سياه معروفش در صفحه نخست آن نامه به چاپ رساند.٤٤ مليجك در تاريخ چهارشنبه ٢١ رجب ١٣٢٦/ ١٩ اوت ١٩٠٨/ ٢٨ مرداد ١٢٨٧، يعني دو ماه پس از سقوط مجلس و دو سه ماه پيش از تاريخ ذكر شده براي فروش و يا حراج نوشت: «آمدم در خيابان مخبرالدوله، دكان صحافباشي كه حالا سياوش خان برادر ارسلان خان اجاره كرده مشغول كاسبي است و يك دختر از فرنگ آورده و بعضي اسبابها از قبيل دوربين عكاسي و دوربينهاي بزرگ و اسباب خرازي» ميفروشد.٤٥ با توجه به دقت ثبت مليجك بيكار كنجكاو نميبايد درين زمان مدت درازي از آغاز اجاره  گذشته باشد. پس از پيروزي مشروطه خواهان، صحافباشي به ايران بازگشته در مشهد مقيم شده تجارت ميكرد. در زمان جنگ اول (١٨ ١٩١٤) وي به خدمت ارتش انگليس در آمده سمت مترجمي داشت و در سال ١٣٠٠ يا ١٣٠١ خ (١٩٢١ يا ١٩٢٢) در گذشت.٤٦ تماسهاي او با انگليس، چه در استرآباد و چه در زمان جنگ، ميتواند تصويري مغاير با آنچه كه در تمام متون درباره آزاديخواهي و ميهن دوستي وي تا كنون انتشار يافته در ضمير خواننده شكاك به وجود آورد اما، در واقع، كمبود مدارك اجازه داوري درين مورد را نميدهد و با حجم ناچيز دانسته هاي كنوني اين تماسها نميتواند الزاما منفي به شمار آيد.

همانگونه كه ملاحظه شد، مليجك در ذكر فعاليتهاي سياوش خان از دوربين عكاسي و دوربين نام ميبرد ولي از سينماتوگراف به نام ياد نميكند و اين سئوال مطرح ميشود كه چه بر سر آن دستگاه و نيمكت ها و پرده سينما آمد جواب روشني در حال حاضر براي اين پرسش نيست ولي ميتوان تصور كرد كه برخي از نخستين فيلمهايي كه در اين آغاز دوران احمد شاهي نشان داده ميشده از آن منبع سرچشمه ميگرفته است و شايد سياوش خان آپاراتچي هم بوده است. نظر جمال اميد هم كه مينويسد ممكن است دستگاه سينماتوگراف صحافباشي به اردشير خان (آرتاشس پاتماگريان)، كه نخست سينما تجدد (بعد مدرن سينما) را در سال ١٢٩١ خ/ ١٩١٢ م به راه انداخت، رسيده باشد دور از ذهن نيست.٤٧ در تأئيد نوشته جمال اميد بايد توجه كرد كه، طبق شواهدي كه وي ميآورد، نه تنها دستگاه اردشير خان كهنه به نظر ميآمده، بلكه او با چراغ سحري (لانترن ماژيك) هم در سينمايش عكس رنگي روي پرده ميانداخته است ٤٨ و اين صحافباشي بود كه چراغ سحري را رواج داده بود و در تماشاخانه خود جهان نما مضاف بر سينما داشت. به اين ترتيب، پروژكتور و شيشه هاي رنگين عكسهاي اردشير خان هم شايد از اموال صحافباشي بوده كه به وي رسيده بوده است.

از چهار سال پيش از آنكه اردشير خان در سال ١٢٩١ خ/ ١٩١٢ م سينماي خود را به راه بياندازد، تماشاخانه هاي جديدي براي نمايش فيلم در طهران آغاز به كار كرده بودند: نخست از اول رمضان ١٣٢٥/ ٨ اكتبر ١٩٠٧/ ١٦ مهر ١٢٨٦ در عكاسخانه روسي خان كه بعد به مكانهاي مناسبتري منتقل شد٤٩ سپس در قهوه خانه زرگر آباد در خيابان چراغ گاز (اميركبير) كه متعلق به آقايف نامي بود و او هم به محل بهتري نقل مكان كرد٥٠، آنگاه اردشيرخان و اسماعيليف كه به رقابت با او پرداخت٥١ و بالاخره علي وكيلي و خان بابا معتضدي و … هم به سينماداري و فيلم روي آوردند.

* این مقاله برداشتی است به همین نام از  فصلنامه طاووس ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79 نوشته شهریار عدل

Advertisements

نگاهي به تكيه دولت، عظيم ترين نمايشخانه تاريخ ايران

اکتبر 25, 2010 3 دیدگاه

 

تکیه دولت ، اثر مرحوم کمال الملک ، تالار سلام - کاخ گلستان

تکیه دولت ، اثر مرحوم کمال الملک ، تالار سلام - کاخ گلستان

ساختمان هاي تئاتر و نمايش از جمله بناهايي هستند که در کشور ما، متاسفانه بنا به هر دليلي، نقش کمتری در تاريخ معماري و نمايش داشته اند. ايجاد رويکردي تازه نسبت به معماري نمايش و طراحي و ساخت سالن هاي مختص نمايش خصوصا نمايش هاي سنتي و آئيني همچون تعزيه، که به عنوان «ميراث فرهنگ – معنوي یا زیباتر میراث ناملموس » از آنها ياد مي شود، از جمله مواردي است که خلا آن در معماري کشور به چشم مي آيد.به دليل اينکه نمايش در ايران عمدتا جرياني مردمي بود، از اين رو نمايش، در فضاهايي که حضور مردم بيشتر بود، همچون ميدان هاي عمومي، حياط کاروانسراها، چهار سوي بازارها، قهوه خانه ها و تکيه ها اجرا مي شد. در اين بين، تکيه دولت يکي از معدود بناهايي است که علاوه بر تاثير بسزايي که در تاريخ تعزيه داشته، به عنوان بزرگترين نمايشخانه تمام اعصار ايران نيز شناخته شده است. تکيه دولت از جمله بناهايي بود که مي توانست با حضور و تداوم خود سهم بيشتري در تاريخ معماري و نمايش ايران داشته باشد.

تاريخ احداث تکيه دولت
تکيه دولت، با فرمان ناصرالدين شاه در سال 1284 هجري قمري (البته در مورد تاريخ دقيق ساخت تکيه دولت، نقل قول هاي متفاوتي وجود دارد) و مباشرت دوستعلي خان معيرالممالك (سرپرست ضرابخانه)، طي مدت حدود 5 سال (90 – 1284 هجري قمري) با صرف هزينه اي بالغ بر سیصدهزار تومان بنا گردید (ذکاء، ص 287، 293؛ معیّرالممالک ، ص 13؛ قس اعتمادالسلطنه ، ص 88)

در زمان احداث تكيه دولت، در تهران حدود 40 تا 45 باب تكيه وجود داشت که باگذشت زمان بر شمار آنها افزوده شد و به 70 تا 80 تكيه رسيد. در اين ميان، تکيه دولت به سبب نوع معماري اش، بيش از ساير تكاياي قديم تهران همچون تکيه حياط شاهي» و «تکيه حاج ميرزا آغاسي»، توجه مورخان و هنرشناسان ايراني و غيرايراني را به خود جلب کرده بود.
در خصوص علل ساخت تکيه دولت در كتاب تاريخچه كاخ گلستان و ابنيه سلطنتي، نوشته يحيي ذكاء، آمده است: «معتبرترين و وسيعترين تكيه هاي تهران كه تعزيه هاي دولتي در آن برگزار مي شد، تكيه «حاج ميرزا آغاسي» (تکيه دولت قديم) بود كه تكيه «عباس آباد» نيز ناميده مي شد. استقبال شديد مردم بخصوص زنان ازنمايش هاي مذهبي، همچنين تنگي و كوچكي فضاي تكيه عباس آباد، لاجرم ازدحام و ناراحتي توليد مي كرد و كار اجراي شبيه گرداني را مختل مي ساخت و اقتضاي زمان و اوضاع نيز تكيه بزرگتر و وسيعتري را طالب بود، از اين رو ناصرالدين شاه ضمن دادن دستور شروع بناي شمس العماره، امري نيز براي ايجاد تكيه بزرگي در داخل ارگ سلطنتي به دوستعلي خان معيرالممالك صادر كرد.»

عکس هوائی از جانب جنوب شرقی، مکان تکیه دولت در ضلع جنوبی کاخ گلستان

عکس هوائی از جانب جنوب شرقی، مکان تکیه دولت در ضلع جنوبی کاخ گلستان


موقعيت تکيه دولت

این بنا در ضلع جنوب شرقی باغ گلستان و در جنوب غربی شمس العماره قرار داشت (بر اساس نقشة عبدالغفار نجم الملک ( نجم الدوله ) از تهران در 1309 به نقل منصوری فرد، ص 570، 577، نقشة ش 2) که قبلاً در محل آن ، انبار دولتی ارگ شهر مستقر بود (نقشة کرشیش اتریشی از تهران در 1275 به نقل منصوری فرد، ص 577، نقشة ش 1؛ ذکاء، ص 287.)

در مورد موقعيت دقيق تکيه دولت، تفاوت هايي جزئي در اسناد برجاي مانده موجود است. باوجود اين موقعيت اين بنا در جنوب غربي كاخ گلستان، کنار شمس العماره و روبه روي مسجد شاه سابق را همه تاييد كرده اند، اما در خصوص قطعه زمين مورد استفاده براي احداث اين بنا، پژوهشگران اظهارنظرهاي متفاوتي کرده اند. برخي معتقدند كه فقط منزل مسكوني اميركبير بعد از مرگش تخريب شده و به اين منظور اختصاص يافته است و برخي ديگر نيز نوشته اند كه منزل اميركبير همراه با قسمتي از زندانخانه دولتي و سياهچال كه گرمابه مخروبه اي بود و انبارهاي قديمي، محل احداث تکيه دولت بوده است.

نمای داخلی تکیه دولت

نمای داخلی تکیه دولت

معمار تکيه دولت
در دوره قاجار معماران معروفي همچون محمدتقي خان معمارباشي، معمار دارالفنون، استاد علي محمد کاشي، معمار شمس العماره، محمدابراهيم خان معمارباشي، معمار تکيه سيدنصرالدين و ميدان توپخانه و چند نفر ديگر مي زيستند، با اين وجود در هيچ يک از اسناد و منابع دوره قاجار به طور صريح به معمار يا معماران تکيه دولت اشاره اي نشده است، اما در کتاب معماران ايران؛ از آغاز دوره اسلامي تا پايان دوره قاجار، با استناد به فهرست يحيي ذکاء (مقاله معماران و استادکاران دوره اسلامي) و همچنين در مقاله آقاي عنايت الله شهيدي با عنوان تکيه دولت و بررسي هاي ناقص و نادرست درباره آن، به نقل از استاد کريم پيرنيا، استاد حسينعلي مهرين به عنوان معمار تکيه دولت ذکر شده است.

معماري تکيه دولت
ساختمان تکیة دولت مدور و آجری به قطر تقریبی شصت متر و به ارتفاع 24 متر بود (فروغ ، ص 7). این ساختمان ، سه طبقه ، و با سردابه چهار طبقه ، داشت (اعتمادالسلطنه ، ص 87). مساحت آن حدود 824 ، 2 مترمربع بود (اعتمادالسلطنه ؛ فروغ ، همانجاها؛ ریاحی ، ص 17). پی بنا سست بود و بر روی خاک دستی قرار گرفته بود و همین امر از ابتدا مشکلاتی برای مقاومت و ایستایی آن پدید آورد (منصوری فرد، ص 570؛ سرنا ، ص 163.)
تکیة دولت سه ورودی داشت : ورودی اصلی و بزرگ در ضلع شرقی تکیه برای مردان ، با دری دو لنگه و سردری جناغی ؛ ورودی ضلع غربی برای زنان ، از سمت میدان ارگ با سردر جناغی و شش منارة کوچک در دو طرف که با کاشی مُعَقَّلی پوشیده شده بود (منصوری فرد، ص 571ـ572؛ اعتمادالسلطنه ، ص 87؛ ذاکرزاده ، ص 129)؛ ورودی سوم ، راهرو پر پیچ وخم و تاریکی بود که قسمت شاه نشین تکیه را به ضلع جنوبی کاخ گلستان وصل می کرد و شاه برای ورود به تکیه از آن می گذشت (سرنا، ص 162؛ منصوری فرد، ص 574.)
در اطراف صحن ، بیست طاق (هر یک به عرض هفت ونیم متر) با دیوارها و ستونهای کاشی کاری قرار داشت و روی طاقها اتاقهایی در دو طبقه ساخته شده بود. اتاقهای طبقة اول ویژة وزرا و حکام ولایات بود که با نظارت ناظر (کارپرداز کاخ ، فراشباشی ) میان ایشان تقسیم می شد (اوبن ، ص 190؛ مستوفی ، ج 1، ص 293؛ هدایت ، ص 87). اتاقهای طبقة دوم اُرُسی داشت و مخصوص بانوان حرم بود (اورسول ، ص 160). طبقة سوم ، جایگاه نقاره چیها بود که با نرده ای حفاظت می شد (اوبن ، ص 193؛ منصوری فرد، همانجا.) اتاقِ شاه در طبقة دوم ، ارتفاع بیشتر و سردر و سقف بلندتری داشت (بنجامین ، ص 289). هنگام اجرای تعزیه پردة توری سیاهی در برابر غرفة شاه می کشیدند (مستوفی ، همانجا). ورود به اتاقها و خروج از آنها از طریق راهروهای پشت آنها صورت می گرفت (ذکاء، ص 297). صحن مرکزی را داربستی از الوار و تیرهای چوبی می پوشاند که با بستها و تسمه های آهنی درهم چفت شده و بر روی دیوارهای بنا تعبیه شده بود و سقفی گنبدی را بر روی صحن تشکیل می داد که در مواقع لزوم چادر کرباسی ضخیمی بر روی آن می کشیدند (منصوری فرد، ص 572؛ اعتمادالسلطنه ؛ فروغ ، همانجاها). پس از آنکه چوب بستها از چند جا شکست ، مهندس بتن فرانسوی به فرمان مظفرالدین شاه نیم قوسهایی آهنی به جای قوسهای چوبی کار گذاشت . نیم قوسهای آهنی دوازده عدد بود که هر کدام از پنج تکة مجزا تشکیل و با پیچ و مهره به هم وصل می شد و دیگر به پشت بندهای آجری در سقفِ اتاقهای تکیه احتیاجی نبود (ذکاء، ص 293ـ294؛ منصوری فرد، ص 576). در زمان مظفرالدین شاه (1313ـ1324) چون بیم آن می رفت که فشار پوشش باعث خرابی بنا شود، برای کاهش فشار، طبقة آخر را خراب کردند (مستوفی ، همانجا؛ ذکاء و سمسار، ج 2، تصویر 6ـ13.)

تکیه دولت در کنار عمارت بادگیر

تکیه دولت در کنار عمارت بادگیر

در وسط صحن تکیه ، سکوی گردی به شعاع تقریبی نه ونیم متر و ارتفاع تقریبی یک متر با ازارة سنگی منقوش با قاب و شمسه قرار داشت که سطح آن آجرفرش بود. در این ازاره دریچه هایی تعبیه شده بود که احتمالاً به زیرزمین گشوده می شد (ذکاء، ص 294؛ منصوری فرد، ص 574 ـ 575). در دوطرف سکو دو پلکان سه پله ای قرار داشت (منصوری فرد، ص 575؛ ذکاء و سمسار، ج 2، تصویر 6ـ3). دور سکو، محوطه ای به عرض تقریبی شش متر برای عبور اسبها و دسته های موسیقی منظور شده بود. پلکانی در شش ردیف با یک پیش آمدگی دور تا دور صحن و متصل به ساختمان مدور تکیه قرار داشت که مشرف بر صحن مرکزی و سکوی آن بود. این بخش ، مخصوص زنان بود (فروغ ، همانجا؛ اورسول ، ص 300؛ هدایت ، ص 88.)
در تکیه ، منبری بیست پله ای (فروغ ، همانجا: چهارده پله ) قرار داشت که دو دیوارة جانبی آن از مرمر یکپارچه بود. بلندی آن حدود یک طبقة تکیه بود و به سفارش معیّرالممالک در یزد ساخته شده بود (ذکاء، ص 297؛ منصوری فرد، ص 574). این منبر را در زمان انقلاب مشروطه از تکیه خارج کرده و در میدان توپخانه گذاشته بودند و شیخ فضل اللّه نوری بر آن سخنرانی می کرد (هدایت ، ص 161.)
در چهار طرف تکیه ، حوضهای پر آبی قرار داشت که نوجوانانی با لباس عربی ، غالباً بر اساس نذر والدینشان ، سقاییِ حاضران در تکیه را بر عهده داشتند (اوبن ، ص 191). در زمستان برای تأمین گرما در چند جا منقل می گذاشتند (سرنا، ص 165.)

سازه سقف تکیه دولت

سازه سقف تکیه دولت

بر اساس وصفهایی که از فضای داخلی تکیة دولت برجا مانده است ، می توان گفت که تزئین در آن بیش از معماری کلی و نمای بیرونی اهمیت داشته است ، بویژه استفاده از شمعدانهای چند شاخه و دیوارکوبها و چلچراغها و شمعها و مانند اینها که نورپردازی فضای تکیه را چشمگیر می کرد. چلچراغی در وسط سقف قرار داشت (فروغ ، همانجا) که چندی با نیروی برق روشن می شد (بنجامین ، ص 298؛ کرزن ، ج 1، ص 434). بخشی از نور تکیه ، بویژه سکوی وسط ، از چراغهای لاله فنری با کاسة بلور که فراشها حمل می کردند، تأمین می شد (مستوفی ،ج 1، ص 296). تعداد شمعهایی که در تکیه افروخته می شد، به حدی بود که با مقاطعة جمع آوری پیه و گچ شمعهای سوخته و نیمه سوخته ، بخشی از مخارج روضه خوانی تأمین می گردید (همان ، ج 1، ص 303). گذشته از منابع نور، داخل تکیه را با تاجهای گل و پارچه ها و قالیهای گرانبها و آیینه می آراستند (سرنا، ص 163؛ اورسول ، ص 299). تزئین هریک از طاقها بر عهدة یکی از رجال بود و رقابت میان آنان به شکوه بیشتر آرایه ها منجر می شد. بخشهایی نیز به درویشان اختصاص داشت که با تخت پوست ، کشکول ، بوق و تسبیح تزئین می شد (مستوفی ، ج 1، ص 301). شاه نیز اثاثی خاص تکیة دولت تدارک دیده بود ( رجوع کنید به هدایت ، ص 140).
شکوه مراسم و فضای تکیة دولت تاآنجا بود که با وجود احتیاط ایرانیان در پذیرش ورود بیگانگان به مراسم تعزیه به سبب نگرانی از واکنش نادرست آنان ، شاه و درباریان با آسودگی خاطر سیاحان فرنگی را به تکیة دولت دعوت می کردند. گزارشهای سیاحان ( رجوع کنید به الگار، ص 244؛ ظهیرالدوله ، ص 174 از حضور چرچیل در تکیة دولت سخن گفته است ) در کنار تصویرهای بر جا مانده ، به بازسازی ذهنی این بنای نابود شده کمک می کند.
با توجه به اينکه اکنون از اين بناي باعظمت اثري برجاي نمانده است، با استناد به اطلاعات موجود و همچنين تصوير رنگي اين تکيه اثرمرحوم کمال الملک که گوياترين سند معتبر باقيمانده از اين بنا است، به معرفي معماري آن مي پردازيم.
معماري تکيه دولت را، برخي محققان همچون «خانم «ارلاسرنارا»، «دکتر فوريه» و «لرد کرزن» اقتباسي از «آلبرت هال – Albert Hall» لندن يا تماشاخانه ها و آمفي تئاترهاي غربي دانسته اند. البته با توجه به اينکه سفر اول ناصرالدين شاه به اروپا در سال 1290 هجري قمري انجام گرفته و طبق اسناد تکيه دولت طي سالهاي 90 – 1284 هجري قمري ساخته شده بود، اين نظر کمي تامل برانگيز است. ساير پژوهشگران از جمله بهرام بيضائي، مهدي فروغ و يحيي ذکاء نيز معتقدند که ساختمان تکيه دولت بر اساس طرح ميدان ها و برخي کاروانسراها و تکايا طراحي و ساخته شده بود.
شکل کلي بناي تکيه دولت از بيرون به صورت منشوري 8 ضلعي بود که در داخل به يک استوانه کامل با قطر مياني حدود 60 متر تبديل مي شد. اين بنا با ارتفاعي حدود 24 متر در چهار طبقه (با احتساب سردابها و زيرزمين) با مساحت تقريبي 2824 مترمربع و گنجايش حدود 20 هزار نفر طراحي شده بود. تکيه دولت تا پيش از احداث کاخها و ساختمان هاي بلند در اواخر دوره قاجار، از بلندترين بناهاي پايتخت بود به طوري که از 5 فرسنگي شهر پيدا بود. اعتمادالسلطنه، وزير انطباعات ناصرالدين شاه، در يادداشت هاي خود در مورد تکيه دولت چنين نوشته است:

«… تکيه دولت از بناهاي بسيار عالي دولتي است که مدور و چهار طبقه ساخته شده و همه از آجر است. اين تكيه از 5 فرسنگي تهران همچون کوه عظيمي در ميان شهر پيداست و به جز اين بنا، گنبدهاي مساجد و غيره كه بسيار مرتفع هستند، هيچ نمايان نيستند…»

در هر طبقه تکيه، غرفه ها و طاق نماهايي مشرف به فضاي مركزي وجود داشتند که هرکدام براي يکي از بزرگان کشوري و اعيان در نظر گرفته شده بود. تعدادي از اين غرفه ها داراي در و پنجره هاي ارسي بودند و دسترسي به آنها، از طريق دالان ها و راه پله هاي پشت غرفه ها امکان پذير بود.

ساموئل بنجامين، در کتاب «ايران و ايرانيان» مشاهدات خود را از تكيه دولت طي سالهاي 1300 تا 1303 هجري قمري که در ايران بود، چنين مي  نويسد:

«موقعي كه از كالسكه پياده شدم، با كمال تعجب ساختمان استوانه اي شكل مجللي را در مقابل خود ديدم كه به وسعت و بزرگي آمفي تئاتر «ورونا» بود و با آجر و سنگ به سبك بسيار زيبايي ساخته شده بود.»

«… ظاهرا معمار بزرگ اين تكيه خواسته بود ثابت كند كه نقشه يك ساختمان را طوري مي توان طرح كرد كه بدون دكوراسيون و تزئين هم ابهت و جلال خود را حفظ كند. ضمنا طوري تنوع در فرم و شكل غرفه هاي اطراف به كار برده بود كه چشم را خسته نمي كرد. خود اين تنوع زيبايي خاصي به تكيه مي داد. در حقيقت معمار هنرمند، نبوغ و استعداد ذاتي خود را در اين ساختمان بي مانند نشان داده است. غرفه هايي كه براي شاه در نظر گرفته شده بود ارتفاع بيشتري داشت و بلندي سقف و سر در آن درست دو برابر غرفه هاي مجاور بود …»

«… ترديدي ندارم كه اگر اين تكيه يا آمفي تئاتر به جاي آجر، مانند آمفي تئاترهاي روم قديم از سنگ مرمر هم ساخته مي شد، باز به هيچ وجه بر زيبايي و عظمت آن افزوده نمي شد. واقعا توصيف زيبايي طاق ها و سردرهاي هلالي شكل تكيه امكان پذير نيست. ايراني ها در حقيقت استاد اين نوع معماري در جهان هستند. قطعي است كه ايرانيان طاق هاي هلالي شكل را خيلي قبل از رومي ها مي ساخته اند. رومي ها اين سبك را از ايراني ها تقليد كرده اند و با آنكه به طاق هاي هلالي شكل خود خيلي مباهات مي كنند، با اين حال هرگز كار آنها به زيبايي و اصالت كار ايرانيان نيست.»

نمای بیرونی تکیه دولت

نمای بیرونی تکیه دولت

فضاي مياني تکيه به چند بخش تقسيم مي شد؛ صحنه نمايش به صورت سكويي دايرهاي با ارتفاعي حدود يك متر و قطر 18 تا 20 متر در مرکز استوانه براي اجراي مراسم تعزيه و شبيه خواني طراحي شده بود که در چهار طرف پله هايي براي بالا رفتن از آن قرار داشت. پيرامون سکو، مسيري به عرض تقريبي شش متر براي حركت اسب ها و سربازان تعزيه درنظر گرفته شده بود. بعد از اين فضاي شش متري، فضايي براي تماشاگران، سپس پلکان هايي سنگي (با شش پله) براي نشستن پيش بيني شده بود كه تا ديواره بنا ادامه داشتند.
در اواسط سلطنت مظفرالدين شاه، فشار پوشش چوبي سقف در طبقه چهارم خرابي هايي ايجاد كرد، از اين رو براي حفظ قسمت هاي ديگر بنا، از سقف و طبقه چهارم صرف نظر شد و آن را تخريب و دو طبقه زيرين را مرمت كردند. سقف جديد تکيه نيز، که با کمک مهندسان خارجي و مصالحي از خارج تهيه شده بود، با پوششي متشکل از 12 نيم دايره آهني که با پيچ و مهره به يکديگر متصل و توسط سيم هاي فنردار آهني نگهداري مي شدند، اجرا شد.

تکیة دولت تا پایان دورة قاجار برپا بود، چنانکه جنازة مظفرالدین شاه در مراسم باشکوهی به آنجا حمل شد و تا انتقال آن به عتبات در همانجا بود (کاتوزیان تهرانی ، ص 417). در محرّم 1326 نیز محمدعلی شاه ، مطابق رسم معمول همه ساله ، به تکیه رفت و در پی هجوم جمعیت تلفاتی به بار آمد (روسیه . وزارت امورخارجه ، ج 1، ص 104). مجلس مؤسسانی که در پانزدهم آذر 1304 تشکیل شد و احمدشاه را بر کنار کرد و رضاخان را به ریاست حکومت موقت گمارد، در تکیة دولت بر پا گردید (هدایت ، ص 369.)
تکيه دولت، پس از مشروطه با نفوذ و تاثير فرهنگ و هنر غرب بر كشور و پيدايش تئاتر و نمايش جديد در ايران، ارزش و اهميت پيشين خود را از دست داد. حتي گاهي مراسمي غير از اجراي تعزيه نيز در آن برگزار شد، چنانچه در سالهاي 1302 و 1304 شمسي، با مرمت برخي از قسمتهاي تکيه، آن را براي برگزاري «نمايشگاه امتعه وطني» و تشكيل «مجلس موسسان» در نظر گرفتند.تکيه دولت، عظيمترين نمايشخانه تاريخ ايران، سالها متروک و نیمه مخروبه بود تا اینکه در 1325 ه.ش * برای ساخت شعبة بانک ملی در بازار، آن را خراب کردند و بیشتر عرصة آن زیربنای بانک گردید (ذکاء، ص 310؛ شهیدی ، ص 14.)

******

* این مقاله ارزشمند برداشتی است از دانشنامه جهان اسلام و همچنین سایت  دید هفتم و نیز آرشیتکت نمونه . همایون

* بر خلاف تصور کثیری که  باور داشتند این بنا در زمان پهلوی اول ( رضا شاه ) تخریب گردیده ، تاریخ ذکر شده 5 سال بعد از تبعید پهلوی اول و در زمان پهلوی دوم ( محمد رضا شاه ) می باشد. همایون

منابع :
محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه ، المآثر و الا´ثار ، در چهل سال تاریخ ایران ، چاپ ایرج افشار، ج 1، تهران : اساطیر، 1363ش حامد الگار، دین و دولت در ایران : نقش عالمان در دورة قاجار ، ترجمة ابوالقاسم سرّی ، تهران 1369ش ؛
اوژن اوبن ، ایران امروز،1907ـ1906: سفرنامه و بررسیهای سفیر فرانسه در ایران ، ترجمه و حواشی و توضیحات از علی اصغر سعیدی ، تهران 1362 ش ؛
ارنست اورسول ، سفرنامة اورسل : 1882 میلادی ، ترجمة علی اصغر سعیدی ، تهران ?] 1352 ش [ ؛
سمیوئل گرین ویلر بنجامین ، ایران و ایرانیان : عصر ناصرالدین شاه ، ترجمة محمدحسین کردبچه ، تهران 1363 ش ؛ امیرحسین ذاکرزاده ، سرگذشت طهران : گزیده ای از آداب و رسوم مردم طهران ، تهران 1373 ش ؛
یحیی ذکاء، تاریخچة ساختمانهای ارگ سلطنتی تهران و راهنمای کاخ گلستان ، تهران 1349 ش ؛
یحیی ذکاء و محمدحسن سمسار، تهران در تصویر ، عکاسی علی خادم ، تهران 1369ـ1376 ش ؛
روسیه . وزارت امورخارجه ، کتاب نارنجی : گزارش های سیاسی وزارت امورخارجه روسیه تزاری در بارة انقلاب مشروطة ایران ، ج 1، ترجمة حسین قاسمیان ، چاپ احمد بشیری ، تهران 1367 ش ؛
محمدامین ریاحی ، «هنرهای زیبا در ایران امروز»، هنرومردم ، دورة جدید، ش 71 (شهریور 1347)؛
کارلا سرنا، مردم و دیدنیهای ایران ، ترجمة غلامرضا سمیعی ، تهران 1363 ش ؛
عنایت اللّه شهیدی ، «امیرکبیر و تکیة دولت »، جهان کتاب ، سال 6، ش 19ـ20 (بهمن 1380)؛
علی بن محمدناصر ظهیرالدوله ، سفرنامة ظهیرالدوله همراه مظفرالدین شاه به فرنگستان ، چاپ محمداسماعیل رضوانی ، تهران 1371 ش ؛
مهدی فروغ ، «تکیة دولت »، هنرومردم ، دورة جدید، ش 29 (اسفند 1343)؛
محمدعلی کاتوزیان تهرانی ، مشاهدات و تحلیل اجتماعی و سیاسی از تاریخ انقلاب مشروطیت ایران ، تهران 1379 ش ؛
جرج ناتانیل کرزن ، ایران و قضیة ایران ، ترجمه غ . وحید مازندرانی ، تهران 1349 ش ؛
عبداللّه مستوفی ، شرح زندگانی من ، یا، تاریخ اجتماعی و اداری دورة قاجاریه ، تهران 1360 ش ؛
دوستعلی معیّرالممالک ، وقایع الزمان ( خاطرات شکاریه )، چاپ خدیجه نظام مافی ، تهران 1361ش ؛
محسن منصوری فرد، مجموعه مقالات کنگرة تاریخ معماری و شهرسازی ایران : 12ـ7 اسفند ماه 1374، ارگ بم ـ کرمان ، به کوشش باقر آیت اللّه زاده شیرازی ، ج 3، ] تهران [ : سازمان میراث فرهنگی کشور، 1375؛
مهدیقلی هدایت ، خاطرات و خطرات ، تهران 1363 ش .

نگاهی به وضع موسیقی در دورۀ قاجار

اکتبر 19, 2010 بیان دیدگاه
عمله طرب ، اثر مرحوم کمال الملک ، 1302 ه.ق، نگارخانه کاخ گلستان.

عمله طرب ، اثر مرحوم کمال الملک ، 1302 ه.ق، نگارخانه کاخ گلستان.

شرح سرگذشتِ موسيقي ايراني در دوره قاجار به يقين در يک مقاله نمي گنجد. اين دوره را بايد چرخشگاهي در تاريخ موسيقي ايران شمرد. زيرا در اين دوره است که موسيقي مانند هنرهاي ديگر پس از دو قرن رونهان کردن دوباره جلوه مي کند و در دربار شاهان قاجار مانند فتحعلي شاه و به ويژه در دربار ناصرالدين شاه جايگاهي براي خود مي يابد.

امّا چون هنوز جامعه ايراني دراين دوره ارج و اعتباري براي موسيقي نمي شناسد، کمتر کتاب و رساله اي در اين زمينه نوشته مي شود. تنها کتابي که از اين دوره در باب موسيقي سراغ داريم، کتاب بحورالالحان1 (درعلم موسيقي و نسبت آن با عروض) نوشته فرصت الدوله شيرازي (1339-1271ه ق/-1842 1925م) است. در اين کتاب، نويسنده چندان از وضع موسيقي و موسيقي دانانِ روزگار خود سخن نگفته است بلکه با بهره جويي از کتاب هاي پيشينيان به شرح رابطه شعر و موسيقي از نظر وزن پرداخته و به طور خلاصه اسامي دستگاه ها و گوشه هاي آواز ايراني را معرفي کرده است. سپس با گزينش اشعاري از حدود 40 شاعر از شاعرانِ گذشته به ويژه سعدي و حافظ و جامي و خيام گفته است که هرکدام را در چه دستگاه و با چه آوازي بايد خواند.

درنتيجه، براي پي بردن به وضع موسيقي و موسيقي دانانِ دوره قاجار منابعي که موضوع شان تنها موسيقي باشد و بس، در دست نداريم و براي چنين کاري ناگزيريم از منابع تاريخي ديگر استفاده کنيم به ويژه از سفرنامه هاي اروپاييان و از خاطرات و يادداشت هايي که مؤلفان آن دوره درباره ديده ها و نظريات خود نوشته اند. در ميان اين گونه نوشته ها بي گمان خاطراتي که نزديکان دربار نوشته اند از همه مهم تر است. زيرا آنان به اندرون نيز راه داشته اند و از نزديک شاهدِ چگونگيِ زندگيِ شاه و درباريان بوده اند. يکي از آنها تاريخ عضدي2 تأليف شاهزاده عضدالدوله، چهل و نهمين پسر فتحعلي شاه است که دوره سه پادشاهِ نخستين قاجار يعني آغا محمّد خان و فتحعلي شاه و محمّد شاه را در بر مي گيرد و درآن آگاهي هايي در باره وضع موسيقي در دربار و اندروني آن شاهان مي توان يافت. ديگري خاطرات دوستعلي معيرالممالک3 است که پسر عصمتالدوله، دختر ناصرالدين شاه بود و از نزديک به اوضاع و احوال دربار آشنايي داشت. گذشته از اين متن هاي تاريخي، درکتاب هاي تاريخ موسيقي نيز که در قرن حاضر نوشته شده اند برخي اطلاعات سودمند درباره موسيقي دوران قاجار آمده است.4

هنگامي که ضبط موسيقي ايراني به صورت صفحه گرامافون درسال 1906 ميلادي آغاز شد، برخي از استادان موسيقي دوره ناصرالدين شاه هنوز در قيد حيات بودند مانند ميرزا عبدالله و آقا حسينقلي(نوازندگان تار) و نايب اسدالله اصفهاني (نوازنده ني) و باقرخان (کمانچه کش) و ميرزا علي اکبر شاهي و حسن خان (نوازندگان سنتور).5 برخي از اين ضبط ها را در سال 1373 خورشيدي در تهران به صورت نوار درآورده اند و منتشر کرده اند.6 شنيدن اين نوارها مي تواند براي کارشناسان موسيقي در فهم موسيقي دوره قاجار سودمند باشد.
نکته آخر اينکه نوشته حاضر، چنان که از عنوان آن نيز پيداست، نگاهي است به وضع موسيقي در دوره و در دربارقاجار، ما درآن تنها به طرح برخي جنبه هاي اين موسيقي و ترسيم خطوط کلي آن اکتفا کرده ايم.

موسيقي و دربار
دردربارهاي پادشاها ن ايراني، از پيش ازاسلام تا اوايل قرن بيستم، موسيقي همواره جايگاهي ارجمند داشته است. شاهان و شاهزادگان ايراني هميشه بهترين نوازندگان و رامشگرانرا به خدمت مي گرفتندو آنان را تحت حمايت خويش قرار مي دادند.7 نظامي عروضي (قرن 12 ميلادي) نويسنده چهار مقاله از چهار صنف اجتماعي ياد مي کند که پادشاهان حضور آنان را در دربار خود ضروري مي دانستند و از خدمات آنان بهره مند مي شدند و به کار آنان بسيار ارج مي نهادند: نخست دبيران بودند، دوّم شاعران و خُيناگران، سوّم منجّمان و چهارم طبيبان.8 شهرستاني هنگام سخن گفتن از باورهاي مزدکيان از چهار شخص برجسته ياد مي کند که خدمتگزار شاهنشاه بودند: موبد موبدان، هيربَد هيربَدان، اسپهبد و رامشگر.9


جايگاه رامشگران

در دربار قاجار پادشاهان قاجار نيز در ادامه راه و رسم پيشينيان خود موسيقي را به صورت عنصري از زندگاني دربار درآورده بودند و اين هنر در دربار آنان ارج و اعتبار خاصي داشت. موسيقي نه تنها در جشن ها و ميهماني هاي رسمي نواخته مي شد بلکه در زندگاني روزمرّه آنان نيز همواره حضور داشت، چنان که حتي هنگام خوابيدن و غذاخوردن و سوارکاري نيز از شنيدن آن نمي آسودند. براي مثال آغامحمدخان را عادت اين بوده که هنگام خوابيدن نقّالي از براي اوشاهنامه بخواند.10 او خود هرگاه سرخوش و سرحال بود دوتار مي نواخت.11
ناصرالدينشاه که خوابگاهش داراي چهار دربود و يکي از آنها به اطاق رامشگران باز مي شد، عادت داشت هنگام خوابيدن به نواي ساز گوش کند. «عمله طرب خاصه» مانند سرورالملک (نوازنده سنتور) و آقا غلامحسين (نوازنده تار) و اسماعيل خان (کمانچه کش) هرکدام به نوبت براي شاه مي نواختند تا اينکه او به خواب مي رفت و زماني از نواختن باز مي ايستادند که ديگر نشاني از بيداري در او نمي ديدند.12 سرورالملک درلحظه هايي که خواب اندک اندک بر شاه چيره مي شد، دستمالي به روي سنتور پهن مي کرد تا نواي ساز ملايم تر به گوش شاه برسد.13
اعتمادالسلطنه، وزير انطباعات دربار ناصري، در خاطرات خود درباره پانزده سالِ آخر عمر ناصرالدين شاه 14مي نويسد که «عمله طرب» بيشتر اوقات در هنگام صرف غذا حضور داشتند و براي شاه مي نواختند، به ويژه هنگام، پختن آش سالانه15 که گويا آييني در دربار ناصرالدين شاه بود، هميشه چند تن از خواص نوازندگان حاضر بودند و در کنار وزيران و رجال دربار بر سر سفره مي نشستند.16

 

رقصنده ، احتمالا مربوط به عهد فتحعلی شاه قاجار

رقصنده ، احتمالا مربوط به عهد فتحعلی شاه قاجار

رامشگرانِ زن در اندرون دربار
جدا از موسيقي «عمله طرب» و نوازندگان مرد، موسيقي ديگري نيز در مجالس بزم شاه به دست زنان نواخته مي شد. نقش زنان در دربار شاه يکي اين بود که مجالس روضه خواني ترتيب دهند و ديگر برگزاري برخي مجالس بزم بود که شاه مسئوليتش را برعهده آنان گذاشته بود. براي مثال، گلبخت خانم ترکماني17 و کوچک خانم تبريزي18که هردو از زنان حرم حضرت خاقان (فتحعلي شاه) بودند، هريک مسئوليت دسته اي از زنان نوازنده و رامشگر را به عهده داشتند. در تاريخ عضدي از دو دسته زن ياد شده است که عده هرکدام به پنجاه نفر مي رسيد و مجهز به «تمام اسباب طرب از تار و سه تار و کمانچه وسنتورزن و چيني زن (castagnettes) وضرب گير و خواننده و رقّاص»19 بودند. هريک از اين دسته ها سردسته اي داشت که او را استاد مي ناميدند. يکي از آنان استاد مينا بود و ديگري استاد زهره که هردو به گفته عضدي «در علم موسيقي بي نظير بودند.»20 آنان گرچه درحرم زندگي مي کردند امّا در زمره زنان شاه نبودند و شاه «مقرّري و مواجب و همه اسباب تجمّل به جهت آنان مقرّر» کرده بود. دسته استاد مينا را به دست گلبخت خانم سپرده بودند و دسته استاد زهره را به دست کوچک خانم. اين دو دسته هميشه با هم رقابت مي کردند و همچشمي آنان زبانزد درباريان بود، چنان که وقتي در دربار ميان دونفر دشمني بر مي خاست، مي گفتند: «مثل دسته استاد مينا و استاد زهره منازعه مي نمايند.»21

در نقاشي هاي بازمانده از دوره فتحعلي شاه و محمد شاه برخي از اين زنان را تصوير کرده اند. در کاتالوگ امري (collection Amery)22 از 63 تصوير يازده تصوير از آنِ رقاصان و نوازندگان و آکروبات هاي درباري است. توصيف هاي عضدي از لباس و آرايش اين زنان در اين تصويرها به خوبي نمايان است. به گفته او: «رقّاصان . . . کمرها و عرقچين هايي تمام جواهر با گلوبندهاي خوب و گوشواره هاي ممتاز»23َ داشتند و اينها همه در تصويرهاي کاتالوگ نام برده به چشم مي خورد.
برخي از اين زنانِ هنرمند به عقد شاه در مي آمدند و پس از چندي مادر شاهزاده اي مي شدند. بعضي از آنان هم که مزدوج بودند شاه طلاقشان را مي گرفت و به عقد يکي از امراي دربار خود در مي آورد.24 ناصرالدين شاه نيز نوازندگاني را که مطبوع طبع او بودند به عقد خود در مي آورد.25

آموزش زنان رامشگر
آموزش زنان را نوازندگان مردِ نامدارِ عصر به عهده داشتند. براي مثال استاد مينا شاگرد سهراب ارمني اصفهاني و استاد زهره شاگرد رستم يهودي شيرازي بود. به گفته عضدي هر صبح آقا محمد رضا و رجبعلي خان و چالانچي خان، از ديگر مغنّيان مشهور آن زمان به دربار مي آمدند تا به استاد مينا و استاد زهره تعليم موسيقي بدهند. لباس زنان «طوري بود که به جز صورت هيچ چيز آنان پيدا و نمايان نبود». خواجه ها نيز درکلاس هاي آنان حضور داشتند.26 اين دو استاد زن سپس آموخته هاي خود را به دسته هاي خويش تعليم مي دادند. همچنين مي گويند که ناصرالدين شاه از مادر دامادش، ماه نساء خانم، درخواست مي کند که دوازده دختر زيباروي حاضر کند و آنان را به «عمله طرب» بسپارد تا انواع سازها و آوازها و رقص ها را بياموزند و پس از آموزش کامل به اندرون فرستاده شوند. دوره آموزش اين دختران دوسال طول مي کشد و روزي که در حضور شاه براي نخستين بار هنرنمايي مي کنند، شاه هنرنمايي آنان را بسيار مي پسندد و به پاس تعليم اين دختران به ماه نساء خانم يک انگشتري هديه مي کند.27

 

به ترتیب از راست : حسن سنتور خان (سنتور) ، میرزا عبد المولی ( تار ) ، سید زین العابدین قراب ( دف ) ، ناشناس (تنبک ) ، حسن خان کمانچه ( کمانچه )

به ترتیب از راست : حسن سنتور خان (سنتور) ، میرزا عبد المولی ( تار ) ، سید زین العابدین قراب ( دف ) ، ناشناس (تنبک ) ، حسن خان کمانچه ( کمانچه )

جايگاه اجتماعي موسيقي دانان و نوازندگان
براي درک جايگاه اجتماعي موسيقي دانان و نوازندگان ايراني دو عامل را بايد درنظر گرفت. امّا پيش از پرداختن به جايگاه اهل موسيقي در سلسله مراتب اجتماعي مي بايد به جايگاه موسيقي در فرهنگ اسلامي توجه کرد. هرچند قرآن هنر موسيقي را يکسره منع نکرده است، پيامبر اسلام و سپس اصحاب او همواره کوشيده اند تا روح آدمي را از گزند لذت هاي ممنوع (ملاهي) يعني شراب و زن و آواز در امان نگاه دارند.28

مسئله در واقع تعريف موسيقي و به عبارتي تعيين حد ومرز آن است زيرا، چنان که ژان دورينگ (Jean During) توجه کرده، در بيشتر احاديث، موسيقي را به چيز ديگري ربط داده اند و هرگز آن را به صورت مجرّد يعني در مقام موسيقي بررسي نکرده اند. از «ميان سي حديث، چهار حديث موسيقي را با شراب خواري و قمار يکي مي دانند، شش حديث ديگر آن را با عشرت پرستي و شرابخواري يکسان مي کنند، يک حديث آن را به بت پرستي مربوط مي داند. تنها دوازده حديث از ميان سي حديث بررسي شده درباره عمل آواز خواندن و آلات موسيقي سخن مي گويند که چهار تاي آن از پيامبر اسلام است».29

و امّا در باره جايگاه اجتماعي موسيقي دانان و نوازندگان همين اندازه مي توان گفت که آنان همواره نگران آن بوده اند که مبادا با مطرب يکي گرفته شوند و بي گمان يکي از علت هاي نگراني آنان اين بوده است که مُطربان هميشه در جامعه ايران جايگاهي پَست داشته اند. اين نکته را نيز بيفزاييم که در ايران تا قرن نوزدهم يهودي ها بيشتر در کار موسيقي دست داشتند. يهودي هاي شيراز از بهترين نوازندگان ايران به شمار مي رفتند و گفته مي شود که بهترين نگهبانان موسيقي کلاسيک و سنتي ايران بودند.30
خالقي از قول يکي از اروپايياني که در دوره محمدعلي شاه قاجار به ايران آمده بود مي نويسد: «صنعت و حرفه موسيقي و رقص و آواز هم در اين مملکت به طور انحصار در دست يهودي ها واقع گرديده، مشهور است که ملل شرقي اشتغال به اين حِرف و صنايع را براي خود پست و حقير دانسته و به طور انحصار آن را به ملل سائره واگذار کرده اند. ايراني ها هم داراي همين نظريه هستند و از اشتغال به صنايع موسيقي و آواز و رقص عار دارند.»31
گوبينو (Gobineau) نيز که درزمان ناصرالدينشاه چندسالي وزيرمختارفرانسه در ايران بود درکتاب «سه سال در آسيا» مي نويسد: «در ايران آنان که تار مي نوازند و در موسيقي استاد اند جز از طبقه اوّل و دوّم هستند. نجبا و اشراف ايراني تار زدن را نوعي عيب مي شمارند يا دست کم اين کار را مايه سبکي خود مي شمارند.»32
قدر و منزلت نوازندگان در حدّي بود که در دوره ناصرالدين شاه آنان را «عمله طرب» مي ناميدند و به نوازندگانِ درباري که دربارگاه شاه حق جلوس و نواختن داشتند«عمله طربخاصه» مي گفتند. اينان کساني بودندکه شاه براي آنان وظيفه و مقرري تعيين کرده بود.33 اين نيز ناگفته نماند که طبقه بندي موسيقي دانان در دربارها رسم بوده است، چنان که بهرام کساني را که هنرشان پسند خاطر او بود به جايگاه نخستين برمي کشيد و آنان را که کارشان باب طبع او نبود به مقام دوّم فرودمي آورد.34 مي گويند هارون الرشيد نيز به پيروي از شيوه دربار ساساني براي آوازه خوانان دربارش مراتبي تعيين کرده بود.35

عارف در ديوان اش درباره علي اکبر فراهاني مي نويسد: « با آنکه مانند امروز آن روزها هم تا اندازه اي وضعيت زندگاني هنرمندان تيره و ناراحت بوده ولي زندگاني اين استاد در نهايت خوشي و آسايش بوده است.»36 امّا حقيقت اين است که زندگانيِ نوازندگان دوره ناصري بسيار سخت بود و بيشتر آنان سال هاي آخر عمرشان را در تنگدستي مي گذراندند. عارف در جايي ديگر پس ازمرگ آقاحسينقلي پسر علي اکبرخان که از «عمله طرب خاصه» به شمار مي رفته مي نويسد: «پس از مرگ ميرزا حسينقلي در ايران کسي نفهميد که ميرزا که بود و کي مُرد و او را در کدامين دخمه دفن کردند. . . اين است وضع کشور حق شناس ما»37و درباره خود در آغاز کارش مي گويد: «از آنجايي که کار موسيقي درايران به واسطه ناداني وجهالتِ راهنمايان نادانِ عوام فريب به اعلاء درجه افتضاح رسيده بود هيچ وقت ميل نداشتم به داشتن اين صنعت مفتضح معرفي شوم.»38

اهميت ساخته هاي موسيقايي در دوره قاجار
آنچه امروز زير عنوانِ موسيقي ملي ايران مي شناسيم و هفت دستگاه و رديف را در بر مي گيرد، همان است که استادانِ موسيقي در دوره قاجار آن را مي نواختند و تعليم مي دادند و از راه همين روش آموزش شفاهي به روزگار ما رسيده است. اين موسيقي ظاهراً تا حدود قرن سيزدهم هجري (قرن 19م) نظام ادواري داشته و سپس جاي آن را نظام دستگاهي گرفته است.39 آنچه مسلم است موسيقي ايراني تا اوايل قرن نهم هجري(قرن 15م) جنبه علمي داشته است و بزرگاني چون فارابي، ابن سينا، صفي الدين اُرموي و عبدالقادر مراغي آثار مهمي در اين زمينه به جا گذاشته اند.کتاب الادوار صفي الدين اُرمّوي بهترين و کامل ترين اثري است که درآن مؤلف نظام ادواري را توجيه و تفسير کرده است.40

پس از عبدالقادر مراغي است که آثار و کتاب هاي موسيقي به زبان فارسي رو به کاهش مي گذارد تا جايي که در دوره صفويه و اوايل دوره قاجار کمتر اثر مکتوبي در باب موسيقي مي توان سراغ گرفت.41 علت را مي توان مساعد نبودنِ اوضاع اجتماعي و موانع مذهبي دانست.
نخستين کتابي که در آن اصطلاح نظام دستگاهي به تصريح آمده است کتاب بحورالالحان نوشته فرصت شيرازي است که به آن اشاره کرديم. فرصت درباره موسيقي زمان خود مي نويسد:«بدان که در اين قرن اخير از زمان حکماء و علماء اين فن، دستگاه قدما را بر هم زده و آن را بر هفت دستگاه قرار داده اند»42. و در جاي ديگر اسامي هفت دستگاه را به اين ترتيب مي آورد: «راست پنجگاه، چهارگاه، سه گاه، همايون، نوا، ماهور، شور»43. اين هفت دستگاه خود داراي گوشه هايي است که به برخي از آنها چند آواز نيز ضميمه است.

خاندان هنر
بنيانگذاري و تکوين رديف هفت دستگاه موسيقي ايراني را به خاندان علي اکبر فراهاني44 (معروف به خاندان هنر) نسبت داده اند. فراهاني يکي از برجسته ترين نوازندگان دربار ناصرالدين شاه بود. عارف در ديوانش مي نويسد که آقا علي اکبر «بي اندازه مورد تشويق و محبت شاه بوده» بطوري که اغلب وقت را در مصاحبت شاه گذرانيده و او را از نغمات عالي و بي نظيرِ ساخته خود سرمست نگاه مي داشته است. از عجايب اينکه درجه و ميزان هنر استاد به حدي بود که کسي را ياراي مخالفت يا جرأت حسادت با او نبوده و اخلاقاً هم طوري با اطرافيان شاه مي زيسته که محبوب همه واقع و مورد توجه عموم قرار گرفته بود.»45
به طور کلي، در روزگار ناصرالدين شاه دو خاندانِ موسيقي دانِ رسمي دربار کم و بيش تنها امانت دارانِ موسيقي سنتي بودند: يکي خاندان محمد صادق خان، رهبر نوازندگان شاه، و ديگري خاندان علي اکبر فراهاني. به گفته صفوت از ميراث هنري خاندان محمد صادق خان نشانه هاي کمي باقي مانده است امّا سنت فراهاني را پسران او آقا حسينقلي(1334-1270ه ق/1916-1852م) و ميرزا عبدالله (1337-1260ه ق/1918-1843م) زنده نگهداشتند و به شاگردانِ خود منتقل کردند و خود اين شاگردان نيز موسيقي دانان و نوازندگانِ موسيقي سنتي نسل ما را تربيت کردند.46

تجدّد در موسيقي و رابطه با غرب
اگرچه ايران از زمان صفويه با کشورهاي متمدن غربي در زمينه هايي ارتباط يافت، امّا دامنه نفوذ تمدن غربي در ايران و گسترش اقتباس از فرهنگ اروپايي هيچ گاه به پايه دوره سلطنتِ دراز مدت ناصرالدين شاه نرسيد. درسال 1856 ميلادي، بهدرخواست دولت ايران دو فرانسوي به نام هاي بوسکه (Bousquet)  و رويون (Rovillon)، معاون بوسکه، ازطرف دولت فرانسه به ايران آمدند تا يک دسته موزيک به شيوه متداول همان زمانِ فرانسه براي دربار سلطنتي ايران تربيت کنند. درسال 1868 ميلادي، سوّمين فرانسوي به نام لومر (A. J. Lomaire) نيز براي تدريس موسيقي به ايران آمد. از همين هنگام بود که شعبه اي در مدرسه دارالفنون به نام «شعبه موزيک» به سرپرستي لومر تأسيس شد.47 برروي هم، هيجده دسته موزيک نظامي زير نظر لومر تشکيل شده بود که که به طورعمده سرودهاي نظامي و آهنگ هاي اپراهاي غربي رااجرامي کردند و جدا ازمراسم دولتي وميهماني هاي رسمی درتعزيه ها و جشن هاي عمومي نيزمي نواختند.

تعزيه
يکي از جالب ترين جنبه هاي موسيقي مذهبي ايراني تعزيه است. گويا تعزيه و شبيه خواني در ايران پيشينه دراز و کهن دارد. امّا آنچه امروز به نام تعزيه مي شناسيم در دوره ناصرالدين شاه معمول شد و به سرعت پيشرفت کرد. چلکوسکي (Peter Chelkowski)،که مدت ها درايران با تعزيه گردانان هم سخن بوده، در باره اهميت تعزيه در دوره ناصرالدين شاه مي نويسد: «تعزيه نه تنها از پشتيباني دربار ناصرالدين شاه برخوردار بود، بلکه به کانون اصليِ تفريح و عبادت مردم تبديل شده بود. اعيان و ثروتمندان شهر ها در جلب کردن و به خدمت گرفتن بهترين بازيگران با هم رقابت مي کردند و مي کوشيدند تا در برگزار کردن هرچه با شکوه ترِ تعزيه ها و در آرايش صحنه از يکديگر پيشي گيرند. در همين دوره است که بسياري از بناهاي خاص به نام تکيه و حسينيّه براي برگزاري تعزيه ها ساخته شد.»48 هم چنان که اشاره کرديم شبيه خواني در ايران پيشينه درازي داشت، امّا گويا پيش از دوره ناصرالدين شاه به صورت صامت اجرا مي شد و شبيه خوانيِ ناطق يا تعزيه خواني با شعر و آواز در دوره ناصري معمول گرديد. در تعزيه هايي که در حضور شاه برگزار مي شد، به ويژه در تکيه دولت، تعزيه گردان يا معين البکاء که ناظم و کارگردان نمايش بود با ورود به صحنه، و با آهنگ موزيک سلطنتي، دستور آغاز تعزيه را مي داد.49 آنچه مسلم است شبيه خواني ها بزرگ ترين نقش را در حفظ و رواج موسيقي قديم ايران داشتند و چون مردم، ازلايه هاي گوناگون اجتماعي، درمجالس تعزيه شرکت مي کردند به سبب آنکه همواره شعرها و آهنگ ها را مي شنيدند، آنها را به خاطر مي سپردند و بدين سان ميراث موسيقيِ ايران را از نسلي به نسل ديگر منتقل مي کردند.50

تصنيف
از اواخر دوره قاجار و درآستانه جنبش مشروطه خواهي تصنيف سازي نيز رونق گرفت و زير تأثير اوضاع و احوال زمانه شاعران و آهنگسازان به تصنيف روي آوردند. در بيشتر تصنيف هايي که در اين سال ها ساخته شد، چنان که براون (Edward G. Brown) نيز توجه کردهاست، بازتاب آرمان هاي جنبش مشروطه خواهي و اوضاع سياسي و اجتماعي سال هاي 1913-1905 ميلادي را به خوبي مي بينيم.51
هم چنان که پيش تر گفتيم، از حدود قرن دوازدهم هجري به بعد دگرگوني و تحولي در موسيقي ايراني روي داد و بسياري از اصطلاحات و مفاهيم اين موسيقي و به طور کلي روند بعدي آن دچار دگرگوني شد. واژه تصنيف نيز مفهوم و کاربُرد گذشته اش را از دست داد و معناي تازه اي يافت.52 در اصطلاح شاعران و آهنگسازان قديم تصنيف به نوعي شعر لحني گفته مي شد که هم داراي وزن عروضي بود و هم آهنگ ايقاعي داشت يعني هرچند از نظر ظاهر با شعر معمولي تفاوتي نداشت امّا وزن و ترکيب الفاظ آن به گونه اي بود که مي توانست با مقامات موسيقي و زير و بم ساز و آواز جُفت و جور شود.53

معناي امروزي تصنيف بي شک بامعناي کهن آن فرق مي کند. ازنظرخالقي، «تصنيف در موسيقي عبارت است از آهنگ هاي کوتاهي که با شعر همراه باشد.»54 به هرحال، هرچند چگونگي پيدا شدنِ معنا و صورت کنوني تصنيف به درستي معلوم نيست، امّا از روي نمونه هاي متداولي که در دست داريم مي توانيم بگوييم که تصنيف بايد داراي آهنگ(Rythme) باشد و با ساختار نغمگي دستگاه (systeme modal)سازگار درآيد و با ساز و ضرب اجرا شود.
تصنيف هايي که امروز به صورت مدوّن در نقشمايه (رپرتوار) آواز خوانان و آهنگسازان ايراني يافت مي شود به طور عمده تصنيف هايي هستند که در نيمه دوّم قرن نوزدهم ميلادي ساخته شده اند و بيشتر آنها را يا شاعران گمنام ساخته اند و يا شاعران نامداري مانند علي اکبر شيدا و عارف قزويني. عارف، شاعر و موسيقي دان و آوازه خوان بود و شور ميهن دوستي و احساسات ملي داشت. ازهمين رو است که بيشتر تصنيف هايش مضمون ملي و وطني دارد و به حوادث سياسي زمانه اش مي پردازد. پيش از عارف و شيدا موضوع تصنيف ها گاه همه عشق و عاشقي بود و گاهي شوخي و مزاح. عارف خود مي نويسد: «وقتي من شروع به تصنيف ساختن و سرودهاي ملي و وطني کردم، مردم خيال مي کردند که بايد تصنيف براي. . . يا «ببري خان»، گربه شاه شهيد، گفته شود.»55

البته بايد گفت که پيش از عارف، ميرزا علي اکبر خان شيدا به تصنيف صورت و مضمون شاعرانه داده بود و ارج و اعتباري به تصنيف بخشيده بود که پيش از او تصنيف از آن بي بهره بود. عارف خود در باره شيدا مي نويسد: «از بيست سال قبل ميرزا علي اکبر شيدا که حقيقتِ درويشي را دارا و مردي وارسته و صورتاً و معناً آزاد مردي بود، تغييراتي در تصنيف داد و اغلب تصنيف هايش داراي آهنگ هاي دلنشين بود و مختصرسه تاري هم مي زد.»56 مضمون تصنيف هاي شيدا به طورکلي عاشقانه است و برخي از تصنيف هاي عارف نيز مضمون عاشقانه دارند امّا او بيشتر تصنيف هايش را براي بيان مقاصد ملّي و تجليل از آزادي ساخته است. او مي خواست از راه تصنيف حس وطن دوستي را در مردم بيدار کند. همزمان با عارف و پس از او شاعران و آهنگسازان ديگري، مانند اميرجاهد، نيز به ساختن تصنيف هاي وطني روي آوردند.
عارف مانند شيدا هم سراينده تصنيف هاي خود بود و هم آهنگ آنها را مي ساخت. او آوازه خوانِ تصنيف هاي خود نيز بود. بعضي ازاشعاراين تصنيف ها در مطبوعات آن زمان چاپ مي شد.57 اما به علت نبودن نت موسيقي درآن زمان آهنگ بيشتر آن ها فراموش شده است. حتي در روزگار خودِ عارف خوانندگاني تصنيف هاي عارف را غلط مي خواندند و عارف در شرح حال خود دلتنگي اش را از اين بابت گفته است.58
در هرحال تصنيف ها به لحاظ داشتن اشعاري به زبان ساده و مضمون هاي عاشقانه و حماسي و انتقادي و سياسي باب طبع مردم بودند، امّا چون بيشتر آنها به رويدادهاي روز مربوط مي شدند، با گذشت زمان و گاه بسيار زود از يادها مي رفتند.

————————————————————————————————

* این مقاله  کاری است از آمنه یوسف زاده  که از ایران نامه برداشت نموده ام . همایون
*از آقاي فرخ غفاري که اطلاعات سودمندي در باره اين دوره در اختيار نگارنده گذاشتند و نيز از آقاي عليرضا مناف زاده که اين نوشته را خواندند و نکته هايي را يادآور شدند تشکر مي کنم. آ. ي.

پانوشت ها:

1. فرصت الدوله شيرازي، بحورالالحان. (در علم موسيقي و نسبت آن با عروض) به اهتمام محمد قاسم صالح رامسري، تهران، فروغي، 1367.

2. شاهزاده عضدالدوله (سلطان احمد ميرزا)، تاريخ عضدي، به کوشش دکتر عبدالحسين نوائي، تهران، انتشارات بابک، 2535.

3. معيرالممالک، دوستعلي خان، يادداشت هايي از زندگاني خصوصي ناصرالدين شاه، تهران، نشر تاريخ ايران، 1361.

4. براي نمونه ن. ک. به: روح الله خالقي، سرگذشت موسيقي ايران، تهران، صفي عليشاه 1376، در دو جلد؛ حسن مشحون، تاريخ موسيقي ايران، تهران، نشر سيمرغ، 1373 در دو جلد؛ ساسان سپنتا، چشم انداز موسيقي ايران، تهران، مؤسسه انتشارات مشعل، 1369.

5. ساسان سپنتا، تاريخ تحول ضبط موسيقي در ايران، تهران ، نيما 1366، ص 118.

6. گنج سوخته، پژوهش در موسيقي عهد قاجار، تهران، شرکت انتشارات احياي کتاب 1373.

7. مانند جايگاه ارجمند رودکي در دربار امير ساماني يا حضور باربد و نکيسا در دربار خسرو پرويز.

8. نظامي العروضي السمرقندي، چهار مقاله، به اهتمام و تصحيح قزويني، تهران، اشرافي 1327ه.، ص 26، مقاله دوّم، «در ماهيت علم شعر و صلاحيت شاعر.»

9. ن.ک. به:

E.Yarshater, «Mazdakism,» in Cambridge History of Iran, Vol 3 (2), 1988, p.1006-7.

10. عضدي، همان، ص 162.

11. همان، ص 168.

12. معيرالممالک، همان، ص 25.

13. همانجا.

14. اعتمادالسلطنه، (محمدحسن خان)، روزنامه خاطرات، تهران، امير کبير، 1350.

15. گويا هر سال يک بار درحضور شاه آش مي پختند و رسم براين بوده که وزيران و رجال دربار همگي در پاک کردن سبزي و حبوبات و پختن آش شرکت کنند. اعتمادالسلطنه، همان، ص 183.

16. معيرالممالک، همان، ص 75.

17. از ترکمانان يموت که قبلاً زن آغامحمدخان بود و پس از مرگ او به عقد فتحعلي شاه درآمد. ن. ک. به: عضدي، همان، ص 346.

18. اين زن قبلاً زن اعتضاد الدوله بود و سپس فتحعلي شاه او را به زني گرفت. عضدي، همانجا.

19. عضدي، همان، ص 47.

20. همانجا.

21. همانجا.

22. ن. ک. به:

La peinture Qajar: Un catalogue de peintures Qajar du 81e et du 19e siecles. Tehran,1973.

23. عضدي، همان، ص 47-48.

24. همانجا، ص 48.

25. معيرالممالک، همان، ص 22.

26. عضدي، همان، ص 49.

27. معيرالممالک، همان، ص 22-21.

28. ن. ک. به:

H. G. Farmer, «The Music of Islam,» in the New Oxford History of Music, Vol.I, London, Oxford University Press, 1999, P. 427.

29. ن. ک. به:

J. During, Musique et extase. L› audition mystique dans la tradition soufie, Paris. Albin Michel, 1988, pp. 223-4.

30. ن. ک. به:

L. D. Loeb, «The Jewish Musician and the Music of Fars», in Asian Music, IV,1,1972, P. 5.

31. خالقي، همان، ص 22.

32. ن. ک. به:

A. G. Gobineau: «Trois ans en Asie,» Ocuvres, 11, Pleiade, Edition Gallimard,1983, P. 357.

33. خالقي، همان، ص 23.

34. ن. ک. به:

M. Boyce, «The Parthian Gosan and Iranian Minstrel Tradition,» in Journal of the Royal Asiatic Society,1957, P.22.

35. ن. ک. به: همانجا.

36. ميرزا ابوالقاسم عارف قزويني، کليات ديوان، تهران، 1327، ص 457.

37. همان، ص 357.

38. همان، ص 100.

39. تاريخ موسيقي ايران وجود دونظام مختلف را نشان مي دهد. يکي نظام ادواري که درآن همه آهنگ ها و به طور کلي موسيقي ايراني را تابع يا شامل مجموعه هايي به نام ادوار مي دانستند و براي آنها ساختار و قواعد ويژه اي قائل بودند و ديگري نظام دستگاهي که بعد از نظام ادواري بنيان گرفت و آهنگ ها را بر حسب زمينه (theme) و ساخت نغمگي يا حالتي که داشت در 7 گروه به نام دستگاه (systeme) قرار مي داد. ن. ک. به: محمدتقي بينش، شناخت موسيقي ايران، تهران، دانشگاه هنر، 1376، ص 57.

40. صفي الدين ارموي، الادوار في الموسيقي، قاهره، 1986.

41. فارمر درمقدمه رساله موسيقي بهجت الروح، تأليف عبدالرحمن بن صفي الدين مي نويسد: هرچند شجره نسب نويسنده اين رساله مربوط به قرن 12 ميلادي است ولي به ظن غالب رساله در آغاز قرن 17 ميلادي به رشته تحرير درآمده است. چنانچه متعلق به عصر نزديک تري هم باشد، اهميت بيشتري خواهد داشت. زيرا از آن اعصار هيچ گونه رساله اي به فارسي در موسيقي در دست نيست. عبدالمومن بن صفي الدين، رساله موسيقي، بهجت الروح، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1346، ص 7.

42. فرصت شيرازي، همان، ص 19-18.

43. همان، ص22.

44. از آغاز کار اين هنرمند اطلاعي در دست نيست ولي از روي تابلو نقاشي صنيع الملک که آقا علي اکبر را در جواني نشان مي دهد مي توان احتمال داد که وي در جواني از فراهان به تهران آمده و توانسته بود با استعداد هنري خود به دربار راه پيدا کند. براي تصوير و شرح آن ن. ک. به: خالقي، همان، صص 107-102.

45. عارف، همان، ص 457.

46. ن. ک. به:

N. Caron and D. Safvat, Les Traditions musicales. Iran. Paris, Buchet/ Chaste, Paris, 1966, P. 15.

47. حسينعلي ملاح، تاريخ موسيقي نظامي ايران، تهران، 1355، ص 102.

48. ن. ک. به:

Peter Chelkowski, «Popular Entertainment, Media and Social Change in Twentieth Century Iran», in: Cambridge History of Iran, Vol. V11, 1991, P. 772.

49. يحيي آرين پور، از صبا تا نيما، جلد اول، تهران، زوار، 1372، ص 323-322.

50. مشحون، همان، ص 404.

51. ن. ک. به:

E. G. Browne, The Press & Poetry of Modern Persia, Cambridge University Press,1914, P. xv1.

52. ن. ک. به: صفي الدين اُرموي، الادوارفي الموسيقي، قاهره 1986؛ عبدالقادر مراغي، جامع الالحان، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1366؛ و مقاصدالالحان. تهران، بنگاه ترجمه و نشرکتاب، 2536.

53. يحيي آرين پور، همان، از صبا تا نيما، ص 151.

54. خالقي، همان، ص 385.

55. عارف، همان، ص326.

56. همان، ص 327.

57. ن. ک. به:
Browne, op. cit., p. xiv.

58.عارف، همان، ص 338.

عمران و نوسازي در دوران قاجار

اکتبر 9, 2010 بیان دیدگاه

شمس العماره - کاخ گلستان

معماري و شهرسازي ايران در دوران طولاني تاريخ خود فراز و نشيب هاي بسيارداشته و در شکل گيري آن شرائط اقليمي و ميراث فرهنگي بيش از عوامل ديگر تأثير گذارده است. روند معماري عاميانه و مردمي، که در آن تنها از مصالح بومي امکان استفاده فراهم بود، در ادوار مختلف، تنها با تغييراتي جزئي، تداوم داشته است در حالي که در معماري حکومتي و سالاري با توجه به قدرت حکومت و امکانات مالي دولتمردان، مصالح تازه و گران تر به کار مي رفت و از سازندگان چيره دست تري استفاده مي شد و به اين ترتيب در سيماي ظاهري وتزئينات معماري تغييرات اساسي به وجود مي آمد.

در زمان به حکومت رسيدن آغا محمدخان قاجار (1200-1211هق/ 1785-1795م) و آغاز سلسله قاجاريه و با پشت سرگذاردن يورش افغان ها و حکومت افشار و بالاخره پادشاهان زند هنر ايران با هنر دوران شکوفائي و درخشان پادشاهان صفوي (907-1135هق/1501-1722م) فاصله زيادي گرفته بود. نابساماني اوضاع سياسي و اجتماعي و فقدان يک حکومت قدرتمند مرکزي نيز آباداني و رونق پيشين را به رکود کشانده بود. فتح تهران به دست آغامحمدخان و انتخاب شهرکي فاقد زيربناي شهري به عنوان دارالسلطنه، مسائل بسيار به وجود آورد. کوشش برخي از پادشاهان قاجار، به خصوص فتحعلي شاه و ناصرالدين شاه نيز در نوسازي تهران و تبديل آن به يک پايتخت چندان موفق نبود. تهران به علت نزديکي به رِي و دارا بودن آب و هواي مساعد و به خصوص قرار گرفتن در مسير راه شرق به غرب از دوران صفوي محل اُطراق پادشاهان اين سلسله در مسير راه خراسان بود. بناي بازار و اولين حصار خشتي روستاي تهران متعلق به زمان شاه طهماسب (961ه ق) است.1 پس از او شاه عبّاس اول نيز چهارباغ و»چنارستاني»محصوردرآن ترتيب داد.2 به گفته سر تامس هربرت، تهران دراين زمان سه هزارخانه داشت.3 پس از آن شاه سليمان در چهارباغ محصور که بعدها به ارگ سلطاني معروف شد اولين «ديوان خانه» سلطنتي و چند ساختمان ديگر را بنا نهاد.4

با شکست اشرف افغان، نادرشاه که مرکز حکمرانيش درخراسان بود حکومت تهران را درسال 1154ه ق/1741م به پسر ارشدش رضا قلي ميرزا سپرد امّا با انقراض اين سلسله و به علت نزديکي تهران به قلمرو قبيله قاجار، که در استرآباد بود شهر عملاً در دست اين ايل قرار گرفت. درسال 1172هق/ 1762م کريم خان زند تهران را از رقيب خود باز ستاند و حصار شهر را که رو به ويراني گذارده بود به دست استاد غلامرضا تبريزي تعمير کرد و دورادورآن برجهاي ديده باني ساخت و خندق کشيد.5 وي در ديوان خانه مقدمات جلوس خود را فراهم آورد امّا سرانجام به دلائلي درسال 1190هق/1776م شيراز را به عنوان پايتخت حکومت زند انتخاب کرد. به اين ترتيب، آغامحمدخان توانست مجدداً به تهران وارد شود و آنرا به عنوان دارالخلافه خود برگزيند. سرسلسله قاجار پس از لشکر کشي به شيراز و فتح آن دستور تخريب قصر وکيل را صادر کرد و مصالح آنرا براي تزئين بيشتر «ايوان تخت» که اساس آنرا کريم خان زند بنا کرده بود به تهران آورد. اولين تغييرات اساسي در ساختمان اين تالار درهمين زمان انجام شد.
معماري اين بنا، با وجود تغييرات متعدّد، شيوه معماري دوره زند را با تالار دوستوني که مختص اين دوره بود حفظ کرد. آغا محمدخان در مدت يازده سال سلطنت خود در محوطه ارگ بناي ديگري را نيز پي ريزي کرد که آنرا «عمارت خروجي» نام نهاد. اين بنا شامل تالار گلستان، سالن موزه قديم و صندوق خانه بود و اسم گلستان که امروز به مجموعه ارگ اطلاق مي شود خاطرهاي از تالار مزبور است. تعميرات و بازسازي باغ تخت شيراز مربوط به دوره اتابک قرچه نيز از آثاراوست که در آن زمان عنوان باغ تخت قاجار گرفت.6 با تمام بي رحمي و ستمگريِ آغا محمدخان در اين ترديدي نيست که پس از نادر شاه او اولين کسي بود که توانست دوباره ايالات از هم پاشيده ايران را تابع حکومت مرکزي کند.7 پس از قتل آغا محمدخان، برادر زاده و وارث او باباخان فرمانفرماي پارس به نام فتحعلي شاه (1211-1250هق/1797-1834م) به سلطنت رسيد. تهران در اين زمان به گفته ژ. آ. اُلويه داراي پانزده هزار نفر جمعيت بود و محيط شهر به دو مايل مي رسيد.8 با توجه به طرح هاي ساختماني که در زمان فتحعلي شاه انجام شد عنوان نخستين سازنده پايتخت جديد به وي اطلاق مي شود. اين پادشاه که پيرو رسوم سلطنتي ايران و نيز حامي و مشوّق هنر و ادبيات بود در دوران دراز حکومتش بناهاي نسبتاً مهمي در پايتخت و شهرهاي ديگر ايران ساخت.
تعدادي از اين بناها به دستور شخص او ساخته شد و باني تعدادي ديگر دولتمردان حکومتي بودند. در داخل ارگ، فتحعلي شاه بناي «عمارت خروجي» آغا محمدخان را به پايان رسانيد. اين ساختمان هشتاد سال بعد به دستور ناصرالدين شاه تخريب شد تا جاي آن را آب نمائي بگيرد که تا مقابل عمارت شمسالعماره و عمارت بادگير ادامه يابد. بناي فرح آباد يا عمارات اندرون نيز در شمال ارگ بنا شد که اطاق هاي حرم خانه و تالارهاي آن در دو طبقه دورا دور يک باغچه مربع را فرا مي گرفت. در ضلع جنوبي باغ «عمارت بادگير» ساخته شد که حوضخانه وسيع و تالارهاي آن بوسيله چهار بادگير بلند تهويه مي شد و هواي خنک در سراسرساختمان به گردش درمي آمد. در ميان اين حوضخانه آب نماي مرمري وجود داشت که آب از جوئي با کاشي آبي به آن مي ريخت. در همان ضلع جنوبي باغ ساختمان ديگري نيز بنا شد که به علت آينه کاري هاي داخليش آنرا «تالار الماس» ناميدند.

پادشاهان قاجار بنا به عادت ايلي اغلب فصل گرماي تهران را در خارج از شهر مي گذراندند و به اين ترتيب اقامت گاه هائي بيرون از باروي تهران براي خود بناکردند. درسال1221هق/1806م، فتحعلي شاه درشمال سلطانيه اقامتگاهي تابستاني ساخت و دستور داد تا در چشمه علي دامغان نيز منزلگاهي بنا کنند. درشمال شرقي حصارتهران قصرقجر روي تپه اي بناشد ودر دامنه آن باغ هاي وسيع مطبقي قرار گرفت. درهمکف اين قصرسالن بزرگ مربع شکلي بنا شد که در ميان آن حوض مرمري قرارداده بودند. درطبقه دوم قصر تالار بزرگ آينه قرار داشت و درداخل ساختمان سقف ها و ديوارها گچبري شده و با طلا رنگ آميزي شده بود. در هر بدنه ديوار مناظر شکار و مجالس بزم درون قاب هائي با گل هاي برجسته نقاشي شده بود. در سطح پائين باغ استخر وسيعي بود که نماي قصر در سطح آن منعکس مي شد.9 ساختمان قصر قجر در سال 1223ه ق/1808م به اتمام رسيد امّا پس از ناصرالدين شاه به تدريج رها شد و رو به ويراني رفت به طوري که تا سال 1370ه ق از آن اثري بجا نمانده بود.10

درکرج نيز کاخ تابستاني سليمانيه در ميان باغ هاي وسيع به سال1224هق/ 1809م احداث شد که از مجموعه آن تنها يک تالار و قسمتي از باغ بجا مانده است. اقامتگاه محبوب فتحعلي شاه کاخ نگارستان بود که در شمال شرقي حصار دارالسلطنه واقع شده بود و ساختمان آن درسال 1226هق/1811م به اتمام رسيد. اين کاخ نيز درميان باغ بزرگي قرارداشت وتالار پذيرائي هشت ضلعي، يک کوشک گنبددار و اطاق ها و تالارهاي اندروني مجموع آنرا تشکيل مي داد. از اين اقامتگاه نيز تنها کوشک گنبددار و قسمتي از باغ آن بجا مانده است (تصوير1).11

درهمين سال، فتحعلي شاه سردرکنوني باغ فين در کاشان را ساخت و نيز صفّه اي سرپوشيده در ميان آن باغ بنا نهاد. درباغ تخت شيراز هم تعميرات مجدد و اساسي به دستور وي انجام شد. درهمين شهر رضاقلي ميرزا نايب الاياله وقت نيز ساختمان زيبائي در باغ دلگشا که گذشته اي تاريخي داشت بنا کرد و هم چنين حسينعلي فرمانفرما فرزندفتحعلي شاه و حاکم شيرازدرسال 1225هق/ 181م، در «باغ نو» که يادگاري از دوران صفوي بود، کاخي ساخت.

مهمترين بناي مذهبي اين دوره مسجد سلطاني يا مسجد شاه تهران است که بناي آندرسال 1240هق/1825م پايان يافت- مسجد شاه براساس اصول معماري سنتي ايران بناشده است. چهار ايوان در اضلاع آن به حيات مربع وسيع مسجد باز مي شود. ورودي مسجد در شمال و زير يک طاق قوسي مقرنس با نقوش گياهي است و اطراف آن با کاشي هاي خشتي هفت رنگ لعاب دار پوشيده شده است. ايوان جنوبي مسجد بزرگ ترين ايوان آن است که به مقصوره گنبدداري وارد ميشود و محراب اصلي در انتهاي آن قرار گرفته است. ماده تاريخ مسجد نيز اين مصرع است: «که شد زقبله عالم بناي قبله عالم.» (تصوير 2)

در بازار چهار سوي تهران مسجد زيباي ديگري است به نام مسجد عزيزالله که درسال 1246هق/1831م بنا شده و داراي کاشي هاي خشتي هفت رنگ و گره کاري هاي ظريف الوان است. بازار، مسجد و مدرسه خان مروي (فخريه) نيز از آثار ارزنده معماري اين دوره در تهران به شمار مي آيد. باني اين مجموعه فخرالدوله حاکم مرو بود. مدرسه سلطاني کاشان نيز به دستورحاجي حسين خان صدراعظم وحاکم کاشان به سبک مدارس اصفهان در 1229هق/1813م ساخته شد. اين مدرسه گنبد عظيم آجري و شبستان هاي وسيع و بادگيرهاي گچي دارد. نام معمار اين مدرسه، «محمّد شفيع»، بر دو جرز صفحه جنوبي آمده است. در اين

مدرسه کتيبه هاي خوش خط زيبائي نيز به خطّ محمدتقي بن حسيني و ابراهيم بن محمدرضا به چشم مي خورد.

درسنندج نيز امان الله خان، والي کردستان، مسجد دارالاحسان را درسال 1228هق/1812م بنا کرد. شبستان اين مسجد با کمک بيست و چهار ستون سنگي بنا شده و دو گلدسته مزّين کاشي دارد. در سنندج مسجد ديگري نيز بنا شد به نام مسجد سلطاني که نمونه کاملي از مساجد دوره قاجار به شمار مي رود. مسجد سلطاني بروجرد هم در زمره مساجد اين دوره است.

يکي از بزرگ ترين مساجد ايران، مسجد شاه چهار ايوانه قزوين است که در دوره فتحعلي شاه بر روي باقيمانده آثار مسجدي از دوره صفوي بنا شد. در اواخر دوران سلطنت همين پادشاه، در کاشان نيز ساختمان مسجد آقا بزرگ آغاز شدکه در کتيبه خشتي سردر آن قصيده مادّه تاريخ و نام باني آن حاج ملامهدي نراقي دوّم، ملقب به آقا بزرگ به سال 1248ه ق آمده است. ساختمان مسجد پس از بيست سال بوسيله فرزند باني آن به اتمام رسيد. مسجد آقا بزرگ يکي از زيباترين مساجد ايران است که درآن آجر خالص به کار رفته و حجم و تناسبات زيبائي دارد.12

فتحلي شاه پس از جنگ دوم و شکست از روسيه و انعقاد عهدنامه ننگين ترکمنچاي با از دست دادن قسمتي از ولايات شمال غربي و نيز برخي از مراکز تمدّن کهن ايران، در سال هاي آخرين سلطنت خويش شوق سازندگي را از دست داد و دارالسلطنه تهران را نيز به حال خود رها کرد تا آنجا که به نوشته يکي از سيّاحان اروپائي هيچ يک از شهرهاي ايران سيمائي تا به اين حد محقر نداشت.13

در دوران سلطنت محمدشاه (1250-1264هق/1834-1847م) و افزايش جمعيت تهران، شهر بيرون ازحصار و به سوي شمال و دامنه هاي توچال، که مبداء آب هاي خنک شميران بود، توسعه يافت. به اين ترتيب باغ ها و خانه هاي ييلاقي در عبّاس آباد و محمديه و غيره به وجود آمد. پادشاه نيز قصر محمديه را در نزديکي باغ فردوس بناکرد. ازآنجا که در اين زمان قنات هاي قديمي ديگر براي دارالسلطنه کافي نبود، حاجي ميرزا آقاسي (اعتمادالدوله) دومين صدر اعظم محمّد شاه اقدام به حفر قنات هاي تازه کرد و نيز دستور داد مجرائي به طول چهل و دو کيلومتر براي برگرداندن بخشي از آب هاي کرج به سوي وصف نار، يافت آباد و سپس تهران ايجاد کنند.14

اولين نقشه تهران که توسط بِرِزين (Berezin)15جهانگردو شرق شناس روسي تهيه شد نشان مي دهد که چگونه کوچه هاي تنگ روستاي سابق تهران اطراف بازار را که فعال ترين بخش شهر بود و به دروازه شاه عبدالعظيم باز مي شد احاطه کرده اند. بر پايه همين نقشه محله چاله ميدان، عودلاجان در شرق و سنگلج در غرب تهران خلوت به نظر مي رسد. باغ هاي درون حصار نيز در حوالي باروي شهر گسترده بوده است. نيز در اين نقشه به خوبي ديده مي شود که فضاي شهري سازمان دهي نشده و در مدت چهارده سال سلطنت محمد شاه در داخل ارگ نيز تغييرات عمده اي صورت نگرفته است. با اين همه، بازسازي بناي امامزاده اسمعيل (خيابان سيروس) و مسجد حاج رجبعلي (خيابان بوذرجمهري) در اين دوره انجام گرديد. امامزاده اسمعيل داراي صحن و دو گلدسته بلند و مسجد محقري است و باني بازسازي آن عيسي خان بيگلربيگي بود. مسجد حاج رجبعلي داراي شبستان هاي تابستاني و زمستاني وايوان مدرسي مسجد مزيّن به کاشيکاري گره اي خوش طرح و ايوان است. در وسط قطعات کاشي کلمات «الله» و «علي» را با کاشي و رسم الخط کوفي، به سبک دوران صفوي و مدرسه شاه سلطان حسين، نقش کرده اند. نام استاد بنّا بدين ترتيب ثبت شده است: «عمل کمترين استاد محمدقلي شيرازي سنه1262».16مدرسه و حمام و بازار ابراهيم خان در کرمان نيز از بناهاي دوره محمد شاه است که ابراهيم خان ظهيرالدوله حاکم کرمان بنا نهاده است. کتيبه تاريخ بناي مسجد از صباي کاشاني است که با خط خوش بر آن نقش شده:

زد صبا نيز ازپي تاريخ اين وآن رقم
سلسبيل از جود ابراهيم درجنب سبيل.17

بيماري طولاني محمد شاه، ناتواني وزرا، و تشديد رقابت روس و انگليس در ايران کار عمران کشور را در سال هاي پاياني زندگي اين پادشاه به رکود کامل کشاند. محمد شاه روزهاي آخر بيماري خويش را در قلعه محمديه گذراند و در همان جا نيز جان سپرد.18

با آغاز پادشاهي ناصرالدين شاه (1213ه ق/1848م)، کار نوسازي پايتخت، که افزايش جمعيت و گسترش روز افزون سطح شهر و تمرکز روزافزون امور دولتي در تهران آن را ضروري تر از پيش کرده بود، از سر گرفته شد. صدارت ميرزا تقي خان امير نظام (1265-1268 هق/1848-1851م) نيز عامل مهمي در انجام اصلاحات اساسي بود. ايجاد «مرکز تعليم و تربيت» را که پيامدهاي گسترده اي در فرهنگ ايران داشت و سرانجام با نام دارالفنون شروع به کار کرد بايد از جمله نوآوري هاي اين بزرگ مرد دانست. توجه به علوم و صنايع جديد که از دوران عباس ميرزا و محمد شاه شروع شده بود با اين اقدام اميرکبير امکانات بيشتر يافت. بناي دارالفنون درسال 1226ه ق درمحل سابق سربازخانه قديمي ارگ آغاز شد. نقشه آن را ميرزارضاي مهندس، که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل علم مهندسي به انگليس اعزام شده بود، طراّحي کرد و ساختمان زير نظر بهرام ميرزا و توسط محمدتقي خان معمارباشي بنا شد. قسمت شرقي اين بنا درسال 1267ه ق مورد استفاده قرار گرفت و همه ساختمان در سال 1269 به پايان رسيد. درگوشه شمال شرقي اين مدرسه نيز تالار تآتري ساخته شد که درآن از جمله نمايشنامه هائي از «مولير» ترتيب دادند. ساختمان دارالفنون مجهز به سالن هاي آزمايشگاه و نيز کتابخانه معتبري بود.19 از اقدامات ديگر اميرکبير بايد به تأسيس مريضخانه دولتي (1268ه ق) يعني اولين بيمارستان ايران اشاره کرد. سرپرست بيمارستان ميرزا محمد حکيم باشي و مسئول مداواي بيماران دکتر کازولاني بودند. دکتر پولاک معلم طب دارالفنون شاگردان خود را براي آموختن طب تجربي به اين بيمارستان مي فرستاد.20

در زمان صدارت امیر کبیر تیمچه و بازاری نیز در محو طه بازار امیر تهران ساخته شد (1267 ه ق ) که اولی تیمچه اتابکیه و دومی بازار امیر نام گرفت. بازار امیر از مهمترین بازارهای تهران شد و سرای آن شامل دو طبقه و در مجموع سیصد و سی و شش حجره بود.12 ميدان توپخانه و عمارات توپخانه و سبزه ميدان نيز در اين زمان بنا شد و نوسازي دهنه بازار و چند حمام مرمر و هم چنين تعدادي خانه در خارج از حصار تهران از آثار صدارت اميرکبير است.

مقايسه نقشه بِرِزين و نقشه اگوست کرشيش (Auguste Krziz) افسر مهندس اطريشي و استاد دارالفنون که ده سال پس از حکومت ناصرالدين شاه تهيه شد22 به خوبي نشان مي دهد که تا چه حد بافت شهر قديمي در داخل حصار فشرده شده و در نتيجه باغ ها و فضاهاي سبز داخل حصار از ميان رفته و جاي خود را به سطح شهر داده است. با از ميان رفتن اين فضاها بود که محله هاي عودلاجان، چاله ميدان و سنگلج توسعه يافت. در اين زمان جمعيت تهران به حدود صدوبيست هزار نفر مي رسيد. کاخ نياوران، دوشان تپه و قصر فيروزه نيز در همين دوران بنا شد. از طرف ديگر، با ورود نمايندگان سياسي، تجّار و جهانگردان غربي به ايران محله اروپائي نشيني در شمال باروي تهران به تدريج شکل مي گرفت. از ابداعات معماري دهه 1280ه ق ساختمان تکيه دولت و عمارت شمس العماره است که هر دو به سرپرستي و زير نظر دوستعلي خان نظام الدوله معيرالممالک خزانه دار در داخل محوطه ارگ بنا شد. تکيه دولت بنائي مدوّر و سه طبقه از آجر و مرکب از حجره ها و طاق نماهائي بود که با کاشي هاي معرّق تزئين يافته بود. قطر دايره اين محوطه شصت متر و ارتفاع آن بيست وچهار متر بود و در مرکز آن سکوي گردي به ارتفاع يک متر براي تعزيه و نمايش هاي مذهبي قرار داشت که به آن «تخت» مي گفتند. معماري تکيه دولت در حالي که فضاي معماري سنتي ايران را حفظ کرده بود براي زمان خود شکل تازه اي داشت. اين بناي زيبا و تاريخي متأسفانه درسال 1325 شمسي تخريب شد.23 ساختمان شمس العماره، که يکي از بناهاي تاريخي و با ارزش تهران به شمار مي آيد، اثر استاد علي محمد کاشي است. اين بنا دو برج متقارن چند طبقه دارد که در بالاي هرکدام مهتابي سرپوشيده اي قرار گرفته که درآن زمان نه تنها بر تمام پايتخت بلکه بر نقاط دور دست اطراف نيز اِشراف داشت. (تصوير3)

در بيست و يکمين سال سلطنت ناصرالدين شاه (1285ه ق) طرح عمراني وسيعي براي پايتخت درنظرگرفته شد و اجراي آن به مستوفي الممالک وزيرماليه و ميرزا عيسي خان وزير شهر تهران محوّل گرديد.24 باروي قديمي شهربه طول شش و نيم کيلومتر که مساحتي حدود دوازده کيلومترمربع را در برمي گرفت تخريب شد و حصار و خندق جديد به شکل هشت ضلعي نامنظم به طول هيجده کيلومتر و نيم ساخته شد تا مساحتي حدود سي و يک کيلومترمربع را در برگيرد. اين باروي جديد داراي دوازده دروازه تزئين شده و کاشيکاري شده بود. امّا به ادّعاي کارلا سِرِنا (Carla Serena) اين دروازه ها بيشترجنبه تشريفاتي داشتند تا واقعي.25طرح اين «حصار ناصري» را يکي از استادان فرانسوي دارالفنون به نام مهندس بوهلر (Alexandre Buhler)تهيه کرد26و اجراي آن چند سالي به طول انجاميد. دراين طرح، ميدان مرکزي شهر، توپخانه، در شمال شرقي ارگ قرار گرفت و خيابان تازه ساز»الماسيه» با دکّه هاي صنايع نو محله ارگ را به آن متّصل مي کرد. در اطراف اين ميدان که تحت نظر محمد ابراهيم خان معمارباشي ساخته شد حجره هائي براي استقرار توپ ها بنا کردند و طبقه فوقاني آن را به سکونت توپچيان اختصاص دادند، بنا به گفته اورسُل (E. Orsolle) در 1300هق/1882م اين ميدان به سرعت به شلوغ ترين نقطه شهر تبديل شد.27

نقشه دقيقي که تحت سرپرستي عبدالغفّار (نجم الملک) استاد دارالفنون در اواسط سال 1308ه .ق/1890م به اتمام رسيد28محدوده شهر را در ميان باروي جديد با جزئياتش به خوبي نشان مي دهد. فضاي شهر به نسبت دوره فتحعلي شاه به چهار برابر رسيد و با توسعه شهر به سمت شمال ارگ سلطنتي در مرکز شهر قرار گرفت. عبدالغفّار در حاشيه نقشه خود که در سال 1309هق به چاپ رسيد جمعيت تهران را دويست و پنجاه هزار نفر و تعداد خانه ها را هيجده هزار برآورد مي کند. در همين سال ها چهار خط «واگن اسبي» دو خط شمال جنوبي و دو خط شرقي غربي از سوي ميدان توپخانه مسيرهاي اصلي شهر را طي مي کرد.29

درخلال سفرهاي ناصرالدين شاه به فرنگ (1290هق/1873م1295-هق/ 1878م و 1317هق/1889م) چند ساختمان جديد به مجموعه ارگ اضافه شد، از جمله عمارت گالري به عنوان موزه نقاشي ايراني و فرنگي و کاخ ابيض- که در محل کلاه فرنگي فتحعلي شاهي بوسيله معماران مهدي و صادق کاشي بنا شد- براي جا دادن هديه هاي ارزنده سلطان عبدالمجيد پادشاه عثماني. با اين ترتيب، محوطه ارگ بيشتر ساختمان هاي دوره ناصري را در برگرفت. در خارج از حصار، کاخ سلطنت آباد (1305هق/1887م) نيز درباغ بزرگي با ساختمان هائي جدا از هم بنا شد. در مرکز باغ ساختمان دو طبقه اي با حوضخانه اي بزرگ و طاق مقرنس در مقابل استخري وسيع قرار گرفت. از مجموعه سلطنت آباد برج هشت ضلعي پنج طبقه و تالار بار عام آن با کاشيکاري هايي از تصاوير ايراني و فرنگي هنوز برجاست. در عشرت آباد نيز خوابگاه اصلي به صورت يک برج چهار طبقه با مهتابي سرپوشيده و ستون هايي به تقليد از ساختمان هاي دوره صفوي هنوز باقي است. اطراف اين برج چهارده ساختمان کوچک مجزا دورادور يک آب نماي مدور، براي همسران شاه احداث شده بود. در شرق تهران نيز کاخ ياقوت در سرخه حصار در دامنه تپه هائي به صورت بناي مدوّري که دور تا دور آن را ايواني با ستون دور ميزد بنا شد. در غرب پايتحت باغ شاه به صورت دايره وسيعي که چهار خيابان اصلي محورهاي آنرا تشکيل مي داد احداث گرديد.
در مرکز باغ نيز استخر مدوري قرار داشت که جزيره اي را در ميان گرفته بود و نهرهائي از کاشي آبي در امتداد خيابان هاي باغ در جريان بود. در 40 کيلومتري شمال تهران هم عمارت شاهي «شهرستانک»، مرکّب از يک بناي اصلي و ساختمان هاي جانبي و چند حياط داخلي ساخته شد.30 در دوشان تپه نيز قصر فيروزه به طرّاحي ممتحن الدوله و بنّائي شير جعفر، معمارِ دربار، احداث گرديد.

از اقدامات مهم ديگري که در اين دوران صورت گرفت عقد قرارداد احداث راه آهن تهران به شاه عبدالعظيم، به طول هشت کيلومتر، با يک شرکت بلژيکي بود. اين راه درسال 1305هق/1887م آماده بهره برداري شد.31 در شهرهاي ديگر ايران نيز دولتمردان باني کاخ ها و باغ هائي شدند، از آن جمله علي محمدخان قوام و فرزند وي رضاخان قوام الملک که ديوانخانه بيروني (نارنجستان) و اندروني آنرا با باغ و باغچه در شيراز بنا نهادند. علي محمد خان در باغ گلشن عفيف آباد نيز اقامت گاه بزرگي ساخت. درچند کيلومتري ماهان نيز نصرت الدوله فيروز حاکم کرمان باغ بزرگي احداث کرد (1308ه/1890م) که در ابتدا و انتهاي آن دو ساختمان تابستاني و زمستاني قرار داشت و به باغ شاهزاده معروف شد.

ناصرالدين شاه شخصاً به ساختن هيچ بناي مذهبي مهمي مانند مسجد و يا مدرسه طلاب اقدام نکرد ولي در زمان سلطنت وي شماري از ديوانيان به ايجاد يا تعمير بناهاي عام المنفعه مذهبي دست زدند. از آن جمله بناي بازار، مسجد و مدرسه شيخ عبدالحسين است که از محل ثلث ميرزا تقي خان امير کبير و به سعي شيخ عبدالحسين بنا شد. بناي مسجد با تعيمرات بعدي روحيه معماري اصيل خود را از دست داد ولي مدرسه جنب آن، چهار ايواني با حجره هاي دو طبقه و کاشيکاري معرّق و گره کاري، از بناهاي ممتاز آن دوره بود. کارهاي چوبي مدرسه و پنجره هاي مشبّک درها از بهترين نجّاري هاي قرن سيزدهم قمري به شمار مي رود. بر روي يکي از اين درها اين عبارت کنده شده است: «به فرمايش آقا يوسف صورت اتمام پذيرفت، عمل استاد نوروز تهراني 1279» و بر چهار چوب آن نيز آمده است: «الهي تا در رحمت گشوده زآسمان باشد/ گشادهاين درعالي به اين عالي مکان باشد.»32

ميرزا حسين خان سپهسالار قزويني صدر اعظم ناصرالدين شاه، که از رجال ترقي خواه و روشنفکر عصر بود، در سال (1296هق/1878م) بناي مسجد و مدرسه سپهسالار رادرتهران آغاز کرد و برادرش ميرزا يحيي خان مشيرالدوله آن را به پايان رساند. ميرزا مهدي خان شقاقي، اولين مهندس ايراني که از بخش معماري مدرسه سانترال پاريس درسال 1864م ديپلمه شده بود، در طرح اين مسجد و نيز طرح ساختمان عمارت بهارستان که بعدها محل مجلس شوراي ملي شد دخالت داشت.33 بناي با شکوه مسجد سپهسالار شامل جلوخان و سردر و دهليز و ساختمان دو طبقه حجره ها و چهار ايوان، مقصوره و گنبد، شبستان و هشت گلدسته و مناره کاشيکاري شده و نيز يک مخزن کتب معتبر است. ورودي اصلي مسجد در سمت غرب به خيابان بهارستان باز مي شود و ورودي دوم در ضلع شرقي قرار دارد و دهليز آن از نظر معماري و کاشيکاري معروف به منبّت کاسه (طاق معلق) است. از امتيازات اين بنا کاشي هاي خشتي مصور الوان هفت رنگ آن است. اين کاشي ها که با تصاويري از مناظر و طبيعت بي جان براي زمان خود تازگي داشته و معرّف روحيه اي مدرن بوده است بي شباهت به طرح هاي اروپائي نيست. گنبد مسجد سي و هفت متر ارتفاع دارد و تعداد حجره هاي طلاب حدود شصت است. در همين دوران، در تهران مدرسه ديگري نيز به نام «سپهسالار قديم» توسط ميرزا محمدخان سپهسالار و به اهتمام ميرزا نصرالله بنا شد. اين مدرسه دو شبستان و تعدادي حجره هاي دو طبقه و دو مناره کاشيکاري شده دارد و مجموعه آن نمونه ممتازي از معماري دوره قاجار است. در سردر اين مدرسه کتيبه منظوم و مفصلي در شرح ساختمان آن به چشم مي خورد. دو بيت آخر کتيبه به اين شرح است:

غرض اين کعبه مقصود واين عالي بنا مسجد
به سعي وي چو آمد باصفاي لطف ربّاني

به فر ايزد اول شاعر ملک عجم گفتا
که از سعي محمّد شد بنا اين کعبه ثاني

1283 کتبه الفقيرالمذنّب، عبدالحسين

درکاشان بقعه شاهزاده ابراهيم نيز در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه توسط «آقا سيد مهدي ابن حاجي سيد حسين برودري في سنه 1303» وقف شده است. ساختمان اين بقعه که در سال 1312 ه ق/1894م به اتمام رسيد داراي گنبد کاشيکاري فيروزه اي، گلدسته هاي بزرگ و صحن مفرح و ايوان آئينه کاري و نقاشي هاي مذهبي بر روي گچ است. در اصفهان نيز مسجد حاج جعفر آبادهاي به سال 1296ه ق بنا شد. معماري و کاشيکاري اين بنا در زمره بهترين آثار دوره ناصري است.

درشيراز، ازمسجد نصيرالملک بايد نام برد که تاريخ بناي آن -1303 1295ه ق ذکر شده و نام معمار آن «کمترين محمدحسن» آمده است. اين مسجد داراي ستون هاي سنگي شبيه مسجد وکيل و نماسازي آن کاشيکاري شده است.34 در همين شهر مسجد و حسينيه مشير را نيز بايد ذکر کرد که در سالهاي 1275ه ق/1858م به دستور ميرزا ابوالحسن خان مشير الملک حاکم شهر بنا شد. مسجد مشير داراي کاشيکاري و مقرنس کاري ممتاز است و شبستاني با ستون هاي سنگي يک پارچه دارد.

پس از ناصرالدين شاه وليعهد پنجاه ساله اش مظفرالدين ميرزا از تبريز به تهران آمد و به تخت سلطنت جلوس کرد (1313-1324 ه.ق/1896-1907م). وي نيز با کمک قرضه هائي از دولت روسيه دوبار* به اروپا مسافرت کرد امّا از اين سفرها چيزي نصيب ملت ايران نشد جز آن که با تشويق و فشار آزاديخواهان وي چند روز قبل از فوت فرمان مشروطيت را 14جمادي الثانيه 1324 صادر کرد.

پس از مظفرالدين شاه، محمدعلي شاه (1325-1327هق/1907-1909م) و سپس احمد شاه (1327-1333هق/1909-1914م) زمام امور را به دست گرفتند. نالايقي اين پادشاهان و ضعف حکومت و اوضاع درهم سياسي و اجتماعي ايران از سويي و تهي شدن خزانه و بحران مالي، از سوي ديگر، کار سازندگي و عمران کشور را به رکود انداخت.

با بررسي معماري دوران حکومت قاجار به اين نکته بر مي خوريم که از نيمه قرن نوزدهم ميلادي در نتيجه ارتباط بيشتر با دنياي خارج، از جمله ترکيه، قفقاز، روسيه در شمال و بوشهر و خليج فارس در جنوب، هنر ساختمان در ايران به تدريج تحت تأثير هنر همسايگان و دنيايغرب قرارگرفت. مسافرت دولتمردان و بازرگانان و محصلين ايراني به کشورهاي اروپايي و نيز آمد و رفت سياحان غربي به ايران نيز منشاء تغييرات و نوآوري هائي شد از سوي ديگر، بازگشت شماري از ايرانيان که در اروپا در رشته هاي معماري و مهندسي تخصص يافته بودند، و نيزاستخدام مهندسين خارجي در دارالفنون و ارتش، کار نوآوري را درزمينه هاي ساختماني و معماري در ايران تسريع کرد. به دنبال اين نوآوري ها و تغييرات معماران محلّي نيز تا اندازه اي سليقه تازه را پذيرفتند و در کارهاي خود منظور کردند. از همين رو به تدريج طاق هاي ضربي و بام هاي گنبدي جاي خود را به داربست هاي چوبي و پوشش فلزّي (شيرواني) داد و در ديگر عناصر اصلي ساختمان نيز تغييرات اساسي به وجود آمد و تزئينات داخلي بنا از گچ بري و کاشي کاري تا رنگ آميزي صورت هنرهاي ترکيبي به خود گرفت.

در بافت شهري پايتخت نيز دگرگوني هايي ايجادشد، از جمله ايجاد خيابان هاي عريض به صورت محورهاي اصلي رفت و آمد، احداث ميدان ها و گردشگاه ها، دکه هاي خياباني خارج از بازار سنتي، درآوردن تکيه دولتي به شکلي نو، و اجراي برنامه هاي تازه اي مانند ايجاد خطوط واگن هاي اسبي، نصب چراغ هاي گاز و خطوط تلگراف، تأسيس کارگاه ها و کارخانه هاي جديد و مدارس، هتل، بانک، ضرابخانه، قزاق خانه و بخصوص احداث محله سفارت خانه هاي خارجي به دارالسلطنه قاجار رنگ و بويي از تجدّد بخشيد. ميدان وسيع مرکزي شهر (توپخانه)، جاي ميدان قديم حکومتي (ميدان ارگ) را گرفت. با همه اين تغييرات، محلات قديمي شهر مانند چاله ميدان، پامنار و بازار به حال خود رها شد و تهران همچنان مشتمل بر دو ناحيه اجتماعي-فرهنگي «نو» و «کهنه» ماند.

با توسعه پايتخت، چشم انداز بام هاي طاقي و گنبدي به تدريج جاي خود را به داربست و پوشش با ورق فلزي (شيرواني) داد که کار ساختمان را آسان تر مي کرد ولي ارتباطي با آب و هواي ايران نداشت. در ديگر شهرهاي کشور مانند اصفهان، شيراز، کاشان، نائين، يزد، کرمان و غيره، اين تحولات تأثيري ناچيز داشت و در نتيجه بافت شهري آنها تغييرات اساسي نيافت و ساخت و ساز در اين نواحي کم و بيش به راه سنتي خود ادامه داد. از همين رو، معماري دوره قاجار در شهرهاي ديگر ايران منطقي تر، ساده تر و درنتيجه زيباتر بنظر مي رسيد، بطوري که تعداد زيادي از اين بناها را مي توان به عنوان شاهکارهائي از معماري دو قرن اخير ايران به حساب آورد. برعکس در معماري شهرک تهران، که عنوان دارالسلطنه به خود گرفت، همراه با توسعه سريع بافت شهري و حضور و تأثير عوامل خارجي، ترکيبي از معماري سنتي و عناصري از معماري همسايگان ايران و حتي کشورهاي اروپايي اجتناب ناپذير شد. به اين ترتيب مکتب کم و بيش مغشوشي متکي بر سليقه دولتمردان وقت به وجود آمد که حال و هواي مخصوص خود را داشت. بر اين مکتب نامي نمي توان گذارد مگر «مکتب تهران قاجاري».
در اين مکتبِ خالي از قيد و شرط شکل هاي تازه اي نيز ظاهر شد که اصل و نسبي براي آن نمي توان جُست. اغلب عناصر «وارداتي» ساختمان دراين جابجائي و بحران تغيير ماهيت داد. به عنوان نمونه، از «بُخاري ديواري» فرنگي تنها «سربخاري» آن به کار گرفته شد و آتش دان که اصل بُخاري است فراموش گرديد. ستون ها و سر ستون هاي شبه کلاسيک غربي ساخته شده از گچ جاي ستون هاي سنگي يا چوبي ظريف معماري سنتي را گرفت. درباره ساختمان باغ فردوس، که محل اقامت عصمت الدوله دختر ناصرالدين شاه و همسرش دوست محمدخان معيرالممالک بود، سياحي که در اواخر قرن گذشته به تهران آمد به طنز مي نويسد که نماي اين ساختمان او را به ياد يک معبد دروغين يوناني مي اندازد.35
در تزيينات داخلي اغلب بناهاي دوره قاجار از تصاوير باسمه اي مناظر اروپائي درنقاشي و کاشيکاري الهام گرفته مي شد و نيز تصاوير زنان و مردان ايراني، و بيشتر خارجي، ديوارها را تزيين مي کرد. هم چنين تصاوير قزّاقان و نظاميان و تسليحات آنها به صورت نقاشي، کاشيکاري و يا حجّاري در نماهاي خارجي منازل، دروازه ها و حتي حمام ها به کار مي رفت که نشاني از چگونگي بنيه نظامي حکومت بود. در قصر قاجار تصويري از يکي از اعضاي انگليسي هيئت سرجان ملکم که مورد توجه خاص فتحعلي شاه بود بين تصاوير زال و افراسياب قرار گرفت، با اشاره به همين تصوير است که جرج . ن. کرزن نوشت: «حداعلاي احترامي که من گمان نمي کنم هيچ فرد ديگر انگليسي احراز کرده باشد!»36 سيّاح ديگري که در اواخرحکومت قاجار به تهران آمد در باره شيوه تمدن و معماري حاکم بر شهر چنين مي نويسد:

درتمدن مختلط آن (تهران) شرق و غرب بطور ناقص به هم آميخته اند و در اين آميزش هنوز تفوق با شرق است. درشکه هاي کروک دار در ميدان عمومي، پستخانه اي با تابلوئي به زبانهاي فرانسه و فارسي، تلگرافخانه اي مجهز و يک بانک شاهي معظم، خيابان علاء الدوله معروف به خيابان سفرا که در امتداد آن رؤساي نمايندگي هاي خارجي با لباس رسمي عبور مي کنند -حتي اگر از مغازه هاي پر از کالاهاي خارجي ، مهمانخانه ها، واگن اسبي زنگ دار آن سخن نگوئيم-[همگي] دلالت برنفوذ تمدن غربي مي کند، اما بقيه چيزها، مساجد، گلدسته ها، مدارس، شتران، کاروانسراهاو بازارهائي که پر از مردان و زنان روبنده دار است همه از مشخصات شرق هستند.37

چند سالي پس از اين اظهار نظر بود که جنگ جهاني اول آغاز شد. علي رغم اعلام بي طرفي از سوي دولت ايران، قواي روس و انگليس و عثماني به خاک کشور تجاوز کرد. در طول اشغال نواحي مرزي ايران در اين دوران که با ضعف روزافزون حکومت قاجار مقارن بود بسياري از شهرها و آبادي هاي ايران دچار آسيب هاي جبران ناپذير شد. به اين ترتيب، دوران اوليه تجدد در شهرسازي و معماري ايران که از نيمه دوم قرن نوزدهم، در عصر قاجار آغاز شده بود در اين مقطع از تاريخ کشور به سبب ناتواني دولت مرکزي، فقدان سيستم اداري صحيح و برنامه ريزي مناسب و فقرمالي خاتمه يافت. در اين دوران کوتاه راه تجدد به کندي پيموده شد و شمار طرح هاي اساسي و زيربنائي و نوسازي مملکت به نسبت زمان ناچيز بود. با کودتاي رضاخان ميرپنج (1299هق/1921م)، رأي مجلس شوراي ملي به خلع احمد شاه از سلطنت و سرانجام با تفويض سلطنت به رضاشاه پهلوي از سوي مجلس مؤسسان (15 آذر 1305ش/6 دسامبر 1925م)* در ساختمان تاريخي تکيه دولت،38عصر جديدي در تاريخ سازندگي ايران آغاز شد.

—————-

* این مقاله کاری است از رضا مقتدر که آن را از ایران نامه برداشت نموده ام . همایون
* مظفرالدین شاه 3 سفر به فرنگستان را در کارنامه خود دارد . همایون
* در مورد صحت این تاریخ تردید دارم پس از خروج احمد شاه قاجار از کشور ،  نمایندگان مجلس پنجم‌ شورای‌ ملی‌ در روز ۹ آبان ۱۳۰۴ خورشیدی ماده واحده‌ای را تصویب کردند که به موجب آن احمد شاه از سلطنت خلع شد و حکومت‌ موقت‌ به » شخص آقای ‌رضاخان پهلوی»‌ سپرده شد و «تعیین تکلیف حکومت قطعی» به مجلس مؤسسان واگذار شد. سپس با تشکیل  مجلس‌ موسسان، در ۲۱ آذر ۱۳۰۴، سلطنت ایران‌ به‌ «اعلیحضرت‌ رضا پهلوی» واگذار شد. در بیست و چهارم آذرماه سال ۱۳۰۴ خورشیدی، رضاشاه پهلوی در مجلس شورای ملی حاضر شد و با ادای سوگند به قرآن رسماً به عنوان سردودمان پهلوی وظایف سلطنت را به عهده گرفت. مراسم تاج‌گذاری رضاشاه در ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ انجام شد.    «همایون»

پانوشت ها:

1. اعتماد السلطنه، مرآت البلدان ناصري. تهران، 1292ه ق، ج 1.

2. ن. ک. به:

Pietro della Valle, Voyage de Pietro della Valle , Paris, 1664, Vol. 2, Page 309.

3. ن. ک. به:

Sir Thomas Herbert, Travel in Persia , New York, 1972.

4. يحيي ذکاء، تاريخچه ساختمان هاي ارگ سلطنتي تهران و راهنماي کاخ گلستان، تهران، انتشارات انجمن آثار ملي، 1349. ص 8.

5. محمد حسن سمسار، شهر تهران: نظري اجمالي به شهر نشيني و شهر سازي ايران، به کوشش محمد يوسف کياني، تهران، ارشاد اسلامي، 1365، ص 354.

6. ن. ک. به:

M. Khonsari, M-R Moghtader, M. Yavari, The Persian Garden , Washington D.C., Mage Publications, 1998, P. 128.

7. غلامحسين مقتدر، فهرستي از تاريخ ايران، تهران، 1345، ص 109.

8. ن. ک. به:

G. A. Olivier, Voyage dans l’Empire Ottoman, L› Egypte et La Perse, Paris, 1801.

9. دوستعلي خان معيرالممالک، يادداشت هائي اززندگي خصوصي ناصرالدين شاه، تهران، نشر تاريخ ايران، 1362.

10. ن. ک. به:

M. Scarce Jenifer, The Royal Palaces of the Qajar Dynasty, Paris, P. 336.

11. سيد عبدالله انوار، «باغ نگارستان،» کتاب تهران، تهران، انتشارات روشنگران، 1373، ج 3، صص 16-41.

12. حسن نراقي، آثار تاريخي کاشان و نطنز، تهران، انتشارات انجمن آثار ملي، 1348، صص 254-262.

13. ن. ک. به:

J. B. Fraser , A Winter’s Journey from Constantinople to Teheran, London,1938.

14. هما ناطق، ايران در راه يابي فرهنگي، لندن، انتشارات پيام، 1988، ص 235.

15. برزين، که در سال هاي 1257-8ه ق در تهران اقامت داشت، نقشه اين شهر را در سال 1257ه ق تهيه کرد و سه سال بعد آن را درمسکو به چاپ رساند.

16. فهرست بناهاي تاريخي و اماکن باستاني ايران، تهران، سازمان ملي حفاظت آثار باستاني ايران، 1345. ص 156.

17. همان، ص 157.

18. ميرزا محمد تقي خان سپهر (لسان الملک)، ناسخ التواريخ، تهران، انتشارات اسلاميه، 1353، صص 135-137.

19. بروکش-هنريش، سفري به دربار سلطان صاحب قران، ترجمه مهندس کردبچه، تهران، انتشارات اطلاعات، 1368، صص 179-180.

20. فريدون آدميت، اميرکبير و تهران (برداشت از کتاب امير کبير و ايران)، تهران، انتشارات روشنگران، 1371، ج 2، صص 45-40.

21. همان، ص 34.

22. نقشه کرشيش درسال 1274ه. ق/1857م تهيه شد. تهران در اين زمان شش دروازه داشت: دروازه شميران و دروازه دولت در شمال؛ دروازه دولاب درشرق؛ دروازه قزوين درغرب؛ دروازه شاه عبدالعظيم و محمديه در جنوب.

23. فرّخ غفاري، «تکيه ها و تالارهاي نمايش تهران،» در تهران پايتخت دويست ساله، ترجمه ا. س. مقدم، تهران، انجمن ايرانشناسي فرانسه در ايران، 1375، ص 162.

24. جان. دي. گرني، «تحول شهر تهران درعهد ناصري» در همان. ص 62.

25. ن. ک. به:

Carla Serena, Hommes et choses en Perse, Paris, Charpentier, 1883, p. 48.

26. الکساندر بوهلر
( Alexandre Buhler) استاد فرانسوي علوم نظامي در مدرسه دارالفنون بود.

27. ن. ک. به:

E. Orsolle, La Caucase et La Perse , Paris, Plon, 1885, P. 48.

28. عبدالغفار (نجم الملک)، مهندس و نقشه بردار و همکار بوهلر نقشه تهران را در سال 1309ه ق تنظيم کرد.

29. رضا مقتدر، «تهرانِ درون حصار» در تهران پايتخت دويست ساله، ترجمه ا. س. مقدم، تهران، انجمن ايران شناسي فرانسه در ايران، 1375، ص، 43.

30. دونالد ويلبر، باغ هاي ايران وکوشک هاي آن،ترجمه مهين دخت صبا، تهران، بنگاه ترجمه و نشرکتاب، 1348.

31. حسين محبوبي اردکاني، تاريخ مؤسسات تمدني جديد درايران، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، ج 2، ص 325.

32. فهرست بناهاي تاريخي و اماکن باستاني ايران، تهران، نشريه سازمان ملي حفاظت آثار باستاني، 1345. ص 161.

33. خاطرات ممتحن الدوله به کوشش حسين قلي شقاقي، تهران، انتشارات امير کبير، 1362، صص 41و 258.

34. سيد محمد تقي مصطفوي، اقليم پارس، تهران، تابان، 1343، ص 73.

35. ن. ک. به:

A. Lacoin De Vilmorin, De Paris A Bombay par la Perse , Paris, Fermin-Didot,1895.

36. ج. ن. کرزن، ايران و قضيه ايران، ترجمه غلامعلي وحيد مازندراني، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1349، ج 1، ص 450،

37. ا. و. و. جکسن، سفرنامه، ترجمه منوچهر اميري و فريدون بدره اي، تهران، انتشارات فرانکلين، 1352. ص 473.

حاج محمد حسن امین الضرب: از پیشگامان تجدد در ایران

اکتبر 4, 2010 3 دیدگاه
نشسته از راست: 2-محمدحسن امين‌الضرب اصفهاني 3- سيدجمال‌الدين اسدآبادي 4- محمدحسين محلاتي (برادر حاج سياح)

نشسته از راست: 2-محمدحسن امين‌الضرب اصفهاني 3- سيدجمال‌الدين اسدآبادي 4- محمدحسين محلاتي (برادر حاج سياح)

حاج محمّد امين الضرب معتبرترين بازرگان عصر خويش و نخستين کارآفرين عمده ايراني بود که زندگي را در تنگدستي و گمنامي آغاز کرد و در اوج دولت و شهرت درگذشت. از داستان صعود برق آساي او به بالاترين منزلت اقتصادي و اجتماعي ايران افسانه ها ساخته شده و با واقعيت ها درآميخته. هدف اساسي اين نوشته که برپايه اسناد و يادداشت هاي شخصي و خانوادگي منتشر نشده او تهيه شده آن است که واقعيت زندگي او ازشايعه ها و افسانه ها جدا شود.

زندگي امين الضرب با سلطنت سه پادشاه قاجارمقارن بود. دردوران پادشاهي محمّدشاه زاده شد، درسلطنت ناصرالدين شاه به تهران آمد و به اوج شهرت رسيد و در عصر پادشاهي مظفرالدّين شاه قاجار درگذشت. زندگي او را به سه دوران عمده مي توان بخش کرد: دوران کودکي و جواني در اصفهان و کرمان؛ دوران آغاز موفقيت در تهران و دوران اوج ثروت و نفوذ.

دوران کودکي و جواني
حاج محمّدحسن امين الضرب در خانواده اي صرّاف به دنيا آمد. صرّافان، در روزگارپيش از بانک و بانکداري درايران کارنقل و انتقال پول را برعهده داشتند. اهميت و اعتبار هر صرّاف بيشتر بسته به شهر محل اقامت او و به مقدار نقدينه اي بود که در اختيارش قرار داشت.1

براساس زندگينامه امين الضرب که به قلم پسر او حاج حسين آقا امين الضرب نوشته شده، پدر حاج محمّد حسن اصفهان را به قصد انجام کاري در کرمان ترک کرد و مدّت هاخانواده خويش را بي خبراز خود گذاشت.2 هنگامي که خانواده اش از بيماري او درکرمان آگاه شدند گرفتار تنگناي مالي سخت بودند، آن چنان که مادر محمّدحسن، براي تهيه هزينه سفر او به کرمان، ناچار به فروش برخي ازاثاث خانه شد. وقتي محمّد حسن جوان پس از تحمل سختي هاي بسيار به کرمان رسيد نه تنها ازخبر مرگ پدر بلکه از ورشکستگي و بدهي هاي سنگين او آگاه گرديد. امّا گروهي از بازرگانان اصفهاني درکرمان او را ياري دادند که با دادن سفته بدهي هاي پدر را به طلبکاران تأديه کند و نيز هزينه بازگشت او به اصفهان را نيز برعهده گرفتند. پس از بازگشت محمّد حسن به اصفهان همه اعضاي خانواده براي امرار معاش به کاري مشغول شدند. محمّدحسن خود در حجره يکي از بازرگانان اصفهان که در کرمان از سردوستي بااو در آمده بود استخدام شد. دو برادر او به استنساخ وفروش قرآن مشغول شدند و مادرش به کار قلاب دوزي و ساختن و فروش اشياء دستي پرداخت. سرانجام پس از چندي محمّد حسن باچند معامله سودآور در حجرهاي که در آن کار مي کرد سرمايه مختصري پس انداز کرد، بدهي هاي خود و هزينه زندگي خانواده اش را پرداخت و راهي تهران شد.

دوران آغاز موفقيت در تهران
از آنجا که پيشرفت برق آسا و ثروت بيکران امين الضرب ريشه داستان هاي بي شمار شده جدا کردن واقعيت از افسانه در مورد دوران نخستين اقامت او در تهران آسان نيست. درواقع، دراسناد و نامه هاي خصوصي خانواده مهدوي اطلاعات و داده هاي چنداني در باره اين سال ها نمي توان يافت.3 آنچه مي دانيم اين است که هنگام ورودش به تهران بهره محمّد حسن جوان از مال دنيا يک عبا، يک ترازو و يکصد ريال بود.4 در زندگي نامه اش آمده است که به محض ورودش به تهران محمّدحسن دکاني را اجاره کرد و به کسب مشغول شد. امّا با توجه به سرمايه ناچيزش بعيد به نظر مي رسد که به سرعت به اجاره محل کسب موفق شده باشد زيرا به هرحال به احتمالي ناچار بوده از سرمايه خود براي خريد کالا استفاده کند. از سوي ديگر، از آنجا که، طبق روال سنّتي، صرّافان و بازرگانان هرشهر در کاروانسراي مخصوص به خود در تهران به کار و کسب مي پرداختند، محمّد حسن نيز محتملاً ًدر کاروانسراي حاج حسن که محل تجمع بازرگانان اصفهاني، و از آن جمله برخي از بستگان او، بود به کار مشغول بوده است.5 اسناد و مدارک خانوادگي نيز تا حدي اين نکته را تأييد مي کنند. براساس بسياري اسناد ديگر، محمّدحسن در آغاز کار در تهران فروشنده دوره گرد بود امّا برسر نوع کالاهايي که مي فروخت اتفاق نظر نيست. بسته به اينکه راوي دوست او بوده است يا دشمنش، محمّدحسن يا صرّاف دوره گرد بود يا دوره گردي که پارچه هاي ارزان نخي و بند تنبان مي فروخت.6 طبق روايت يک منبع موّثق، محمّد حسن در ماه هاي نخستين اقامتش در تهران به کار صرّافي پرداخت، به کاري که در آن تبحّر داشت و از نياکانش آموخته بود. پياده در بازارهاي تهران به راه مي افتاد و ازکسبه و بازرگانان سفارش خريد طلاو سکّه هاي خارجي مي پذيرفت و آنچه را براين اساس از حجره هاي گوناگون مي خريد به سودي به مشتريانش مي فروخت. محمّد حسن به احتمالي در کنار صرّافي به خريد وفروش کالاهاي ديگرنيزاشتغال داشته، چه در زندگينامه اش آمده است که: « از خريد وفروش هر رقم اجناس خودداري نداشتم.»7

سرنوشت محمّد حسن هنگامي دگرگون شد که براي بازرگاني به نام پانايوتّي (Panayotti) که نماينده يک شرکت يوناني در تهران بود به کار مشغول شد. مقرّ اصلي کار اين شرکت بزرگ يوناني (Ralli & Angelasto)، که منسوجات ساخت منچستر انگليس را به ايران وارد مي کرد، تبريز بود.8 اين شرکت طرح هاي طرّاحان ايراني را به کارخانجات نسّاجي انگلستان مي فرستاد و محصولات آن ها را به ايران مي آورد و در مقابل ابريشم و ابريشم خام صادر مي کرد.9

براساس زندگي نامه حاج امين الضرب و برخي اسناد ديگر، محمّدحسن فوت و فنّ بازرگاني داخلي و خارجي را از پانايوتي آموخت امّا اين که چگونه و در چه اوضاع و احوالي به کار با او پرداخت روشن نيست. اندک زماني پس از ورود به تهران، محمّدحسن به آن اندازه ثروت اندوخته بود که بتواند نه تنها هزينه آوردن مادر و برادران خود را به تهران برعهده گيرد، بلکه چهارصد مثقال طلا بخرد و آن را، با کمک پانايوتي، در کار صادرات پشم به اروپابه کار اندازد. موفقيّتي که او از اين راه به دست آورد سبب شد که مستقل شود و خود شرکتي با همکاري يک بازرگان تبريزي، يک صرّاف اصفهاني، که اندکي بعد دخترش را به همسري گرفت، و برادرش حاج ابوالقاسم، تأسيس کند.

کار اين شرکت تازه پا تجارت ميان تهران، تبريز و استانبول بود. در اين زمان تبريز مهمترين مرکز بازرگاني در ايران و استانبول بزرگترين کانون تجارت درخاورميانه به شمارمي رفت. درسال 1287ق (1862م)، امين الضرب در کاروانسراي امير، يعني در معتبر ترين کاروانسراي تجاري تهران، مستقر شد.10سال بعد براي امين الضرب سال سرنوشت بود زيرا کارش رونقي فراوان يافت، به سفر حج رفت و ازدواج کرد.

برپايه قرارداد شرکتي که محمّدحسن و سه شريکش تأسيس کردند، يکي از شرکا بايد در استانبول اقامت مي کرد. نخستين نامه اي که حاج ابوالقاسم از استانبول براي برادرش فرستاده به تاريخ 1870م است. کپي اين نامه و ديگر نامه هايي که در سال هاي 1871-1870 بين استانبول و تهران مبادله شده -و معرّف تنوع فعّاليت هاي تجاري حاج محمّدحسن امين الضرب در اين سال هاست- در آرشيوخانوادگي مهدوي برجاي مانده. اين فعّاليت ها، ازجمله، شامل واردات و صادرات عمده بين شهرها و بنادر مهم ايران، و بنادر ساحل درياي خزر (باکو و استرخان)، مسکو، استانبول، طرابوزان، مارسي و منچستر، به کمک نمايندگان تجاري و دفاتر دائمي، بود. گذشته از اخبار مربوط به زايش و مرگ خويشان و آشنايان خبر شخصي و خصوصي ديگري در اين نامه ها نيامده است. براي نمونه، از همسر حاج ابوالقاسم که در دوران اقامت او در استانبول در تهران مانده بود نشاني در اين نامه ها نيست. آشکارا، مؤلف اين نامه ها بازرگان تيزهوشي است که در پي سود وگردکردن مال مصمم است هرگز اغفال نشود و از هر فرصتي براي دستيابي به مقاصد تجاري خود بهره جويد، از سفر شاه به اماکن متبرکه گرفته تا ماه هاي عزاداري مذهبي و ايام نوروزي. او بازرگان محتاطي است که به نيکي مي داند هيچ معامله اي بي خطر نيست و هر آن عواملي خارج از اختيار او مي توانند در فرجام آن اثر گذارند.

با اين همه، او مي داند که سودآورترين کار همانا تجارت کالاهاي تجملي در تهران است، وبهترين مشتريان اعضاي خانواده هاي سلطنتي و اشرافي و درباريان که به امتعه و اجناس نوظهور ميل فروان و براي خريدشان بضاعتي کلان دارند. به اين ترتيب، حاج امين الضرب براي فروش کالاهاي وارداتي خود به همين بازار روي آورد و به آوردن اجناس کريستال از اتريش، اشياء چيني از انگلستان، شيشه از بوهِم، سنگ هاي قيمتي، جواهر آلات و پارچه از فرانسه و انواع پارچه هاي نخي و پشمي از آلمان و انگليس مشغول شد. در همان حال، از وارد کردن کالاهاي مورد نياز مردم عادي از قبييل چاي، شکر، صابون و انواع دارو نيز غافل نبود. امّا، هرگز فعاليت خود را به کالا يا بازاري خاص محدود و منحصر نمي کرد. در برابر واردات کالا، پشم و ابريشم را به مارسي، ابريشم را به مصر، شال کرمان را به اروپا و پنبه و پشم و تنباکو و ترياک و گندم و فرش را به روسيه و عثماني، و از آنجا براي توزيع به نقاط ديگر، صادر مي کرد. اگر آگاه مي شد که تقاضا براي کالائي خاص در بازار ديگري غير از بازار محل کالا بيشتر است بي درنگ و ترديد آن را به بازار تشنه تر مي فرستاد و براي نمونه به برادرش دستور مي داد که تمامي محموله را به مصر يا به فرانسه ببرد. امين الضرب، اين بازرگان قرن نوزدهم، درباره نقل و انتقال کالا به بازارهاي گوناگون جهان آن روز چنان به آگاهي و راحتي سخن مي گويد که گويي در قرن بيستم مي زيسته است.

در کنار خريد و فروش کالاهاي مورد نياز عموم، اسلحه و مهمات براي حکومت، و کالاهاي تجملي براي درباريان و اشراف، امين الضرب به وارد کردن ماشين آلات تازه نيز، که يا خود در سفر به عربستان ديده يا در باره آن ها از ديگران شنيده بود، علاقه اي وافر داشت. در نامه مورّخ 5 رجب 1287(اوّل اکتبر 1870) به برادرش، حاج ابوالقاسم، چنين مي نويسد:

مطلب ديگر آنکه اگر ممکن شود يک واپور [vapor] 11که زمين شخم مي کند بخريد ايران بفرستيد خيلي خوب است. برفرض اينکه مايه کاري هم آدم بفروشد ضرر ندارد. به کار مسلمانان مي آيد. مردم مي بينند طالب مي شوند. جان ده هزار حيوانات خريده مي شود. البته، الف البته، درفکر اين کار باشيد، ليکن اسباب هاي خرده او را همه چيزش را يدکي هم بگيريد. اگر ممکن شود يک نفر عمله فرنگي يا مصري که سررشته تمامي داشته باشد همراه بفرستيد خيلي خوب است. مواجب يک سال با او قطع کنيد که به ايران بيايد و برود. همين قدر که در ايران متداول شد. . . جور او را خواهند خواست. شرطش اين است که آدم با سر رشته همراه او باشد، نشان بدهد چه جور پياده مي کنند و به چه نوع بخار حبس مي کنند و بچه نحو راه مي برند. البته کوتاهي نکنيد. اگر بيايد غير از مواجب نوکر هزارتومان کمتر نخواهم فروخت. ويکي ديگر آنکه يک چاه در خانه حفر شده به جهت بي آبي با دلو آب مي کشند، بسيار صعوبت دارد. اگر ممکن شود اسبابي که مثل تلمبه باشد که از سي و پنج ذرع چاه آب را به سهولت بالا بياور از خريد و ارسال نمودنش مسامحه و مضايفه نکنيد.

اين نامه نشان شيفتگي حاج محمّد حسن به آشنايي با ايده ها و اختراعات تازه و دستيابي به آن هاست. او در همان حال آگاه به اين واقعيت بود که از ماشين تازه بدون وجود کسي که راه استفاده از آن را بداند و يا بي ابزار و تکه هاي يدکي بهره اي نمي توان برد. از همين رو، در استخدام متخصص بيگانه اي که همراه ماشين به ايران بيايد و آن را به راه اندازد لحظه اي درنگ نمي کرد.

دوران اوج ثروت و نفوذ
گرچه تا سال 1871 حاج محمّدحسن بازرگاني معتبر شده بود، در دهه پس از اين تاريخ بود که به اوج موفقيت رسيد. در اين دهه او نه تنها دامنه فعاليت هاي بازرگاني خود را گسترش داد بلکه به دريافت القاب و نشان هاي گوناگون از سوي شاه موفق شد، به کار ضرب سکّه پرداخت و مقام دولتي و عنوان صراّف رسمي يافت.

ازجمله کارهاي صرّافان و بازرگانان اين دوره يکي نوشتن و نقدکردن برات بود. حاج محمّدحسن از آغاز کار تجاري خويش در اين کار دست داشت و به تدريج کار بانکداري و تجارت را به هم آميخت و مسؤل جمع آوري بدهي هاي دولت ازمقاطعه کاران گمرک و گاه ازواليان ايالات شد.12 در همان حال برات هاي دولت به کارمندان ايالات را در ازاي سودي که مي برد نقد مي کرد و براي اين کار عُمّالي در همه شهرهاي بزرگ ايران داشت. از رهگذر اين گونه فعّاليت هاي بانکي در ايالات وي بر منابع مالي گوناگون خارج از تهران نيز دسترسي يافته بود و از اين منابع در مواقع لازم براي پيشرد کارهاي تجاري خود بهره مي جست. در عين حال، امين الضرب به وکالت از سوي برخي حُکّام و نايبانشان بر کارهاي مالي آنان در تهران رسيدگي و نظارت مي کرد. دفتر ديگري از کپي نامه هاي سال هاي 1289ق (73-1872م) حاوي نامه هايي است که از سوي حاج محمّدحسن به رکن الدوله، حاکم زنجان، و به ميرزا محمّدحسين، حاکم اصفهان، نوشته شده. نکته جالب دراين نامه ها اين استکه حاج محمّدحسن خود را به امور صرفاً مالي محدود نکرده، وارد مسائل سياسي هم شده و گاه به خود اجازه داده که در باره کارهاي سياسي يا مالي به اندرز و راهنمايي مخاطبش بپردازد.13 اعتبار حاج محمّدحسن در نظر سرآمدان شهر هم به خاطر تبحّر او و موفّقيت هايش در کار تجارت بود و هم ناشي از نزديکي روابطش با يک شرکت اروپايي.

برآوردن نيازهاي روز افزون خانواده هاي اشرافي تهران، از جمله به مواد غذايي و پوشاک و اثاث خانه و اشياء تجملي، نيز برعهده بازرگانان اين دوره بود. گاه مي شد که بازرگانان مسئوليت پرداخت حقوق و مواجب خدمه اشراف را نيز برعهده مي گرفتند. براي نمونه، امين الضرب چنين مسئوليتي را، از جمله درموردخدمه ومباشران ميرزا حسين خان مشيرالدوله سپهسالار، امين الدوله، رکن الدوله و هردو امين السلطان، پدر و پسر، پذيرفته بود.14 شايد بتوان چنين روابط مالي را به داشتن اعتبار خريد از يک فروشگاه بزرگ و يا کارت هاي اعتباري تشبيه کرد.

اين نامه ها همچنين گوياي تماس کمابيش روزانه امين الضرب با شخصيت هاي متنفّذي چون ميرزا عبدالوهّاب ناصرالدوله، وزير تجارت، ميرزا يوسف خان مستشارالدوله، وزير عدليه، و ميرزا يوسف خان مستوفي الممالک، وزير داخله و خزانه، حاکم تهران و رئيس دارالشوراي کبري است. بايد توجه داشت که در اين زمان هيچ بازرگان ديگري در ايران چون او نماينده يا عامل منحصر به خود را در اروپا نداشت. او تنها ايراني صادر کننده کالاهاي عمده به فرانسه، آلمان و انگلستان بود. هرگاه دولت نياز به وارد کردن اسلحه يا کالاهاي تجملي از اروپا داشت به او متوسل مي شد. سفراي خارجي ارز مورد احتياج خود را از طريق او از اروپا وارد مي کردند.

يکي از سودآورترين فعاليت هاي بازرگاني حاج محمّد حسن خريد و فروش ترياک بود. درست در زماني که ترياک در هنگ کنگ و نيز در ايران بهاي چنداني نداشت، او با پول شخصي و وام هايي که از سراسر ايران گرفته بود هر چه توانست ترياک خريد و هزار و دويست جعبه ترياک به هنگ کنگ فرستاد. اين محموله در راه بود که بهاي ترياک افزايشي روزافزون يافت و در نتيجه سودي در حدود سيصد هزار تومان به او رسيد.15 سود چنان چشم گير بود که سفير ايران درلندن خبر آن را به تهران فرستاد و شاه امين الضرب را خلعت بخشيد. افزون بر اين، بر اساس اسناد خانواده مهدوي، شاه، محتملاً به پاس اين موفقيت تجاري حاج محمّدحسن، نشان درجه دوم شير و خورشيد را نيز به او اعطا کرد.16

ميرزا علي اصغرخان امين السلطان، صدراعظم مقتدر ناصرالدين شاه نزديک ترين مشتري و شريک حاج محمّد حسن بود.17 به ياري امين السطان بود که حاج محمّدحسن کارهاي دولتي را به فعاليت هاي اقتصادي و تجاري خود افزود. کار اداره ضرّابخانه و حقوق انحصاري آن و در نتيجه لقب امين الضرب به او داده شد. در مورد نحوه کار او در ضرّابخانه بحث بسيار است که در حوزه محدود اين نوشته نمي گنجد.

به اعتقاد امين الضرب، گسترش و بهره برداري ازمنابع کشور بدون توسل به شيوه هاي مدرن بانکداري ممکن نبود. درنامه اي که درسال 1304ق (1878م)، يعني ده سال پيش از تأسيس بانک شاهنشاهي ايران، خطاب به ناصرالدين شاه نوشت همين نکته را يادآور شد و تأکيد کردکه توسعه صنعتي ايران در گرو ايجاد يک بانک ملّي است.18 در واقع، خود او در زمينه رشد صنعت در ايران از پيشگامان بود و به ايجاد چند کارخانه، از جمله يک کارخانه ابريشم ريسي در رشت، درسال 1302ق (1885م) همّت گماشت. همه ابزار و تکه هاي اين کارخانه را ازفرانسه واردکرد وبراي راه انداختن و بهره برداري از آن به استخدام متخصصان فرانسوي دست زد. چندي بعد، با وارد کردن ماشين ها و ابزار لازم از اروپا، يک کارخانه شيشه سازي و يک کارخانه چيني سازي را در تهران و سه کارخانه ريسندگي و پشم بافي را در قم، رفسنجان و کرمانشاه، به راه انداخت.

پس از کسب امتياز استخراج فيروزه در خراسان حق بهره برداري از معادن سنگ آهن در مازندران را به دست آورد. براي تسهيل حمل و نقل و صدور محصول معدن به ساختن نخستين راه آهن ايران از آمل به ساحل درياي خزر همّت کرد و به خاطر آن براي اولين بار راهي اروپا شد و از راه روسيه به بلژيک و فرانسه رفت. نامه هاي او در اين سفر نشان مي دهد که چگونه در جستجوي وسائل حمل و نقل بي اختيار گذارش از شهري به شهري ديگر مي افتاده است. در نخستن نامه اش از باکو (پنجم رمضان 1304ه ق/28 مه 1887) شرح مي دهد که قصدش از سفر به آن شهر خريدن يک واگون يک اسبه راه آهن بوده است امّا در همان جا متوجه مي شود که براي اين کار بايد به تفليس برود و اين که اميدوار است بيش از پايان ماه به تهران بازگردد. امّا در تفليس نيز آگاه مي شود که آنچه مي جويد در آن شهر نيز يافت نمي شود و بايد به مسکو برود. در مسکو هنگام بازديد از کارخانه اي با شماري از بازرگان بلژيکي روبرو و آشنا مي شود که او را از خريد وسائل درروسيه منصرف مي کنند با اين پيشنهاد که با آنان در کشيدن راه آهني از محمود آباد به تهران، با ابزار و ماشين هاي ساخت بلژيک و نظارت و همکاري متخصصان و مهندسان بلژيکي، شريک شود.

امين الضرب به هرجا که مي رفت نخستين هدفش يافتن امکانات تجاري بود. در سفر به مسکو هم از اين هدف دست بر نداشت. در نامه اي به پسر و مباشرانش نوشت که اگر انسان بداند چه کالاهايي را بخرد و چگونه آن ها را به ايران بفرستد واردات و صادرات پنبه، پشم و ديگر کالاها در مسکو بسيار آسان است. وي مسکو را شهري ثروتمند مي بيند که مردم لذّت طلبش چون ريگ پول خرج مي کنند. مي گويد منسوجاتي چون چيت سفيد بروجردي، فرش هاي بافت خراسان، فراهان و اراک، گليم هاي کرمان که طبق سفارش بافته شوند خريدار فراوان دارند. به نظر او، در ازاي اين کالاها مي توان از روسيه قند و شمع هاي مرغوب وارد کرد. و خود وي به محض ورود به فرستادن اين کالاها به ايران دست زد.

روسيه در نيمه دوّم قرن نوزدهم، در مقايسه با کشورهاي اروپايي،جامعه اي عقب مانده و استبدادي شمرده مي شد. امّا، در ديدگان امين الضرب، که به خودکامگي قدرت مندان و دامنه بي عدالتي و فساد و اخّاذي در ايران واقف بود، اين کشور مهد حکومت قانون و نظم به نظر مي آمد. او از اين که زنان و مردان به آزادي و بدون بيم از مزاحمت کسي مي توانند در خيابان هاي مسکو رفت وآمد کنند شگفت زده بود:

زن و مرد بي حجاب عبور مي کنند کسي را قدرت اينکه بتواند بگويد فلان شخص تند گذشت يا فلان شخص مسلمان روس يا يهودي است نيست. همه ترتيب مدني تمام آداب انساني را فهميده اند.19

در شرح کاخ ها و موزه هاي شهر، امين الضرب، ضمن توصيف اشياء نفيسي که در آنهاجاي دارند به اين نکته نيز مي پردازد که راهنمايان موزه ها و کاخ ها به زبان هايي غير از زبان روسي نيز همه چيز را براي بينندگان تشريح مي کنند. امّا، آن چه بيشتراز هرچيز او را مجذوب و محسور مي کند امنيّت شهروندان است:

صاحب منصب نظامي و سرباز و وزرا و حکّام هريک ذرّهاي از حد خود نمي توانند خارج شوند. . . اگر بخواهم شرح نظم و ترتيب اين مملکت را بدهم 50 ورق هم تمام نمي شود. باوجود اين که مي گويند اين ولايت روسيه اقليم جورو عُدوان است و مردم [او]حيوان شده اند. . . عدالت را مي گويند درفرنگ است. . . مردم مي دانند مال دارند يا ملک دارند. .کسي را قدرت اينکه مال کسي را بگيرد و تعطيل نمايد يا اينکه طمع نمايد[نيست]. قانون را طوري قرار داده اند که امکان ندارد کسي بتواند به مال و املاک[کسي] نگاه کند. حکم هر[تقصير]ي معلوم است لازم به حکم ثاني نيست. واسطه و وسيله درکار نيست. کسي حق معافيت ندارد ولو برادر امپراطور باشد.20

در25 ژوئن 1887، امين الضرب همراه با محمّد جواد، عموزاده و نماينده اش در مسکو، اين شهر را به قصد بلژيک و خريد راه آهن از سازندگان بلژيکي ترک مي کند و در اوائل ماه ژوئيه پس از عبور از ورشو و برلن به بروکسل مي رسد. در آنجا برادرش، حاج محمّد رحيم، نيز که مقيم گنجه بود به او مي پيوندد و دو برادر، به همراهي وزير راه آهن بلژيک، به شهر ليژ مي روند و پس از ديدن کارخانه معروف بلژيکي کاکريل (Cockerill) قراردادي با اين کارخانه براي خريدن وسائل کشيدن راه آهن از آمل به محمودآباد امضاء مي کنند. همزمان، امين الضرب دو مهندس بلژيکي را براي بررسي مقدماتي راه و نظارت بر ساختمان خط آهن استخدام مي کند. همه اين کارهاي پيچيده در ظرف يک هفته انجام مي شود آن هم در کشوري با زبان و رسوم ناآشنا.

امين الضرب در اين سفر نه تنها براي پسر و مباشرانش در تهران نامه مي نوشت بلکه مرتّب و به تفصيل امين السلطان را در جريان فعّاليت هاي خود مي گذاشت و برداشتش را درباره اوضاع کشورهايي که در اروپا مي ديد به او مي نوشت. منشي امين الضرب در حجره او در تهران از اين نامه هاي سرگشاده نسخه برداري مي کرد و آنگاه نسخه اصلي را در پاکتي براي مخاطبان مي فرستاد. در اين نامه ها امين الضرب خود را به شرح واقعه و يا مشاهده خاصي محدود نمي کرد و ظاهراً به عنوان يک ايراني وطن دوست خود را مقيّد و موظّف مي دانست که در باره هر پديده و يا جرياني که به گونه اي با ايران و مردم و حکومت ايران ارتباطي، ولو غيرمستقيم، دارد گزارش دهد. در اين گزارش ها اوپيوسته وضع اروپا را با کشور خود مقايسه مي کند، تأسف مي خورد و به حسرت مي افتد. به ويژه، پيشرفت صنعتي و سطح و کيفيت اشتغال در اروپا او را عميقاً تحت تأثير قرار مي دهد. در نامه اي به امين السلطان مي نويسد:

در فرنگستان، آدم، مرد و زن و بچه و دختر و پسر، حيوانات و سگ ها تماماً بالاتفاق مشغول کار هستند، کشتيو شُمَن دوفِر[مي سازند] . . . درکارخانجات رفتم، ملاحظه نمودم [که] از شصد زرع زير زمين[ذغال سنگ] بيرون مي آورند . . . مردم ايران تمام بيکارمانده، همديگر را مي پايند چه کس گوشت خريد و چه خورد. . . تقصير از اولياي دولت است.21

در نامه ديگري به امين السلطان که دو روز بعد از نامه بالا نوشته شده است، امين الضرب مي گويد:

از برلن الي آخر خاک بلژيک از بس کارخانه متّصل کارخانه است مثل اين مي ماند که يک کارخانه يک پارچه است. مي گويند پيش فرنگستان هيچ است. ديروز مخصوصاً درکارخانه بلورسازي و تفنگ سازي رفتم مبهوت و مدهوش برگشتم. درکارخانه شمن دوفرسازي رفتم يک کارخانه پانزده هزار نفر عمله دارد. هيچکس مجال اين را ندارد نگاه آن طرف کند. نظم کار اينطور قرار داده. . . آنچه ملاحظه کردم تمام اينها در ايران از فرنگستان موجود تر است. لکن علم نيست و تمام مردم ايران بيکار مانده از گرسنگي و فقر مرده[اند] و خواهند مرد. . . منافع زراعت وصناعت ايران بقدر[ منافع] کارخانه شمن دوفرسازي بلجيک نمي شود.22

با اين همه ذهن او يک لحظه نيز از فکر تجارت غافل نمي شود. پس از ديداري از کارخانه تفنگ سازي در تلگرافي به امين السلطان اجازه مي خواهد مقداري تفنگ براي دولت خريداري کند. در نامه اي که پس از اين تلگراف مي فرستد توضيح مي دهد که متصديان کارخانه تفنگ سازي آخرين مدل تفنگ ساخت کارخانه را به او نشان داده اند و آنگاه به شرح مشخصات اين تفنگ مي پردازد. مي گويد گلوله هاي اين تفنگ، که از آلياژ فولاد و مس ساخته شده اند، 4000 زَر بُرد دارند و هريک از آن ها مي تواند درمسير خود هفت نفر را از پاي در آورد. امين الضرب در همين نامه اعلام مي کند که حتّي اگر در باره پيشنهاد خود پاسخي از امين السلطان به او نرسد، به هرحال يک قبضه از اين تفنگ را براي خود و دو قبضه ديگر را براي عزيزالسلطان (مليجک)، که به بازي با تفنگ علاقه اي مفرط داشت، خواهد خريد. از فحواي همين نامه چنين به نظر مي رسد که امين الضرب از کارخانه هاي اسلحه سازي کروپ نيز ديدن کرده است زيرا مي گويد توپ هايي که دولت ايران خريداري کرده است از لحاظ کيفيت به توپ هاي ساخت کروپ نمي رسد.

ظاهراً ديدن پاريس، که آن زمان هم ستاره شهرهاي اروپايي بود، براي امين الضرب تجربه اي بي سابقه بوده است. گرچه او در سفر حج خود به مکّه و گذر از شهرهاي امپراطوري عثماني و همينطور در مسکو، ورشو، برلن و بلژيک صحنه ها و منظره هاي تازه و عجيب ديده بود، بناها وخيابان هاي باشکوه شهر پاريس که به همّت هاسمن (Haussmann) در دوران لويي ناپلئون ايجاد شده بود، او را يکسره مسحور و مجذوب کرد. با اين همه، نامه هاي او از اين شهر حاکي از آن است که امين الضرب بيشتر از آن که دلباخته زيبايي پاريس و روش زندگي فرانسويان شود مجذوب نهادهايي شده بود که در آن جامعه امکان خلق آن زيبايي و گذران چنان زندگي را فراهم مي آورد. به اعتقاد او کارآيي اين نهادها مديون وجود دموکراسي از يک سو و امنيت مالکيت از سوي ديگر بود که توامان مشوّق ابتکار وکارآفريني در افراد مي شدند. مقايسه جامعه پويا و بالنده فرانسه با اجتماع راکد و ايستاي ايران او را به شدّت افسرده مي کرد. در نامه اي که به تاريخ 11 ذي العقده 1305 (20 ژوئيه 1887) به امين السلطان فرستاد شکوه مي کند که:

در اين پاريس که جاي هيچ گونه غصّه نيست از چشم هايم خون بيرون مي آيد. والله اعظم شب و روزي نيست که در وقت نماز بي اختيار گريه و زاري و توبه و انابه نکنم. وضع اين مملکت و مردم را مي بينم و وضع آنجا را مي بينم، ديوانه مي شوم.

در نامه ديگري از همين شهر مي نويسد:

علم اينها را به کار[وا] داشته است و علم آنها از روي توجّه است. و مجلس وزرا و عقلا آنها را بطوري مجبور کرده اند که احدي نمي تواند غرض به خرج بدهد يا مداخله کند يا حمايت کند. طوري حد وحدودخود را دارند که به شهادت يک پليس آدم را حبس مي کنند يا اينکه از کشتن نجات مي[دهند]. نوشتجات تاجر و بقال و کفش دوز و وزير و . . . تماماً بدون تعلّل و تعطيل اجرا مي شود. هرکس راه خود را و فکر خود را مي داند. کسي را زَهره دزدي وتقلّب وخيال بد نيست. . . . يکصد ده هزاردرشکه کرايه دراين مملکت توي کوچه ها و بازارها حرکت مي کند، غيراز مخصوص مردم و غير از راه آهن کوچه ها. از لندن و ينگه دنيا و حتّي . . . برلين و روسيه و اطريش هرساعت راهآهن وارد مي شود ومسافر ومال التجاره او را از آن طرف مي برد. صدا از احدي بلند نيست. کسي نمي فهمد چه آمد و چه رفت و چه شد. نمي دانم چه قانون و قواعد گذاشته شده. تمام ايران بقدر پاريس جمعيت ندارد و همه دولت پرست هستند. حکمات دولت را به گوش و جان و دل مي کنند و مطيع هستند. سبب اينکه کارها اينطورها شده[اين] است [که] همه در فکر اين هستند که از همديگر بيرون بياورند، ملک خوب و مال خوب هرکس دارد مال آنها باشد.23

امين الضرب درهمين نامه به برتري اسکناس بر سکّه در پيشرفت اقتصاد کشور مي پردازد وشرح مي دهد که چگونه هزينه ها، اعتبارات و سرمايه گزاري هاي خصوصي و دولتي در فرانسه از طريق اسکناس و اوراق بهاداري که با ضمانت دولت از سوي بانک مرکزي منتشر مي شود تأمين مي شود. همان گونه که قبلاً اشاره شد،مدت ها پيش ازسفرش به اروپا، درسال 1296هق. (1878م)، امين الضرب پيشنهادي براي تأسيس يک بانک مرکزي به شاه ارائه کرده بود.34 امّا، آنچه در اين سفر ذهن امين الضرب را بيشتر از هرچيز به خودمشغول کرده نظم و روحيه تعاون و کار و سازندگي مدامي است که در ديد او زندگي مردم آن سامان را رقم مي زند. مي گويد:

تمام مردم اروپا گويا يک پارچه اند و متحد بيکديگر هستند اعلي، ادني، فقير و غني . . . آدم ها و حيوانات، حتي سگ ها، متحداً مشغول کار هستند و کار مي کنند و هرکس صبح و روز و شب در هرساعت تکليف معين و مشخصي دارد.24

آشکارا جوامع و نهادهاي اروپا در آن دوران آن چنان هم که امين الضرب ترسيم مي کند نبودند. امّا، تصوير مثبتي که او از اين جوامع به دست مي دهد زواياي منفي نهادهاي حاکم بر جامعه ايران آن روز را نمايان تر مي سازد. به اين ترتيب، در اشاره به يکپارچگي اروپائيان، ذهن وي معطوف به دسيسه ها و رقابت هاي حاکم بر عرصه دولت و دربار ايران بوده است. و نيز هنگامي که از تحرّک و جنب و جوش مردم اروپا سخن مي گويد سکون و بيکاري و کم کاري مردم ديار خود را به ياد داشته است. ويا زماني که امنيت مالکيت در آن ديار را تشريح مي کند مصادره و غصب خودسرانه املاک مردم در دوران قاجار در نظر اوست. امين الضرب به دلائل روشن سخني در انتقاد از شاه و صدراعظم او به ميان نمي آورد وآنان رامسئول ناامني ها و عقب ماندگي ها نمي شمرد و از همين رو ملاحظاتش همواره با مدح آنان آغاز و پايان مي يابد. مسئول کاستي هاي مملکت، به اين ترتيب عوام الناس اند، که از زير بار انجام تکاليف خود شانه خالي مي کنند.

پس از آن که وسائل و ماشين آلات کشيدن راه آهن آماده ارسال به ايران گرديد و ترتيب عبور آن ها از مرزهاي روسيه و تشريفات گمرکي لازم داده شد، امين الضرب پس از يک سفر شش ماهه از راه محمودآباد به ايران بازگشت. اندکي بعد با کمک مهندسان بلژيکي خط راه آهن کشيده شد. امّا به دلائل گوناگون سياسي، از آن جمله دسائس درباريان و رقابت ميان دولت هاي بزرگ، که بحث ديگري مي طلبد، اين خط راه آهن دوام نيافت و متروک گرديد.25

طبقه تجّار نيز اگرچه از لحاظ اقتصادي نيرومند بود و از نفوذ و قدرت سياسي نيز بهره اي داشت، چون ديگر طبقات کمابيش قرباني تبعيض و بي عدالتي هاي داخلي ازيکسو و آماج استثمار بيگانگان، از سوي ديگر، مي شد. ارتباط امين الضرب با شاه و دربار و دولت هم به عنوان بانکدار و تاجر بود و هم به عنوان مشاور مالي. بنابراين، وي در موقعي بودکه مي توانست هم شکايات و اعتراضات تجّار را نسبت به تعديات عمّال حکومت مطرح کند و هم به هنگام ضرورت به دفاع از حقوق آنان برخيزد. درواقع، وي نظراتش را در باره اوضاع اقتصادي کشور، دخالت هاي بيگانگان و اهميت نقش تجّار نه تنها ضمن گفتگوهايش با شاه و صدراعظم با آنان در ميان مي گذاشت بلکه در نامه هايش نيز مطرح مي کرد.26 در سال 1884م در باره اهميت طبقه تجّار به شاه چنين نوشت:

عمده امور به تجارت بسته است. اگر تجارت قوّت داشته [باشد] مي تواند رفع احتياجات ممالک محروسه را از ولايات خارجه بنمايد، کارخانه جات احداث نمايد، معادن مفتوح کند، امتعه ممالک محروسه را رواج دهد. . . عمده امورات ممالک محروسه با تجّار است. اين طايفه همه جور قوّه درآنها متصوّر است. اسباب آبادي مملکت هستند.27

ازجمله تبعيضاتي که برتجّارايراني مي رفت تبعيض درمورد عوارض و ماليات هاي گمرکي بود. تجّار خارجي تنها 5 درصد حق گمرگي نسبت به کالاهاي وارداتي خود مي پرداختند و از پرداخت عوارض داخلي معاف بودند. امّا، کالاي وارداتي تجّار ايراني نه تنها هنگام ورود به کشور مشمول عوارض گمرکي مي شد بلکه از دروازه هر شهري که مي گذشت ماليات يا عوارضي به آن تعلّق مي گرفت که اغلب خودسرانه بود. به اين ترتيب، گاه مي شد که يک بازرگان ايراني در مجموع مبلغي معادل 14 تا 22 درصد ارزش کالاي وارداتي خود ماليات و عوارض مي پرداخت در حالي که به يک تاجر خارجي تنها گمرکي معادل 5 درصد ارزش کالاي او تعلق مي گرفت. در تلگرافي که امين الضرب در سال 1884م به شاه فرستاد در باره اين تبعيض چنين نوشت:

مال التجاره از امتعه ايران [از] بندر[گَز]عبور مي کند، بعضي را صدي ده و صدي بيست و پنج مي گيرند، مي گويند معمول معمول سابق است. جديداً حکم شده است صدي سه از آنچه وارد مي شود گمرک گرفته شود. . . چون مي دانيم اولياي دولت. . . راضي به ظلم نيستند عرض حال خودرا مي کنم. چنانچه مقرر است صدي سه بدهيم، از ورود و خروج هردو مقرر شود صدي سه بگيرند. نه اين که هرکدام صرفه به حالت آنهاست معمول سابق[باشد] و هرگاه نيست صدي سه بگيرند.28

اخّاذي هايي که در کشور صورت مي گرفت از اين واقعيت سرچشمه مي گرفت که مقامات و مناصب دولتي عملاً در دوران قاجار به بالاترين قيمت پيشنهادي فروخته مي شد. حاکمان ولايات اغلب با گرفتن وام بهاي مقامي را که به آن منصوب شده بودند مي پرداختند.29 از همين رو هر والي جديدي ناچار بود به هر راهي که شده درآمد خود را در دوراني که مصدر کار بود افزايش دهد، به ويژه از آن جا که هيچ اطميناني نسبت به مدّت حکومت خود نداشت. از جمله راه هاي افزايش درآمد بالابردن نرخ ماليات هاي جاري و يا وضع ماليات هاي تازه بودکه که طبيعتاً بارِ طبقه بازرگان و مردم عادي هردو را سنگين تر مي کرد.30 امين الضرب در نامه هاي شکوه آميزي، که به تشکيل انجمن مشورتي تجّار منجر شد، ازمأموران دولتي درولايات که براي اخذ پول تجّار را در فشار قرار مي دادند انتقاد مي کرد حتّي ازفرزند ارشد ومقتدرناصرالدين شاه، مسعودميرز اظلّ السلطان که والي اصفهان بود.31 در باره رفتار خودسرانه و نامنصفانه حکّام کشور، امين الضرب در نامه اي به شاه، در سال 1885، مسئله را ناشي از آن دانست که اين:

(حُکّام) چند ترتيب درستي دارند که نمي گذارند مسأله منکشف شود. آنچه مي خواهند از رعيت بيچاره مي گيرند و بي حسابي مي کنند. با وزراي دولت ساخته اند . . . مردم همان فرياد مي کنند ليکن معلوم نيست که از چه جهت است. . . . به اقسام مختلف پول مردم را مي گيرند، املاک مردم را مي گيرند.32

در همين نامه امين الضرب پيشنهاد مي کند که در هر ايالت ناظران بي طرفي از ميان تجّار انتخاب شوند تا بتوانند بدون بيم از انتقام جويي در باره کارها و مشکلات ايالت خود گزارشي تهيه کنند.33

در همين اوان، دولت که گرفتار مسائل مالي عمده بود به منظور افزايش درآمد خود به اعطاي امتيازاتي به کشورهاي بزرگي که در ايران به رقابت تجاري و سياسي با يکديگر مشغول بودند دست زد که مضّر به منافع کشور بود و امکان سوء استفاده اين کشورها را از وضع موجود بيشتر مي کرد. امّا، به سبب مخالفت و اعتراض عمومي، دو امتياز تجاري که به انگلستان داده شده بود، يعني امتياز بهره برداري از معادن به رويتر و اميتاز انحصاري خريد و فروش تنباکو به ماژور تالبوت لغوگرديد.34 اعطاي امتياز تنباکو به خارجيان توليدکنندگان و تجّار ايراني تنباکو را که تا آن تاريخ تنها با يکديگر سرو کار داشتند مجبور به قبول تصميمات خارجيان مي کرد و منافع اقتصادي آنان را، به ويژه در زمينه صادرات تنباکو، به خطر مي انداخت. امين الضرب يکي از همين تجّار بود و با اِعمال سيستم رژي او نيز مانند همتايان خود از ادامه تجارت تنباکو محروم مي شد. گرچه در مرحله نهايي تحريم استعمال تنباکو از سوي علما باعث لغو قرارداد شد امّا نقش تجّار، از آن جمله امين الضرب، را نيز در اين جريان نمي توان اندک دانست. به عنوان يکي ازتجّار متنفّذ کشور که با شاه و امين السلطان نيز روابطي نزديک داشت، امين الضرب رابط ميان جامعه بازرگانان از سويي و دربار و دولت، از سوي ديگر، بود. تجّار کشور، به ويژه تجّار اصفهان، موطن امين الضرب، در نامه هايي که به او مي نوشتند از مضّار امتياز رژي براي مردم سخن مي گفتند و او را تشويق مي کردند که با کمک به لغو اين امتياز خدمتي فراموش نشدني به ملک و ملّت انجام دهد.35

حتّي پس از لغوقرارداد انحصار تنباکو در سال 1892م، دولت ايران همچنان گرفتار طرح قراردادي ميان کمپاني تنباکوي ايران و انجمن تنباکوي استانبول بود که بر طبق آن کمپاني متعهد مي شد کلّيه تنباکوي صادراتي ايران را در اختيار انجمن قرار دهد. امين الضرب در مذاکراتي که براي تدوين نهايي قرارداد بين دو طرف صورت گرفت نقشي اساسي ايفاکرد ودرنامه اي به امين السلطان نوشت که انجمن تنها ازطريق تجّار ايراني، و نه عوامل خود در ايران، به خريد تنباکو اقدام کند،47شرطي که در قرارداد نهايي نيز آمده است.36

امين الضرب تنها به گسترش عرصه فعّاليت هاي تجاري و صنعتي خود و ارائه پيشنهادهاي کتبي به شاه و صدراعظم، درباره نحوه بهبود اوضاع اقتصادي و اجتماعي کشور، مشغول نبود. وي در زمينه کارهاي خيريه، آموزشي و عام المنفعه نيز فعّاليتي قابل ملاحظه داشت. به عنوان نمونه، در دو سالي که کشور دچار قحطي شده بود، 1287-1288ق (1870-71م)، امين الضرب چنان بخشي بزرگ از سرمايه خود را صرف خريد و وارد کردن غلاّت و آرد از خارج کرد که به شايعه ورشکستگي او انجاميد. اين کار خير او از نظر معاصرانش دور نماند.37 .از اين مهم تر وبي باکانه تر، کارهاي او در قحطي سال هاي 1898-99م بود. هنگامي که به علّت کاهش محصول غلّه کشور تجّار دست به احتکار گندم زدند و بهاي نان چنان بالا رفت که بسياري از مردم ازخريد آن عاجز شدند، مظفرالدين شاه براي حلّ مشکل درصدد برآمد که از بودجه دولت گندم احتکار شده را خريداري کند و به قيمت نازل به نانوايان بفروشد. دولت، که براي نظارت در کار به فرد قابل اعتمادي نياز داشت که در پي سود خويش منافع عمومي را پايمال نکند، به امين الضرب روي آورد. براي موفقيّت اين طرح، اقناع تجّار محتکر و متنفّذ کشور به فروش گندم به بهاي منصفانه اهميتي ويژه داشت. به همين منظور، امين الضرب نخستبه قدرتمندترين اين محتکران که همانا امام جمعه تهران بود روي آورد و او را به هر ترتيب بود قانع کرد که گندم خودرا به نرخي که امين الضرب پيشنهاد کرده بود بفروشد. به اين ترتيب، ديگر محتکران نيز به راه آمدند و بهاي نان کاهش يافت.38 شاه که از توفيق اين برنامه بسيار خشنود شده بود لبّاده اي مرصع به امين الضرب عطا کرد و براي برادر او حاج ابوالقاسم، ملک التجّار مشهد، نيز قطعه پارچه اي همانند پارچه عباي خود فرستاد.39

در ايام جشن ها يا سوگواري هاي مذهبي، امين الضرب خانه خويش را بر مستمندان باز مي کرد و به بذل و بخشش مشغول مي شد. به خصوص در ماه محرّم و در ده روزه عاشورا، مراسم روضه خواني و پذيرايي از همگان در خانه او برقرار بود. به روايت پسرش در اين ايّام هرروز با طبخ دو تا سه خروار برنج نزديک به سه هزارزن ومردتغذيه مي شدند.40 در ايّام عادي نيز خانه امين الضرب محل رفت و آمد علما و شخصيت هاي مذهبي بود. در دوسفر خود به ايران، سيد جمال الدين افغاني درخانه امين الضرب اقامت گزيد و او را شيفته و مريد خويش کرد. در نامه هايي به برادرانش، امين الضرب اقامت افغاني در خانه خود راموهبتي دانست که هيچگاه نصيب احدي نشده است.41 آشنايي با سيد جمال الدين اثري ژرف بر او گذاشت. در اين باره حاج سيّاح مي نويسد: «به تهران آمدم و ايشان راملاقات کردم. ديدم واقعاً ملاقات آقا (سيد جمال الدين) حاجي امين الضرب را تغيير داده، اخلاقش عوض شده يکي از حق طلبان گرديده.»42 به سبب همين ارادت، امين الضرب از کمک مالي به افغاني هنگام اقامت او در روسيه، و حتّي پس ازآن که به خواري از ايران رانده شد، کوتاهي نکرد.43 دوستي او با سيد جمال الدين و حمايتش از او ناشي از اين باور بود که افغاني مردي به راستي روحاني و مرشدي مذهبي است که هدفي جز پيشبرد اسلام ندارد. هردو دراعتقاد به ضرورت اصلاحات در جوامع اسلامي به ويژه در ايران همرأي بودند. درديد امين الضرب، جمال الدين افغاني رهبرمؤثري براي انجام اين گونه اصلاحات در جهان اسلام بود. همساني نظر اين دو در باره مسئله اصلاحات و تجدّد در قالب اسلام، امين الضرب را به چشم پوشي از تضادهاي دروني آراء سياسي سيدجمال الدين کشيد؛ همان آرائي که سرانجام به تبعيد سيد از ايران انجاميد.

از مظاهر اعتقادات عميق مذهبي امين الضرب و اشتياقش به افزايش سطح آموزش عمومي اقدام او به تکثير بحار الانوار در 22 جلد به هزينه شخصي و توزيع رايگان آن بود. وي به احداث بناها و نهادهاي عام المنفعه و ساختن حجره براي طلاّب در اماکن مذهبي نيز علاقه اي مخصوص داشت.44

زندگي اجتماعي و شبکه روابط امين الضرب نيز به موازات موفقيت هاي تجاري اش، که او را به يکي از ثروتمندترين بازرگانان ايران تبديل کرده بود، دگرگوني اساسي يافت. وي که در آغاز کار به حمايت خرده بازرگاني در اصفهان متّکي بود مورد توجه وعنايت خاص امين السلطان، صدراعظم مقتدر ناصرالدين شاه، قرار گرفت. گرچه در جواني به تنگدستي و مشقت از اصفهان به کرمان سفر کرده بود در دوران پسين زندگي به کشورهاي گوناگون اروپا به تجمّل سفر مي کرد و صاحب مستغلات در روسيه و فرانسه شده بود. خرده فروش دوره گرد سابق نه تنها درسراسر ايرانکه دربسياري از کشورهاي اروپا نماينده داشت و با همتايانش در آمريکا و آسيا مراوده مي کرد. خود تنها در مکتب خانه محل آموخته بود، امّا پسرش ر امربّيان ومعلّمان سرخانه به سبک روزتعليم مي دادند و تربيت مي کردند. در جواني نخست درخانه اي محقّردر اصفهان مي زيست وسپس درخانه اي اجاره اي در يکي از محلاّت فرودست تهران سکونت گزيد. امّا هنگامي که به ثروت رسيد يکي ازمشهورترين خانه هاي آن روز تهران را خريد و در آن پذيراي شاه شد که خبر زيبايي باغ و بناهاي آن به گوشش رسيده بود.45 به وقت بيماري پزشک فرانسوي مخصوص شاه به مداوايش مي پرداخت. وهنگامي که شاه به جست وجوي کسي برآمد که غرفه ايران را در نمايشگاه بين المللي پاريس (1887-1889) ترتيب دهد به سراغ او رفت. زماني هم که شخصيت سياسي نام آوري چون سيّد جمال الدين افغاني به تهران رسيد امين الضرب بود که به درخواست شاه ميزبانش شد.46 به گفته شاه:

حاج محمّدحسن امين الضرب در حقيقت تاجر مخصوص ماست [و در ايجاد ] کارخانجات و خواستن بعضي امتعه و غيره از فرنگستان [که به عهده او مقرر گشته] بايد با کمال آسودگي مشغول امر تجارت[باشد].47

حاج محمّد حسن در سال 1277ش درشصت وسه سالگي درگذشت ودر آرامگاه شخصي درشهر نجف به خاک سپرده شد.48 نام امين الضرب و ثروت هنگفت او حتّي در زمان حياتش با شايعات بسيار در آميخته بود و از همين رو تخمين ميزان واقعي ثروت او هرگز آسان نبوده است. منابع روسي ثروت خانواده او را به 25 ميليون تومان،49 يک منبع ايراني به يک مليون و هفتصد و هفتاد هزار تومان،50و نوه اش، اصغر مهدوي، به هشتصدهزار تومان تخمين زده اند. با توجه به اوضاع آشفته و نابسامان دوران اخير قاجار، نه ميزان ثروت امين الضرب بلکه اين واقعيت را بايد مهم شمرد که او توانست ثروتي قابل ملاحظه براي اعقابش به ارث گذارد. درآن دوران، اتهامات واهي، اخذ جريمه هاي هنگفت و مصادره خودسرانه اموال، به هنگام نياز سران حکومت، گريبان زنده و مرده هردو را يکسان مي گرفت. در واقع، امين الضرب خود از شمول اين قاعده مستثني نشد و به اتهام سوء اداره ضرّابخانه که دشمنان بر او واردکرده بودند به پرداخت 765,000 تومان جريمه محکوم گرديد.51 اگر زيرکي ودوربيني او در رفتار با شاه و سرآمدان حکومت نبود چه بسا به پرداخت جريمه اي بسيار بيش از اين مجبور مي شد و در حفظ بخش عمده ثروتش ناتوان مي ماند. سواي امپراطوري مالي و ثروت هنگفتي که اين خرده صرّاف ازخود برجاي گذاشت، خاندانش نيز جزئي از «هزار فاميل» ايران شد و برادران، فرزندان و نوادگانش در عرصه سياست و در تحولات اجتماعي و اقتصادي کشور، تا آستانه انقلاب اسلامي نقشي قابل ملاحظه ايفا کردند.52

حاج محمّدحسن امين الضرب نه تنها سوداگر وکار آفريني لايق و هوشمند بود بلکه نسبت به تحوّلات شتاباني که در عصر او اروپا را دگرگون کرده بود و مي رفت که ايران را نيز فرا گيرد بصيرتي کم نظير داشت و سخت کوشيد تا هم ميهنان خود را نيز با دستاوردهاي اروپاي صنعتي آشنا کند. امّا، اوضاع و احوال حاکم برايران بر سر راه او موانع بسيار گذاشت. عصر او عصر امتيازات خارجي، رقابت هاي روس و انگليس و سلطنت پادشاهان خوش طينت امّا ندانم کار قاجار بودکه حريفان توانايي در برابر همتايان اروپايي خود نبودند. به اين ترتيب، دسائس درباريان از سويي و دخالت خارجيان از سوي ديگر اجازه نداد که بسياري از طرح هاي بلند پروازانه او تحقّق يابد. چه بسا اگر امين الضرب و ديگر کارآفرينان ايراني نظير او با چنين موانعي روبرو نمي شدند ايران راه تجدّد و صنعتي شدن را زودتر آغاز مي کرد و سريع تر مي پيمود.*
———————————————————————————-

* این مقاله کاری است از خانم شيرين مهدوي که آن را از ایران نامه برداشت نموده ام .همایون

پانوشت ها:

1. ن. ک. به:

W. M. Floor, «The Bankers (sarrafs) in Qajar Iran,» Zeitschrift der Deutschen Morganlandischen Gesellschaft, 129 (2), 1979, pp. 263-81.

2. اين زندگي نامه را پسرش، حاج محمّدحسين امين الضرب، نوشته است. ن. ک. به: «يادگار زندگاني حاج محمّدحسين امين الضرب،» يغما، مرداد 1341؛ حاج حسين آقا امين الضرب، «يادگار زندگاني،» در ايرج افشار، سواد و بياض، دو جلد، تهران، دهخدا، 1359، جلد دوّم، صص 232-187. همه نقل قول هاي آمده در اين نوشته از اين منبع است.

3. براي آگاهي از تاريخ، محتوا و طبقه بندي آرشيو مهدوي ن. ک. به:

Asghar Mahdavi, «Les archives Aminozzarb: Source pour l’histoire economique et social de l’Iran (fin XIXe-debut XXe siecle), Le Monde Iranien et l’Islam, IV, 1976-977, pp. 195-222: ______, «The Significance of Private Archives for the Study of the Economic and Social History of Iran in the Late Qajar Period,» Iranian Studies, 16 (1983), pp.243-78.

4. حاج حسين آقا امين الضرب، همان، ص 197.

5. منبع اين آگاهي دکتر اصغر مهدوي، نواده حاج محمّدحسن امين الضرب است که بخشي بزرگ از آرشيو فاميلي را طبقه بندي و آن را به دقّت بررسي کرده است. از او به خاطر راهنمايي ها و پيشنهادهايش در انجام بررسي حاضر بي نهايت سپاسگزارم. نامه هاي نقل شده در اين نوشته همه از آرشيو وي در تهران گرفته شده است.

6. ن. ک. به: مهدي بامداد، تاريخ رجال ايران، قرون 12، 13، 14، تهران، ظفر، 1347. و نيز ن. ک. به: ميرزا مهدي خان ممتحنالدوله، خاطرات، به کوشش حسين قلي خان شقاقي، تهران، اميرکبير، 1362، ص128.

7. حاج حسين آقا امين الضرب، همان، ص 197.

8. Ralli & Angelasto شعبه شرکت بين المللي Ralli بود. شعبه اين شرکت در تهران که در آغاز در حمايت روسيه قرار داشت در سال 1860 (1239ش) تحت حمايت انگلستان قرار گرفت زيرا دو تن از پنج برادر مؤسس شرکت از اتباع اين کشور بودند.

9. ن. ک. به:

Charles Issawi, ed. The Economic History of Iran800-1914, Chicago, The University of Chicago Prsess, 1971, p. 348-356.

10. اين کاروانسرا که به خاطر ميرزا تقي خان امير کبير کاروانسراي امير نام گرفت داراي 336 حجره در دو طبقه بود.

11. ظاهراً مقصود امين الضرب از «واپور» ( (vaporهمان ماشين بخار است.

12. در دوران قاجار، گمرک نيز مانند بسياري از منابع درآمد عمومي ديگر در ازاي مبلغي سالانه به اشخاص حقيقي اجاره داده مي شد. ن. ک. به:

W. M. Floor, «The Customs in Qajar Iran,» op. cit. , pp. 281-311.

13. در اين زمان والي زنجان محمّد تقي ميرزا رکن الدوله، پسر چهارم محمّدشاه و برادر کوچک ناصرالدين شاه، بود که چهار بار نيز به حکمراني خراسان رسيد. به احتمالي هم او بود که حاج ابوالقاسم، برادر امين الضرب، را ملک التجّار مشهد کرد. براي آگاهي هاي بيشتر در باره او ن. ک. به: بامداد، همان، جلد سوّم، صص 319-312.

14. براي اطلاعات بيشتر در باره ميرزا حسين خان ن. ک. به:

Guity Nashat, The Origins of Modern Reform in Iran 1870-1880, Chicago, University of Chicago Press, 1982.

ميرزا علي خان امين الدوله وزير پست و زماني نيز رئيس ضرّابخانه و صدراعظم مظفرالدين شاه بود. براي اطلاعات بيشتر در باره وي ن. ک. به: بامداد، همان، جلد دوّم، سس 366-354.

15. براي اطلاعات بيشتر در باره تجارت ترياک در ايران و خليج فارس ن. ک. به:

A. R. Nelligan, The Opium Question with Special Reference to Persia, London, 1927.

همچنين ن. ک. به:

Issawi, op. cit, pp. 238-41، و به: Roger Olson, «Persian Gulf Trade and the Agricultural Economy of Southern Iran in the Nineteenth Century,» in Michael E. Bonine and Nikki Keddie, eds., Continuity and Change in Modern Iran, Albany, State University of New York Press, 1981.

16. در باره نشان ها و درجه هاي دربار قاجار ن. ک. به:

Angello M. Piemontese, «The Status of the Qajar Order of Knighthood,» East and West, September-December 1969, pp. 437-71.

17. براي اطلاعات بيشتر در باره امين السلطان ن. ک. به: بامداد، همان، جلد دوّم، صص 426-387؛ به: خان ملک ساساني، سياست گران دوره قاجار، تهران، انتشارات بابک، 1338؛ و به:

N. R. Keddie, «The Assassination of Amin-al Sultan (Atabak-i Azam) 31 August of 1907,» C. E. Bosworth, ed., Iran and Islam, Edinburgh University Press, 1971, pp.315-329.

18. تاريخ سي ساله بانک ملّي ايران، تهران، بانک ملّي ايران، 1338، صص 74-65.

19. نامه امين الضرب، از مسکو، به امين السلطان به تاريخ 21 رمضان 1304ق.

20. همانجا.

21. نامه امين الضرب، از بروکسل، به امين السلطان، مورّخ 17 شوّال 1304ق.

22. نامه امين الضرب، از بروکسل، به امين السلطان، به تاريخ 19 شوّال 1304ق.

23. نامه امين الضرب، از پاريس، به امين السلطان، که ظاهراً در ذي القعده 1305ق نوشته شده است.

24. همانجا.

25. ن. ک. به:

William J. Olson, «The Mazanderan Development Project and Haj Muhammad Hassan: A Study in Persian Entrepreneurship, 8981-4881,» in Elie Kedourie and Sylvia G. Haim eds., Towards A Modern Iran: Studies in Thought, Politics and Society, London, Frank Cass & Co, 1980, pp.38-155.

26. محمّدحسن خان اعتمادالسلطنه، روزنامه خاطرات، تهران، اميرکبير، 1350، ص 351.

27. فريدون آدميّت و هما ناطق، افکار سياسي و اجتماعي و اقتصادي در آثار منتشر نشده قاجار، تهران، آگاه، 1357، ص 304.

28. همان، ص 308.

29. طُرفه اين جا است که اين سنّت براي امين الضرب شمشيري دولبه بود زيرا به عنوان ثروتمندترين تاجر ايراني پول را به متقاضي مقام قرض مي داد و او رامديون خود مي کرد ولي در همان حال آماج حمله مخالفينش مي شد. ن. ک. به: عبّاس ميرزا ملک آراء، شرح حال، به کوشش حسين نوائي، تهران، انتشارات بابک، 1325، صص 192-191.

30. فرّخ خان امين الدوله، مجموعه اسناد و مدارک، به کوشش کريم اصفهانيان و قدرت الله روشني، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1358، جلد اوّل، ص 355؛ و نيز به: کلنل کوسوگوسکي، خاطرات، ترجمه عبّاس قلي جليلي، تهران، سيمرغ، 1355، ص 101.

31. آدميت و ناطق، همان، صص 371-299.

32. همان، صص 67-366.

33. همان، صص 68-367.

34. براي آگاهي هاي بيشتر در باره امتيازنامه رويتر ن. ک. به:

L. E. Frechtling, «The Reuter Concession in Persia,» Asiatic Review, 34, 1938;

و همچنين به: ابراهيم تيموري، عصر بي خبري يا تاريخ امتيازات در ايران، تهران، اقبال، 1332، صص 150-97؛ و فريدون آدميّت، انديشه ترقّي و حکومت قانون: عصر سپهسالار، تهران، خوارزمي، 1351، صص 69-335.

35. فريدون آدميّت، ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران، تهران، پيام، 1355، صص 37-36 و 50-36. همچنين ن. ک. به:

Nikkie R. Keddie, Religion and Rebellion in Iran: The Iranian Tobacco Protest of 2981-1981, London, I. B. Tauris, 1987, pp. 224-76.

36. آدميّت، ايدئولوژي، ص 44.

37. حاج حسين آقا امين الضرب، همان، صص 204-203.

38. غلامحسين افضل الملک، افضل التواريخ، به کوشش منصوره نظام مافي و سيروس سعدونديان، تهران، نشر تاريخ ايران، 1362، صص 90-288.

39. حسين محبوبي اردکاني، تاريخ مؤسسات تمدّن جديد در ايران، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، جلد دوّم، ص 65.

40. حاج حسين آقا امين الضرب، همان، ص 226.

41. همان، 117.

42. سيّاح، همان، ص 293.

43. ن. ک. به: ايرجافشار و اصغر مهدوي، مجموعه اسناد و مدارک درباره سيّد جمال الدين مشهور به افغاني، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1342.

44. اعتماِدالسلطنه، همان، ص 554؛ و افضل الملک، همان، ص 375.

45. بامداد، همان، جلد چهارم، صص 317-316؛ و عبدالله مستوفي، شرح زندگاني من: تاريخ اجتماعي و اداري دوره قاجاريه، تهران، زوّار، 1321، جلد اوّل، ص 522.

46. اعتمادالسلطنه، همان، ص 592.

47. نامه ناصرالدين شاه به برادر و وزير تجارتش، عبّاس ميرزا ملک آرا: ن. ک. به: آدميت و ناطق، همان، ص 369.

48. يکي ازمعاصرانش در باره او نوشت که کسي نيست به او رحمت نفرستد و از مرگش تأسف نخورد: افضل الملک، همان، ص 290.

49. ن. ک. به: Issawi, op. cit., p.478.

50. ن. ک. به: مهدي قلي هدايت، خاطرات و خطرات، تهران، زوّار، 1344، ص 100.

51. همانجا. امّا به گفته عبدالله مستوفي اين ثروت 400000 تومان بوده است: مستوفي، همان، جلد دوّم، ص11.

52. ن. ک. به:

James Alban Bill, The Politics of Iran: Groups, Classes and Modernization, Columbus, Ohio, Charles E. Merrill,1972, pp. 9-10

 

کمال الملک از دیدگاه محمد علی فروغی

مرحوم کمال الملک و مرحوم محمد علی فروغی

محمّدعلی فروغی۱۲۵۴-۱۳۲۱ هجری شمسی – معروف به ذکاءالملک، سیاست‌مدار و ادیب ایرانی و چند دوره نخست‌وزیر ایران.در ۱۲۵۴ هجری خورشیدی زاده شد. پدرش محمدحسین فروغی -ذکاءالملک – از ادیبان و مترجمان دورۀ قاجار بود. پس از مرگ پدر لقب او را به محمّدعلی دادند. تحصیلات خود را در رشته پزشکی در دارالفنون شروع کرد ولی بعد به ادبیّات رو آورد. در سال ۱۹۱۹ میلادی عضو هیئت اعزامی ایران به کنفرانس صلح پاریس بود.در مدرسه علوم سیاسی تدریس می‌کرد و سپس مدیر آن‌جا شد. معلّم خصوصی احمدشاه بود. چند بار وزیر و یک بار رئیس دیوان عالی تمیز-دیوان کشور- شد. در ۱۳۰۴ پس از تصویب انقراض دودمان قاجار کفیل نخست‌وزیری شد و با شروع سلطنت پهلوی اوّلین نخست‌وزیر رضاشاه شد.در ۱۸ تیر ۱۳۰۷ به عنوان نمایندۀ ایران به جامعه ملل در شهر ژنو رفت و درکنفرانس خلع سلاح ژنو که برای تخفیف تشنجات بین المللی تشکیل شده بود شرکت کرد و در جریان دهمین اجلاسیه مجمع عمومی جامعه ملل به ریاست این جامعه رسید. در بازگشت به ایران از ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۴ باز هم نخست‌وزیر شد. به‌خاطر وساطت برای اسدی(پدر دامادش)، نایب‌التولیه آستان قدس رضوی مغضوب رضاشاه و خانه نشین شد و به‌کارهای ادبی و فرهنگی پرداخت. با اشغال ایران در سوم شهریور ۱۳۲۰ باز نخست‌وزیر شد و در انتقال سلطنت از رضاشاه به پسرش محمدرضا پهلوی نقش مهمّی داشت. وی در آذر ماه سال ۱۳۲۱ بر اثر سکته قلبی دارفانی را وداع گفت.

نامه در باره کمال الملک
ارتباط من با مرحوم کمال الملک به تبع مرحوم پدرم بود که با او دوستي صميمي داشت و من کودک بودم و گمانم اين است که دوستي پدرم با او به سبب همکاري با برادرش و کسان ديگر از خانواده او بود.
شرح مطلب اين که در زمان ناصرالدين شاه روزنامه در ايران منحصر به روزنامه دولتي بود که ميرزا تقي خان امير نظام تأسيس کرده و آن در آغاز يک روزنامه بيش نبود که گاه روزنامه دولتي و گاه وقايع اتفاقيه مي ناميدند و در اواسط سلطنت آن پادشاه به دست مرحوم عليقلي ميرزا اعتضادالسلطنه، پسر فتحعلي شاه، که وزير علوم بود اداره مي شد و آن شاهزاده فاضل به روزنامه رسمي اکتفا نکرده براي نشر علم جريده اي به نام روزنامه علمي و يکي ديگر به نامروزنامه ملّتي که حاوي مطالب ادبي بود نيز منتشر مي ساخت. چون محمد حسن خان پسر حاجي علي خان اعتمادالسلطنه که چندي در اروپا مانده و يک اندازه به زبان فرانسه آشنا شده بود به ايران آمد نظر به اينکه ناصرالدين شاه مي خواست نوکرها و نوکرزاده هاي خود را دلگرم نگاه بدارد مباشرت امر روزنامه اي به او واگذاشت و صنيع الدوله لقب داد و بعد ها لقب پدرش اعتمادالسلطنه را به او عطا کرد و اعتماد السلطنه روزنامه رسمي را ايران ناميد و روزنامه هاي ديگر نيز داير کرد و کم کم مقام وزارت دريافت و وزير انطباعات خوانده شد. پيش آمد روزگار چنين شد که پدر من چون به تهران آمد اعتماد السلطنه آگاه شد و او را به اداره خود برد و رياست دارالطباعه را به او داد و در دارالطباعه بعضي از کسان خانواده کمال الملک مشغول خدمت بودند. درسال هزار و سيصد هجري قمري بنا به ميل ناصرالدين شاه اعتماد السلطنه يک روزنامه مصور به نام شرف تأسيس کرد که يک ورق چهار صفحه اي بود و در هرنمره اش تصوير دونفر از رجال و محترمين داخله يا خارجه را مي ساختند و مختصري از احوال آنها مي نگاشتند. روزنامه به خط مرحوم ميرزا محمد رضا کلهر که در نستعليق نظير ميرعماد بود نوشته مي شد وساختن تصاويربه ميرزاابوتراب خان برادر کمال الملک محوّل گرديد و اگر هيچ مناسبت ديگري هم در کار نبوده همين امر کافي بود که پدرم با ميرزا ابوتراب خان و برادرش ارتباط داشته باشد.

ميرزا ابوتراب و ميرزا محمد دوپسر ميرزا بزرگ نقّاش کاشي بودند و ميرزا بزرگ برادر ميرزا ابوالحسن خان صنيع الملک نقاشباشي بود که پدرانش تا چندين پشت همه نقاش هاي معتبر بودند. ميرزا بزرگ در نقاشي مقام صنيع الملک را نداشت اما پسرانش بر پسران صنيع الملک برتري يافتند و من دو پسر از صنيع الملک ديدم که يکي از آنها در اول عمر نقاشي آموخته و استعداد هم داشت و چون ناصرالدين شاه به نقاشي مايل بود محض تشويق به اين پسر گفته بود تو زنده کننده پدر هستي و بايد به نام او خوانده شوي. از اين رو ميرزا ابوالحسن خانش مي گفتند اما او به شرب و ترياک و مانند آنها مبتلا شد و به جائي نرسيد. يک پرده نقاشي از کارهاي او در مدرسه صنايع کمال الملک مي ديدم که خوب ساخته بود و نمي دانم بعد از آنکه مدرسه به هم خورد آن پرده چه شد. اما پسرهاي ميرزا بزرگ در اول عمر از کاشان به تهران آمدند و در مدرسه دارالفنون زيردست ميرزا علي اکبرخان، که بعد از صنيع الملک و قبل از کمال الملک نقاشباشي خوانده مي شد و بعدها مزين الدوله لقب گرفت و نقاشي را در فرنگ تحصيل کرده بود، به فراگرفتن اين صنعت پرداختند و اين هر دو برادر استعدادشان از همان زمان ظاهر بود و مزين الدوله که خود چندان هنري نداشت با آنها خوش رفتاري نمي کرد تا اينکه وقتي ناصرالدين شاه که غالباً به مدرسه دارالفنون مي رفت آنجا تصويري ديد که ميرزا محمد از اعتضادالسلطنه ساخته بود. شاه ذوق نقاشي داشت و خود او نقاشي کرده بود. تصوير مزبور طرف توجه او شد از سازنده آن پرسيد ميرزا محمد را معرّفي کردند و شاه التفات فرموده و نزد خود برد و طولي نکشيد که به او لقب خاني داد چون آن زمان خان لقبي بود که شاه عطا مي کرد و عنوان نقاشباشي به او بخشيد و در رديف پيشخدمتان قرار داد و اين نيز خود از امتيازات بود. در کاخ گلستان که منزل دائمي شاه بود اطاق مخصوصي براي نقاشخانه تعيين کرد که ميرزا محمدخان نقاشباشي هر روز به آنجا مي رفت و براي شاه نقاشي مي کرد و مواجب و مرسومي هم براي او مقرر شد. ناصرالدين شاه علاوه بر مواجب و مقرري گاه گاه در ازاي زحماتش انعام هم به او مي داد و مي گفت کارهاي تو بيش از اين ارزش دارد اما من چون مشتري دائم هستم بايد به همين اندازه اکتفا کني.

من ملاقات اول خودم را با مرحوم ميرزا ابوتراب خان به ياد دارم که بسيار خردسال بودم و بنا به انسي که با پدرم داشتم روزها که او در دارالطباعه و از خانه بيرون بود گاهي مرا به آنجا مي بردند. دارالطباعه در محوطه ارگ بود درکوچه اي در اوايل خيابان باب همايون در خانه اي که ديوانخانه يا بيروني حاجي ميرزا آقاسي بود. گمانم اين است که ميرزا تقي خان اميرنظام هم درآن خانه منزل داشته است و امروز نه آن خانه موجود است و نه آن کوچه، چون ابنيه آن ناحيه را يکسره خراب کرده و عمارت دادگستري به جاي آن ساخته اند.
يکي از روزها که مرا به آنجا برده بودند مرحوم ميرزا ابوتراب خان را ديدم که در ايواني نشسته و عکسي در پيش داشت و در مقابل عکس آئينه اي گذاشته و از روي تصويري که در آئينه افتاده بود روي سنگ مرمر نقاشي مي کرد. آن قسم نقاشي روي سنگ را ميرزا ابوتراب خان ابتکار کرده و يا اگر ابتکار نکرده بود پس از منسوخ و متروک شدن دوباره زنده ساخته بود که در سنگ عملياتي مي کرد و آنرا دان دان مي ساخت و مستعد مي نمود که مستقيماً روي آن با مرکب چاپ تصوير بسازد. چون خط يا تصوير در چاپ وارون برمي گردد از روي عکس که در آئينه افتاده بود مي ساخت تا پس از چاپ مستقيم ديده شود. باري آن روز من که يقيناً کمتر ازده سال داشتم به اقتضاي طفوليت به ميرزا ابوتراب خان نزديک شده به تماشاي کار او پرداختم و او با مهرباني با من گفتگو کرد. . . .

نخستين ملاقاتي که از کمال الملک به خاطر دارم اين بود که شبي او يا برادرش پدرم را به خانه خود دعوت کرده بودند. چون پدرم در همان خردسالي من ميل داشت من از صحبت دوستان او و مردمان با کمال بهره مند باشم فرستادند و مرا هم بردند چون خانه هاي ما بهم نزديک بود و سيصد چهارصد قدم بيشتر فاصله نداشت. باري هردو برادر بودند و به دست خود مقدمات تهيه خوراک فراهم مي کردند و در ضمن به صحبت هم مشغول بودند و آن هنگام سن من از ده سال چندان تجاوز نکرده بود. پس از آن ميرزا ابوتراب خان ونقاشباشي را درخانه خود و يا خودم را در خدمت پدرم در خانه آنها مکرر به ياد دارم. آن دو برادر در يک خانه سکني داشتند که خودشان ساخته بودند و اندروني آنها جدا و بيروني مشترک بود و مي ديدم که ميان پدرم و آن دو برادر مهرباني تمام بود چنان که گاهي دست و روي يکديگر را مي بوسيدند و آن دوبرادر نسبت به پدرم مانند پدر و فرزند رفتار مي کردند و سبب اين بود که پدرم بسيار هنردوست بود و طبع مشوّقي داشت از اين رو با وجود سمت رياست بر ميرزا ابوتراب خان و برتري سن رفتاري با آنها مي کرد که مترّقب نبودند و از خويشاوندان خود که در همان اداره بودند چنين رفتاري نمي ديدند و با طبع عزت پرستي که داشتند از اين جهت ممنون مي شدند.

باري درسال 1307 قمري يک روز صبح خبر آوردند که ميرزا ابوتراب خان ترياک خورده و خود را کشته است. سببش را اگر معلوم بود من ندانستم اين قدر فهميدم که از روزگار و زندگاني و از خويشاوندان ناراضي بود چنان که خود کمال الملک همين حال را داشت. اما کمال الملک چون نقاشباشي و پيشخدمت شاه بود باز بالنسبه حالش بهتر بود و مخصوصاً به او کمتر مي توانستند آزار کنند و محتمل هم هست که انتحار ميرزا ابوتراب خان از پريشاني و تنگدستي بوده است. در هرحال، پس از فوت او کمال الملک متکفل بازماندگانش شد که يک زن و يکي دو دختر بودند و شايد که وظيفه مختصري هم از دولت براي ايشان مقرر گرديده بود. ساختن تصاوير روزنامه شرف را به توصيه کمال الملک به ميرزا موسي نام محول کردند و صورت خود ميرزا ابوتراب خان را در روزنامه ساختند و خيلي شبيه بود. نويسنده روزنامه درآن وقت ميرزا عليمحدخان، دائي (خال) ميرزا ابوتراب خان، بود که بعدها مجيرالدوله لقب گرفت و در شرح حالي که در روزنامه از او نگاشته سن او را هنگام وفات بيست و هشت سال نوشته. اگر اين درست باشد، چون کمال الملک به تصديق خودش يک سال از برادرش کوچک تر بود بايد در حدود سال 1280 متولد شده باشد در اين صورت چون وفاتش در 1359 واقع شد سنش نزديک به هشتاد سال قمري بوده است . . . .

پس از فوت ميرزا ابوتراب خان، آميزش پدرم با نقاشباشي بيشتر شد چنان که غالباً شب ها يا روزهاي تعطيل با هم بودند و به اتفاق دوستان ديگر وقت مي گذرانيدند. درسال 1308 قمري پدرم به جرم قانون خواهي پيش ناصرالدين شاه مقصر شد و تقريباً چهل روز در خانه مرحوم امين السلطان متحصّن بود و ما پريشان حال بوديم. درآن اياّم که بعضي از دوستان از نزديک شدن به او احتياط مي کردند نقاشباشي بي ملاحظه به خانه ما مي آمد و مهرباني مي کرد و از اين جهت دوستي فيمابين محکم تر شد. . .

کساني که با کمال الملک نشست و برخاست کرده ديده اند که چه اندازه خوش معاشرت و خوش صحبت بود و چه مضامين شيرين مي گفت و چه تشبيه هاي دلنشين مي نمود. قصه هاي با مزه که يا مي ساخت يا واقع بود به نحو دلپسند حکايت مي کرد و همه متضمن نکته سنجي در احوال مردم و حکم تئاترهاي اروپائي داشت حتّي تقليد اشخاص در مي آورد. موسيقي هم مي دانست و غالباً به آواز مترّنم مي شد و گاهي در آواز تقليد از حاجي حکيم آوازه خوان ناصرالدين شاه مي کرد که به شيوه مخصوص بود و در ضمن خواندن حرکات و اشاراتي داشته است. مختصر، مصاحبت او بسيار بهجت زا بود حتّي سال هاي آخر عمرش تا چه رسد به زمان جواني که دل و دماغ داشت. شعردان و شعرشناس هم بود. از فردوسي و سعدي و حافظ شعر بسيار مي دانست و وقتي در زمان هاي قديم به ياددارم که با شور و ذوقي تمام داستان پوست پوشيدن مجنون را از بر مي خواند وليکن در پيري ارادتش به حافظ بيشتر بود و خودم از او شنيدم که مي گفت از اين پس سر و کار من از نقاش ها با رامبران و از شعرا با حافظ خواهد بود.

پدرم در ضمن تربيت من ميل داشت ازنقاشي هم بي بهره نباشم. پس کمال الملک قبول کرد که پيش او مشق کنم و چند فقره سرمشق مدادي براي من ساخت که هنوز دارم. پس از آنکه قدري پيش رفتم يک صفحه نقاشي آب و رنگ که صورت باغباني را ساخته بود و بسيار چيز نفيسي بود به من بخشيد و بعدها وقتي که مدرسه نقاشي داير شده بود آنرا از من گرفت که وادارد شاگردها ازروي آن مشق کنند وپس بدهند. درمدرسه آن صفحه رادزديدند و کمال الملک از اين بابت از من اظهار خجلت کرد و گفت عوض آنرا به شما خواهم داد امّا ديگر ميسّر نشد و من هم نخواستم پرمزاحمتش کنم. بعدها کارهاي سوزن دوزي که از روي آن ساخته بودند نزد بعضي از خانم ها ديدم. در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه کمال الملک ميل کرد زبان فرانسه بياموزد. عصرها که از کار موظّف فراغت مي يافت به منزل ما مي آمد و درس مي خواند و چون من خود مشغول تحصيل بودم و اوقات فراغتم کافي نبود به کسان ديگر از جمله اوانس خان مساعدالسلطنه نيز رجوع مي کرد چنان که بعد از دو سه سال يک اندازه به زبان فرانسه آشنا شده بود. روزي حکايت کرد که امروز شاه به نقاشخانه آمد و به کارهاي من رسيدگي کرد پهلوي دست من کتاب فرانسه ديد پرسيد چيست گفتم فرانسه مي خوانم تعجب کرد و به همراهان گفت ببينيد نقاشباشي چه همتي دارد که با آنکه احتياجي به فرانسه داني ندارد دراين سن درس مي خواند و اين جز از غيرتمندي چيزي نيست. ناصرالدين شاه در سال هاي آخر سلطنت خرجش افزون و خزانه اش تهي شده بود. از اين رو خدمتگزاران را در عوض مال بيشتر به امتيازات و القاب راضي مي کرد. از جمله وقتي خواست در باره نقاشباشي التفاتي بکند يک گل کمر مرصّع به او عطا کرد. در همان اوقات عيد و سلام پيش آمد. نقاشباشي گل کمر را بسته به حضور شاه رفت شاه متوجه شد و اشاره به گل کمر کرد بنا براينکه اصحاب ناصرالدين شاه هميشه مي خواستند او را مسرور کنند نقاشباشي عرض کرد قربان بدبختي را چه ديده ايد پيش از اينها که من زير لباس جز چيزهاي زشت کثيف نداشتم خياط چون سرداري براي من مي دوخت چنان تنگ بود که هرچه آنرا مي کشيدم که کثافات زير را بپوشاند بهم نمي آمد حالا که به من گل کمر مرحمت فرموده ايد و مي خواهم به همه کس بنمايم سرداري را چنان فراخ دوخته است که هرچه مي خواهم دامنم پس برود باز روي هم مي آيد و گل کمر را پنهان مي کند. شاه مبلغي خنديد و اين نمونه اي است از صحبت هائي که درباريان در حضور شاه مي کردند ولي اگر همه از اين قبيل بود خوب بود ولي غالباً به ذکر قبايح مي گذشت.

وقتي ناصرالدين شاه براي مشغوليات هوس کرد خود نقاشي کند پرداي از آب و درخت و سبزه کشيد و آن پرده بايد اکنون در عمارات سلطنتي باشد. آن اوقات شبي کمال الملک حکايت کرد که امروز شاه مشغول نقاشي بود و دماغ داشت و با من مزاح و ضمناً ملاطفت مي کرد. از جمله گفت حالا ديگر من خود نقاشم و به تو اعتنائي ندارم من گفتم چه فرمايشي است من به موجب فرمان همايوني نقاشباشيم و همه نقاش ها زيردست مناند حالا که شما هم نقاش شده ايد از اتباع من محسوب مي شويد چگونه مي توانيد به من بي اعتنائي بکنيد. از قصه ها که گمان مي کنم هيچ کس نداند اين است که شبي کمال الملک براي پدرم حکايت کرد که امروز من در حضور شاه تنها بودم و صحبت ازنقاشي مي کرد. ضمناً از تقاضاهاي رجال دولت از جهت مناصب و امتيازات و نشان و غيرها عصباني بود قلم آهني و کاغذ گرفت و با مرکب جوهر صورت مردي ساخت که جُبّه مرصّع و نشان و حمايل و تمثال و عصاي مرصّع و هر قسم امتيازي گرفته چنانکه تمام بدنش از اين امتيازات پر بود و باز امتياز خواسته و شمشير مرصعي گرفته و چون ديگر جائي در بدنش باقي نمانده شمشير را به مقعد خود فرو برده است. آن تصوير را کمال الملک همراه داشت وبه ما نشان داد.

شبي نقاشباشي به منزل ما آمد و به پدرم گفت زمينه آماده شده است که من از شاه لقب بگيرم خواهش دارم لقب خوبي براي من فکر کنيد. پدرم کمال الملک پيشنهاد کرد و نقاشباشي اين لقب را بسيار پسنديد و مسرور شد چون آن زمان بواسطه کثرت القاب عرصه تنگ شده و مردم لقب هاي بي معني مي گرفتند و از لقب به همين که لفظي اضافه به الدوله و الملک باشد قناعت داشتند. باري، آن لقب را از شاه استدعا کرد. شاه هم گفت خوب لقبي فکر کردي و مبلغي منّت بر او بار کرد و اقرانش بر او غبطه بردند و به ياد دارم که کمال الملک نسبت به آن اشخاص و لقب گرفتن خودش قصه ها مي گفت و مطايِبه ها مي کرد و مي خنديديم و اين قضيه دو سه سال پيش از فوت ناصرالدين شاه بود.

از قصه هائي که از خود کمال الملک شنيده ام اين است که ناصرالدين شاه در يکي از سفرهاي اروپا در فرانسه در ضمن گردش از پهلوي خانه مجلّلي مي گذرد که متعلق به خانمي از اعيان فرانسه بوده است و کسي که براي پذيرائي درخدمت شاه بوده از آن خانه و تجملش وصف مي کند. شاه مايل مي شود خانه را ببيند. صاحبخانه حاضرنبوده اما کسانش براي پذيرائي مستعد بودند و شاه را در خانه گردش مي دهند. پيرزن خادمه را مي بيند و صورت او را سردستي مي کشد و به يادگار براي صاحب خانه مي گذارد. چون آن خانم به خانه مي آيد و از سرگذشت آگاه مي شود از کسانش مي پرسد شاه کدام يک از نفايس خانه را بيشتر پسنديد. پرده نقاشي به او نشان مي دهند که صورت زني است عريان و کبوتري بي جان در دست دارد و با حالت افسرده به او نگاه مي کند. گفتند شاه به اين پرده بسيار نگريست خانم آن پرده را با کارت ويزيت خود براي شاه فرستاد و پيغام داد که تصديق بفرمائيد که کارت من بهتر از کارت شماست. در تهران آن پرده جزئي عيبي پيدا کرده بود شاه به کمال الملک امر کرد آنرا اصلاح کند اصلاح کرد و پرده ديگري هم از روي آن ساخت و پس از آنکه به حضور شاه برد نتوانستند تشخيص دهند که کدام اصل است. اصل پرده در عمارت سلطنتي موجود است و آنکه کار کمال الملک است در مدرسه صنايع بود و شاگردها از روي آن مشق مي کردند.

با آنکه کمال الملک بواسطه ملاطفت ناصرالدين شاه محسود اقران بود البته به اندازهاي که توقع داشت بهره نمي برد ودلتنگ بود وگاه گاه تعرّض و قهر مي کرد اما شاه نازش را مي کشيد. يکي از آن مواقع را به ياد دارم که يکي دوسال پيش از فوت شاه بود. هنگامي که به امر شاه پرده تصوير تالار سردر موزه را مي ساخت که سقف و ديوارهاي تالار همه آئينه کاري است و عکس و انعکاس روشنائي و اشياء در قطعات خرد و درشت آئينه کار نقاشي را فوق العاده تفصيل داده و دشوار مي ساخت. کمال الملک در ساختن آن پرده تعب و رنج طاقت فرسا کشيد و چهارسال وقت صرف آن کرد و عجب اينکه هرچند هندسه نقاشي (پرسپکتيو) نمي دانست از بس چشمش درست مي ديد در سر آن پرده کم کم به دقايق هندسه نقاشي پي برد چنانکه گوئي اين علم را نزد استاد آموخته است. تا آن زمان هيچ يک از نقاش هاي ايران متوجه اين امور نشده و قواعد هندسي در تصاوير بکار نبرده بودند و خود کمال الملک هم از آن به بعد بود که در پرده ها قواعد هندسي را رعايت مي کرد. باري، آن پرده از عجايب صنعت نقاشي است و به ياد دارم که شبي کمال الملک حکايت کرد که امروز در حالي که در تالار مشغول کار بودم شاه در رسيد و من برخاستم و شاه روي صندلي من نشست و پرده را تماشا کرد و اظهار مرحمت نمود و گفت حضور مرا مانع کار ندانسته بنشين و مشغول باش. من تعلّل کردم. سبب پرسيد. گفتم در ساختن اين پرده نظرگاه من (point de vue) اين صندلي است که شماروي آن نشسته ايد اگراز جاي ديگر نگاه کنم تالار و خطوط را ديگرگونه خواهم ديد و تصوير خراب مي شود. شاه فهميد و از روي صندلي برخاست و گفت سرجايت بنشين و همراهان از اين حسن توجه به شگفت آمدند.

باري آن اوقات نمي دانم چه شد که کمال الملک قهر کرد و چند روز به اصطلاح آن زمان به در خانه نرفت اما در منزل مشغول کار بود و پرده تالار را هم به خانه آورده بود و اول دفعه ما آنجا ديديم. آن ايام که در منزل خود کار مي کرد پرده رمال را ساخت که صورت يک آخوند رمّال است و يک زن پير و يک زن جوان با چادر و چاقچور و روبند و من گاهي که نزد او مي رفتم کارکردنش را تماشا مي کردم. زن جوان که مي نشاند و صورتش را مي کشيد مردي بود از شاگردهاي خودش که چشم و ابروي زيبا داشت و با روبند با زن مشتبه مي شد و کرولال بود. وقتي ديدم فريادش بلند شد و کلماتي غيرملفوظ ادا کرد که من نفهميدم. اما کمال الملک به زبان او آشنا بود گفت مي گويد خسته شدم روز هم به آخر رسيده بود و کمال الملک بساط را برچيد و با هم از خانه بيرون رفتيم. از صدماتي که آن زمان به کمال الملک وارد آمد اين بود که همان ايام که او مشغول ساختن پرده تالار سر در موزه بود مکشوف شد که از تخت طاوس پارچه اي کنده و دزديده اند. ناصرالدين شاه بسيار غضبناک شد و کساني که آنجا رفت و آمد مي کردند همه مورد سوء ظن واقع شدند. دوسه شب خواب برکمال الملک حرام گرديد که خطر زندان و شکنجه و عقوبت و از آن بدتر بدنامي دزدي در پيش بود. از حسن اتفاق دزد که يکي از سرايداران بود پيدا شد و به حکم شاه سرش را بريدند.

در زمان مظفرالدين شاه، وقتي ديديم کمال الملک اظهار بيماري کرد که سکته ناقص کرده ام و نيمه راست بدنم مفلوج شده و عصائي بدست گرفته لنگ لنگان راه مي رفت بسيار متأسف شديم که در اين وقت که موقع ثمر رسيدن زحمات کمال الملک است بيچاره از کار افتاده و وجودش عاطل شده است. چند سال براين منوال بود تا مظفرالدين شاه درگذشت و دوره محمد عليشاه هم سپري گشت و متوجه شديم که کمال الملک سالم است و کار مي کند خوشوقت شديم و شکر گفتيم که فالج شفا يافته است. خنديد و گفت اصلاً دروغ و تمارض بود سبب اينکه طبيعت لغو مظفرالدين شاه مي خواست مرا به کارهائي که شايسته قلم من نبود وادارد. پستي طبيعت سلاطين قاجار را که مي دانيم. از اين حکايات غرض نمودن علّو همت کمال الملک است که آبروي فقر و قناعت را نمي برد و از کار دست مي کشيد که قلم خود را آلوده به کثافت نکند درصورتي که با وجود بي بند و باري و شهوت پرستي مظفرالدين شاه اگر في الجمله خود را تنزل مي داد و در جمع الواط درباريان داخل مي شد عايدات گزاف مي توانست تحصيل کند، چنان که ديگران هر روز هرنوع قبايح از مسخرگي و قوّادي و بدتر از آن را مرتکب مي شدند و آلاف و الوف مي بردند. کمال الملک همان اوقات از دست تنگي خانه ملکي خود را فروخت و اجاره نشيني اختيار کرد و ديگر داراي خانه نشد تا به نيشابور رفت.

برگرديم به ترتيب تاريخي. دراوايل سلطنت مظفرالدين شاه روزي کمال الملک به منزل ما آمد و با کمال مسرّت به پدرم گفت آمده ام به شما خبر بدهم که من اجازه رفتن به فرنگ گرفته ام و عنقريب عازم خواهم شد. پس مهماني مفصلي کرد و رفت و زياده از دو سال در ايطاليا و فرانسه بسر برد و در موزه ها کار کرد و طرف توجه اهل هنر گرديد تا درسال 1900 که مظفرالدين شاه به فرنگ رفت و او را آنجا ديد و امر به مراجعتش نمود. آن اوقات نريمان خان قوام السلطنه ارمني، برادر جهانگيرخان وزير صنايع، در دربار اطريش وزير مختار ايران بود و او فتوت و همّت بلند داشت و از ايرانيان به خوبي پذيرائي مي کرد. کمال الملک در وينه با او ميانه اش گرم شد و او دختري داشت که هرچند سنش کم نبود شوهر نرفته بود. کمال الملک و آن دختر طالب يکديگر شدند و ماجراي عشق بلند شد و گويا نريمان خان راضي به ازدواج آنها نبود چون کمال الملک زن و فرزند داشت و آن زمان مزاوجت مسلمان و مسيحي امر عادي نبود و در نزد هيچيک از دوطايفه مستحسن شمرده نمي شد. امّا عشق بچربيد بر فنون فضايل و اصرار بيشتر از طرف دختر بود وگرنه کمال الملک اين قدر اختيار خود را داشت که مغلوب هوا نشود. به هرحال چندگاه پس از آنکه کمال الملک از فرنگ برگشت آن زن هم آمد و کمال الملک چون در خانه مسکوني با زن و فرزندان نمي توانست با او بسر ببرد و بهار و تابستان در پيش بود باغي در شميران کرايه کرد و آنجا با آن زن منزل گرفت. ولي آن تابستان هنوز بسر نرسيده ناسازگاري شروع شد. گمانم اين است که علت اصلي تفاوت اوضاع زندگاني ايران و فرنگستان بود که با اوضاع کنوني قابل مقايسه نيست. دختر در کشوري بهشت آسا مانند اطريش با آن اسباب آسايشِ و تمول پدرش زندگاني کرده و مسافرت هاي تفرجي اروپا و آن معاشرت ها را ديده حالا به ريگزار شميران افتاده و جز کمال الملک با کسي معاشرت ندارد محبت زن و شوهر هم هر قدر زياد باشد براي زندگاني طولاني کافي نيست پس همين که شور و مستي اوايل منقضي شد نوبت ملالت رسيد و روزگار تلخ شد. حتي وقتي زن سم خورد که خود را بکشد و کمال الملک به مخمصه عجيبي گرفتار آمد يک چند ناسازگاري را تحمل کرد. کم کم ديد زن معاشرت هاي نامناسب آغاز کرده است و البته کمال الملک نمي توانست هر قسم فسادي را بر خود هموار کند. روزي با حال پريشان نزد پدرم آمد که چکنم اين اوضاع قابل تحمل نيست و روي رهائي هم نمي بينم. پس از گفتگو و مشاوره پدرم گفت خوبست سفري در پيش بگيري. عاقبت همين فکر را پسنديد و درواقع سر به صحرا گذاشت و پس از خروج از تهران انگشتري ازدواج را براي زن پس فرستاد. او هم چاره نديد جز اينکه تن به قضا بدهد. راه فرنگستان پيش گرفت و کمال الملک به بغداد رفت. بعضي اشخاص را که از واقعه آگاه شده وليکن تفصيل مطلب را درست نمي دانستند ديدم که برکمال الملک اعتراض داشتند که خلاف جوانمردي بود زني را اين قسم به ولايت غربت آوردن و بدبخت کردن و رها نمودن. وليکن شرح قضيه اين است که نقل کردم و گمانم اين است که نمي توان کمال الملک را چندان ملوم دانست چه من خود شاهدم که او از اين مزاوجت بسيار دلشاد بود و در اولين ملاقاتي که پس از مراجعت از فرنگ با او کرديم خود او با کمال مسرت اين واقعه را به ما خبر داد و از اين همسري اميدواري ها داشت و آن حرکت را از روي استيصال کرد. به هرحال، در عتبات کمال الملک يک چند توقف نمود و کار کرد و پرده هاي چند از يادگارهاي آن سفر موجود است که يکي تصويري است از يکي از ميدان هاي شهر کربلا و برجسته تر از همه پرده رمال يهودي است که همه کس اصل يا سواد آنرا ديده است.

باري، پس از چندي که آن قضيه از نظرها محو شد کمال الملک به تهران برگشت و داستان مفلوج شدنش متعلق به اين زمان است که سال هاي آخر سلطنت مظفرالدين شاه بود و آن اوقات روزگار کمال الملک بيشتر به مطالعه کتب فرانسه مي گذشت و از ادبيات فرانسه مخصوصاً به آثار ژان ژاک روسو و ويکتور هوگو مايل بود و هروقت پيش او مي رفتم و مجالي بود از کتاب اميل ژانژاک و از نگارش هاي هوگو مخصوصاً آنچه موسوم است به قبل از تبعيد و زمان تبعيد و پس از تبعيد ورقي از روي شوق وذوق مي خواند. اما در نتيجه مناعت طبع و فساد دربار سلطنت که از آن دوري ميجست با دست ودل باز که داشت کم کم روزگارش پريشان شد و به تنگدستي افتاد و هيچ وقت هم راضي نمي شد از کارهاي خود به کسي بفروشد و فرضاً که حاضر مي شد از متمولين کسي قدردان نبود. پس از آن که گفتگوي مشروطيت به ميان آمد کمال الملک از دل و جان مشروطه طلب شد و از اين جهت ذوقي داشت و به ياد دارم که براي مستبدين مضمون ها مي گفت و قصه هاي شيرين مي ساخت. اما تباهي احوال دولت و ضيق ماليه مجال نمي داد که کسي به حال کمال الملک توجه کند بلکه مختصر مواجب و مرسومي که از دولت داشت به درستي عايدش نمي شد و کارش به سختي کشيد. پسرانش نيز قابليتي نداشتند و باري از دوش او بر نمي داشتند بلکه هميشه سربار او بودند. ولي اوسختي را مي کشيد و به روي کسي نمي آورد. چنان که من خود که شايد نزديک ترين کس به او بودم به درستي از حقيقت حالش آگاه نشدم. تا اينکه دوره سلطنت احمد شاه پيش آمد و مرحوم مستوفي الممالک به رياست وزرا رسيد و ميرزا ابراهيم خان حکيم الملک وزير معارف شد و او با کمال الملک به مناسبت مشروطه طلبي دوست شده بود. من هم رئيس مجلس شوراي ملي شدم و حکيم الملک با من گفتگو کرد که خيال دارم مدرسه صنايعي به رياست کمال الملک تأسيس کنم تا هم گشايشي در کار او بشود هم کساني در نقاشي تربيت شوند و از وجود استاد استفاده کنيم. معلوم شد خود کمال الملک هم به اين کار مايل است. او هميشه آرزو داشت که نقاشخانه(atelier) موافق شرايط و مقتضيات فن به اختيار خود داشته باشد که مطابق سليقه خويش بتواند کار بکند. حتي در زمان حيات پدرم گاهي اين آرزومندي خود را اظهار مي کرد و پدرم به او مي گفت من حاضرم که در باغچه بيروني خودم اين نقاشخانه را براي تو بسازم. اما البته اين کار عملي نبود. خلاصه، من حکيم الملک را تشويق کردم لايحه قانوني براي اين مقصود به مجلس آورد و اعتبار مالي براي آن تقاضا کرد. به تصويب رسانيديم. قطعه زميني از باغ نگارستان را براي بناي مدرسه درنظر گرفت. قوام السلطنه که وزير جنگ بود براي کارهاي خود چشم طمع به آن زمين دوخت. ممانعتش کردم. مدرسه ساخته و داير شد و نتايج نيکو گرفتيم و پرده هاي چند از کمال الملک دراين دوره بر يادگارهاي سابق افزوده گشت و جمعي از جوانان اين کشور از دولت وجود کمال الملک و آن مدرسه در نقاشي صاحب هنر شدند. اما کمال الملک و دوستانش در اين کار مرارت بسيار هم ديدند.

ديگر از احوال کمال الملک و مناسبات خودم با او چندان چيز نگاشتني ندارم جز اينکه مفيد مي دانم عيب کار مدرسه او و خبطي را که خود او و ما همه دوستانش که در اين کار دخيل بوديم کرديم و به زحمت افتاديم بنگارم تا بعدها اگر نظير اين امر پيش آمد ديگران تجربه آموز شوند و به زحمت نيفتند. شرح مطلب از اين قرار است:
مدرسه کمال الملک را وزارت معارف تأسيس کرد و خود او رئيس مدرسه خوانده مي شد و مخارجش جزء بودجه وزارت معارف منظور بود. پس علي الاصول مدرسه يکي از مؤسسات وزارت معارف و کمال الملک يکي از اعضاي آن وزارتخانه محسوب مي شد و سر و کارش قانوناً با اداره تعليمات بود که مديرش ناظر بر همه مدارس است و از حيث تفتيش هم با اداره تفتيش وزارت معارف سر و کار داشت. پس به اين قاعده کمال الملک نه تنها محکوم وزير معارف و معاون آن وزارتخانه مي شد بلکه مديرکل وزارتخانه و مدير ادارات تعليمات و تفتيش هم نسبت به آن مدرسه و رئيسش که کمال الملک باشد تکاليفي داشتند. از اين گذشته، از جهت امور مالي هم تابع مقررات اداره محاسبات و وزارت ماليه بود. اما کمال الملک مقامات ظاهري و باطني و حيثيات دنيوي و معنوي خود را بالاتر از همه اين اشخاص مي دانست و طبع بسيار حساس بلکه پر سوءظن نيز داشت. بنابراين، در وزارت معارف و وزارت ماليه هرکسي نفس مي کشيد کمال الملک گمان مي برد که مي خواهند به او رياست بفروشند و توهين کنند و کسي که از اول عمر جز ناصرالدين شاه هيچ کس را بالاي سر خود نديده بود نمي توانست تصور و تحمل کند که کساني که نسبت به او از همه جهت بچه بودند درکارش مداخله کنند و گفتار و رفتار آنان را نسبت به خود گستاخي و بي ادبي مي دانست. به ترتيبات اداري هم آشنا نبود و نمي توانست بفهمد که کساني که نه به صنعت آشنائي دارند و نه شأن و مقامشان را با او مناسبت است ممکن است حق داشته باشند که در باره او حرفي بزنند. در معني حق با او بود ولي اگر چه بعضي در واقع فضول بودند و جسارت مي کردند اما همه سوءنيت نداشتند و حاضر بودند که موافق ميل او رفتار کنند وليکن ملتفت مطلب نبودند. به همه اعضاء و رؤساي ادارات هم که دائماً در تغيير و تبديل بودند ممکن نمي شد قبلاً تذکر و توجه داده شود که نسبت به کمال الملک چه مناسبت بايد حفظ کنند وتا مي رفتند ملتفت شوند کار گذشته و حرکتي کرده يا سخني گفته بودند که کمال الملک حمل به سوء نيت نموده و با مزاج سوداوي که داشت آتش غيرت و عصبيتش زبانه مي کشيد.

هم به خودش بد مي گذشت هم رفتار خشونت آميزي مي کرد که همه را مي رنجانيد. هرکاغذي از اداره به او مي رسيد متغيّر مي شد و ناسزا مي گفت و باز نکرده پس مي فرستاد و روزگار خودش را تلخ و مامورين مربوطه را متحير و سرگردان و آزرده ميساخت و دوستان را به زحمت مي انداخت. من بعضي از وزراي معارف را ديدم که صميمانه به او ارادت داشتند و براي خدمتگزاري او حاضر بودند ولي او آنها را دشمن خود مي پنداشت و به شدت بدگوئي مي کرد و چنان در عقيده خود راسخ بود که بهترين دوستانش نمي توانستند رفع اشتباه از او بکنند بلکه براي اينکه خودشان مورد غضب او نشوند مجبور بودند با او هم آواز شوند. مکرر اتفاق افتاد که کمال الملک در حال عصبانيت مي خواست مدرسه را بهم بزند پس رفقا بدست و پا مي افتادند و ميانه را مي گرفتند و بد يا خوب اصلاحي به عمل مي آمد و خيال کمال الملک بقدري تند بود که همان دوستاني که براي او زحمت مي کشيدند و جان فشاني مي کردند وقتي که نمي توانستند کاملاً کار را برطبق ميل او صورت دهند مورد سوءظن و بغض او مي شدند. باز تا وقتي که رشته کار تنها بدست ايرانيان بود هرقسم ميسر مي شد سر و صورتي به آن مي دادند. همين که مستشاران امريکائي براي ماليه آمدند چون آنها مقيد به مُرّ قانون و ترتيبات اداري بودند و ميانه گيري و ماست مالي سرشان نمي شد کار بدتر شد. چون کمال الملک احتمال غرض راني در باره آنها که خارجي بودند نمي داد ايراد گيري آنها را از چشم ايراني ها مي ديد. چنان که وقتي حکيم الملک به خيال خود خواسته بود موقع کمال الملک را از تابعيت مدير و معاون وزارتخانه بيرون و دل کمال الملک را بدست بياورد براي او حکم معاونت وزارت معارف صادر نموده و توجه نکرده بود که معاونت وزارتخانه مقام سياسي است و متزلزل است. وانگهي تشکيلات دولت ايران مانند دولت فرانسه نيست که بتوانند شعب مختلف وزارتخانه را هريک در تحت يک معاون مستقل قرار دهند. پس همين که از عنوان معاونت کمال الملک پيش آمريکائي ها سخن گفته مي شد آنها نمي توانستند بفهمند که يک رئيس مدرسه معاون وزارتخانه و نسبت به وزير و معاون رسمي مستقل باشد و مي گفتند يک وزارتخانه که دو معاون نمي تواند داشته باشد و مي پرسيدند که کمال الملک چه وقت به مجلس معرفي شده است معرفي او هم به عنوان معاون صنايع مستظرفه قانوناً صورتي نداشت. باري، از اين مشکلات هر روز پيش مي آمد و کمال الملک دائماً متغير و عصباني و از کار و زندگاني بيزار بود. شاگردهائي هم داشت که خوش جنس نبودند و براي خودشيريني يا غرض شخصي و غالباً افساد و تفتين برضد خود او آتشش را تيز مي کردند. کمال الملک و مدرسه اش براي وزارت معارف درد بي درمان شده بود.

وزرائي که تند مزاج نبودند و نسبت به کمال الملک حسّ احترام داشتند هرقسم بود تحمل مي کردند و نمي گذاشتند رشته پاره شود تا اينکه تدّين وزير معارف شد و او رعايت جانب کمال الملک را واجب ندانست و در مقابل خشونت او خشونت کرد و در هيئت دولت غوغا نمود که چه معني دارد عضو وزارتخانه مراسله وزير را باز نکند و پس بفرستد و دشنام بدهد. اين بود که کمال الملک هم دست و پاي خود را جمع کرد و رفت و همين قدر شد که حقوق تقاعد مختصري قانوناً براي او مقرر گرديد. من وقتي به فکر افتادم که ما چرا به اين مشکلات گرفتاريم و راه چاره چيست. زيرا هرچند تصديق داشتم که سوءظن کمال الملک غالباً بي جا و مفرط است اما انصافاً هم نمي توانستم قبول کنم که مردي مانند او محکوم امر و نهي و تحت نظارت مديران و مفتشان ادارات باشد از طرف ديگر نمي توانستيم متوقع باشيم که مسئولين امور به وظائف مقرر خود عمل نکنند و بر فلان محاسب يا مفتش چه بحث است اگر همان تکليفي را که نسبت به مدارس ديگر بجا مي آورد نسبت به مدرسه صنايع مستظرفه هم بخواهد ادا کند وزير هم که نمي توانست به همه ادارات متحدالمآل صادر کند که به کار کمال الملک کاري نداشته باشند. عاقبت برخوردم به اينکه خشت از آغاز کج گذاشته شده است و راه استفاده از کمال الملک و آسايش خاطر او اين نبود که او را رئيس مدرسه يا معاون صنايع مستظرفه بکنند. اين کار اگر هم شدني بود شايسته مقام کمال الملک نبود چون درآن صورت مسئول مجلس شوراي ملي مي شد و بجاي هفت هشت نفر گرفتار صدو سي نفر وکلاي مجلس مي گرديد و يک باره ديوانه وار سر به صحرا مي گذاشت. حاصل اينکه کاري مي بايست کرد که کمال الملک مستخدم دولت و کارش تابع تشريفات اداري نباشد. و راهش اين بود که يک نقاشخانه براي او بسازند و به او مادام العمر واگذار کنند که درآن مختار و مستقل باشد و مبلغي هم به نام خود او نه به نام مؤسسه به حکم قانون مقرر دارند که عنوان مخارج مدرسه و حقوق اداري نداشته باشد که تابع نظارت محاسبات باشد. مانعي نداشت که براي تصديق کمال الملک نسبت به لياقت صنعتي اشخاص مزايائي قانوناً مقرر دارند که موجب تشويق هنرمنداني باشد که زيردست او تربيت مي شوند. به اين طريق، کمال الملک هم خود به فراغ بال کار مي کرد هم شاگردان مي پروراند و منظور دولت از جهت داشتن اشخاص هنرمند حاصل مي شد و کسي هم در کار او حق مداخله نداشت و معزّز و محترم مي ماند. امّا وقتي که اين فکر براي من آمد مدتي بود که مدرسه دائر شده بود و تغيير وضع ممکن نمي شد و شايد که نه افکار براي قبول چنين پيشنهاد حاضر بود و نه کمال الملک مي پسنديد و ممکن بود که بر سوء ظن بيفزايد و نتيجه به عکس شود.

پس از کنار رفتن از مدرسه، کمال الملک برآن شد که در گوشه دهکده اي به فلاحت و انزوا بگذراند. اين خيال را از ديرگاهي داشت چنان که چندين سال قبل از آن روزي به منزل من آمد و گفت مبلغ مختصري ذخيره کرده ام که مزرعه خريداري کنم و زارع شوم چون خانه و زندگي محفوظي ندارم آنرا به تو مي سپارم که در موقع مناسب نيت خود را عملي کنم. پس من يک چند آن وجه را براي او امانت داري کردم و معادل دو سه هزار تومان پول زر بود. موقعي که بعد از جنگ بين الملل من اروپا رفتني شدم به او پس دادم. فکر ديرينه او موقعي صورت گرفت که من مأموريت آنقره داشتم. همه مي دانند که در حسين آباد نيشابور علاقه مختصري تحصيل کرد و تا آخر عمر آنجا به درويشي بسر برد و يک عده از پرده هاي کار خود را به مجلس شوراي ملّي واگذار کرد تا در 27 مرداد سال 1319 به رحمت ايزدي پيوست. در مدتي که در حسين آباد بود من يک نوبت در ايام رياست وزراي دوم خودم در زمستان 1313 که براي مهمّي به اتفاق سيد باقرخان کاظمي وزير امورخارجه به خراسان رفتم در مراجعت به ديدنش شتافتم و به تجديد ديدارش شاد شدم اما لشگر پيري بر سر او تاخته و يک چشمش نيز صدمه ديده و نابينا شده بود.

در اين مختصر که بيشتر راجع به مناسبات مرحوم کمال الملک با مرحوم پدرم و خودم مي باشد سزاوار مي دانم که از يک نفر ديگر که دوست مشترک ما بود نيز ياد کنم و آن شخصي بود يزدي ملاّ محمد باقر نام که از اوايل اوقاتي که پدرم به تهران آمده بود با او آشنا و دوست شده و چون مردي بسيار نيکوسرشت و مجرّد بود و در تهران کسي را نداشت پدرم درخانه خود منزلش داده و مولانا مي خواند. من در عمرم مردي به بي آزاري و راستي و وفاداري او نديده ام. پيش ميرزاي کلهر مشق کرده و تعليم خط نستعليق را به خوبي فرا گرفته و گاهي به من تعليم مي داد. برادرم ميرزا ابوالحسن خان چون هنگام تحصيلش رسيد نزد مولانا شروع به درس خواندن کرد و نظر به معاشرت دائمي کمال الملک با ما طبعاً با مولانا نيز دوست و آشنا شد و او هم يک چند تعليم فرزندان خود را به مولانا واگذاشت و از آن ببعد مولانا داراي دو خانه شد يکي خانه ما و يکي خانه کمال الملک و هنگامي که کمال الملک در شميران با دختر نريمان خان منزل گرفته بود براي اينکه پر تنها نباشد مولانا را هم همراه برده بود و تا آخر عمر مولانا که در 1335 قمري بود کمال الملک هم در نگاهداري او شرکت مي کرد و با او مطايبه ها داشت و چند مرتبه صورت او را ساخت که آن تصاوير هم از يادگار هاي خوب کمال الملک است و يکي از آنها را برحسب خواهش خانم دکتر غزاله که فرانسوي بود ساخته و به او بخشيد.

برگرفته از  يادداشتهاي دکتر قاسم غني، لندن، جلد نهم، 1982، صص 802-782.

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی

فوریه 11, 2010 5 دیدگاه

 

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی

میرزا ابوالقاسم قائم مقام ثانی وزیر عباس میرزا نائب السلطنه و صدر اعظم محمد شاه قاجار پسر میرزا عیسی فراهانی مشهور به میرزا بزرگ قائم مقام اول و از رجال بزرگ ادب و سیاست و از مفاخر ایران بوده است وی در سال 1193 ه.ق متولد شده و در شب شنبه سلخ (روز آخر) صفر سال 1251 ه.ق با توطئه بدخواهان داخلی و سیاست خارجی و بدستور محمد شاه قاجار به قتل می رسد.
در محرم 1226 ه.ق که میرزا حسن پسر اکبر و ارشد میرزا بزرگ قائم مقام پس از یکسال وزارت عباس میرزا در تبریز درگذشت بجای او ، قائم مقام پسر دیگر خود میرزا ابوالقاسم را که در تهران نائب مناب او بود و امور مربوطه به نیابت سلطنت و پیشکاری آذربایجان را انجام می داد از تهران خواسته بوزارت نائب السلطنه برقرار نمود و پس از درگذشت میرزا بزرگ قائم مقام در ذی القعده سال 1237 ه.ق بنا خوشی وبا در تبریز بمنصب و مقام او نائل گشت و در فرمان قائم مقامی که  برای میرزا ابوالقاسم صادر شده بود او را سید الوزراء نیز ذکر کرده اند . قائم مقام از این تاریخ به استثنای یکی دو سال همه اوقات همراه عباس میرزا نائب السلطنه بود و در مدت حیات خدمات بسیار شایانی باو و پسرش محمد شاه نمود .
قائم مقام از سال 1239 تا 1241 ه.ق از دستگاه عباس میرزا نائب السلطنه معزول و مطرود بوده ، و پس از عزل از تبریز به تهران آمد و فتحعلیشاه پس از چندی او را بوزارت و سرپرستی فرخ سیر میرزا نیرالدوله پسر چهل و پنجم خود که بحکومت همدان منصوب شده بود تعیین و روانه نمود .
قائم مقام در اوائل جنگ دوم روس و ایران ( 1241 – 1243 ه.ق ) دوباره داخل در دستگاه نائب السلطنه شده و مشاور او می شود و در سال 1241 ه.ق با دختر نهم فتحعلیشاه بنام گوهر ملک خانم معروف به شاه بی بی خواهر اعیانی عباس میرزا نائب السلطنه ازدواج نمود، مرحوم میرزا ابوالقاسم قائم مقام دارای 3 فرزند بنام های محمد،علی و ابوالحسن بوده است .
پیش از آغاز جنگ از قائم مقام هم مشورت شد ، او از روی اطلاعات کافی بهیچ وجه بچنین جنگی راضی نبود و علنا محالفت خود را با چنین جنگی اظهار داشت.بزرگترین خسارتی که در آن جنگ بمملکت وارد آمد عهد نامه ترکمانچای بود که دست و پای دولت و ملت ایران را چنان بست که از آن تاریخ ببعد دیگر ایران نتوانست قد علم کند.
پس از درگذشت فتحعلیشاه در اصفهان در سال 1250 ه.ق محمد میرزا در تهران بر تخت شاهی نشست و در آغاز سلطنت برای غلبه یافتن بر موانع موجوده منصب صدارت و وزارت را به یگانه شخص مملکت میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی سپرد و آن مرد بزرگوار توانا در زمان اندک تمرکز قدرت و سلطنت را برای محمد شاه آماده ساخت و اگر حسودان خودپرست داخلی و سیاست خارجی ویرا بحال خود می گذاشتند موفق باصلاحات عظیمه کشوری و لشگری و ادبی می گشت،ولی ناگهان ابر تیره ای شگفت آوری کرانه این کشور را فرا گرفت و محمد شاه غفله حکم بقتل آن سید جلیل القدر داد و حاجی میرزا آقاسی مرد بکلی بی اطلاع از سیاست را ، برجایش مستقر ساخته زمام مهمام امور داخلی و خارجی را بدستش سپرد.
لرد کرزن در صفحه 339 مجلد اول کتاب ایران و موضوع ایران که از قصر نگارستان میگوید شرحی بر این موضوع دارد :
» بهرحال در سال 1835 م (1251 ه.ق ) در یکی از اطاق های همین عمارت نگارستان میرزا ابوالقاسم قائم مقام پسر میرزا بزرگ قائم مقام وزیر محمد شاه را بامر قبله عالم خفه کردند ، شگفت آنکه سه تن از پادشاهان قاجار ( فتحعلی شاه – محمد شاه و ناصرالدین شاه ) سه صدر اعظم خود ( حاج ابراهیم شیرازی – میرزا ابوالقاسم قائم مقام و میرزا تقی خان امیر کبیر ) را هلاک کردند در صورتیکه هر کدام از این صدر اعظم ها برای استقرار سلطنت ولی نعمت های خود کوشش های فراوان نموده بودند .»

و اما شرح قتل قائم مقام …
روز 24 ماه صفر 1251 ه.ق وقت غروب آفتاب قائم مقام از طرف شاه بوسیله پیش خدمتی به قصر نگارستان – مکان فعلی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و سازمان برنامه و بودجه در شمال میدان بهارستان – احضار می شود، قائم مقام پس از وارد شدن می پرسد : شاه کجا تشریف دارند؟ اشخاصی که برای انجام این خدمت مامور هستند می گویند: در عمارت سر در ، قائم مقام بالا می رود و می بیند شاهی در سر در نیست ، می پرسد پس کجا تشریف دارند؟میگویند تشریف خواهند آورد . چون زبان و قلم او بی نهایت موثر بوده دشمنان او این پیش بینی را کرده میان زبان وقلم او با شاه فاصله انداختند چنانکه چند دقیقه فاصله بعنوان اینکه شاه خواسته قلمدان و لوله کاغذ او را که هر وقت وزرا و رجال با خود داشتند از وی گرفته دست او را از شمشیر برنده اش کوتاه می سازند.

 

ورودی قصر نگارستان - شمال میدان بهارستان

ورودی قصر نگارستان - شمال میدان بهارستان

قائم مقام نماز مغرب و عشا، را می خواند و بعد از نماز اظهار میکند اگر شاه بمن فرمایشی ندارند بهتر این است که بروم چونکه منزل دوستی وعده کرده ام انتظار مرا دارد ، مامورین نگاه داری او می گویند : شاه فرموده اند چون کار لازمی با شما دارم از اینجا خارج نشوید تا من شما را بحضور بطلبم . قائم مقام میگوید : پس قدری استراحت می کنم و شال کمر را باز کرده زیر سر می گذارد و جبه را برروی خود کشیده می خوابد ، دو ساعت از شب گذشته بیدار می شود و می پرسد: اگر شاه تشریف نمی آورند من بروم خدمتشان ببینم چه فرمایشی دارند و باز همان جوابها را که می شنوند بطور مزاح می گوید : پس من اینجا محبوسم! جواب می دهند: شاید! گویند در این حال در اتاق قدم زده و این شعر را با ناخن بدیوار می نویسد :

روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد                   چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

بالجمله پنج یا شش روز قائم مقام را در حوضخانه قصر نگارستان – احتمالا مکان فعلی موزه هنرهای ملی در شمال بهارستان و داخل محوطه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی – نگاه می دارند بی آنکه از آنچه در آن ایام بر او گذشته و از ملاقات هائی که با او شده باشد و یا صدمات جسمانی اگر بر او رسانده باشند خبری در دست باشد . چیزی که گفته شده این است که برای تحلیل بردن قوای جسمانی او و اینکه شاید از گرسنگی بمیرد از دادن غذا باو خود داری می کردند تا شب آخر ماه صفر اسمعیل خان قراچه داغی که یکی از اشقیا، و سرهنگ فراشخانه میر غضب باشی با چند میر غضب وارد حوضخانه شده بر سر او ریخته او را برزمین می زنند ، قائم مقام با وجود ضعف و ناتوانی که دارد برای استخلاص خود مقاومت می کند بطوری که بازوان او مجروح شده خون جاری می گردد بالاخره دستمالی در حلق او فرو برده و او را خفه می کنند و آن دهانی را که به پهنای فلک بود و برای خدمت بایران فدا کاری می کرد برای همیشه می بندند ، همان شبانه نعش ویرا در گلیمی پیچیده بلا فاصله بر استری بسته بحضرت عبدالعظیم می فرستند که آنجا مدفون گردد از متولی آستانه نقل شده است که : اوان صبحی بود در را کوبیدند از خدام کسی حاضر نبود من خود رفته در را گشودم دیدم چند نفر از غلامان کشیکخانه نعشی را وارد کردند ،گفتند شاه فرموده : این نعش را دفن کنید. پرسیدم کیست؟ گفتند : قائم مقام . خواستم غسل داده کفن کنم راضی نشدند و گفتند : مجال نیست . و البته چنین دستور داشتند چون کشندگان او نمی خواستند معلوم شود به چه صورت بدن وی زیر خاک می رود.
در صحن امامزاده حمزه جنب مزار شیخ ابوالفتح رازی بخاک سپرده می شود ، قائم مقام را در شب 24 ماه صفر توقیف کردند و در شب 30 همان ماه بقتل رسانیدند، از گزارش تفصیلی که کمپل – وزیر مختار وقت انگلستان – به لندن داده – نامه 21 ژوئن 1835- و همچنین از یادداشت های خصوصی خودش این حقیقت بخوبی بر می آید که مشار الیه محمد شاه را بکشتن قائم مقام تحریک می کرده و همچنین در باریان و امام جمعه وقت را در تائید نظریه خویش ترغیب می نموده است .
در سال 1300 ه.ق – زمان حکومت ناصرالدین شاه – قبر قائم مقام را شکافتند که نعش دیگری را درون آن جای دهند ، آن دهانی که به پهنای فلک بود و انگشتانی که سحر می کردند همه پوسیده بودند اما چنانچه به تواتر شنیده شده لباس های غرقه به خونش هنوز به چشم می خورد.
خودش در وصف نا هنجاری ایام می گوید :

باله که حسینی نبود ور نه در این عصر                     بس شمر و سنان است که با سیف وسنان است
گر نیست حسین اینک فرزند حسین است                    کز فتنه این فرقه کوفی بفقان است

 

* برگرفته از اثر ارجمند شرح حال رجال ایران ، مهدی بامداد

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: