بایگانی

Posts Tagged ‘ميرزا ابراهيم عكاسباشي’

تاریخچه سینما در ایران ( بخش سوم و پایانی )

نوامبر 8, 2010 بیان دیدگاه

ميرزا ابراهيم در كوليزه رم (ايتاليا) در سفر دوم مظفرالدين شاه به فرنگ. ١٣٢٠ ق/ ١٩٠٢ م/ ١٢٨١ خ. كنتاكت نگاتيف شيشه (٧.١٠ * ٤.٤سانتيمتر) وراسكوپ شماره ٧٨٥٩ آلبومخانه كاخ گلستان

ميرزا ابراهيم در كوليزه رم (ايتاليا) در سفر دوم مظفرالدين شاه به فرنگ. ١٣٢٠ ق/ ١٩٠٢ م/ ١٢٨١ خ. كنتاكت نگاتيف شيشه (٧.١٠ * ٤.٤سانتيمتر) وراسكوپ شماره ٧٨٥٩ آلبومخانه كاخ گلستان

فيلمهاي كاخ گلستان

مدارك مربوط به فيلمها به دو گروه مدون و مصور قابل تقسيم هستند. اسناد مدون از جمله شامل شرحهاي فيلمبرداريهاي عكاسباشي و دو يادداشت كوتاه ميباشند اسناد مصور خود فيلمهاي كاخ گلستان هستند. مطالعه دقيق فيلمها پيش از پايان مرمت و كپي برداري از آنها به علل فني امكان پذير نبوده پس از پايان اين عمليات آغاز خواهدگرديد.

مدارك مدون درباره آغاز فيلمبرداري

كهنترين مدارك همان شرح فيلمبرداريهاي ميرزا ابراهيم عكاسباشي است در بندر اوستاند در تابستان ١٩٠٠ م/ ١٢٧٩ خ كه شرح آنها به تفصيل آورده شد. از آن پس، تا اشاره به فيلمبرداري روسي خان از مراسم عاشوراي ١٣٢٧/ ١ فوريه ١٩٠٩/ ١٢ بهمن ١٢٨٨ كه ذكر آن نيز رفت، سندي ديده نشده مگر دو نوشته ياد داشت گونه مظفري كه به مفقود شدن آنها هم اشاره شد. هر دو ياد داشت به ملوك خانم مصور رحماني، يكي از سه دختر ميرزا ابراهيم، تعلق داشت و به توسط مهندس ابراهيم شقاقي، شوي ايشان، همراه با عكس نيم تنه عكاسباشي و نامه شركت گومون به ميرزا ابراهيم، كه متن آن هم آورده شد، در سال ١٣٢٩ خ/ ١٩٥٠ م به فرخ غفاري هديه شده بود. بر اساس گفته ها و نوشته هاي فرخ غفاري و نوشته هاي جمال اميد شرح اين دو ياد داشت مفقود شده به قرار زير است:

سند ١: فيلم مراسم عاشورا در سبزه ميدان طهران، نخستين فيلم مستند در ايران، فيلمبرداري ميرزا ابراهيم عكاسباشي قابل انتساب به روز تاسوعاي ١٣١٩/ ٢٩ مه ١٩٠١/ ٨ خرداد ١٢٨٠.

متن اين سند حاوي ابلاغ دستور مظفرالدين شاه به عكاسباشي براي فيلمبرداري ازدسته هاي عزاداري و به ويژه قمه زني محرم در سبزه ميدان طهران بوده است. نظر به محتوي و سبك انشاء اين دستور شاه لزوما به خط يكي از اطرافيان نزديك به وي خطاب به ميرزا ابراهيم نوشته شده بوده است:

«برادر مكرما، بندگان اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهي ارواحنا له الفدا ميفرمايند كه صبح زود اسباب سينموفتوگراف را برداشته و در سبزه ميدان از تمام دستجات قمه زنها وسایرین عکس بیندازید.».

اين فرمان داراي اهميت زيادي است زيرا دستور تهيه نخستين فيلم مستند ايران را در بر ميگيرد. نام و يا لقب عكاسباشي در اين نوشته نيامده ولي چون سند نزد دخترش بود ميتوان پذيرفت كه خطاب به عكاسباشي صادر شده بوده است.مدركي دال بر اينكه امر شاه در مورد   فيلمبرداري اطاعت شده باشد در اختيار نيست و نگارنده نيز تا كنون نتواسته است چنين فيلمي را شناسائي كند، معذالك اين دو مورد نميتواند انجام گرفتن اين فيلمبرداري را نفي كند به خصوص آنكه، نر به توجه عميق مظفرالدين شاه به مراسم محرم و اشكي كه او ميريخت١٣٨، نويسنده راعقيده بر آن است كه اين فيلمبرداري انجام گرفته است. دستور فيلمبرداري تاريخ ندارد و به اين جهت در نر اول با توجه به ورود نخستين سينماتوگرافها به ايران، ماههاي محرم سالهاي ١٣١٨ تا ١٣٢٤ق ميتواند مورد توجه قرار گيرد. در محرم هاي ١٣١٨/ ١٩٠٠و ١٣٢٠/ ١٩٠٢ شاه در راه و يا در سفر فرنگ بوده و محرم ١٣٢٥/ ١٩٠٧ هم كه پايان دوره مظفري را در برميگيرد و در نتيجه اين تواريخ حذف مي شوند. ميماند محرم هاي ١٣١٩، ٢١، ٢٢، ٢٣، ٢٤. مطالعه برنامه هاي مظفرالدين شاه طي ماههاي محرم اين سالها در آينده در روشن شدن تاريخ دقيق اين فيلمبرداري كمك خواهد كرد ولي با توجه به تازگي اسباب فيلم پس از پايان سفر نخستين به فرنگ در سال ١٣١٩/ ١٩٠١، دور از واقع نخواهد بود كه تاريخ صدور فرمان فيلمبرداري از قمه زني را روز تاسوعاي ١٣١٩/ ٢٩ مه ١٩٠١/ خرداد ١٢٨٠ دانسته و تاريخ فيلمبرداري را نيز در روز عاشوراي همان سال (٣٠ مه ١٩٠١/ ٩ خرداد ١٢٨٠) قرار دهيم. املاي واژه «سينموفتوگراف» نيز بيشتر معرف سال ١٣١٩ است تا سالهاي بعد زيرا، همانطور كه ديده شد، پس از سفر دوم به فرنگ در سال ١٣٢٠ق/ ١٩٠٢م/ ١٢٨١خ، املاي درست «سينماتگراف» جانشين آن گرديد.

با چنين تقدمي در تاريخ، فيلم قمه رني را ميتوان نخستين فيلم مستند ايران دانست.البته فيلم چشن گل ميرزا ابراهيم در اوستاند را هم مي توان مستند دانست ولي آن فيلم حالت يادگاري هم دارد و در خارج از كشور برداشته شده است.

سند ٢: فيلمبرداري از شير در دوشان تپه،قديميترين فيلم اعجاب آور ايران قابل انتساب به نيمه دوم زمستان و آغاز بهار ١٩٠٠/ حدود اسفند ١٢٧٨ و فروردين ١٢٧٩ و يا به احتمال بيشتر از زمستان ١٣١٨ ق/ ١٩٠٠ م/ ١٢٧٩خ تا پيش از بهار ١٣٢٠ ق/ ١٩٠٢ م/ ١٢٨١خ.

اين يادداشت نيز تاريخ و رقم نداشته اما فرخ غفاري آورده كه به خط شاه، روي كاغذ تاج دار و رسمي « قصر دوشان تپه»نوشته شده بوده است١٣٩.

«عكاس باشي، فردا صبح زود دوربين سينموفوت گراف را با دو سه رولو زود بيار كه عكس شيرها را بگيريم». ١٤٠

همانطور كه كاغذ و متن سند نشان ميدهد، يادداشت به خط شخص شاه بوده و وي در هنگام تحرير در دوشان تپه بسر ميبرده است. شيرها نيز در «شيرخانه» در خود دوشان تپه از جمله زير نر رجب شيربان قرار داشتند. در شيرخانه، پلنگ هم كه در آن زمان در كوههاي شرق دوشان تپه هنوز به صورت وحشي بسر ميبرد نگهداري ميشد و پلنگهاي گرفتار حتي بچه هم ميگذاشتند ١٤١.

نوع كاغذهاي ماركدار كه غفاري به آن اشاره ميكند هنوز نزد برخي افراد و حتي به صورت نانوشته در كاخ گلستان يافت ميشود و نمونه هائي از آنها را در نمايشگاه صدمين سال سينما در تابستان ١٣٧٩ (٢٠٠٠ م) در كاخ گلستان به نمايش گذاشتيم.

يادداشت مظفري تاريخ ندارد ولي لزوما در پي سفارش نخستين اسباب فيلم و پس از رسيدن آن به طهران در ١٠ شوال ١٣١٧/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ تا زمان حركت شاه به سفر نخست فرنگ در ١٢ ذي الحجه ١٣١٧/ جمعه ١٣ آوريل ١٩٠٠/ ٢٤ فروردين ١٢٧٩ نوشته شده، يا در فاصله پس از مراجعت از سفر در ٢ شعبان ١٣١٨/ ٢٥ نوامبر ١٩٠٠/ ٤ آذر ١٢٧٩ تا ٢٣ ذيقعده ١٣٢٤/ ١٨ ژانويه ١٩٠٧/ ١٨ دي ١٢٨٥ كه تاريخ درگذشت مظفرالدين شاه است. ردي براي تاريخ گذاري دقيق آن ديده نميشود با اين حال اگر بتوان شوق شاه براي فيلمبرداري را ناشي از به دست آوردن يك دستگاه نو دانست و به ويژه املاي كلمه «سينموفوت گراف» را ملاك قرار داد، پس تاريخ هاي متقدم را بايد براي آن در نر گرفت. دليلي ديگر آنست كه شاه واژه شير را به جمع آورده است («شيرها»)، حال آنكه در تاريخ ١٣ صفر ١٣٢٠/ ٢٢ مه ١٩٠٢/ ١ خرداد ١٢٨١، يك شير بيشتر در دوشان تپه موجود نبوده است ١٤٢ و بنابراين صدور امر به فيلمبرداري پيش از اين تاريخ انجام گرفته است. ممكن است كه فرض كرد كه به تعداد شيرها پس از اين تاريخ اضافه شده ولي آنان كه با با تاريخ اين دوران آشنا هستند ميدانند كه هر چه زمان به پايان حكومت مظفري و دوران مشروطيت نزديكتر ميشود، فروپاشي حكومت افزوني ميابد و بعيد است كه در چنين شرايطي شير و پلنگها حتي خورد و خوراك خود را مرتب دريافت كرده باشند تا چه رسد به آن كه بر تعدادشان هم اضافه شده باشد. ديگر اينكه نسل شير ايران نيز در اين دوران انقراض يافته و به سختي بتوان پنداشت كه در سالهاي پاياني دوره مظفري كسي به فكر آن افتاده باشد و يا توانسته باشد شيري از ميان رفته و يا دست كم ناياب را در فارس و يا خوزستان گرفته به طهران فرستاده باشد.

سند مورد بحث همچنين نشان ميدهد كه شاه خود را در امر فيلمبرداري شريك ميدانسته است («… عكس شيرها را بگيريم») و يقينا خود نيز دوربين را بيش و كم به دست گرفته  بوده است ازين روست كه او را نخستين فيلمبردار غيرحرفه اي ايران بايد دانست. از اين تصاويرمتحرك هم كه به احتمال زياد برداشته شد و شايد بتوان آن را كهنترين فيلم اعجاب آور ايران دانست و تنها معرف نژاد شير ايران است نيز بدبختانه اثري در دست نيست.

بررسي ابتدايي در انواع نخستين فيلمهاي موجود در آلبومخانه كاخ گلستان

بررسي عميق فيلمهاي كاخ گلستان تا پايان كار مرمت آنها كه هم اكنون (زمستان ١٣٧٩ خ/ ٢٠٠١ م) در حال انجام است و بازسازي اين فيلمها امكان نخواهد داشت. مرمت و سپس بازسازي اين تصاوير متحرك كار آساني نيست و مستلزم زمان و مطالعات گسترده خواهد بود. همانطور كه اشاره رفت، بخش بزرگي ازفيلمهاي كاخ گلستان در سال ١٣٦١/ ١٩٨٢ شناسائي شد ١٤٣ و تعدادي از آنها كه كمتر صدمه ديده بود در سال ١٣٦٢/ ١٩٨٣ با تعجيل كپي برداري شد ١٤٤. بعدها اين فيلمها همانطور بدون طبقه بندي در سطح كوچكي ارائه گرديده بخشي از آنها نيز در كاست ويدئويي كه به نام «مخملباف» يعني به نام محسن مخملباف تهيه كننده آن شناخته شده وبرخي آن را ديده اند جاي گرفت. قطعاتي از فيلمها را نيز همان كارگردان زبردست در فيلم معروف خود به نام «ناصرالدين شاه آكتور سينما» در نهايت استادي ولي نه هميشه همگام با شخصيت افراد از جمله ميرزا ابراهيم عكاسباشي ، ديدگاه و جو حاكم بر زمان تهيه فيلمها مونتاژ كرده با موفقيت در معرض ديد عموم قرار داد. بخش كمتر فيلمهاي اصلي كه دست نخورده و پنهان به صورت حلقه هاي بسيار كوتاه و ناقص و تكه فيلم باقي مانده بود نيز در دو سه سال گذشته با دقت تمام در كاخ گلستان جمع آوري شده همراه با فيلمهايي كه در گذشته از آنها كپي برداري شده بود و به مراحل بالاي تجزيه رسيده بودند در آلبومخانه كاخ گلستان تحت حفات قرار گرفتند ١٤٥.

نظر به شكندگي و يا چسبندگي اين فيلمها، به بازكردن حلقه فيلمهاي اصلي اقدام نشد و به ويژه در مورد فيلمهاي تازه يافته رويت به تصاوير نخستين هر تكه فيلم جهت ثبت آن در دفاتر كاخ گلستان اكتفا گرديد. پس از بررسيهاي عميق، سازمان ميراث فرهنگي و كاخ گلستان در چهارچوب همكاريهاي فرهنگي ايران و فرانسه تصميم گرفت فيلمها را براي كپي برداري و در حد امكان بازيافت، مرمت و بازسازي آنها به فرانسه ارسال نمايد. فيلمها در اوايل تابستان ١٣٧٩/ ٢٠٠٠ به مركز ملي فيلم در آن كشور فرستاده شد Centre national de la cinematographe. اين مركز يكصد و سي و يك هزار فيلم در بايگاني خود دارد كه ازين تعداد در حدود ده هزار فيلم متعلق به پيش از آغاز جنگ جهاني اول در ١٢٩٣خ/ ١٩١٤ ميباشد.

در بررسيهاي ابتدايي و كلي، كه به ناچار بيشتر بر پايه فيلمهاي كپي شده استوار بوده است، دو نوع فيلم از نقطه نر مبدأ (ايراني و خارجي) و پنج نوع فيلم از نر موضوعي عيان شد. تاريخ فيلمها نيز بطور تقريبي تعين گرديد. همين بررسيها بود كه در نهايت انديشه جشن گرفتن صدمين سال سينماي ايران را كه از حدود سه سال پيش در سازمان ميراث فرهنگي عنوان شده بود نيز توجيه كرد زيرا پيش از آن ميبايستي براساس دانسته ها و تجزيه و تحليل ها بيشتر اقدام به جشن گرفتن به مناسبت صد و يكمين و يا صدمين سال «فيلمبرداري» در ايران ميشد و نه صدمين سال «سينماي» ايران. نگارنده در ابتدا قصد بر انگشت گذاشتن روي اين مبحث را نداشت و همگام با سازمان ميراث فرهنگي بيشتر در پي نجات فيلمها بود وهست تا ورود به اين مباحث ولي، در بهار ١٣٧٩ خ/ ٢٠٠٠ م، شاهرخ گلستان بر همان مبنا بر انتخاب نام «صدمين سال سينما» خرده گرفت و برين امر كه تا آن زمان ديگران به آن توجه نكرده بودند تأكيد كرد كه فيلمبرداري را نبايد فيلمسازي دانست و اين نكته را بيان كرد كه «عكاسباشي در اوستاند فيلمبرداري كرده و فيلمسازي ما بايد صدمين سال فيلمبرداري را جشن بگيريم و نه صدمين سال سينما را». پس از طرح اين نكته ظريف، توجيه و شرحي بر اساس يافته هاي نو در اثبات آغاز فيلمسازي در ايران به صورت ابتدايي در دوره مظفري به ايشان داده شد. حال اگر ازين بگذريم كه حتي جشن صد سالگي سينما در جهان در سال ١٩٩٥ نيز پايه در فيلمبرداري لويي لومير از خروج كارگران از كارخانه خانوادگيش را داشت كه «فيلمسازي » نبود (ر.ك. ادامه متن)، چون در صورت عدم ارائه دلايل قانع كننده ممكن بود اين بحث دوباره پيش آيد (كه آمد!)١٤٦.لذا ترجيح داده شد كه به ذكر آن دلايل اقدام شود. پيش از آن، به اختصار به سه نكته اي در خطوط پيشين به آنها اشاره شد پرداخته ميشود

الف- تاريخ فيلمها: قديمي ترين فيلمها به دوران مظفري و جديدترين آنها به آغاز دوران پهلوي اول تعلق دارد. اين فيلم افتتاح غرفه ايران را در ١٤ مهر ١٣٠٥ /٦ اكتبر ١٩٢٦ در جشنهاي يكصدوپنجاهمين سال استقلال ايالات متحده آمريكا در نمايشگاه بين المللي فيلادلفيا نشان ميدهد.(ر.ك. خطوط بعدي).

ب- مبدأ ساخت فيلمها: فيلمها اكثرا ایراني و يا فرانسوي هستند ولي مثلا فيلم افتتاح غرفه ايران در ايالات متحده كار آن كشور است.

ج- تقسيم بندي اوليه و موضوع فيلمها: فيلمها را ميتوان به پنج گروه اعجاب آور، يادگاري، مستند، خبري و داستاني (سينمايي) تقسيم كرد كه هميشه تميز دادن بين آنها، به ويژه بين يادگاري، مستند و خبري و تا اندازه اي اعجاب آور چندان آسان نيست. درواقع آنچه كه در آن زمان به منظور به شگفت آوردن بيندگان، كشاندن آنها به سينما و در نهايت براي بسياري پول درآوردن تهيه ميشد اكنون تبديل به فيلم مستند شده است.

١- فيلمهاي اعجاب آور: اين فيلمها بيشتر مختص اوايل اختراع سينماتوگراف بوده در آنها در درجه اول بر حركت، يعني آنچه كه در اين مراحل نخستين سينما فيلم را از عكس تميز ميداده، تأكيد ميشده است.

اين خصيصه به قدري قويست كه هنوز به فيلم سينما در انگليسي عكس متحرك moving pictures/motion pictures  نيز گفته ميشود ولي در فرانسه امروزي ديگر اين نام مورد استفاده ندارد (images animees كه نبايد با dessins anines يعني كارتون نقاشي متحرك اشتباه شود). نمونه بارز اين فيلمهاي اعجاب آور حركت قطار (به ويژه نزديك شدن ماشين دودي «لوكوموتيو» و مانور آن) را نشان ميدهد و معروفترين فيلم از اين سري «رسيدن قطاري به ايستگاه لاسيوتا» از لوئي لومير متعلق به سال اول سينما يعني ١٨٩٥م/ ١٢٧٤ خ ميباشد . Arrivee d’un train en gare de la Ciotat/arrival of a train at a station برابر اين فيلم در ميان فيلمهاي ايراني را «رسيدن ماشين دودي شابدوليم به گارت ماشين » بايد دانست كه در آن ترن شاه (حضرت) عبدالعيم به گار د ماشين (Gare des machines) ، يعني ايستگاه قديم راه آهن طهران ميرسد و بانوان با چادر و چاقچور به سوي آن براي سوار شدن ميروند.

فيلمبردار اين فيلم و دست كم اكثر تصاوير متحرك نخستين را به احتمال زياد بايد شخص ميرزا ابراهيم دانست. بعيد نيست كه او مستقيما از فيلم «رسيدن قطاري به ايستگاه لاسيوتا»، يا فيلمهايي كه از آن متأثر بودند، الهام گرفته باشد. فيلم ايراني ديگري با همين استخوان بندي، «تاخت خرسواران عمله خلوت مظفري در خياباني مشجر» را نشان ميدهد. البته هر قدر فيلم نخستين را مستند ميتوان دانست زيرا صحنه فيلمبرداري شده، يعني رسيدن ماشين دودي واقعي بوده ، فيلم دوم را هم در عوض ميتوان تا حدودي سينمايي دانست زيرا تاخت خرسواران ممكنست به جهت فيلمبرداري انجام گرفته باشد و در حقيقت صحنه پردازي (ميزآن سن) در كار بوده است. در اين فيلم «هنرپيشه شهير» (خوانندگان اغراق نگارنده را نديده بگيرند، رك. ادامه متن) عيسي خان شركت دارد. فيلم ديگري در كاخ گلستان، كه فرانسوي، قطع باريك و سوراخ در ميان ١٥ ميليمتري از نوع كرونو دو پوش ال ژه (Chrono de poche “Elge”)  است، رسيدن «كشتي لوهاور به شربور» (L’arrive du bateau du Havre a cherbourg) در فرانسه را نشان ميدهد. به نوعي نير آن در ميان فيلمهاي ايراني را در فيلم ٣٥ ميليمتري «گذشتن سواران از رودخانه» ميتوان يافت. فيلم باريك ياد شده در ٢٥ تير ١٣٧٨/ ١٦ ژوئيه ١٩٩٩ و سه فيلم همگون آن كه هر چهار تا هنوز در قوطي حلبي هاي خود با درب برچسب دار آن موجود هستند همراه با يك فيلم بدون قوطي در ٥ شهريور ١٣٧٩/ ٢٦ اوت ٢٠٠٠ در كاخ گلستان شناسايي شدند. سه فيلم برچسب دار عبارتند از:

١ «خروج شاگردان مدرسه ابتدايي / Sortie d’ecoliers » كه حتي نامش نيز يادآور نخستين فيلم تاريخ سينما يعني «خروج از كارخانه» است (رك. بند بعدي)
٢ «غازها /Les oies»
٣ «زني با طيور / (Femme aux volailles) » و فيلمي در قوطي بدون برچسب  كه آن را «پسركي كه سيگار ميكشد / (L’adolescent qui fume) » نام نهاده ام.١٤٧ هر چند اين فيلمها نيتراتي هستند، كه عمر طبيعي خوب آنها به ندرت به صد سال ميرسد، ولي در مجموع هنوز تقريبا مثل روز نخست تازه مانده اند. طول هر كدام از اين فيلمها در حدود ٥/٤ متر است . از اين فيلمهاي سوراخ در ميان باريك الزاما در ايران هم برداشته شده زيرا، گرچه فيلم برداشته شدهاي از اين نوع را هنوز نيافته ايم، ولي قوطيهاي حاوي فيلم خام آن را در كاخ گلستان شناسائي و جمع آوري كردهايم.

2- فيلمهاي يادگاري: نخستين فيلم ثبت شده در تاريخ سينماي ايران، يعني مظفرالدين شاه و مادام گرون در اوستاند، كار ابراهيم ميرزا، به اين قصد برداشته شد (ر.ك. به بخش ١، بند ب). در تهيه دومين فيلم، جشن گل در اوستاند، نيز اين قصد در كار بوده هر چند كه در نهايت يك فيلم مستند محسوب ميشود.

3- فيلمهاي مستند: بسياري اروپايي (اكثرا فرانسوي) هستند و از بازديدهاي مظفرالدين شاه از نقاط گوناگون برداشته شده اند.ولي فيلم ديگري كه رژه و توپخانه را در حضور وي نشان ميدهد بايد در انگليس تهيه شده باشد. فيلم ديگري، كه به تازگي شناسايي كرده ام، احمد شاه را با كلاه حصيري (Canotier) در بياريتس (Biarritz) در مسابقه اي كه به افتخار وي با شركت چيكيتو دو كامبو قهرمان جهان پلوت باسك در حدود ١٩٢٠ تشكيل شد نشان ميدهد Chiquito de cambo,champion du monde de pelote basque.

در ميان فيلمهاي ايراني بايد روي جشن گل در اوستاند و يا مراسم تاجگذاري احمد شاه انگشت گذاشت. شناسايي فيلم تاج گذاري احمد شاه چندان آسان نبود و هنوز احتياج به بررسي دارد. صحن حضرت معصومه (ع) در قم، خياباني در طهران، رژه سربازان و يا آمدن پرشكوه سفيري به كاخ گلستان از ديگر تكه فيلمهاي ديدني هستند.
فيلم صحن حضرت معصومه (ع) در قم بايد از نخستين كارهاي ميرزا ابراهيم  باشد (حدود ١٩٠١ ١٩٠٠) و داراي بالاترين ارزش در روشن كردن روابط سينماي نخستين و دين است. همانطور كه درباره نقاشي و عكاسي بارها تذكر داده ام، در مورد سينماي صحافباشي و روسي خان نيز آورده شد و در اين فيلم هم به روشني ديده ميشود، اين هنرها وسينماي نوپا در آن زمان در تضاد با دين به شمار نميروند. چنين به نظر ميرسد كه ديد كلي بين غرب گراي غربي و برخي نقطه نظرهاي ديگر حاكم بر مطالعات هنري و جامعه شناسي جهان ايراني از اركان مهم ارائه اين اظهار نظرهاي شتابزده، آلوده به سياست كنوني ميباشد.

4-فيلمهاي خبري: فيلم افتتاح ساختمان زيباي ايران در فيلادلفيا، در ٦ اكتبر ١٩٢٦/ ١٤ مهر ١٣٠٦ توسط سيد حسن تقي زاده را از اين نوع ميتوان دانست. مراسم به مناسبت يكصد و پنجاهمين سال به استقلال رسيدن ايالات متحده بر پا شده بود و بناي با عظمت غرفه ايران با صرف يكصد هزار دلار به شكل مدرسه مادر شاه اصفهان در آن ساخته شده بود.

تقي زاده ، به پيشنهاد دكتر ميلسپو (A.c.Millspaugh) ، كه خود آمريكائي و مستشار ماليه ايران بود، به سمت رياست هئيت نمايندگي ايران (Commissioner) در اين نمايشگاه برگزيده شده بود.١٤٨ درين تاريخ يكسال از خلع احمد شاه در ٣١ اكتبر ١٩٢٥/ ١٣ ربيع الثاني ١٣٤٤/ ٩ آبان ١٣٠٤ و ده ماه از به سلطنت رسيدن رضاشاه گذشته بود. اين فيلم، كه مستند نيز ميتواند به حساب آيد، ساخت آمريكا است.

5-فيلمهاي سينمايي: محل ساخت اين فيلمها اروپايي و يا ايراني است. مبدأ اروپايي، به نظر ميآيد فرانسوي ولي نه هميشه، جاي شگفتي ندارد ولي فيلمهاي ايراني به عنوان فيلم سينمايي تاكنون ناشناخته مانده بوده است. در ميان فيلمهاي سينمايي اروپايي، كه مثل ديگر فيلمها هيچكدام اهرا كامل نيستند، دو قطعه بيشتر به چشم ميخورد: يكي، كه نبايد متعلق به سالهاي نخستين سينما باشد، مرد و زني را در يك رستوران فرانسوي نشان ميدهد دومي، پرداخت ديگري از داستان «آب پاشنده اي كه آب پاشي شد» L› aroseur arose/the sprinkler sprinkled  را نمايش  ميدهد كه از نخستين فيلمهاي برادران لومير و متعلق به سال نخست سينما يعني ١٨٩٥ م/ ١٢٧٤ خ ميباشد . اين فيلم پس ازنخستين فيلم، يعني «خروج از كارخانه» La sortie des usines Lumiere/workers leaving the Lumiere factory برداشته شده بوده است. البته نخستين فيلم، يعني «خروج كارگران از كارخانه» لومير، از نوع تجربي (experimental)، اعجاب آور و مستند است و «برداشته شده»، حال آنكه دومي يعني «آب پاشنده اي كه آب پاشي شد» «ساخته شده» است و به اين دليل يك فيلم سينمايي است (رك. ادامه متن). در فيلم كوتاه كاخ گلستان، باغباني در باغي با شلنگ به عاشق و معشوقي آب ميپاشد. عاشق با او گريبانگير شده و معشوق نيز بنوبه خود شلنگ باغبان را برداشته به او اب میپاشد و فرارش میدهد.

نوع ديگر فيلم اروپايي كه به دوره مظفري منسوب شده فيلمهاي قبيحه است. آورده شده: «مظفرالدين شاه شخصا فرد بسيار سست و منحطي بود در موقع مراجعت از اروپا (نيز) مقداري از فيلمهاي شهواني فرنگي را خريداري كرد (ابتياع كرده بود) و براي تفريح خود و درباريانش در تهران آنها را نشان ميداد (در تهران نمايش ميداد). اين نمايشها را نيز اولين نمايش سينماتوگراف در ايران ميتوان ناميد. مجموع اين فيلمهاي سبك و شهواني (شهوتي) را چندين سال بعد حراج كردند.١٤٩ اينكه مظفرالدين شاه در فرنگ فيلم شهواني خريده باشد جاي شگفتي ندارد ولي تا به حال حتي يك تصوير (يك فريم به قول امروزيها) از آنها را چه در ٢٠ سال پيش و چه در بررسيهاي دقيق سالهاي گذشته در كاخ گلستان نديده ايم. برعكس، آنكه نوشته شده فيلمها «چند سال بعد … حراج» شد حيرت آور است: چگونه ميتوان پذيرفت كه در كشور ايران، دولت توانسته بوده چنين فكري بكند تا چه رسد به آنكه چنين فروشي را به راه انداخته باشد. حراج به خود ي خود يك عمل عمومي پر سر وصداست تا چه رسد به آنكه اين چنين موضوعي را هم داشته باشد شايد بتوان پذيرفت كه اين فيلمها اگر وجود داشته اند ميان همان اسبابهاي عكاسي و فيلمبرداري كه در زمان رضاشاه حراج شد بطور ناشناخته فروخته شدند و امروزه هم ديگر اثري از آنها در هيچ كجا نيست. امكان ديگري به نر نميآيد، زيرا رضاشاه با صور قبيحه بسيار مخالف بود و اگر بوئي از وجود آنها برده بود نابودشان ميكرد. محمد جعفر خادم، عكاسش، براي يحيي ذكاء تعريف كرده بود كه نگاتيفهاي شيشه اي صور قبيحه قجري را شاه سحرگاهي داد كنار حوض مقابل تخت مرمر كاخ گلستان ريختند و خود چكمه به پا روي آنها رفته با پاشنه شيشه ها را خرد كرد.


نخستين«فيلمسازي» ايراني و «نخستين فيلمهاي» آن
تهيه شده در حدود سالهاي ١٩٠١ ١٩٠٠ يعني ٨٠ ١٢٧٩ خورشيدي

هنگامي يك فيلمبرداري تبديل به يكي از پايه هاي مهم فيلمساري ميشود كه فيلمبرداري و ديگر امور مربوط به آن به ويژه ولي نه الزاما براساس يك داستان (سناريوي) تخيلي انجام گيرد، افراد حرفه اي (ولي اين هم نه الزاما) نقش ديگري را (در اين هم استثنا هست) بر عهده گرفته، لباس او را پوشيده و در محيطي ديگر كه در بسياري از اوقات به عنوان محل واقعي داستان ارائه ميگردد و ساخته و پرداخته شده (دكور)، داستان را زير نظر معمولا يك كارگردان بازسازي كنند و فيلم بردارند. اين شرايط در تعدادي نامعين از تكه فيلمهاي دوره مظفري كاخ گلستان تحقق يافته است (تعداد نامشخص به آنجهت كه از محتواي حلقه فيلمهاي شكننده كه بايد در شرايط لابراتوار بازشوند اطلاع دقيق نداريم). تعداد اصلي حلقه هاي برداشته شده و موضوع هايي كه در فيلمهاي كوتاه (كوتاهي چند دقيقه اي فيلم يك اجبار فني آن زمان است)آن عهد فيلمبرداري شده است نيز به علت ياد شده هنوز روشن نيست.

جدا از يك استثناء («دوربين اندازي مظفرالدين شاه»)، كليه فيلمهايي تاكنون شناسايي شده از نوع «مضحك» ميباشند و آغاز و پايان داستان آنها و تقدم تأخر زمان ساخت آنها نيز هنوز معين نشده است. در مجموع نكته اي كه اين فيلمها را از فيلمسازي به معني وسيع كلمه چه در آن زمان و چه در حال حاضر دور ميكند اينست كه معمولا فيلم براي منافع مالي (و گاهي سياسي) و براي نمايش عمومي ساخته ميشود حال آنكه اين فيلمهاي ايراني براي شاه و نزديكان او توسط خود ايشان ساخته شده و منافع مالي و يا سياسي مطلقا در نر نبوده است. ازين ديد، سينماي نخستين ايران نيز قابل مقايسه با پنجاه سال نخست عكاسي و تا مقدار زيادي نقاشي در سطح بالاي همان زمان درين كشور است كه درباري و اشرافي بودند. كندي رسوخ اين هنرها در طبقات متوسط (كه تقريبا وجود نداشت) و مردمي، و بنابراين عدم پشتيباني مالي اين طبقات از هنر را ميتوان مانعي عمده براي گسترش اين هنرها دانست كه بزرگترين فرق ميان جامعه ايراني و غربي در اين خصوص بوده است.
آنچه را كه ميتوان نخستين مجموعه فيلم سينمايي ايران ناميد در حال حاضر شامل ٧٦٧٦ فريم ميشود (فريمهاي شماره ٧٢٢٦ تا ١٥٩٠٢ در حلقه كپي شماره ٣). طول تكه فيلمهاي كپي شده در حدود ٢٠٠ متر است و نمايش آن در حدود ١٠ دقيقه طول ميكشد. اگر كمي با اغراق، شناسنامه اي براي اين مجموعه فيلم فعلا در هم ريخته تهيه شود و يا به اصطلاح آنونس (annonce  در واقع generique/credits) آن نوشته شود، بيننده نكات زير را در آن خواهد يافت: تهيه كننده (Producteur): مظفرالدين شاه سناريونويس و كارگردان: عيسي خان آرتيستهاي اصلي (بازيگران) عيسي خان و ميرزا ابوالقاسم غفاري با شركت مليجك، محمود خان و ديگر عمله خلوت شاه محصول استوديوي سلطنتي. همين آنونس را براي «تاخت خرسواران در خياباني مشجر» و به ويژه «دوربين اندازي مظفرالدين شاه»  كه ذكر آن خواهد آمد نيز ميتوان تكرار كرد ولي در فيلم «دوربين اندازي مظفرالدين شاه»، آرتيست اصلي فيلم شخص شاه در نقش خودش است.

تاريخ فيلم: چون مظفرالدين شاه و ديگر عمله خلوت مظفري و به ويژه عيسي خان و ابوالقاسم غفاري درين قطعات ديده ميشوند، پس تاريخ تهيه اين فيلمها از زمان رسيدن دوربينهاي فيلمبرداري به طهران در ١١ شوال ١٣١٧/ ١١فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ تا پيش از فوت شاه در ٢٣ ذيقعده ١٣٢٤/ ١٨ ژانويه ١٩٠٧/ ١٨ دي ١٢٨٥ بايد دانسته شود. با توجه به اوضاع ايران در اواخر سلطنت مظفرالدين شاه (سفر سوم به فرنگ در سال ١٣٢٣ ق/١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ و اعطاي مشروطيت در ١٣٢٤ ق/ ١٩٠٦ م/ ١٢٨٥ خ) و از ميان رفتن تازگي سينما و علاقه بيشتر شاه به عكاسي، تاريخ تهيه فيلمهاي مضحك را بايد نزديك به زمان ورود دوربينهاي فيلمبرداري به ايران و بيشتر پس از سفر نخست و درحدود سالهاي ١٩٠١ ١٩٠٠ يعني ٨٠ ١٢٧٩ خورشيدي دانست. درستي اين تاريخگذاري را درين امر ميتوان جست كه مليجك بيكار، كه شكارچي قابلي بود، با تفنگش در يكي ازين فيلمها اهر ميشود ولي در خاطراتش هيچگاه به فيلمبرداريها اشاره نميكند. چراي اين كمبود را در از قلم انداختن اين نكته به هر علتي از سوي او نبايد ديد بلكه بايد در آن يافت كه وي نوشتن خاطراتش را پس از اين دوران و از ١٠ ذي الحجه ١٣١٩/ ٢٠ مارس ١٩٠٣/ ٢٩ اسفند ١٢٨٢ آغاز كرده است.

سبك و محتوي: همانطور كه ذكر شد، تقريبا كليه اين فيلمها از نوع «مضحك» (burlesque) ميباشند كه در آن زمان در جهان طرفداران بسيار داشته و يكه تاز بود. آشناترين صحنه براي همگان در اين نوع فيلمها جنگ با كيك پر خامه است كه دو نفر يا جمعي بسوي يكديگر پرتاب ميكنند. جدا از مد بودن، علت مهم انتخاب اين سبك در آغازفيلمسازي در ايران توافق آن با طبيعت شاه بود. درواقع به احتمال زياد انتخابي هم صورت نگرفت: طبيعت لودگي پسند شاه، دلقكي همچون ميرزا ابوالقاسم غفاري و يا دو تن از خواجگان عيسي خان و محمود خان را به خلوت او ميكشاند و به اين جهت وقتي تصميم به تهيه فيلمي گرفته شد طبيعتا به اين سبك روي آورده شد. دوست و دشمن متفق القولند كه مظفرالدين شاه نيك فطرت و مردم دوست بود واعطاي مشروطيت  نماد آنست ولي در عوض به نوشته نام الاسلام كرماني، كه چندان از طرفداران او نيست: «زايد الوصف ساده لوح، سهل القبول، متلون المزاج، مسخره و مضحكه پسند، بد خلوت و با شرم حضور بود».١٥٠ «مسخره و مضحكه پسند» بودن او به روشني در بازبيني عكسهاي كاخ گلستان نيز با شدت بيشتري آشكار ميگردد و عكسهايي هم ديده ميشود كه ميتوان آنها را به طبع كنوني خنك و بيمزه تلقي كرد. اگر فراموش كنيم كه اين تصاوير متعلق به خلوت شاه بوده و براي تماشاي ما گرفته نشده است، ميتوان آنها را حتي مغايرشئون سلطنت نيز دانست. در مجموع، اگر به نوشته هاي مظفرالدين شاه دقت كنيم و يا به عكسهايي كه او برداشته و يا به دستور او گرفته شده بنگريم در وي يك روح شاعرانه نيز در كنار شاه دلقك پسند ميابيم. در اثبات اين مدعا چند سطري از نوشته هاي وي را آورده ملاحظه خواهد شد كه همانطور كه بعضي جملات او نمايانگر، توجيه و به گونه اي فيلمنامه هاي (سناريوهاي) فيلمهاي مضحك مظفري را ميتوانست تشكيل دهد، برخي ديگر هم ميتوانست پايه و اساس فيلمهايي ظريف و شاعرانه (گاهي همراه با گوشه هاي شيطنت آميز) باشد.

متأسفانه اميد زيادي براي پيدا كردن تكه اي چند از اين نوع فيلمها نيست.
مظفرالدين شاه در شرح سفر دوم فرنگ مينويسد:

«به قطعه زميني رسيديم كه تمام اين زمين از گلهاي ريز زرد رنگ و بنفش بود مثل آنكه چيت الواني روي زمين كشيده اند…١٥١. ماه بشكل خيلي قشنگي است پشت جنگل غروب ميكند كه هيچ نقاشي نميتواند باين قشنگي پرده نقاشي بسازد مگردست قدرت الهي كه اينطور نقاشي در آسمان كرده است…١٥٢. از چند قصبه و شهر گذشتيم اطراف راه تمام باغات بود درياچه هم ديده شد گفتند آبش شيرين است و ماهي قزل آلا دارد… اغلب گلهاي طاوسي خودرو همينطور توي كوهها گل كرده بود و خيلي قشنگ بود…١٥٣. [در فلورانس]… دوباره آمديم به اطاق خودمان دست و رومان را صابون زديم و شستيم بعد آمديم توي گالري بالاي باغ زمستاني آنجا يك مرد و يك زن انگليسي نشسته بودند البته بيست سيگار مرد در آن يكساعت كشيد مرد ديگري هم بود كه كارت پستال خريده بود و روي كارت پستال كاغذ مينوشت ما هم با نام الدوله ملكم خان صحبت ميكرديم بعد آمديم پائين نزديك همين هوتل خانه يك زني بود پرده هاي نقاشي اعلاي متعدد داشت تماشا كرديم اين زن خيلي حرف ميزد اما كلكسين [collection]زشت پرده هاي نقاشي خيلي خوبي بود… بعد رفتيم بعمارت و گالري [ افيس] كه پرده هاي نقاشي اعلا دارد كار رفائيل نقاش معروف چند پرده ديده شد… صورت معشوقه خودش را رفائيل ساخته بود مثل اين بود كه جان دارد و حرف ميزند».١٥٤

چند صفحه بعد، پس ازشرحي از يك افسانه كه در آن معشوقي عاشق بي وفايش را به سنگ تبديل كرده بود، شاه بازيگوش اضافه ميكند:

«… اگر قرار بود در زمان ما براي بي وفايي بزنها مرد سنگ شود مردي باقي نميماند و دنيا دريائي ميشد از سنگ»١٥٥

و بالاخره در پايان بازديد ازكاخ فونتن بلو كه شاهد سقوط ناپلئون بود نوشت:

«اين عمارتها كه حالا اينطور مانده است در حقيقت پي صاحب اسباب عبرت است ولي باز حالت انسان طوري است كه عبرت نميگيرد انسان اين بناها را ببيند كه چه اشخاص ساخته و حالا چه طور معدوم شده اند».1٥٦

جملات مظفرالدين شاه كه گوياي فيلمهاي مضحك ميتوانند باشند درباره عيسي خان و محمودخان است كه در كنار ميرزا ابوالقاسم غفاري كرارا در عكسهاي غير جدي كاخ گلستان هم ديده ميشوند. عيسي خان و محمودخان دو خواجه كوتوله و بسيار نزديك به شاه بودند. عيسي خان بيشتر سيه چرده بود ولاغر اندام و محمودخان برعكس سفيد و بسيار چاق. هر دو، و به خصوص عيسي خان، شوخ و شيطان بودند. ابوالقاسم غفاري دست كمي از عيسي خان نداشت ولي ، چون خواجه نبود، نميتوانست پيوسته در كنار شاه بوده و به ويژه به اندرون هم برود١٥٧. ابوالقاسم غفاري برادر ناتني مهدي وزير همايون غفاري ملقب به قائم مقام بود و فرخ غفاري با وي نسبت خانوادگي دارد. چاقي و لاغري افراد، كه در مورد آرتيستها يكي از اركان فيلمهاي مضحك اوليه تا حدود چهل   پنجاه سال پيش است از چشم شاه دور نبود و مينويسد: «آمديم كنار دريا [ي مازندران] آنجا قدري گوش ماهي جمع كرديم بعد چند تير تفنگ انداختيم چلك بزرگي آنجا بود مثل شكم محمودخان، با عيسي خان صحبت ميكرديم و اسم او را محمودخان گذاشته بوديم«١٥٨… و «ميآمديم بعضي جاها اطراف راه آهن بود كه سرازيري تندي داشت و جاي محمودخان و عيسي خانرا خالي كرديم كه محمود خانرا غلط[ غلت] بدهيم»١٥٩…«همينطور ميآمديم يك مرد كوتاه قدي ديده شد خيلي كوچك بود از عيسي خان كوچكتر ريش بلندي داشت خيلي بامزه بود»١٦٠. .. و بالاخره درباره دو صحنه خنده دار در تئاتر مينويسد: «… يك پسره ران يك پسره ديگر را گاز گرفت او هم فرياد زد و گريه كرد و رفت ران خودش را بديوار ميماليد خيلي خنده داشت»١٦١… و «امشب رفتيم به تئاتر… يكي الاغي سوار شده بود با الاغ عشقبازي ميكرد خنده داشت».١٦٢

در تكه فيلمهاي كاخ گلستان كه تاكنون كپي برداري شده، سه يا چهار ماجراي كوتاه مضحك به تصوير كشيده شده است. در حال حاضر و بطور موقت اين فيلمها را چنين ميشود ناميد: ١  «جنگ خرسواران و پياده چوب و چماق به دست» با شركت عيسي خان و ميرزا ابوالقاسم غفاري (عيسي خان كوتوله و لاغر و سيه چرده است و ابوالقاسم غفاري كلاه بوقي بر سر دارد) ٢ «فلكه كردن كوتوله و غلام سياه» با شركت عيسي خان و مليجك (تفنگ به دست دارد) ٣ «مشاجره با عرب» و ٤ «سواري گرفتن كوتوله از عرب» با شركت عيسي خان و ميرزا ابوالقاسم. همانطور كه آورده شد، تقدم تاخر و ارتباط و يا عدم ارتباط اين تكه فيلمها با يكديگر روشن نيست ولي همگي يكدست هستند و به اين جهت ممكن است همگي و يا بخشي از آنها يك داستان چند تكه را به رشته تصوير كشيده باشند. بدون آنكه ارتباطي در ميان باشد، اين سبك سي سال بعد در نخستين فيلم سينمايي تجاري ايران، يعني آبي و رابي ساخته اوانس اوگانيانس تكرار شده بوده است و حتي آن را تا اندازه يي در «حاجي آقا اكتر سينما» همو هم ميتوان ديد.

يك تكه ديگر از فيلمهاي كاخ گلستان، كه مضحك نيست، آماده كردن يك دوربين بزرگ (به معناي واقعي و نه اسباب عكس) با سه پايه آن و آمدن مظفرالدين شاه و دوربين اندازي وي را نشان ميدهد.

در نر نخست، اين فيلم مستند به نر ميآيد كه در ديد كنوني هم البته اين جنبه را دارد، ولي درواقع اين قطعه يك فيلم كوتاه سينمائي است زيرا كه «ساخته شده» و از يك عمل واقعي شاه در هنگام وقوع راستين آن واقعه فيلمبرداري نشده بلكه شاه نقش خود را در اين فيلم بازي كرده و به جاي كوه و دشت، در كاخ خود محلي كه چندان مناسب استفاده از آن دوربين عظيم نبوده / به دوربین اندازی مشغول شده است.

چنين به نظر ميآيد كه تا سي سال پس از «فيلمسازي» دوران مظفري، ديگر فيلمي به آن معني توسط ايرانيان «ساخته » نشد١٦٣و به علل اين ركود نيز اشاره شد. كار روسي خان (فيلم عاشورا) هر چند آغاز توليد فيلم (هر چند مستند و نه سينمايي) در ايران با در نر داشتن بهره برداري مالي از آن است ولي آن كار هم از جمله به علت خروج روسي خان از ايران فردايي پيدا نكرد و شكست خورد. همانطور كه ياد شد، فيلمي كه پس از اين دوران دراز خاموشي روي پرده آورده شد آبي و  رابي نام داشت و اوانس اوگانيانس آن را در ١٢ دي ١٣٠٩/ ٢ ژانويه ١٩٣١ در طهران به نمايش گذاشت. هر چند كه اوگانيانس يك مهاجر ارمني روس بود ولي او   مثل روسي خان پيش از او ايراني شد و فيلم ساخته وي را ميتوان در مجموع ايراني دانست. غير درباري (يعني غير دولتي) و تجاري بودن « آبي و رابي» كه براي تماشاي مردم ساخته شد وجه تمايز چشمگير اين فيلم نسبت به گذشته فراموش شده را تشكيل ميداد ولي از نر ساختمان چندان تحولي را در بر نداشت: نه تنها از سبك مضحك پيروي ميكرد بلكه تا اندازه اي همانند فيلمهاي مفري فاقد يك داستان (سناريو) با استخوان بندي محكم بوده از پرده هاي (ماجراهاي) كوتاهي (sketches) كه بيش و كم به يكديگر دوخته شده بودند تشكيل ميافت. اين ضعف در «حاجي آقا آكتور سينما» او هم به مقدار بسيار كمتري ديده ميشود ولي در «دختر لر» عبدالحسين سپنتا و اردشير ايراني به ويژه به دليل ناطق بودن بر طرف شده و از آن پس دوران ديگري با فراز و نشيب هاي بسيار آغاز ميگردد.

* این مقاله برداشتی است به همین نام از  فصلنامه طاووس ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79 نوشته شهریار عدل

پی نوشت ها:

فهرست منابع، مآخذ و علامت اختصاري به پايان نوشتار رجوع شود.

١- فهرست دست اندركاران و دوستداران سينما كه در برگزاري اين بزرگداشت كمك كردند بلند است ولي بايد دستكم از دستگاهها و سازمانهاي زير نام برده سپاسگزاري كرد: معاونتهاي امور سينمايي و همچنين امور هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، بنياد سينمائي فارابي، فيلمخانه ملي ايران، خانه سينما، موزه هنرهاي معاصر، معاونت اجتماعي شهرداري تهران، سازمان توسعه سينمايي سوره، موسسه رسانه هاي تصويري، ماهنامه فيلم …

٢- به درخواست محمدشاه قاجار، دولتين روس و انگليس اسباب عكس داگروتيپي را به ايران فرستادند. دستگاه روسها، كه هديه امپراطور بود، زودتر رسيد. نيكلاي پاولوف، ديپلمات جوان روس، كه به اين منظور تعليم عكاسي ديده بود، اين اسباب را به طهران آورده در تاريخ مذكور نخستين عكس ثبت شده در تاريخ ايران را در حضور محمد شاه برداشت.در مقاله مفصلي كه درباره آغاز عكاسي درايران به ياري يحيي ذكاء نوشتم و ديگر مقالات، اشاره اي به اين وقايع كه تا كنون ناشناخته مانده است نيست ولي در تاريخ آغاز عكاسي كه در دست تحرير است به شرح مفصل اين مقوله پرداخته ام. در مورد مقاله ياد شده ر.ك.فهرست منابع و مأخذ در پايان همين نوشته،مقاله به فرانسه، تحت نام… Adle.

٣- نام اواز آنچه كه خودش زير عكسش در نشريه اش نامه وطن نوشته و سالهاي تقريبي تولد و فوتش از گفته هاي فرزندش ابوالقاسم رضائي استخراج شده است، ر.ك. به ادامه متن و فهرست منابع در پايان همين نوشتار.

٤- همانطور كه ملاحظه ميشود، در تبديل تقويم قمري به شمسي و برعكس گاهي يك روز اختلاف روي ميدهد كه لزوما دليل بر اشتباه نيست اما، در ذكر تواريخ هجري قمري، هجري خورشيدي و يا تبديل اين تقاويم به ميلادي و برعكس كه در متون مربوط به تاريخ سينما در ايران و در خارج كشور منتشر شده است لغزشهاي زيادي ديده ميشود كه به علت كثرت جاي ذكر آنها در اين نوشته نيست ولي در عوض كليه تواريخ با دقتي كه ميتواند براي خواننده عادي كسل كننده باشد در اينجا آورده شد. در تحرير نخست اين نوشتار نيز در نهايت باز چند اشتباه راه يافته بود كه دراين متن تصحيح شده است.

٥ – سفرنامه ابراهيم صحاف باشي، ص. ٤٠ ٣٩.

٦- كتب و مدارك درباره اين دستگاهها بسيار است، به عنوان مثال بنگريد

p. 38 .Cinema is 100 Years Old،E.Toulet كه تصوير يك تماشاخانه با كينه توسكوپ را نشان ميدهد. تصويري كه جمال اميد در ص. ٤٩ تاريخ سينماي ايران – ١ منتشر كرده است نيز يك كينه توسكوپ است.

٧- جعفر شهري در تاريخ اجتماعي تهران، ج. ١، ص.٣٨٧، زيرنويس ١، شرح كوتاه اما مناسبي از شهر فرنگ ميدهد و همچنين ر.

ك. غفاري،جام جم ، فانوس خيال…،ص.٤٢.

٨- ناظم الاسلام كرماني؛ تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ ١٣٦٢، ج. ١، ص. ٦٥٦. در تحرير پيشين اين نوشتار، سال نخست سلطنت مظفرالدين شاه را برابر با ١٣١٣ ق گرفته بودم كه اشتباه بود زيرا وي در پايان آن سال به سلطنت رسيد و بنابراين ١٣١٤ ق را بايد سال اول گرفت و سال ششم را ١٣٢٠ ق دانست.

9- ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان، وقایع دوشنبه 12 صفر 1323 /سه شنبه 18 اوریل 1905 (چاپ 1346 ، ج. 1، ص.51 ؛ چاپ1362، ج.1، ص.291 ) و یا وقایع « چهارشنبه 14 ذی القعده 1323 مطابق با 10 ژانویه 1906»(چاپ 1346، ج.1 ، ص.21 -120 ؛ چاپ  1362 ج.1 ، ص.61-360 .)

10- امید، تاریخ سینمای ایران-1، ص. 69 ؛ امید، تاریخ سینمای ایران، ص.36، زیر نویس 34.ارباب جمشید سینما را دستکم از طریق صحافباشی که مبلغ کلانی به او بدهکار بود میشناخت، ر.ک.ادامه متن.

11- ملیجک، ج. ١، ص. ٥٣٣.

١٢- مليجك، ج. ١، ص. ٥٣٣.

١٣- مليجك، ج. ١، ص. ٥٣٤.

١٤- مليجك، ج. ١، ص. ٣٣٠.

١٥- مليجك، ج. ١، صص. ٢٠٥ ٢٠٣.

١٦- مليجك، ج. ١، ص. ٢١٧. در جاي ديگري در پايان همين سال ١٣٢٠ ق مينويسد: «رفتم مغازه صحاف باشي، اسباب تازه چيزي نداشت» ( مليجك، ج. ١، ص. ٣٦٩)

١٧- ر. ك. تصوير اعلان حراج و يا فروش اموال صحافباشي در نوشته حسين ابوترابيان در راهنماي كتاب، ص. ٦٩٢ وماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، ص. ١٧، خط دوم.

١٨- مليجك (ج. ١، ص.٢٠٤) مينويسد: «از خيابان چراغ گاز رفتيم تو ميدان توپخانه، از آنجا رفتيم خيابان لاله زار و يكسر رفتيم دكان صحاف باشي.» مليجك از «خيابان مخبرالدوله» هم به آنجا ميرفته است (ج.٢، ص.١٢٧٢).

١٩- ر.ك. تصوير اعلان حراج و يا فروش اموال صحافباشي در نوشته حسين ابوترابيان در راهنماي كتاب، ص. ٦٩٢ وماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، ص. ١٧ و همچنين چند خط پائينتر درادامه متن همين جا.

٢٠-  نشاني دقيق مغازه را جهانگير قهرمانشاهي پسر صحافباشي داده است (سفرنامه ابراهيم صحافباشي،مقدمه، ص. ١٥ براساس نوشته غفاري) و آن با نوشته مليجك مطابقت دارد.

٢١- جمالزاده، درباره صحافباشي، ص. ١٢٩.

٢٢-  اسامي را جهانگير قهرمانشاهي ذكر كرده ست، (سفرنامه ابراهيم صحافباشي، مقدمه، ص. ١٥ براساس نوشته غفاري)

٢٣- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ١٢٤.

٢٤- «حدود ١٩٠٥» تاريخي است كه غفاري در متن نخست خويش درباره سخنان انتظام آورده (اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨) ولي پس از آن، با توجه به مطالعاتش، بيشتر به ١٩٠٤ متمايل شده است و همين تمايل در نوشته هاي جمال اميد نيز منعكس است. به نر اين جانب، از آنجا كه در آن سال صحافباشي به نوشته خود اميد (تاريخ سينماي ايران، ص. ١٢٤) در آمريكا بوده، نر به اينكه مليجك هيچ اشاره اي به بازگشائي تماشاخانه صحافباشي نميكند و از آنجا كه انتظام در سال ١٨٩٥/ ١٢٧٤خ به دنيا آمده است، بهترست به همان تاريخ حدود ١٩٠٥ و يا به سالهاي ١٩٠٦ و يا ١٩٠٧ كه انتظام سن بيشتري داشته انديشيد تا به ١٩٠٤. درباره شرح حال انتظام ر.ك. فهرست منابع Azimi, Entezam

٢٥- ر.ك. به ادامه متن. جمال زاده بارها تكرار كرده كه در بهار ١٩٠٨ ازايران رفته (از جمله در درباره صحافباشي، راهنماي كتاب، ص. ١٣١ و يادهايي از كودكي و نوجواني، ص. ٤٧) ولي ظاهرا اشتباه ميكند زيرا باز به گفته خودش عيد نوروز ١٩٠٨ را در استانبول گذرانده بوده است (يادهايي از كودكي و نوجواني، ص. ٤٨). پس به اين حساب، او دستكم تا اواخر زمستان ١٩٠٨ يعني ١٢٨٦خ در ايران بوده است.

٢٦-  استنباط از يك نامه جمالزاده به دوستي، ر.ك. يادهايي از كودكي و نوجواني، ص. ٤٩. جمالزاده به شهادت خودش در ٢٢ يا ٢٣ جمادي الثاني ١٣٠٩/ ٢٣ يا ٢٤ ژانويه ١٨٩٢/ ٣ يا ٤ بهمن ١٢٧٠ به دنيا آمده است (يادهايي از كودكي و نوجواني، ص. ٤٥).

٢٧- ر.ك. به تمام متن سخنان جمالزاده كه چند خط پائين تر آورده شده است.

٢٨- جمالزاده، درباره صحافباشي، راهنماي كتاب، ر.ك. فهرست منابع پايان اين نوشتار.

٢٩- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٦٢  ٦١ اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٥ غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١. ص. ٨.

٣٠- گمان غفاري از آنجا آب ميخورد كه وي براي تهيه بخشي از فيلم «جنوب شهر» در سال ١٣٣٧ خ (١٩٥٨م) به اتفاق فيلمبردارش آقاي ناصر رفعت و آسيستانش آقاي زكرياي هاشمي به قهوه خانه اي در بالاخانه اي كه تقريبا روبروي كوچه سر تخت بربريها قرار داشت رفته بودند (اين قهوه خانه در صحنه اي از آن فيلم كه يك كلاه مخملي به داستاني كه يك درويش نقل ميكند گوش فرا ميدهد ديده ميشود).

در آن ميان، رفعت و هاشمي به وي گفتند كه صاحب قهوه خانه آنسوي خيابان و در روبروي كوچه ميگويد كه «ميگفته اند قديمها، اين طرفها، بر خيابان، سينما بوده است» و در طبقه پائين قهوه خانه اي كه حال در دست اوست فيلم نشان ميداده اند.

طبق نقشه عبدالغفار، كوچه سرتخت بربريها، يا بربريها در دوران ناصري، از خيابان چراغ گاز منشعب شده و پس از عبور از بين تكيه بربريها و پشت كارخانه چراغ گاز (چراغ برق بعدي)، سر پيچ و در جنوب پارك ل السلطان (جايگاه كنوني سازمان ميراث فرهنگي كشور) به خيابان باغ وحش (اكباتان) وصل ميشد (همچنين ر.ك. جعفر شهري، گوشه اي ازتاريخ اجتماعي تهران قديم، ص. ٢٥ ١٢٤). به اين ترتيب، بخش جنوبي خيابان ملت كنوني را بايد تا مقدار زيادي همان كوچه سر تخت دانست.

٣١- جمال اميد تعداد جهان نماها را سه عدد نوشته (اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣) ولي غفاري از قول انتظام ميگويد «چند تا». در متن چاپ شده غفاري در گذشته نيز تعداد جهان نماها نامشخص است: غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨. غفاري در گذشته ميپنداشت كه جهان نماها از نوع برجسته نما بودند

(Gaffary,F., ‘Coup d’ oeil sur les 35 premieres ann’ees du cinema en Iran,p.227)

و همين عقيده در نوشتار اميد كه ذكر شد هم آورده شده است.

٣٢- ناظم الاسلام كرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، وقايع دوشنبه ١٢ صفر ١٣٢٣/ سه شنبه ١٨ آوريل ١٩٠٥ (چاپ ١٣٤٦، ج. ١، ص. ٥١ چاپ ١٣٦٢، ج. ١، ص. ٢٩١). جمالزاده شرح كاملتري ازاين لباس ولي نه در اين سينما در مقاله درباره صحافباشي، ص. ١٢٨ ميدهد.

٣٣- غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨. كلمات «چاق» و «تخماق» در متن اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣ آورده شده ومورد قبول غفاري است.

٣٤- شرح بر مبناي گفته هاي غفاري به نويسنده و همچنين متن غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨ و اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣ غفاري ميگويد شايد مرحوم انتظام فيلم  La cuisine infernale  (مطبخ جهنمي) ژرژ مليس (Georges Melies)را ديده است.

٣٥- غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.227(

و اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣.

٣٦- خاطرات علي جواهر كلام به نقل از اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٨.

٣٧- گفتگوي شاهرخ گلستان با جمالزاده روز ١٤ مارس ١٩٩٢ در ژنو كه بخشي ازآن در بخش دوم برنامه فانوس خيال ازبخش فارسي راديوي بي بي سي در سپتامبر ١٩٩٢ پخش شد. جمالزاده در جمله ناتمامش ازسوئي روي «خيلي خيلي» تأكيد لفظي ميكند ولي از سوي ديگر اضافه ميكند كه از صحت و سقم مطلبي كه گفته است خبر ندارد. ميگويد:«خيلي خيلي احتمال داده]كذا[ كه اين سيف الذاكرين را من ديگه اين چيزارو خبردار نشدم.» اين جمله در متون منتشر شده از اين مصاحبه بدون اشاره به نقص آن به دو صورت زير كامل شده است: «خيلي خيلي احتمال داره كه اين سيف الذاكرين را صحافباشي آورده باشه. من ديگه اين چيزارو خبردار نشدم»، جمالزاده، يادهايي از كودكي و نوجواني، ص. ٤٥ در متن ديگري، كه آن بدون اجازه از شاهرخ گلستان منتشر شده، همان جمله به صورت غلط فاحش زير آورده شده است: «خيلي خيلي احتمال دارد كه سيف الذاكرين همان صحاف باشي باشد. اما من ديگر از اين چيزها خبردار نشدم»، غروي، فانوس خيال، ص. ١٣.

٣٨- جمالزاده، يادهايي از كودكي و نوجواني، ص.٥٢  ٥١.

٣٩- جمال اميد، به نوشته خود او، «دو روايت» و نه دو سند ازعلت تعطيل شدن تماشاخانه صحافباشي آورده است. طبق «روايت نخست … با بدگويي گروهي از مردم كه تأسيس سالن سينما را در خيابان چراغ گاز بي ديني ميدانستند، «شيخ فضل الله نوري» به تكفير سينما پرداخت و صحافباشي ناچارا سينمايش را تعطيل كرد. روايت دوم اينست كه چون صحافباشي از مبارزان مشروطه خواه بود، به لحا درگيريهائي كه در اين جهت با دربار داشت، با بدگوهايي كه از «سينما» شد، بهانه اي به دست درباريان داد تا سينمايش را به تعطيل بكشانند (تاريخ سينماي ايران ١، ص. ٥٢  ٥١ با اشاره به زيرنويس ١٤ در همان كتاب همو، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣ با اشاره به زيرنويس ٢٤ در همان كتاب توجه شود كه زيرنويسها به اين دو روايت ارتباطي ندارند.) حميد نفيسي با اتكا به گفته همسر دوم صحافباشي به نقل از پسرش، كه در آن نقل قول از شيخ فضل الله نوري نام نبرده شده است، تنها به يكي ازدو روايت جمال اميد يعني اولي سنديت داده مينويسد كه سينماي صحافباشي بسته شد زيرا

(Nafici,Iranian Writers,p.237) ‘The famous cleric Sheykh Fazlollah Nuri had proscribed cinema’

در نوشتار ديگري نيز نويسنده به همين مطلب با استناد به نوشتار پيشين خود قاطعيت مطلق و حتي تاريخي داده و مينويسد: «طبق گزارشي شيخ فضل الله نوري، رهبر متنفذ زمان، در سال ١٩٠٤ (١٢٨٣ شمسي) پس از رفتن به يك سينماي عمومي در تهران آن را تقبيح كرد و باعث تعطيل آن شد» (تنش هاي فرهنگ سينمايي در جمهوري اسلامي، ص. ٣٨٤). از قول همسر صحافباشي آورده شده كه مظفرالدين شاه از قدرت علما ترسيده به صحافباشي فرمان داد سينمايش را ببندد (تهامي نژاد، ريشه يابي يأس، ص. ١٤). به نظر نويسنده، اين گفته متآخر همسر دوم صحافباشي نيز چندان پايه اي نميتواند داشته باشد. در مقابل، قول ابوالقاسم رضائي مبني بر اينكه پدرش (صحافباشي) روابط «بسيار نزديكي با دربار و مظفرالدين شاه» داشت نيز بي اغراق نيست (در مصاحبه با گلستان در فانوس خيال شاهرخ گلستان، فانوس خيال، متن انتشارات كوير، ص. ١٤) و به احتمال زياد، به ويژه با دربار، عكس آن بايد صادق بوده باشد (واقعه دادن عريضه منسوب به او به شاه در خانه امير بهادر: ناظم الاسلام كرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ ١٣٤٦، ج. ٢، ص. ١٢٠)

٤٠- ر.ك. زيرنويس پيشين.

٤١- گفتگوهاي فرخ غفاري با نويسنده اين سطور و

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.229)

غفاري در اشاره به اين مطلب مينويسد: روسي خان «… در دروازه قزوين (بازارچه قوام الدوله) تالار جديدي داير كرد. شيخ فيض الله (اشتباه چاپي در متن اصلي) مجتهد معروف بروسي خان پيغام داد كه وي مايل بديدن سينما ميباشد و بدينجهت جلسه مخصوصي براي شيخ و اطرافيانش ترتيب دادند» (غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ٢، ص. ٥).نوشتار غفاري در اولين آزمايشهاي سينمايي ٢، ص. ٥، را جمال اميد به صورت خلاصه و به شخص سوم آورده («نقل است…») و مينويسد در آن، اشاره به عكس العمل شيخ فضل الله نيست (تاريخ سينما، ص. ٣٧، زيرنويس ٤٣). براي غفاري، رضايت شيخ در بطن همان جملاتي كه نقل كرده مستور بوده و لزومي به تأكيد مجدد نبوده است.درباره اينكه آقاي تهامي نژاد از قول فرخ غفاري نوشته اند شيخ فضل الله ميخواست ما را ( يعني روسي خان را) تلكه كند، در تاريخ ٦ فوريه ٢٠٠١(١٨ بهمن ١٣٧٩) در پاريس به نويسنده اين نوشتار گفت: «يادم نميآيد ولي كاملا امكان دارد».

جواد فريفته آشپز احمد شاه طبق آنچه كه در نوجواني بما گفتند يك رستوران ايراني به نام «طهران» نزديك ميدان اتوال پاريس در كوچه تروايون (rue Troyon ) داشت و ما قاطي بزرگان تا سي و هفت هشت سال پيش يكشنبه ظهرها براي چلوكباب خوري به آنجا ميرفتيم، يادش به خير. غفاري روسي خان را سه بار، به ويژه دو دفعه در تاريخ ٣٠ مه ١٩٤٩و ٢٩ اكتبر ١٩٦٣، در آن رستوران ملاقات و به ويژه در تاريخ ٣٠ مه ١٩٤٩ درباره گذشته اش اطلاعات مبسوطي ازوي كسب كرده بوده است (غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ٢، ص. ٥، زيرنويس ٢). اين اطلاعات توسط خود او در مقاله هاي نخستين وي و جمال اميد در تاريخ سينماي ايران به چاپ رسيده است. غفاري كه يادداشتهايش را برده اند اكنون بياد نميآورد كه تاريخ ملاقاتهاي بعدي دقيقا كي بوده ولي با آنچه كه خود به جمال اميد گفته و آورده شد موافق است با اين اختلاف كه بار نخست در سال ١٩٤٠ بوده و نه ١٩٤٣(ر.ك. زيرنويس ٣٠ ص. ٣٦ در تاريخ سينماي ايران و يا در تاريخ سينماي ايران ١، زيرنويس ١، ص. ٦٧) زيرا غفاري در ١٩٤٣ در شهر گرونوبل بسر ميبرده است.

٤٢- اين مطلب در منبعي نوشته نشده ولي چون «باغ و ساختمان» (جمالزاده، درباره صحافباشي، ص. ١٢٩) صحافباشي به گفته پسرش بين سينما كريستال فعلي و خيابان ارباب جمشيد (سفرنامه ابراهيم صحافباشي، مقدمه، ص. ١٥) قرار داشت، پس ميتوان نتيجه گرفت كه صحافباشي باغ و ساختمان خود را به ارباب جمشيد «واگذار» ميكند و آن خيابان به نام ارباب جمشيد معروف ميشود. واژه «واگذار» از ناظم الاسلام است كه به خوبي صحافباشي را ميشناخت ولي او در اينجا از ارباب جمشيد نام نميبرد و مسئله را گنگ رها ميكند ( تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ١٣٦٢، ج. ٢، ص. ١٩٣). مغازه از آن جهت شايد استثنا است كه اجاره داده شد، ر.ك. دنباله متن.

٤٣- مقصودلو، مخابرات استر آباد، ج. ١، ص. ٥٦. در زمان جنگ اول نيز صحافباشي به خدمت ارتش انگليس در ايران در آمد، ر.ك. ادامه متن.

٤٤- تصوير صفحه نخست نامه وطن را جمال اميد در صفحه ١٢٥ تاريخ سينماي ايران به چاپ رسانده است. روي اين صفحه تاريخي ديده  نميشود ولي وي تاريخ ١٢٨٦خ (١٩٠٧) را براي انتشار آن ذكر كرده كه با آنچه كه آورده شد وفق نميدهد و يك سال زود است.

٤٥- مليجك، ج.٢، ص. ١٢٧٢. البته مسجل نيست كه سياوش خان مغازه را از خود صحافباشي اجاره كرده باشد و ممكنست وي آنجا را از مالكي جديد (ارباب جمشيد) به اجاره گرفته باشد.

٤٦- خاطرات ابرالقاسم رضائي، فرزند كوچك صحافباشي، به نقل از جمال اميد در تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٤ و همچنين مصاحبه رضائي با شاهرخ گلستان در فانوس خيال ( گلستان، فانوس خيال، متن انتشارات كوير، ص. ١٤١٥) .

٤٧- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٧ زيرنويس ٤٨ و ص. ٢٨ ٢٧.

٤٨- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٨.

٤٩- ر.ك. به اعلان روسي خان در حبل المتين، شماره ١٦١، پنجشنبه ٧ شوال ١٣٢٥، «١٤ نوامبر ١٩٠٧»/ ٢٣  آبان ١٢٨٦، ص. ٤ اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٥ و همچنين ر.ك. ادامه همين متن در بند ج.

٥٠- اعلان در صور اسرافيل، پنجشنبه ٢١ ربيع الاول ١٣٢٦/ ٢٣ آوريل ١٩٠٨/ ٣ اردي بهشت ١٢٨٧، ش. ٢٦، ص.٨. اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٧.

٥١- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٧. ژرژ اسماعيليف، يعني ميرزا اسماعيل

قفقازي، حسابدار وزارت جنگ بود (اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٦).

٥٢- در شرح حال او ر.ك. ذكاء، تاريخ عكاسي، صص. ٧٨  ٧٥ و مقاله فرخ غفاري كه در

)The Qajar Epoch,Arts and Architecture )

منتشر خواهد شد (ر.ك. فهرست منابع در پايان اين مقاله).

٥٣- اين سند بي همتاي سينماي ايران از جمله اسناد كاخ گلستان است. اين مدارك در ابتدا به كوشش آقاي احمد دزوارئي، رياست گنجينه كاخ گلستان، طبقه بندي عمومي شده و بخشي از آن براي ثبت دقيقتر در اختيار هيئتي به رياست آقاي دكتر نادر كريميان سردشتي گذاشته شد. آقاي عليرضا انيسي، رياست كاخ گلستان، در هنگام بازبيني عملكرد هيئت ياد شده در سال ١٣٧٨، متوجه اين سند شده نويسنده را از وجود آن آگاه ساخت.

٥٤- اهميت اين اسناد به ظاهر بي ارزش بر پژوهش كنندگان مدرنيته در ايران و سير تحول تاريخ وسايل تحرير و آشپزي و غيره نبايد پوشيده بماند.

٥٥- طبق آخرين اطلاعاتي كه از فرخ غفاري كسب كردم، ميرزا ابراهيم را بايد همچنان متولد رجب ١٢٩١ (١٣ اوت تا ١٢ سپتامبر ١٨٧٤ برابر با ٢٣ مرداد يا ٢١ شهريور ١٢٥٣) در طهران دانست و سال فوت وي را نيز همان «١٣٣٣ قمري (١٢٩٤ خ/ ١٩١٥ م)» در چابكسر قرار داد. در شرح حال او فرخ غفاري چند نوشته دارد كه چكيده آنها به توسط جمال اميد، در تاريخ سينماي ايران،صص. ٢٤  ٢٢ (تواريخ ذكر شده در اين كتاب در چاپ بعدي آن تصحيح خواهد شد) آورده شده است. در مقاله جديدتر غفاري در ماهنامه فيلم كه به مناسبت صدمين سال سينماي ايران چاپ شد و همچنين در نوشته او در Encyclopaedia Iranica , volume I,p.719، نيز شرح حالي از ميرزا ابراهيم نوشتهشده است. غفاري مقاله ديگري نيز در اين باره تدوين نموده كه در مجموعه The Qajar Epoch,Arts and Architecture به كوشش P.Luft و اين جانب به توسط Iran Heritage Foundationدر لندن منتشر خواهد شد. همچنين ر.ك. ذكاء، صص. ١١٦ ١١٣.

٥٦- حتي بخش نخست سينماتوگراف به صورت واژه«سينما» به زبان فرانسه و از آن به فارسي راه يافته است. شرحي به فارسي در مورد طرز كار سينماتوگراف با يك طرح گويا از آن دستگاه در نود و هفت سال پيش در سال ١٣٢٥/ ١٩٠٧/ ١٢٦٨ به توسط ميرزا علي محمد خان اويسي در باكو منتشر شده و در ماهنامه فيلم كه به مناسبت صدمين سال سينماي ايران چاپ شد نيز آورده شده است. ر.ك. فهرست منابع و مآخذ، زير علي محمد خان اويسي، اين اطلاعات را مديون بهزاد رحيميان هستم.

٥٧ – مثلا روي يك نوشته كه در و اقع اعلاني است براي ساعتهاي امگا و در تصاوير مياني فيلم صامت حاجي  آقا آكتور سينما ديده ميشود رقم ٣ روي سين ساعت ديده ميشود.

٥٨- ر.ك. به نوشته علي محمد خان اويسي درباره طرز كار سينماتوگراف كه در زيرنويس ماقبل پيشين ياد شد.

٥٩- مظفرالدين شاه، سفرنامه سفر نخست، صص. ٣ و ١٠. هر چند كه شاه خود قلم به دست نداشته بلكه همانطور كه خود ميگويد، چه در اين سفر و چه در سفر دوم، او متن را ميگفته و ديگران مينوشته اند ولي بديهي است كه در مجموع شخص وي نويسنده و ديگر كسان محرر به حساب ميايند.

٦٠ مظفرالدين شاه، سفرنامه] سفر نخست[، ص. ٢٥٥.

٦١- مظفرالدين شاه، سفرنامه ]سفر نخست[، ص. ٨٠. آبمعدني اين شهر كوچك فرانسوي داراي خواص طبي از جمله براي دفع امراض كليوي و نقرس ميباشد. محل اقامت شاه در «مهمانخانه» و يا «خانه ملكه» (سوورن: Graux.pp.8.17;Hotel/Pavillion de la Souveraine ) بود كه نبايد آن را به جهت شباهت نام در زبان فرانسه با «كاخ پادشاهان» (سوورن: Palaise des Souverains ) كه محل استقرار وي در پاريس بود اشتباه  كرد. ر.ك. صفحات بعد.

٦٢ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ٨١. منظور از «تياتر» شايد تماشاخانه كازينوي آن شهر باشد كه در آن لوژي مخصوص براي شاه ساخته شده بود(Graux .p.9)

٦٣- مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ١٧٨، ١٩٣.

٦٤- «موزيك] فاوست[ چندان موافق سليقه اعليحضرت شاهنشاهي نبود»، ص. ٨٤ از بدايع وقايع، تهيه كوريلن. كوريلن (Corilin?)نامي، بريده هايي از روزنامه هاي اروپا مربوط به سفر مظفرالدين شاه به اروپا جمع آوري كرده بود كه به توسط نيرالملك ترجمه و بعدها به كوشش وحيدنيا به چاپ رسيد (ر.ك. فهرست منابع). شايد شاه به ديدن اپراي Damnation de Faust اثر Berliozرفت ولي به نظر فرخ غفاري احتمال اينكه وي فاوست اثر شارل گونو (Charles Grounod)را ديده باشد بيشتر است. ناگفته نماند كه موسيقيدانان ديگري نيز از اثر گوته، نويسنده شهير آلماني، اپرا ساخته بودند. ولي بعيد است كه در اينجا اشاره به ايشان باشد.

٦٥-  مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ٨٤ و سفر دوم شاه، ص. ١٣١.

٦٦ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ٨٥ و قسمت نهايي همين بخش درباره نوشته سويج لندر.

٦٧ –  مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ١، ٢٥٥ و گراورهاي چاپ شده در همان كتاب.

٦٨ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ٩١.

٦٩ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ٨٨.

٧٠ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.٩٢.

٧١ –  مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.٩٣.

٧٢ – مظفرالدين شاه آورنده سينماتوگراف را توصيف نميكند ولي سه هفته بعد او را در جمع عكاساني كه براي عكسبرداري نزدش آمده بودند شناسايي كرده به وي اشاره ميكند، مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٣٦ (٣ ربيع الثاني ١٣١٨/ ٣١  ژوئيه ١٩٠٠/ مرداد ١٢٧٩).

٧٣ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ١٠١ ١٠٠.

٧٤ – ظهيرالدوله، ص. ٢٠١. اطلاعات مربوط به ظهيرالدوله را مديون فرخ غفاري هستم.

٧٥-  مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ١٣٦ ١٣٥، ١٣٠.

٧٦ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٢٩.

٧٧ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٣٣.

٧٨ –  مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٣٥.

٧٩ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٣٨.

٨٠ – كوريلن، بدايع وقايع، ص. ٤٨. منظور از عمارت سوورن، محل اقامت شاه در «كاخ پادشاهان» (سوورن: Pavillion de la Souveraine ,ر.ک. Graux .p.11) ميباشد كه در شماره ٤٣ «خيابان جنگل بولوين» (Avenue de Bois de Boulogne) كوريلن، بدايع وقايع، ص. ٤٣ و نامه شركت گومون به ميرزا ابراهيم در ادامه همين متن) قرار داشت. آن خيابان همانا خيابان فوش (Foche Avenue  )امروزي است و آن عمارت بعدها تخريب گرديد.

٨١ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ١٣٨.

٨٢ – كوريلن، بدايع وقايع، ص. ٦٨.

٨٣ – كوريلن، بدايع وقايع، ص. ٦٩.

٨٤ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٤٦.

٨٥ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ١٤٧ ١٤٦، نمايشهاي خيال برانگيز از جمله به كمك آئينه و نورپردازي انجام ميگرفت.

٨٦  – ظهيرالدوله، سفرنامه، صص. ٢٣٦ ٢٣٥، ظهيرالدوله، و مصحح متن وي درباره املا و نام محل سينما به خطا ميروند: به جاي «شامپردماري… يعني ميدان ماري» يعني ميدان حضرت مريم، بخوانيد: شامپ دو مارس … يعني ميدان مريخ كه خداوند جنگ باشد Champs-de-Mars. نام ديگري در همان صفحه موزه گرون (Musee Grevin)است و نه «كريون».

٨٧ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٤٩.

٨٨ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.

١٤٩، ظاهرا قرار دادن سه پايه كمال الملك در آن روز در لوور سر راه شاه يك صحنه سازي بوده است، ر.ك. كوريلن، بدايع وقايع، ص. ٧٤، درباره وقايع پشت پرده ديدار شاه از موزه، ر.ك.

Paoli,pp. 107-108 كه از آن ماجراها به اختصار در زيرنويس شماره ٢٩ مقاله ام درباره خورهه، طاووس، شماره ٤/٣ ياد كرده ام.

٨٩ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٥٠، كوريلن، بدايع وقايع، صص. ٧٨  ٧٧.

٩٠ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٥٠.

٩١ – ظهيرالدوله، سفرنامه، ص. ٢٥٣. منظور از «همان عمارت»، محل اقامت شاه است كه به آن اشاره شد.

٩٢ – كوريلن، بدايع وقايع، ص. ٨٦.

٩٣ – Paoli, p.100، ترجمه نسبتا آزاد متن جز در بخشي كه بين گيمه قرار داده شده است.

٩٤ – كوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠١.

٩٥- منابع بلژيكي، ر.ك. فهرست منابع در پايان نوشتار.

٩٦ – كوريلن، بدايع وقايع، صص. ١٠٢  ١٠١.

٩٧ –  كوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠٢.

٩٨ – كوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠٤، در نوشته هاي مربوط به تاريخ سينما در ايران، كه همگي بطور مسقيم يا غيرمستقيم از ترجمه متن كوريلن استفاده ميكنند، برخي به يك خانم فرانسوي كه فيلمبرداري ميكرد و يا مادام «كرون» كه خود فيلم برميداشت اشاره ميشود كه درست نيست و ماجرا در متن كوريلن همان است كه آورده شد.

٩٩ – منابع بلژيكي، ر.ك. فهرست منابع در پايان نوشتار و همچنين كوريلن، بدايع وقايع، صص. ١٠٥ ١٠٤.

١٠٠- منابع بلژيكي، ر.ك. فهرست منابع در پايان نوشتار.

١٠١ – منابع بلژيكي، ر.ك. فهرست منابع در پايان نوشتار.

١٠٢ – كوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠٨.

١٠٣ – جنگ گل ترجمه  Bataille de Fleurs  از فرانسه است كه خود شاه هم آن اصطلاح را در جايي ديگر بكار ميبرد (مظفرالدين شاه، سفرنامه ]سفر نخست [، ص.٨٠) و منظور از جنگ گل corso fleuri است كه نخستين بار فرخ غفاري معادل آن را يافت، ر.ك

.Gaffari,’20ans de cinema en Iran’, PP.179-195,

١٠٤ –  مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص.١٦١ ١٦٠.

١٠٥- درباره اين امور همچنين ر.ك. بخش سه، ٢.

١٠٦- ملوك خانم مصور رحماني، يكي از سه دختر ميرزا ابراهيم، اسنادي را در سال ١٣٢٩ خ/١٩٥٠ م به توسط شوهرش مهندس حسن شقاقي به فرخ غفاري داد. مهندس شقاقي، پدر دكتر سياوش شقاقي باني اين آشنايي بود. اين مدارك شامل اسناد زير ميشد: نامه شركت گومون، دو يادداشت درباره فيلمبرداريهاي ميرزا ابراهيم به امر شاه (ر.ك. ادامه متن) و تصوير نيم تنه ميرزا ابراهيم كه به توسط جمال اميد انتشار يافته است (تاريخ سينما، ص. ١١٦). نخستين بار روي كارت تبريك نوروز سال ١٣٤١ خ (١٩٦٣ م) كانون فيلم وزارت فرهنگ و هنر و سپس در   Le cinema en Iran, P.2 كه غفاري نوشته بود در سال ١٩٧٣ م (١٣٥٢ خ) منتشر شد ولي انتشار وسيع اين اسناد بعدها به همت جمال اميد انجام گرفت (تاريخ سينما، ص. ١١٦). نخستين اشاره به برخي از اين اسناد را در مقاله فرخ غفاري در مجله عالم هنر به نام اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، شماره ٢٦ مهر ١٣٣٠، زيرنويس ١، ميتوان يافت ولي اطلاعات كلي را شخص غفاري در اختيار نويسنده قرار داده است. مجموعه غفاري در حوادث بعد بهمن ١٣٥٧/ فوريه ١٩٧٩ ناپديد شد. شايد بتوان هنوز اميدوار بود كه همانطور كه بخشي از كتب وي سرانجام به كتابخانه مركزي دانشگاه راه يافت، اين اسناد نيز روزي در ميان اموال يكي از بنيادها شناسائي شود و يا از جايي ديگر سر دربياورد.

١٠٧- اميد، تاريخ سينما، ص. ٣٤، زيرنويس ٧.

١٠٨ – محل اقامت شاه كه ذكر آن آورده شد.

١٠٩-  اميد، تاريخ سينما، ص. ٣٤، زيرنويس ٧. در ادامه اين زيرنويس آمده: اين مسابقه كه جلب توجه زيادي در آن زمان كرد داراي جوايزي به ميزان ده هزار و پنج هزار فرانك و يك سري جوايز دو هزار و يك هزار فرانكي بود. در ميان اين جوايز، يكي هم فيلم جراحي دكتر دوواين بود كه لئون گومون توصيه كرده بود شاه ايران دريافت دارد.

١١٠ – بازمانده اين فيلمها معدود بوده و هنوز طبقه بندي و شناسائي كلي نشده است. دليل قدمت يكصد ساله آنها اين است كه علاوه بر فيلمهاي ٣٥ ميليمتري، شامل فيلمهاي باريك ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان نيز ميشوند. در ميان شيشه هاي خام عكاسي نيز هنوز بسته اي نيافته ام كه تاريخي كهنه تر از ١٨٩٨ و تاريخ پايان مصرفي جديدتر از ١٩٠٦ داشته باشد.

١١١-

H.Savage Landor, across coveted lands,vol.1 ,P.233: ‘adjoining this room is a boudoir, possessing the latest appliances of civilization.it contains another grand piano,a large apparatus for moving pictures on screen and an icecream soda fountain with four taps ,of the types one projecting admires-but do not wish to posses- in the newyork chemists’ shops! The Shah’s however lacks three things-the soda,the ice, and the syrups.’

آورده شده (ر.ك. از جمله اميد، تاريخ سينما، ص. ٢٢) كه در بازديد از كاخ گلستان، هنري سويج لندر يك «دستگاه بزرگ سينماتوگراف گومون» ديده است ولي همانطور كه ملاحظه گرديد، نويسنده نامي از سينماتوگراف گومون نميبرد.سويج لندر سپس همچنان با لحن تمسخرآميز به دستگاه مدرن چاپ (Modern Printing- Press   ) شاه نيز اشاره ميكند (ج. ١، ص. ٢٣٨). منظور آن نادان دستگاه معظم و خوبي است كه در همين سفر نخست شاه به فرنگ توسط احمد صنيع السلطنه خريداري شد و بسعي ميرزا ابراهيم خان عكاسباشي، فرزندش و در كاخ گلستان داير شد. (ر.ك. مظفرالدين شاه، سفرنامه] سفر نخست[، صص. ١ و ٢٥٥ و همين جا بخش يك، ب). از عكسهاي مراسم نصب آن اسباب كه من ديده ام چنين برميآيد كه دستگاه را در اطاقهاي طبقه اول (همكف به لفظ امروزيها) در جنوب شرق كاخ ابيض رو به باغ در طرف شرق آن نصب نمودند. از جمله كتب دو سفر شاه به اروپا به توسط همين دستگاه و لوازم آن حروفچيني شده به طبع رسيد.

١١٢ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ١٧٨.

١١٣- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ١٩٦.

١١٤- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ١٩١.

١١٥ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، صص. ١٩، ٢٩، ٤٥، ٥٣، ٦٨، ٧٠، ٧٢، ٧٨، ٩٨، ١٣٣، ١٣٦، ١٥١. خريد دو دوربين قطعا عكاسي در لوسرن (Lucerne) سويس در تاريخ سه شنبه ١٨ صفر ١٣٢٠/ ٢٧ مه ١٩٠٢/ ٦ خرداد ١٢٨١ (ص. ٥٤)، دوربين عكاسي و دستگاه اشعه ايكس (ص. ٦٠)، اعزام عكاسباشي به آلمان براي خريد «عكس جديد الاختراع» (ص. ٦٣)، عكس فوري (ص. ٦٦)، فرستادن عكاسباشي براي «بعضي فرمايشات» (ص. ١٠٤) كه دوربين عكاسي بوده است (ص. ١٠٦)، نقاشي از صورت شاه، آمدن عبدالله ميرزاي قاجار عكاس شهير ايراني براي عكس برداري،ص. ١١١، استفاده از فلاش منيزيم (ص. ١٢٦).

١١٦- مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ١٠٧.

١١٧-  مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ١١٩. «جاري شدن آب و رودخانه» اشاره است به تماشايي كه شب پيش شاه ديده بود و در آن از جمله آب بصورت رودخانه جاري شده صحنه را ميپوشانده است.

١١٨-  مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ١٢٦.

١١٩- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ١٣١.

١٢٠- مليجك. ج. ١. ص. ٣٣٠.

١٢١-  تاريخ حركت در ناظم الاسلام، تاريخ بيداري، ج. ١، صص. ٢٩٨ و ٣٩٧ و مليجك، ج. ١، ص. ٧٦٧، تاريخ مراجعت در مليجك، ج. ١، ص. ٨٣٦.

١٢٢ – شرح نسبتا كاملي همراه با عكس از آن بخش ازاين سفر كه در فرانسه و بلژيك از تاريخ ٢٢ ژوئن تا ٣١ اوت ١٩٠٥ (٢ آذر تا ١٠ شهريور ١٢٨٤ خ) انجام گرفت در كتاب كمياب گرو و داراگون كه تنها در سيصد نسخه انتشار يافته ديده ميشود، ر.ك. منابع فرنگي، زير Graux، صفحات ١٦ تا ٣٣، از سينماتوگراف در اين شرح ياد نشده است (ر.ك. به ويژه ص. ٢٣).

١٢٣- روسي خان به فرخ غفاري گفته بود كه: «در سال ١٩٠٩ از پسر صنيع حضرت، كه عكاس باشي مظفرالدين شاه بود ، دوربيني خريد…» (غفاري، اولين آزمايش (٢)، ص. ٢٧ و اميد، تاريخ سينما، ص. ٢٦ به اختصار). عكاسباشي مظفرالدين شاه صنيع السلطنه بود و روسي خان منظورش پسر او يعني ابراهيم ميرزا است اما به اشتباه دوربين را به پسر صنيع حضرت نسبت ميدهد كه عكاس و عكاسباشي شاه نبود. ارتباط محمد خان صنيع حضرت با عكاسي در قتل ميرزاجوادخان، عكاس مشروطه طلب، كه به دست وي صورت گرفت خلاصه ميشود. شايد استبداد روسي خان و محمد علي شاهي بودن وي مبدا اين اشتباه او بوده كه تا كنون از نظرها پنهان مانده بوده است. درباره قتل ميرزاجوادخان و صنيع حضرت ر.ك. ناظم الاسلام كرماني، تاريخ بيداري، بخش دوم، ص. ٤٨٤، ذكاء، تاريخ عكاسي، صص. ٢٨٥ ٢٨٤ و دخو (علي اكبر دهخدا) كه حركت صنيع حضرت در راس دسته اش را به مسخره به حركت ژنرال كوراپاتكين، كه ذكر پانوراماي او رفت، تشبيه ميكند (صوراصرافيل، پنجشنبه ١١ ذي الحجه ١٣٢٥/ چهارشنبه ١٥ ژانويه ١٩٠٨/ ٢٥ دي ١٢٨٦، ش. ٢٠، ص. ٦).صنيع حضرت را مجاهدين در ١١ رجب ١٣٢٧/ ٢٩ ژوئيه ١٩٠٩/ ٧ مرداد ١٢٨٨ به دار آويختند، مليجك، ج.

٣، ص. ١٥٧٩و تصاوير در ج. ٣، صص.٨١ ١٥٨٠.

١٢٤- مليجك، ج.٣، صص. ١٥٥٠ و ١٥٥٧.

١٢٥ – غفاري، اولين آزمايش (٢)، ص. ٢٧. در متن غفاري «دويست هزار متر» آورده شده ولي همانطور كه خود او به نويسنده اين سطور تذكر داد اين رقم درست نيست و دو هزار متر و يا به احتمال كم حداكثر بيست هزار متر صحيحتر است.

١٢٦ – نتيجه گيري از مجموع نوشته جمال اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٥.

١٢٧ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٨، زيرنويس ٦٧.

١٢٨ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٨، زيرنويس ٦٧.

١٢٩ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٠.

١٣٠ – مظفرالدين شاه، سفرنامه] سفر نخست [، ص.٨٣.

١٣١ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٠.

١٣٢- جمال اميد در ذكر فيلمبرداري فيلم آبي و رابي، اين بار احتمالا از قول معتضدي، مينويسد ( اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٥٨، زيرنويس ٢٦) كه حراج در زمان احمد شاه صورت گرفت ولي همانطور كه چند خط بعد ملاحظه خواهد شد، اين گفته نيز مردود است.

١٣٣- اين امر اكنون مسجل است زيرا جناب آقاي اصغر مهدوي در تاريخ ٢٠ شهريور ١٣٧٩ (١٠ سپتامبر ٢٠٠٠) به نگارنده فرمودند كه حراج در زماني كه مرحوم تيمورتاش وزير دربار بود برگزار شد و مرحوم آقا سيد جلال طهراني نيز در آن حراجها شركت ميكرد. فرموده هاي جناب مهدوي در فرصت ديگري به صورت كاملتري نقل خواهد شد.

١٣٤- در مورد اين لوازم كه شامل (يك) دستگاه فيلمبرداري گومون و ديگر لوازم ميشده ر.ك. اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٠.

١٣٥ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٥٨، زيرنويس ٢٦.

١٣٦- غفاري، اولين آزمايش (٢)، ٤، ص. ٢٨.

١٣٧ – اميد، تاريخ سينما، ص. ٢٢. در متن چاپ نشده غفاري به جاي «ارواحنا له الفدا»، «ارواحنا فداه» آمده است و در اشاره به نخستين همو به اين سند جملات بصورت خلاصه زير نقل شده است: «صبح زود اسباب سينموفتوگراف را برداشته در سبز ميدان از تمام دستجات قمه زن ها عكس بيندازيد» (غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران١، متن اصلي دست نويس در متن آن چاپ شده آن همان متن در اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٥، «بيانداز» به جاي «بياندازيد» آمده است.)

١٣٨- ناظم الاسلام كرماني تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ١٣٦٢، ج. ١، ص. ١٣١: «به تعزيه داري راغب … شوق بسيار به گريه داشت.»

١٣٩ – غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٥. واژه «تاج» در متن چاپ شده مقاله غفاري نيست ولي در متن دستنويس آن بوده است.

١٤٠ – متن دستنويس اولين آزمايشهاي سينمايي ١، غفاري. در متن چاپ شده اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٨، املاي «سينموفوت گراف» دست خورده و تبديل به «سينموفتوگراف» شده است. شاه يادداشت را سردستي نوشته بوده و حتي پسوند «باشي» را هم اهرا جا انداخته بوده است. جمال اميد متن اصلي را به صورت زير چاپ كرده است: «عكاس باشي، فردا صبح دوربين سينموفتوگراف را با دو سه رولو زود بيآور كه عكس شيرها را بگيريم»، اميد، تاريخ سينماي ايران ١، ص. ٣٦و تاريخ سينما، ص. ٢٢.

١٤١- مليجك، ج. ١، صص. ٢٢٤ و ٥٨١. مليجك شرح باغ وحش كاخ دوشان تپه را كه «باغ شيرخانه» نام داشت آورده است. و آن باغ دري ويژه خود داشت.

١٤٢ – مليجك، ج. ١، ص. ٢٢٤.

١٤٣-  به لطف و معرفي دكتر مهدي حجت، كه در آن زمان سمت معاونت حفظ ميراث فرهنگي وزارت فرهنگ و آموش عالي را به عهده داشتند، اداره كل بيوتات وزارت دارائي و امور اقتصادي به درخواست اينجانب مبني بر مطالعه عكسهاي آلبومخانه كاخ گلستان جواب مثبت داد (درخواست و موافقت نامه شماره ٣٤٩٢ مورخ ٢٥.٨.١٣٦١، ضبط دفتر اداره كل بيوتات). اين آغاز پژوهشهاي من در كاخ گلستان بود كه همچنان ادامه دارد.

١٤٤-  شرح ماجرا مفصل است ولي دكتر اكبر عالمي، كار كپي برداري را به عهده داشت، اشاره اي كوتاه به اين امر ميكند، ر.ك. مقاله ايشان، حكايتي نو از اين نوجوان صد ساله…، زيرنويس ١. سال كشف و به دنبال آن كپي فيلمها، شايد به دنبال يك اشتباه چاپي، ١٣٦٥ به جاي ١٣٦١ و ١٣٦٢ (در مورد كپي) ذكر شده است و البته پادشاه مورد نظر در فيلمها نيز مظفرالدين شاه است و نه ناصرالدين شاه.

١٤٥- به پشتيباني سيد محمد بهشتي (رياست سازمان ميراث فرهنگي كشور) و عليرضا انيسي (رياست كاخ گلستان) و به ياري آقاي حسن ميرزا محمد علائيني و به ويژه آقاي جواد هستي و ديگر مسئولين در بخشهاي گوناگون كاخ گلستان.

١٤٦-  ر.ك. به مقاله هوشنگ كاوسي، توماس اديسون، برادران لومير آسوده بخوابيد، ما بيداريم.

نويسنده اشاره اي به كتب و مقالاتي كه در گذشته به توسط پيشگامان تاريخ سينما نوشته شده نميكند و حتي برخي از منابع و اسنادي را كه توسط آن پايه گذاران در گذشته با ذكر سند معتبر منتشر شده است بي اساس ميداند («به هيچ وجه صحت ندارد»، ص. ١٠٧). تحرير نخست اين نوشتار نيز ظاهرا به رويت ايشان نرسيده بوده است.

١٤٧- روسي خان فيلمي در سال ١٢٨٦ خ/ ١٩٠٧ م نشان داد كه در آن «يك نفر سيگار ميكشيد]و[ دود سيگار روي پرده نمايان بود»، اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٦، زيرنويس ٣٤ (اميد، تاريخ سينماي ايران ١، ص. ٦٩، «خود» به جاي «دود» آمده كه در متن بعدي اميد تصحيح شده است.) نظر به ارتباط روسي خان با دربار محمد علي شاه و يكي بودن موضوع در هر دو مورد، ميتوان پنداشت كه منظور يك فيلم است ولي بعيد است زيرا به احتمال به يقين فيلم روسي خان ٣٥ ميليمتري بوده و نه ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان.

١٤٨- تقي زاده، زندگي، صص. ٢٠٦ ٢٠٥

١٤٩- اين مطالب به فرخ غفاري گفته شده بوده و ايشان آن گفته ها را در غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٨ آورده است ولي خود ايشان به نويسنده گفتند كه بخش مربوط به حراج فيلمها به آن صورت نقل شده نميتواند درست باشد.اختلاف متن چاپي غفاري با متن دستنويس او در بين الهلاين آورده شده است.

١٥٠- ناظم الاسلام كرماني تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ١٣٦٢، ج. ١، ص. ١٣١.

١٥١-  مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٢٥.

١٥٢ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٣٥.

١٥٣- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٥١.

١٥٤- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٥٢.

١٥٥-مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.٨١.

١٥٦- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ١٣٣

١٥٧- در مجموعه عكس زيبا و مفيد كتاب گنج پيدا كه اخيرا به سعي بهمن جلالي درباره برخي از عكسهاي كاخ گلستان انتشار يافته است نام آغا محمد به دو خواجه داده شده كه در يك مورد درست نيست. آن كوتوله اي كه در بسياري از صفحات (از جمله ١٠٤ يا ١٠٥) به نام « آغا محمد خواجه معروف به فقير القامه» و يا «آغا محمد» معرفي ميشود در واقع عيسي خان است كه از زمان وليعهدي با مظفرالدين شاه در آذربايجان بود و بعد با وي به طهران آمد. آن ديگري « آغا محمد قصيرالقامه» و نه فقير القامه، است كه از مهمترين خواجه هاي ناصرالدين شاه بود و طرف اعتماد وي (ر.ك. اعتمادالسلطنه، خاطرات، شنبه ٢١ ربيع الثاني ١٣١٠، ص. ٨٣٩). از آغا محمد قصيرالقامه چند عكس در آلبومخانه كاخ گلستان موجود است كه يكي را هم بهمن جلالي در ص. ٥٩، عكس بالا، فرد سمت چپ چاپ كرده است. از محمودخان هم كه در آن كتاب شناسائي نشده چند عكس هست از جمله در صص.١١٠، ١٤٣، ١٦٧.

١٥٨ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ٢٥.

١٥٩- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٣٦.

١٦٠- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.٣٦ .

١٦١ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٧٣.

١٦٢- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٨٣.

١٦٣- آلمانها فيلمي مستندگونه در حدود ٠٥ ١٣٠٤ خ/ ٢٥  ١٩٢٤ م در ايران ساختند و چون هنرپيشه زن ايراني الاصل براي ايفاي نقش در آن پيدا نميكردند، ماري لوئيز عدل همسر انگليسي نسب مرحوم اعتماد الوزاره در آن بازي كرد. اطلاعات نگارنده در اين مورد هنوز ناقص است ولي اميدوار است كه در آينده بتواند توضيح بيشتري بدهد.

فهرست منابع و مآخذ:

_ابراهيم صحافباشي، سفرنامه ابراهيم صحافباشي، باهتمام محمد مشيري، طهران ١٣٥٧.

_ابوترابيان، حسين، اعلاميه صحافباشي، راهنماي كتاب، سال ٢٠، آبان  دي ١٣٥٦، ش. ١٠  ٨، صص. ٩٢  ٦٩١.

_اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، روزنامه خاطرات، به كوشش ايرج افشار، چاپ چهارم، تهران، ١٣٧٧.

_اميد، جمال، تاريخ سينماي ايران  ١، پيدايش و بهره برداري، تهران، ١٣٦٣.

_اميد، جمال، تاريخ سينماي ايران، ١٣٥٧  ١٢٧٩، چاپ دوم، تهران، ١٣٧٧.

_تقي زاده، سيد حسن،  زندگي طوفاني، خاطرات سيد حسن تقي زاده، به كوشش ايرج افشار، لوس آنجلس، ١٩٩٠.

_تهامي نژاد، محمد، ريشه يابي يأس، ويژه سينما و تئاتر، ش.

٦  ٥، دي ١٣٧٣ (متاسفانه اين مقاله جالب در  زمان تحرير اين نوشتار هنوز بطور كامل به دست نيامده بود.)

_جلالي، بهمن، گنج پيدا، مجموعه اي از عكسهاي كاخ موزه گلستان، به كوشش بهمن جلالي، تهران، ١٣٧٧.

_جمال زاده، سيد محمدعلي، درباره صحافباشي، راهنماي كتاب، سال ٢١، فروردين  اردي بهشت ١٣٥٧، ش. ٢   ١، صص. ٣١   ١٢٨.

_جمال زاده، سيد محمدعلي، يادهايي از كودكي و نوجواني، چشم انداز، ش. ١٩، بهار ١٣٧٧، پاريس، صص. ٥٢  ٤٥.

_حبل المتين، اعلان سينماتوگراف روسي خان، ش. ١٦١، پنجشنبه ٧ شوال ١٣٢٥، ٢٨ آبان ٨٣٩ جلالي، ١٤ نوامبر ١٩٠٧، ص. ٤ (در واقع، اگر تقويم ه.ق. تبديل شود برابر است با چهارشنبه ١٣ نوامبر ١٩٠٧/ ٢٢ آبان ١٢٨٦ ولي به تقويم ميلادي ١٤ نوامبر روزنامه برابر است با ٢٣ آبان.)

_دخو (علي اكبر دهخدا)، چرند پرند، صوراسرافيل، پنجشنبه ١١ ذي الحجه ١٣٢٥/ چهارشنبه ١٥ ژانويه ١٩٠٨/ ٢٥ دي ١٢٨٦، ش. ٢٠، صص. ٨  ٥.

_ذكاء،  يحيي، تاريخ عكاسي و عكاسان پيشگام در ايران، تهران، ١٣٧٦.

_روسي خان: ر.ك. اعلان در حبل المتين.

_شهري، جعفر، گوشه اي از تاريخ اجتماعي تهران قديم، تهران، ١٣٥٧.

_شهري، (شهري باف)، جعفر، تاريخ اجتماعي تهران در قرن سيزدهم،٦ جلد،  تهران ٦٨  ١٣٦٧ ش.

_صحافباشي: ر. ك. اعلان در صوراسرافيل، ٢١ ربيع الاول ١٣٢٦.

_صوراسرافيل، ش. ٢٦، پنجشنبه ٢١ ربيع الاول ١٣٢٦/ ٢٣ آوريل ١٩٠٨/ ٣ اردي بهشت ١٢٨٧، اعلان در ص. ٨.

_ظهيرالدوله، علي خان، سفرنامه ظهيرالدوله همراه مظفرالدين شاه به فرنگستان، به كوشش محمد اسماعيل رضواني، تهران، ١٣٧١.

_عالمي، اكبر،حكايتي نو از اين نوجوان صد ساله. سينماي ايران صد ساله و جهاني ميشود، دنياي سخن، سال ١٦، ش. ٩٠، اسفند ١٣٧٨ و فروردين ١٣٧٩، صص. ٦٩  ٦٤.

_عبدالغفار، نقشه تهران در سال ١٣٠٩ ه.ق. (١٨٩١ م)، چاپ مجدد از روي اصل، موسسه سحاب، تهران، ١٣٦٣ خ.

_عدل، شهريار، خورهه، طليعه كاوش علمي ايرانيان، طاووس، شماره ٤/٣، بهار و تابستان ١٣٧٩، صص. ٢٦٥  ٢٢٦.

_علي محمدخان اويسي (ميرزا)، سينوموتگراف، مجله حقايق، باكو، ش. ١، صفر ١٣٢٥ ١٦ مارس تا ١٣ آوريل ١٩٠٧/ ٢٥ اسفند ١٢٨٥ تا ٢٤ فروردين ١٢٨٦،صص. ١٦  ١٤. متن ميرزا علي محمدخان اويسي در ماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، شهريور ١٣٧٩، شماره ويژه سده سينماتوگراف، ص. ٢٦، منتشر گرديده و فتوكپي رنگي اصل متن نيز در موزه سينما در تهران به نمايش گذاشته شده است.

_غفاري، فرخ، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، مجله عالم هنر، ش.٣،  ٢٦ مهر ١٣٣٠ و متن اصلي دستنويس آن كه به لطف بهزاد رحيميان از موزه سينما به دستم رسيد.

_غفاري، فرخ، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران٢، مجله عالم هنر، ش. ٤،  ١٠ آبان ١٣٣٠ و متن اصلي دستنويس آن كه به لطف بهزاد رحيميان  از موزه سينما به دستم رسيد.

_غفاري، فرخ،جام جم  فانوس خيال  سايه و خيمه شب بازي در ايران، فيلم و زندگي (مجله)، ش. ٥، صص. ٤٢  ٤٠.

_غفاري، فرخ، ميرزا ابراهيم خان عكاسباشي، نخستين فيلمبردار ايراني،  ماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، شهريور ١٣٧٩، شماره ويژه سده سينماتوگراف، صص. ٢١  ١٩.

_غفاري، فرخ، مقاله اي با داده هاي تازه كه در دست انتشار است و به لطف ايشان در اختيار من قرار گرفت.

_غفاري، فرخ، گفتگوهاي غفاري با شهريار عدل، مجموعه صحبت هاي غفاري با نويسنده اين سطور در بيست سال گذشته درباره هنر و به ويژه نقاشي، عكاسي و سينماي ايران.  آنچه در اين نوشته آورده شده براي آخرين بار در اول دسامبر ٢٠٠٠ (١٠ آذر ١٣٧٩) با او بازنگري شده است.

_كاوسي، هوشنگ، توماس اديسون، برادران لوميرآسوده بخوابيد، ما بيداريم!، ماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٩، سال هژدهم، مهر ١٣٧٩، صص. ١١٠  ١٠٦.

_كوريلن، (گرد آوري شده توسط) ، بدايع وقايع نخستين سفر مظفرالدين شاه به اروپا، ترجمه رضاقلي بن جعفر قليخان نيرالملك (وزير علوم)، به كوشش وحيدنيا، تهران، زمستان ١٣٤٩.

_گلستان، شاهرخ، گفتگو با جمالزاده روز ١٤ مارس ١٩٩٢ (٢٣ اسفند ١٣٧١)

در ژنو كه قسمتي از آن در بخش دوم برنامه فانوس خيال از بخش فارسي راديوي بي بي سي در ١ اكتبر ١٩٩٣ (٩ مهر ١٣٧٢) پخش شد.

_گلستان، شاهرخ، فانوس خيال، سرگذشت سينماي ايران، مجموعه نوار صوتي در ٦ كاست، برنامه اي راديويي از بخش فارسي  بي بي سي كه پخش آن از همان راديو از ٢ مهر ١٣٧٢(٢٤ سپتامبر ١٩٩٣) آغاز شد، پخش نوار از  بي بي سي، لندن ١٩٩٤.

_گلستان، شاهرخ، فانوس خيال، سرگذشت سينماي ايران، از آغاز تا انقلاب اسلامي به روايت بي بي سي، متن پياده شده با دستكاري بدون اجازه از گلستان از روي مجموعه  پخش شده از از بخش فارسي راديوي بي بي سي در سال ١٣٧٣، ويراستاري رخند غروي، انتشارات كوير، تهران، ١٣٧٤.

_گلستان، شاهرخ، گفتگوها با شهريار عدل در پاريس درباره تاريخ سينماي ايران، تاريخ آخرين تبادل نظر،٢ دي ١٣٧٩/ ٢١ دسامبر ٢٠٠٠.

_مظفرالدين شاه قاجار، سفرنامه مباركه شاهنشاهي سفر نخست، مطعبه خاصه مباركه شاهنشاهي، طهران، ١٣١٩ ق. اين كتاب به نام سفرنامه مباركه  مظفرالدين شاه به فرنگ به كوشش علي دهباشي آفست شده در  طهران به چاپ رسيده است (چاپ دوم، زمستان ١٣٦١).

_مظفرالدين شاه قاجار، دويمين سفرنامه مباركه همايوني، مطعبه مباركه شاهنشاهي، طهران، ١٣٢٠ ق. اين كتاب به دو نام دومين سفرنامه مظفرالدين شاه به فرنگ و در همان جلد به نام دومين سفرنامه مظفرالدين شاه به فرنگ به تحرير فخرالملك، به توسط انتشارات كاوش آفست شده و در پائيز ١٣٦٢ در طهران به چاپ رسيده است.

_مقصود لو، حسينقلي مقصود لو وكيل الدوله، مخابرات استرآباد،  به كوشش ايرج افشار و محمد رسول درياگشت، ٢ جلد، تهران، ١٣٦٣.

_ناظم الاسلام  كرماني؛ تاريخ بيداري ايرانيان:

_به كوشش علي اكبر سعيدي سيرجاني، ٣ جلد ( بخش)، تهران، ١٣٤٦.

_به كوشش علي اكبر سعيدي سيرجاني، ٢ جلد (شامل ٣ بخش)، تهران، ١٣٦٢.

_منابع بلژيكي: منظور اطلاعاتي است كه كمي پيش از به زير چاپ رفتن اين تحرير دوم، خانم ماريون باتيست (Marion Baptiste)، دانشجوي بلژيكي سابقم در دكترا، براي من جمع كرد و با تلفن اطلاع داد. البته پيشاپيش خطوط اصلي اين رشته تحقيقات بررسي شده و برخي از اسنادي كه ميبايست در اوستاند مورد مطالعه قرار گيرد معين شده بود ولي كمبود وقت اجازه نداد مطالعات كامل شود. اين كار، همزمان با مطالعاتي درباره اتومبيلهاي خريداري شده و يا سفارش داده شده، در آينده به پايان رسانده خواهد شد.

_نجمي، ناصر، دارالخلافه تهران، چاپ دوم، تهران، ١٣٦٢.

_نفيسي، حميد، تنش هاي فرهنگ سينمايي در جمهوري اسلامي، ايران نامه، سال چهاردهم، ش. ٣، تابستان ١٣٧٥، صص. ٤١٦  ٣٨٣.

_ Adle, C., in collaboration with Y. Zoka’, “Notes et documents sur la photographie iranienne et son histoire; I. Les premiers daguerréotypistes, c. 1844-1845 / 1260-1270”, Studia Iranica, vol. 12, fascicule 2, 1983, pp. 249-280 and 2 pls.

_ Azimi, F., “Entezâm’, 1. ‘Abd-Allâh”, Encyclopaedia Iranica, vol. VIII, pp. 461-62.

_ Graux, L. and H. Daragon, S. M. Mozaffar-ed-Din Schah in Schah en France, 1900 – 1902 – 1905, Paris, 1905


Advertisements

تاریخچه سینما در ایران ( بخش دوم )

نوامبر 8, 2010 ۱ دیدگاه

کهنترین سند تاکنون یافته شده سینمای ایران مورخ 10 شوال 1317 ه.ق برابر 11 فوریه 1900 میلادی و 22 بهمن ماه 1278 ه.ش . صورت بخشی از اجناسی که مظفرالدین شاه از فرنگ خواسته و یا دریافت کرده بوده است . دریافت سینماتوگراف –سی نو فتکراف – در پائین ورق سمت چپ ثبت گردیده است . اسناد کاخ گلستان ، کد 1 ، زونکن شماره 51 ، پاکت شماره 3

کهنترین سند تاکنون یافته شده سینمای ایران مورخ 10 شوال 1317 ه.ق برابر 11 فوریه 1900 میلادی و 22 بهمن ماه 1278 ه.ش . صورت بخشی از اجناسی که مظفرالدین شاه از فرنگ خواسته و یا دریافت کرده بوده است . دریافت سینماتوگراف –سی نو فتکراف – در پائین ورق سمت چپ ثبت گردیده است . اسناد کاخ گلستان ، کد 1 ، زونکن شماره 51 ، پاکت شماره 3


ورود نخستین دستگاههای فیلمبرداری و اپارات به ایران
الف: كنجكاوي شاه عكاس براي تصوير متحرك، نخستين خريد سينماتوگراف

در ايران، بدون شك اخبار اختراع سينما به توسط برادران لومير (Freres lumiere) و نمايش دادن نخستين فيلم ايشان در شب ٢٨ دسامبر ١٨٩٥/ ٧ دي ١٢٧٤ براي پاريسي ها، چند هفته و يا در بدترين شرايط دو سه ماه پس از آن نمايش كه در زيرزمين «كافه بزرگ» (Grand Cafe) واقع در شماره ١٤ بولوار كاپوسينها (Bd des Capucines)انجام گرفت به مظفرالدين شاه رسيده بوده ولي از عكس العمل او اطلاعي در دست نيست. وي، مثل پدرش ولي نه با نظم و ترتيب او، به عكاسي عشق ميورزيد و خود عكاسي ميكرد تعداد زيادي دوربين خريد و پيوسته در پي بدست آوردن آخرين اختراعات بود: از اتوموبيل و كاميون و ماشين بخار براي تلمبه چاه آب كشاورزي و ماشين چاپ گرفته تا تلفن و فونوگراف و دستگاه عكسبرداري با اشعه ايكس. در مورد سينما هنوز دانسته نيست كه شاه از چه تاريخي به دنبال سينماتوگراف افتاد ولي مدارك نويافته نشان مي دهد كه او در حدود فوريه سال ١٨٩٩ در حدود بهمن و اسفند ١٢٧٧، يعني صد و دو سال پيش دستور خريد سينماتوگراف را شايد به ميرزا احمدخان صنيع السلطنه عكاس معروف ٥٢ كه در پاريس بسر ميبرد داده بوده است. صنيع السلطنه سه دستگاه سينماتوگراف را با تمام لوازم خريده به طهران فرستاد و اين اسباب و لوازم در تاريخ يكشنبه ١٠ شوال ١٣١٧/ تنگوزئيل/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ به نظر شاه رسيد.

سند اين خريد هم اكنون در بايگاني اسناد كاخ گلستان تحت كد ١، زونكن شماره ٥١، پاكت شماره ٣ موجود است.٥٣ اين سند گرانبها درون كتابچه ايست فرنگي و قفل دار با جلد چرمي مغز پسته اي كم رنگ كه گوشه هاي فلزي مطلا مزين به نگين كهربا دارد. بلندي كتابچه ٢٠٠ ميليمتر و پهناي آن ١٣٠ ميليمتر است. كتابچه در حال حاضر محتوي چهار ورق ميباشد كه دو تا از آنها، يعني پشت ورق اول و روي ورق دوم، داراي نوشته است. اين كتابچه در ابتدا اوراق بيشتري داشته ولي شايد در حدود ده ورق آن را در گذشته اي دور از زمان ما كنده و روي ورق ٢ر نيز بخشي از نوشته ها را ناشيانه پاك كرده اند. طبق نوشته اي در آغاز كتابچه، مورخ ١٩ شهر شعبان ١٣١٧/ ٢٣ دسامبر ١٨٩٩/٢ دي ١٢٧٨، قرار بر اين بوده كه از آن پس اشيايي را كه مظفرالدين شاه دستور خريد آنها را به فرنگ ميداده در ورقي در سمت راست آن دفترچه و اشيايي كه از فرنگ ميرسيده در مقابل آن (سمت چپ) ثبت كنند. از اين صورت، اگر در تدوين آن استمراري وجود داشته است، امروز جدا از آن دو ورق كه ذكر شد اثري باقي نمانده است. روي ورق سمت راست (١پ) آمده: «هو الله تعالي/ صورت/ اجناس واشيايي كه از ممالك فرنگستان خواسته ميشود در اين كتابچه نوشته ميشود هر وقت پر شد در صفحه/ ديگر ازين كتابچه ثبت خواهد شد بتاريخ ١٩ شهر شعبان ١٣١٧.» به دنبال آن آمده: «از پاريس از يمين السلطنه». منظور آنست كه اشيايي كه ذكر آن خواهد آمد از نظر آقا يمين السلطنه وزير مختار ايران در پاريس خواسته شده است كه به توسط وي ارسال گردد: «… ماهوت و نوار و دگمه جه كالسكه چيان سر كاري… كاغذ و پاكت كه عكس گروپ [دسته جمعي] و عكس تمثال بيمثال مبارك همايوني در آنها چاپ شود … [و] دوربين دو عدد از پاريس خواسته شد/ روز دوشنبه ٦ شهر رمضان ١٣١٧» برابر با ٨ ژانويه ١٩٠٠/ ١٨ دي ١٢٧٨. از پاكتها و كاغذها، كه در وسط بالاي هر برگ از آنها يك عكس بسيار كوچك مظفرالدين شاه و همراهان چاپ  شده هنوز در كاخ گلستان موجود است و در نمايشگاه صدمين سال سينماي ايران همراه با دو چرخ (ماشين) تحرير وي در معرض ديد قرار داده شد. در مورد دوربين، البته منظور در اينجا دوربين دورنما و به احتمال كمتر دوربين عكاسي است و نه فيلمبرداري. سمت چپ كتابچه، در ورق بعد (٢ر)، نخست صورت آنچه شاه از لندن خواسته بوده و دريافت گرديده بود آورده شده و از آن جمله است يك قلم خودنويس («قلم استيلو»/stylo به اصطلاح آنروز) كه به رخت دار خانه سپرده شده و «اسباب آشپزخانه چدني[… ] كه] …[ ممكن است جداجدا در دو اتاق منصوب شود بتاريخ ٥ شهر شوال المكرم [٦ فوريه ١٩٠٠/ ١٧ بهمن ١٢٧٨]  تنگوزئيل وارد شده[ … ]جمع اندرون ميشود»٥٤ و بالاخره سندي كه در اينجا مد نظر است با اين محتوي:

«اسباب ٣ سي نوفتكراف ]سينماتوگراف[ تمام اسباب بانضمام بروكش بزرگ كه تمام اسباب است و لانتر ن ماژيك متحرك است كه با قوه برق هم حركت ميكند و يكسال قبل از پاريس خواسته بودند و بتاريخ يوم يكشنبه دهم شهر شوال المكرم تنگوزئيل ١٣١٧] ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢بهمن ١٢٧٨ [از پاريس بحضور مبارك آورده اند موافق شرح و جزو قبض جناب صنيع السلطنه كه نزد اعتماد حضور ضبط است.دستگاه  جمع عكاس خانه مباركه شد»

شايان ذكر است كه از هفت رقم جنس كه درين دو ورق آمده دو رقم مربوط به دوربين (احتمالا دوربين دورنما و نه عكاسي) و دو تا راجع به سينما و عكس است و همانطور كه ذكر شد گواهي است گويا بر عشق زياد مظفرالدين شاه به هر نوع اسباب رويت و تصوير. تقريبا در هر صفحه از سفرنامه هاي شاه به فرنگ نيز يك اشاره به عكس و عكاسي يافت ميشود و در چنين جوي بايد پذيرفت كه پس از ورود اين نخستين سينماتوگراف به ايران هم فيلم نشان داده شد و هم فيلم برداشته شد هر چند كه چند و چون اين كارها روشن  نيست. روند مثبت امور خود را در ماههاي بعد هم به خوبي نشان داد و به همان گونه كه شرح آن خواهد آمد، شش ماه بعد ميرزا ابراهيم خان عكاسباشي ٥٥ پسر ميرزا احمدخان صنيع السلطنه در بندر اوستاند  (ostende)بلژيك به فيلمبرداري مشغول شد.

نوع اسبابي كه فرستاده شده سينماتوگراف (Cine’matographe) ذكر گرديده٥٦ ولي بايد توجه داشت كه درين دوره اين واژه خاص كه در ابتدا به دستگاه اختراعي برادران لومير فرانسوي اطلاق ميشد تا اندازه اي تبديل به نام عام شده و لذا اسباب مورد نر ميتوانست شامل دستگاه يا دستگاه هايي جدا از دستگاه برادران لومير نيز باشد. در مورد تعداد دستگاه هاي خريداري شده نيز ميتوان بحث كرده رقم «٣» را كه در حقيقت روي «س» واژه «سي نو فتكراف» نوشته شده است نشان دهنده صداي حرف سين دانست و نه تعداد دستگاه هاي خريداري شده. هر چند كه رسم نوشتن «٣» روي اسناد براي انگشت گذاشتن روي رقم «سه» است حال آنكه اينجا به حروف «سي» نوشته شده ولي باز هم چون در اين دوران رسم رقم ٣ گذاشتن روي سين براي نشان دادن صداي آن هم مرسوم بوده است پس ميتوان اين برداشت را نيز پذيرفت.٥٧ اگر اين حالت پذيرفته شود، تعداد دستگاه هاي خريداري شده به يك تقليل خواهد يافت كه بايد درستر باشد.

در شرح دستگاه ها، يك كلمه نه چندان روشن ديگر هم ديده ميشود كه آن را «روكش» نوشته ام. در هنگام حمل و نقل سينماتوگراف، آن دستگاه در يك ساكوش(sacoche) (به فرانسه) قرار ميگرفت كه كيسه اي از پارچه ضخيم يا چرم باشد. بعيد نيست كه محرر اين نام ناآشنا را به گوش شنيده و در تحرير آن را به صورتي كه ديده ميشود ثبت كرده باشد. بهرصورت هر دو كلمه چه روكش و چه ساكوش، در نهايت يك معني ميدهند. ديگر آنكه چون محرر با سينماتو گراف هم آشنا نيست، در املاي آن واژه نيز اشتباه كرده و به دنبال آن در توصيف سينماتوگراف هم مرتكب لغزش ديگري شده حرف «ن» لانترن ماژيك متحرك (Lanterne magique) را هم از قلم انداخته است.به احتمال بيشتر در واقع چندان اشتباهي رخ نداده و غلط مصطلح درج شده است. مثل شاه (ر.ك. بند ب) و يا نام الاسلام كرماني در كتاب تاريخ بيداري ايرانيان كه «لنتر ماژيك» ثبت كرده، اين كاتب هم «لانتر ماژيك»ثبت كرده است (بخوانيد لنتر «لانتر» ماژيك). در آغاز اين دوران سينما در جهان، بايد توجه داشت كه دستگاه سينماتوگراف ميتوانست در عين حال هم دوربين فيلمبرداري باشد و هم آپارات سينما.٥٨ به عبارت ديگر شاه با خريد هر يك عدد سينماتوگراف از نوع ياد شده در عين حال هم يك دوربين فيلمبرداري به دست آورده است و هم يك آپارات سينما. درين شرايط بسيار بعيد است كه از تاريخ دهم شوال ١٣١٧/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ به بعد در دربار شاه دستكم فيلمبرداري (و نه فيلم سازي، ر.ك. بقيه متن) نشده باشد و اين تاريخ شش ماه پيش از فيلمبرداري ميرزا ابراهيم خان عكاسباشي در اوستاند بلژيك است كه تا كنون به عنوان نخستين فيلمبرداري شناخته شده بود (ر.ك. دنباله متن). نخستين فيلمبرداران و فيلم نشان دهنده هاي حرفه اي ايران را هم نيز به احتمال قريب به يقين بايد همان ميرزا ابراهيم خان عكاسباشي و پدرش ميرزا احمد صنيع السلطنه دانست زيرا دستگاه يا دستگاه ها، همانطور كه در سند ذكر شده، «جمع عكاس خانه مباركه» منظور شده بوده كه در تحويل صنيع السلطنه بوده است. نخستين فيلمبردار غيرحرفه اي (آماتور) ايران را نيز يقينا بايد شخص مفرالدين شاه دانست زيرا او عكاس بود و به اين جهت بدون شك دوربين فيلمبرداري را نيز دست كم به طور محدود به كار گرفت. سندي كه درباره فيلم برداري از شير آورده خواهد شد نيز خود دليلي است برا ين امر.

اگر رقم خريد سه دستگاه پذيرفته شود در اين صورت بايد از خود پرسيد چرا مظفرالدين شاه اقدام به خريد سه دستگاه سينماتو گراف كرده است ترس از خراب شدن احتمالي آن اسبابها ميتواند تا اندازه اي خريد سه دستگاه كاملا يك نوع را توجيه كند ولي اين امر بعيدست و بهتر است دستگاه هاي سه گانه را شامل انواع گوناگون بدانيم، به ويژه آنكه در عكاسي نيز شاه از دوربينهاي متعددي استفاده ميكرد. شايد يكي از آنها شامل دستگاه ٣٥ ميليمتري پاته( pathe’ ( ميشده كه درواقع تقليدي از سينماتو گراف لومير بود. در ساماندهي كنوني عكسها وشيشه ها و فيلمهاي كاخ گلستان چند فيلم باريك ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان فرانسوي نيز شناسائي كرده ايم و چون اين نوع فيلمها متعلق به دوران نخستين سينماست به اين جهت شايد بتوان اين فيلمها را در حال حاضر يادگاري از اين نخستين خريد دانست و به طور قطع در اين امر نميتوان اظهار نظر نمود و نگارنده احتياج به مطالعه بيشتر دارد.

ب دوران شيفتگي ودومين خريد سينماتو گراف

دو ماه پس ازدريافت يك و يا به احتمال بسيار كم سه دستگاه سينماتوگراف در تاريخ يكشنبه ١٠شوال ١٣١٧/ تنگوزئيل/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢بهمن ١٢٧٨، مظفرالدين شاه در پنجشنبه ١٢ ذي الحجه ١٣١٧/ جمعه ١٣ آوريل ١٩٠٠/ ٢٤ فروردين ١٢٧٩ طهران را براي نخستين سفر خود به فرنگ از جمله به همراهي صنيع السلطنه و پسرش ميرزا ابراهيم عكاسباشي ترك كرده ٥٩ روز يكشنبه ٢ شعبان ١٣١٨/ ٢٥ نوامبر ١٩٠٠/٣ آذر ١٢٧٩ در مراجعت به پايتخت خود بازگشت.٦٠ در هنگام سفر بطور مدام عكاسي ميشد ولي چون در سفرنامه شاه تا رسيدن به اروپا كوچكترين اشاره اي به سينماتو گراف نيست بايد نتيجه گرفت كه از طهران دستگاهي به همراه برده نشد. چهارشنبه شب (شب پنجشنبه) ١٥ صفر ١٣١٨/ پنجشنبه ١٤ ژوئن ١٩٠٠/ ٢٤ خرداد ١٢٧٩ در كنتركسويل (Contrexevelle) نزول اجلال شد ٦١ و شب بعد شاه به تماشاي عمارت «تياتر» رفت « كه تازه در اينجا مي سازند» و نوشت «تماشا كرديم بسيار خوب عمارتي ساخته اند، تقريبا يكصد وپنجاه نفر جمعيت ميگيرد».٦٢شاه به تئاتر علاقه زيادي داشت و در سفرهاي فرنگ تا ميتوانست به تماشاخانه ميرفت. او چون خوب زبان نميدانست (تنها فرانسه را ميفهميد و تا اندازه اي به آن تكلم ميكرد ٦٣) و طبيعتش هم به نمايش مضحك و بندبازي و شعبده بازي و موزيك سبك بيشتر تمايل داشت.تا به اپراي فاوست٦٤، پس بيشتر به اين تماشاها ميرفت. او نمايشنامه هايي از راسين (Racine) و يا ويكتور هوگو را نديد ولي به ديدن آثاري چون اقتباس نمايشي از«سه تفنگدار» الكساندر دوما Alexander Dumas , pere,Les Trios Mousquiteris و يا تئاتر سارا برنار (Sarah Bernardt) ميرفت و آنها را دوست داشت.٦٥ روز سه شنبه ٢١ صفر/ چهارشنبه ٢٠ ژوئن/ ٣٠ خرداد، تنها پنج روز پس از ورود، شاه در سفرنامه اش نوشت «صنيع السلطنه را بجه فراهم آوردن اسباب گراور و چرخ طبع كتب و روزنامه و غيره به ]پاريس[ فرستاديم كه انشاء الله ابتياع  نموده حمل بايران نمايد».٦٦ اين لوازم همان دستگاه هاييست كه خريداري شده و از جمله سفرنامه شاه كه هم اكنون يكي از منابع اين نوشته است با آن به چاپ  رسيد و عكسهايش نيز گراور شد.٦٧ درين سفارش، به سينماتو گراف اشاره اي نشده و روشن نيست كه آيا شاه آن را از قلم انداخته يا اينكه دستور خريد سينماتو گراف هنوز صادر نشده بوده است، حدس دوم شايد به واقعيت نزديكتر باشد زيرا، همانطور كه ملاحظه خواهد شد، شاه در روزهاي آينده و تا زماني كه فيلمهاي فرستاده شده به توسط صنيع السلطنه به كنتركسويل و سپس در پاريس در تالار نمايش نمايشگاه جهاني پاريس فيلمهاي ديگري را نديد، اهرا تصميم نهائي خود را در مورد خريد دستگاههاي مربوط به سينما را اتخاذ نكرده و كماكان ذهنش بيشتر به عكس و عكاسي تعلق داشت كه البته هميشه همينطور بود و خواهد ماند.

در اين ميان ميرزا ابراهيم همچنان مشغول عكاسي بود ٦٨ و روز شنبه ٢٥ صفر ١٣١٨/ يكشنبه ٢٤ ژوئن ١٩٠٠/ ٣ تير ١٢٧٩ شاه به تماشاي «جهان نما» پرداخت.٦٩ يازده روز پس از عزيمت صنيع السلطنه به پاريس، دوربين عكاسي كه شاه از او خواسته بود دريافت شده شاه عكاسي كرده و «چند شيشه عكس» به ميرزا ابراهيم عكاسباشي داد كه آنها را «ظاهر كند» (جمعه ١ ربيع الاول/ ٢٩ ژوئن/ ٨ تير).٧٠ پس فرداي روز دريافت دوربين عكاسي، يعني يكشنبه ٣ ربيع الاول/ ١ژوئيه/ ١٠ تير، شاه «بعد از نهار ميرزا ابراهيم خان عكاسباشي را خواسته» او را نيز به پاريس كه پدرش آنجا بود فرستاد و «پاره دستورالعملها باو داده شد كه چند عدد دوربين عكاسي ابتياع نمايد».٧١ پس از چند روز، عكاسباشي از پاريس به كنتركسويل بازگشت و بايد تصور كرد كه دوربينها را نيز با خود  آورد.صنيع السلطنه، كه در پاريس پي اسباب چاپ و عكس و سينما بود، مقدماتي را براي ارائه تصوير متحرك به شاه آماده كرد ولي خود به علل نامعلومي براي معرفي دستگاه ها به كنتركسويل برنگشت و يك «عكاس ريش سفيد اسباب عكس (سينموفتگراف) » را براي اين منور حضور شاه فرستاد و اين نمايش منتهي به صدور نخستين دستور صريح به عكاسباشي براي خريد سينماتوگراف شد.٧٢ روز يكشنبه١٠ ربيع الاول ١٣١٨/ ٨  ژوئيه ١٩٠٠/ ١٧ تير ١٢٧٩ شاه در خاطراتش نوشت:

«طرف عصري بعكاسباشي فرموديم آن شخص كه بتوسط صنيع السلطنه از پاريس (سينموفتگراف) و (لان تر ماژيك) آورده است اسباب مزبور راحاضر كنند كه ملاحه نمائيم رفتند نزديك غروب او را حاضر كردند. هر دو اسباب را تماشا كرديم بسيارچيز بديع خوبي است. اغلب امكنه (اكسپوزيسيون) را طوري در عكس بشخص تماشا ميدهد و مجسم مينمايد كه محل كمال تعجب و حيرت است. اكثر دورنماها و عمارات (اكسپوزيسيون) و حالت باريدن باران و رودخانه سن و غيره و غيره را در شهر پاريس ديديم و بعكاسباشي فرموديم كه همه آن دستگاه ها را ابتياع نمايد».٧٣

از همراهان شاه، علي خان ظهيرالدوله نيز در سفرنامه خود به اين تماشا در همان روز اشاره كرده مينويسد: «نزديك غروب تماشاي (سينمتگراف) مشغول بوديم».٧٤ منور از اكسپوزيسيون، نمايشگاه جهاني ١٩٠٠ در پاريس است كه در دو ساحل رودخانه سن (Seine)جايگاه داشته برج ايفل را كه بنايش تازه تمام شده بود در بر ميگرفت. ايران هم در آن نمايشگاه غرفه درست كرده بود و مسيو كتابچي خان رياست آن را به عهده داشت.٧٥ شاه در اينجا هيچ اشاره اي به اسباب سينماتو گراف كه پنج ماه پيش در تهران دريافت كرده بود نميكند و روشن نيست چه اختلافي ميتوانسته مابين اين دو سفارش وجود داشته باشد.

از كنتركسويل، مظفرالدين شاه به سفر رسمي روسيه رفت و تا هنگاميكه مجددا به اروپاي غربي برگشت موضوع سينما جاي مطرح شدن نيافت. بعد از ظهر روز شنبه ٣٠ ربيع الاول ١٣١٨/ ٢٨  ژوئيه ١٩٠٠/ ٦ مرداد ١٢٧٩، شاه بطور رسمي به پاريس وارد شد.٧٦ بساط عكاسي رونق بسيار گرفت: گاه صنيع السلطنه گروه عكاس ميآورد،٧٧ گاه عكاسباشي از شاه عكس برميداشت٧٨ و يا شاه باز دوربين عكاسي ميخريد ( ٣ ربيع الثاني/ ٣١ژوئيه /٩ مرداد).٧٩

در اين ايام، روز دوشنبه٣٠  ژوئيه ١٩٠٠/٢ ربيع الثاني ١٣١٨/ ٨ مرداد ١٢٧٩، برنامه شاه به علت رسيدن خبر قتل اومبرتو اول( UmbertoI) پادشاه ايطاليا در روز قبل بهم خورد و شرفيابي رسمي سفراي مقيم پاريس كه قرار بود در بعدازظهر اين روز انجام گيرد به وقت ديگري موكول شد. در عوض «آن روز بعدازظهر را اعليحضرت در عمارت سوورن باستماع قدري موزيك و امتحان آلت سيمنه ماتوگراف كه ميخواستند ابتياع فرمايند مصروف داشتند…».٨٠ روز بعد، ٣ ربيع الثاني/ ٣١ژوئيه /٩ مرداد،شاه «اسباب عكاسي و بعضي ماشين آلات و دوربين و غيره خريداري  كرد»٨١ اما از سينماتو گراف نامي در ميان نيست ولي عصر جمعه ٣ اوت /٦ ربيع الثاني/١٢ مرداد، شاه پس از مراجعت به اقامتگاه خويش از مانور قشون فرانسه در ونسن (Vincennes) و صرف نهار در دژ آنجا (Fort de Vincennes) ، در آپارتمان خويش «به تماشاي سينوماتوگراف كه بعضي مجالس ورود خود اعليحضرت به پاريس در آن ترتيب داده بودند مشغول» گرديد.٨٢ ارزشمندترين و جالب ترين تماشا از نر سينمايي ساعت ٩ شب روز بعد، يعني شنبه ٧ ربيع الثاني ١٣١٨/ ٤ اوت ١٩٠٠/ ١٣ مرداد ١٢٧٩، كه مظفرالدين شاه به نمايشگاه جهاني رفت صورت گرفت. خبر به اختصار در روزنامه( فيگارو Figaro) (چنين آمد: «… تماشاي بسيار تازه و مطبوعي در اكسپوزيسيون براي تشريف فرمائي اعليحضرت همايوني تهيه كرده بودند. در ساعت نه بعدازظهر مقدم مبارك در سال در فت ]بخوانيد «سال د فت»/ Salle des Fete، يعني تالار جشن[ نزول اجلال فرمود و همه ملتزمين ركاب نيز حاضر بودند. ابتدا اعليحضرت شاهنشاه در غرفه رسمي سال]  Salle/ تالار [مزبور بر صندلي قرار گرفتند و در طرف مقابل روبروي غرفه سلطنتي بعضي پرده هاي سينوماتوگراف كه كمال تازگيرا داشتند از نظر مبارك گذرانيدند».83

شرح شخص مظفرالدين شاه مبسوطتر است و ظهيرالدوله نيز اطلاعات گرانبهايي درباره آن ميدهد. شاه مينويسد: «به اكسپوزيسيون و تالار جشن رفتيم كه در آنجا (سينموفتگراف) كه عكس جسم و متحرك است نشان ميدهند».٨٤

نمايش فيلم در تالار جشن و سپس نمايشهاي سحرآميز و خيال برانگيز در عمارت «ايلوزيسن» (بخوانيد: ايلوزيون: Illusion يعني خيال و تصور) يكي پس ازديگري در آن دو محل و جدا از هم صورت گرفت. شاه ادامه ميدهد:«بعمارت (ايلوزيسن، ]منظور   Pallais des illusionsاست[) رفتيم كه تفصيل آن از اينقرار است، ابتدا وارد درب مخصوص اين عمارت شديم وقت مغرب و چراغهاي اكسپوزيسيون روشن بود . اول ورود بتالار جشن كه نموديم خيلي در نر ما جلوه كرد و و اقعا بناي عالي است جائي است به بزرگي دوتكيه دولت و همانطور مدور و با بلور منقش مسقف است و اطراف آن دو مرتبه صندليهاي مخمل قرمز است كه براي جلوس اشخاص ساخته و پرداخته شده و در اين تالار (سينموفتگراف) نشان ميدهند . پرده بسيار بزرگي در وسط تالار بلند كردند و تمام چراغهاي الكتريك را خاموش و تاريك نموده عكس سينموفتگراف را بآن پرده بزرگ انداختند . خيلي تماشا دادند من جمله مسافرين افريقا و عربستان را كه در صحراي افريقا با شتر راه مي پيمايند نمودند كه خيلي ديدني بود ديگر اكسپوزيسيون و كوچه متحرك و رودخانه سن و رفتن كشتي در رودخانه و شناوري و آب بازي و انواع چيزهاي ديگر ديده شد كه خيلي تماشاداشت . به عكاسباشي دستورالعمل داده ايم همه قسم آنها را خريده به طهران بياورند كه انشاءالله همانجا درست كرده بنوكرهاي خودمان نشان بدهيم . بقدر سي پرده امشب تماشا كرده پس از تماشاي فيلمها در تالار جشن بعمارت (ايلوزيسن) رفتيم».85

چون، همانطور كه ملاحظه شد، شاه پيش از اين دستور خريد لوازم تصاوير متحرك راداده بود پس ميبايد اين دستور جديد را تأكيدي مجدد بر خريد انواع دستگاهاي سينماتوگراف دانست شايد در زمان سفر شاه به روسيه، ركودي در پيگيري اين امر پيش آمده بوده و نياز به تأكيد مجدد بوده است. در مورد بينندگان فيلم هم البته منور ازكلمه مغولي «نوكر»، اطرافيان و درباريان شاه است و نه خدمه عادي به معني امروزي آن كلمه. «سي پرده» هم اشاره ايست به سي داستان كوتاه و يا بهتر واقعه و ماجرا و موضوع گوناگون كه اكثرا جدا از هم فيلمبرداري شده و بنا به اجبار فني هر كدام چند دقيقه اي بيشتر طول نميكشيده است. همانطور كه آورده شد، شرحي زنده، خوب و مكمل ازين تماشا را ظهيرالدوله آورده است مينويسد:«با اعليحضرت شاه و سايرين وارد اين اتاق شديم، مخصوصا خلوت بود. كسي بي وعده نيامده بود. زياده از صد نفر ايراني و فرنگي نبوديم. در يك طرف اين فضا به قدر مهمانها صندلي گذاشته بودند. همه نشستيم. رو به روي ما در يك طرف ديگر پارچه سفيدي به روي چهارچوبه كوبيده به عرض و طول هفت هشت ذرع از سقف آويزان بود. پنج شش دقيقه بعد از نشستن، يك مرتبه تمام چراغها خاموش وفقط در آن تاريكي آن پارچه سفيد آويزان روشن بود. رئيس اين اتاق پيش آمده از تماشاي بهترين و آخرترين (سينماتگراف)هاي خوب پاريس خبرمان داد. همه چشم به آن پرده سفيد روشن دوختيم. صحراي خشك آفتاب بي آب و علفي نمايان شد كه از دور چند قطار شتر باردار مي آمدند و صداي زنگ شترها هم كمي مي آمد و هر چه شترها نزديك مي شدند صداي زنگشان بيشتر ميشد تا اندازه اي كه شترها به قدري نزديك آمدند كه به قدر جسم شتر بزرگ پيدا بودند و صداي زنگهاي بزرگ شتري وهاي و هوي بعضي ازساربانها كه مي ديدمشان به عينه مثل آن بود كه در همين اتاق است. همان وقت كه عكس اين كاروان را در معبري انداخته است، دستگاه (فنگراف) هم داشته همانطور كه (سينما تگراف) عكس متحرك، رفتار آنها را ضبط كرده، (فنگراف) حبس صوت هم گفتارشان را نگاه داشته. با هم كه معمول مي دارند، اينست كه شخص مستمع و نار هم آنها را مي بيند و هم صدايشان را ميشنود. دو سه پرده ديگر هم نشان دادند. پس از آنكه تقريبا يك ساعت مشغول اين تماشا بوديم، اتاق روشن شده برخاستيم».٨٦

دستكم يك فيلم، رسيدن كاروان، به لفظ قدما، «ناطق» بوده است به اين ترتيب كه همزمان با نمايش آن يك فنوگراف( Phonographe) كه شكل پيشرفته تر آن به نام گرامافون (يعنيgraphophone:gramophone) در ايران شيوع يافت صداي مربوط به صحنه هاي گوناگون را پخش ميكرده است.

البته اين عمل تنها با فيلمهاي بسيار كوتاه آن زمان عملي بود ولي حتي در آن مورد نيز سنكرونيزاسيون صدا با تصوير به اشكال برميخورد و بهمين جهات فيلمهاي «صامت» بازار را در جهان تا پايان دهه سالهاي ١٩٢٠ و آغاز پخش فيلمهاي ناطق واقعي در دست نگهداشتند. كمي بعد، در زمستان ١٣١٢/ ١٩٣٤، در ايران نيز «حاجي آقا آكتر سينما»ي صامت از «دختر لر» ناطق دستكم از نر درآمد مالي شكست خورد.

شاه در دو روز بعد، يكشنبه ٨ ربيع الثاني ١٣١٨/٥ اوت ١٩٠٠/١٤ مرداد ١٢٧٩ و دوشنبه، هر چند به سينما ارتباطي نداشت ولي بي تأثير بر هنر آن روز و امروز ايران نبود: ابتدا، در روز شنبه، ميرزا محمدخان كمال الملك به ديدن شاه رفت و مظفرالدين شاه نوشت: «ميرزا محمدخان كمال الملك نقاشباشي خودمان را كه مدتي است بفرنگ فرستاده ايم كه تكميل صنعت خود را بنمايد اين دو روزه يعني شنبه كه شاه فيلم ديده بود و يكشنبه در پاريس ديده شد الحق خيلي خوب كار كرده است».٨٧ روز دوشنبه شاه به ديدن موزه لوور رفت كه داستان وقايع پشت پرده آن، كه او نديد و نشنيد، جداست ولي خود او نوشت: «موزه شوش را ديديم يعني تالارهاي اختصاص يافته به كاوشهاي شوش سرستون خيلي بزرگي آنجا بود كه هنوز هست. يك پرده نقاشي هم كمال الملك كشيده بود كه واقعا هيچ فرقي با اصل آن نداشت خيلي ممتاز و خوب ساخته است».٨٨ جملات مذكور دو نكته قابل تعمق را كه امروزه فراموش شده و يا بسياري ميخواهند ندانند بيان ميكند: نخست اينكه كمال الملك وپدرانش و البته خود ميرزا ابراهيم خان عكاسباشي و پدرش (و در ماوراي ايشان هنر در سطح بالا)، دست پرورده دستگاه شاهي و اشرافي بوده و ارتباط چنداني با تصاويري كه به ويژه سينماي ايران امروزه از آن دو ارائه ميدهد ندارند. عدم وجود يك طبقه متوسط و يا ثروتمند غيرحكومتي پويا را ميتوان از نر اجتماعي يكي از علل مهم به وجود نيامدن هنر در سطح بالاي غيردرباري و اشرافي دانست. ديگر اينكه ديد و سليقه هنري كه در آن زمان فن محسوب ميشود (بعدها، «صنايع مستظرفه» تبديل به «هنرهاي زيبا» ميشود) از برداشتهاي سنتي ايران چه در فن (تكنيك) و چه در برداشت و منور دورشده و همانطور كه گفتار شاه نشان ميدهد طرفدار اهر عيني به ديد غرب شده و بهترين نقاشي مترادف با بهترين كپي شناخته ميشود. در نتيجه، كمال الملك، كه اگر در اروپا زندگي ميكرد يك نقاش اوريانتاليست عادي و يا خوب به حساب ميآمد، در ايران تبديل به يك بت شده كمتر كسي پيدا ميشود كه حتي فكر زير سوال بردن سبك او را به مخيله اش خطور دهد تا چه رسد به آنكه به نقد آثار او پردازد.

در سه شنبه ١٠ ربيع الثاني ١٣١٨/٧ اوت ١٩٠٠/١٦ مرداد ١٢٧٩، مظفرالدين شاه در خانه روسيه در نمايشگاه جهاني، به گفتار خودش يك «پانوراماي راه ايران» و به تعبير نيرالملك يك «جهان نماي متحرك كه عمل موسيو پياستيسكي نقاش معروف روس» است ملاحظه كرد. در اين تماشا، پرده هاي نقاشي حاوي دورنماهاي راه بادكوبه به طهران به صورت نواري پشت سر هم از برابر چشمان بيننده گذشته به نوعي مثل يك فيلم مناظر آن راه را نشان ميداد. شاه عكاس متوجه شد كه نقاش از روي عكس كار كرده تذكر داد و او هم تصديق كرد.٨٩ پاول پياستسكي.(1919-1843: Pavel Piasetsky)همه فن حريف و از جمله نقاش بوده در سال ١٨٩٥ با هئيت روسي به رياست ژنرال كوراپاتكين(Kuropatkin) به ايران آمده بود. خود شاه درباره پاناروما مينويسد: «به بالاخانه ]خانه روسيه[ رفتيم كه پانوراماي راه ايران را ساخته اند در حقيقت مجسم كرده مثل آنست كه خود ما از راه بادكوبه به گيلان تا قزوين و طهران آمده داخل دروازه شديم و رفتيم از جلو باغ وزير دربار و خانه وزير بقايا گذشته تا داخل عمارت سلطنتي خودمان و وارد تالار موزه شديم، تمام اين پانوراما را شخص نقاشي كه با جنرال كوراپاتكين بطهران آمده بود كشيده است، ما از راه گيلان كه سفر نكرده ايم اما از قزوين بطهران و پاي تخت خودمان را كه ديده ايم الحق بسيار خوب ساخته است] . [در واقع امروز ما در ظرف دو ساعت تمام جزيره ماداگاسكار و صحراي سيبري را] كه شاه پيش از اين در نمايشگاه آثاري از آن خطه ها را ديده بود[ سير نموده و تا طهران و تالار موزه خودمان مسافرت كرده مراجعت به پاريس نموديم، تا انسان برأي العين نبيند نميداند چه كيفيتي است».٩٠

اين پانوراما هنوز وجود دارد و در فرصت ديگري به شرح آن پرداخته خواهد شد. روز پنجشنبه ١٢ ربيع الثاني/٩ اوت/١٨ مرداد باز شاه به تماشاي فيلم پرداخت ولي ظاهرا جلب توجه نكرد زيرا در سفرنامه اش اشاره به آن تماشا نميكند ولي ظهيرالدوله در خاطراتش نوشت: «عصر اعليحضرت شاه احضارم كرده رفتم. يك دستگاه (سينما تگراف) يعني عكس متحرك آورده بودند. در همان عمارت تماشا مي دادند. چندان تعريفي نداشت».٩١ درواقع شاه «با آلت سينوماتوگراف تيراندازي تفنگهاي مختلفه بعضي مجالس »٩٢ در قلعه ونسن را ديده بود كه پيش از اين به بازديد وي از مراسم و مانور در ونسن اشاره شد. از پاريس مظفرالدين شاه به بندر تفريحي اوستاند در بلژيك براي استرا حت رفت.در آنجا اظهار تمايل كرد كه سوار به اتومبيل كه در آن دوران تازگي بسيار داشت شود.

گزاويه پائولي(Xavier Paoli) ، مسئول حفاظت شاه در فرانسه، درباره رابطه شاه با اتومبيل و تصوير و بانوان دلربا مينويسد: «روزي در جنگل بوا دوبولوين- (Bois de Boulogne) در حومه پاريس منظره دلپذيري را ديد.ايستاد و خواست چند عكس فوري(Vue instantanee) از آن بگيرد . گروهي بانوان بسيار خوش پوش در آن اطراف بدون توجه به ما ميخراميدند. شاه كه ايشان را ديد، به من گفت: خواهش كن نزديك بيايند عكسشان را بردارم. خانمها از دعوت تعجب كردند اما با كمال ميل آن را پذيرفتند. پس از پايان عكسبرداري شاه به پائولي گفت: پائولي، اين خانمها خيلي دوست داشتني و خوشگلند، بپرس مايلند با من به طهران بيايند پائولي اضافه ميكند كه با تردستي و چرب زباني اززير پرسش شانه خالي كردم زن كه «پيانو، سينماتوگراف و يا اتومبيل» نيست كه همينطوري برداشت وبه طهران برد٩٣ در اوستاند، دلربايي و اتومبيل و سينما به هم گره خورد و نخستين فيلم ايراني را به وجود آورد.

صبح روز سه شنبه ١٤ اوت ١٩٠٠/ ١٧ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٣ مرداد ١٢٧٩، «مادام كرون كومتس دو بيلاندت كه در اين فن] ماشينراني[ مهارت و زبردستي تام دارد داوطلب شد كه با اتومبيل خود»، كه يك «استانلي(Stanley (» بخاري بود ، شاه را گردش دهد.٩٤ در واقع كومتس دو بيلاندت (La Comtesse de Bylant-Bylandt)، دختر كنت بيلاندت، همسر آقاي ژرژ گرون از اهالي كپنهاك George Gron de Copnhague) بود كه وي نمايندگي فروش ماشينهاي امريكايي استانلي را در سواحل بلژيك داشت.٩٥ شاه خود سوار اتومبيل نشد و به وزير ماليه اش دستور داد كه او جايش را بگيرد. در پايان نمايش، كه در كنار دريا و هتل شاه انجام گرفت، «از آنجا كه سيستم اين اتوموبيل خيلي تازه و داراي امتياز بي اندازه بود»، حكم صادر شد كه دو دستگاه اتوموبيل از همان سيستم يكي چهار نفره و يكي سه نفره به كارخانه سفارش داده شود.٩٦ بيشك زيبايي خانم كومتس و رانندگي او بر روي شاه سخت اثر گذاشته بود.

جمعيت زيادي در مقابل هتل گرد آمده بود و در ميان ايشان پرنسس كلمانتين Clementine) Princesse) دختر پادشاه بلژيك لئوپولد دوم (Leopold II)، هم «در كمال قشنگي و دلربائي»حاضر بود و آزادانه اينسو و آنسو ميرفت و پياپي عكس ميانداخت.٩٧ صبح روز بعد، چهارشنبه ١٥ اوت ١٩٠٠/ ١٨ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٤ مرداد ١٢٧٩، مادام گرون مجددا با مهارت تمام به ماشينراني در پيچ و خم در حضور شاه پرداخت و شاه به او گفت: «امتياز اتوموبيل مبرهن و ثابت شد و شاهد بر اين مسئله همان بس كه باين اندازه مطيع دستهاي كوچك و ظريف شما است و باين نرمي بهر طوري ميل شماست او را حركت مي دهيد».دلربائي كار خود راكرد و معامله ماشين قطعي شد. مشق و امتحان اتوموبيل در آن روز موجب خرسندي شاه شد و براي آنكه يادگاري بماند به اشاره وي مادام گرون در دست چپش قرار گرفته «يك سلسله عكس متحرك با آلت سينوماتوگراف برداشته شد» و پس از آن شاه به كنار دريا رفت.٩٨ در اين ترجمه نيرالملك، روشن نيست چه كسي فيلم برداشته است و ديگر اينكه نخست از مظفرالدين شاه با مادام گرون فيلم برداشته ميشود و سپس شاه به كنار دريا ميرود ولي در منابع بلژيكي بر عكس است و فيلم برادر هم مشخص:٩٩

شاه «از سرازيري مقابل پالاس (هتل محل اقامتش) به سوي كنار دريا رفته و خواست كه چند نمونه از گوش ماهي و صدفها را برايش جمع كنند. پس از حدود نيمساعت گردش، … به عكاس مخصوصش دستور داد كه يك ديد سينماتوگرافيكي از گروه بگيرد. پس از چند دقيقه انتظاربه علامت عكاس، شاهنشاه و به دنبال وي همراهانش آهسته جلو آمدند و ]فيلم از[ صحنه برداشته شد… و و سپس شاه مادام گرون را احضار و از او خواهش كرد كه در دست چپش قرار گيرد براي آنكه روي ديد] يعني فيلم[ سينماتوگرافيكي بيفتد».

Le Shah s’est ensuite dirige vers la plage en descendant la rampe  qui se trouve devant le Palace et il s’est fait ramasser quelques echantillons de coquillages.Apres une promenade d’una demiheure environ… a donne ordre a son photographe particulier de prendre une vui cinematographique du groupe . après quelques minutes d’attente , sur un signe du photographe, SMI suivie de son entourage s’est avancee lentement et la scene a ete prise…

(Le Shah(a fait appeler Mme Gron et l’aprie de se placer a sa gauche afin de figurer sur La vue cinematographique.

به این ترتیب نخستين فيلمبرداري سنددار تاريخ سينماي ايران روي ماسه هاي كنار درياي مانش جلوي هتل پالاس در اوستاند به توسط عكاس مخصوص شاه، يعني ميرزا ابراهيم عكاسباشي، انجام گرفت و از مفرالدين شاه و خانم گرون و همراهان در صبح روز چهارشنبه ١٥ اوت ١٩٠٠/ ١٨ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٤ مرداد ١٢٧٩ فيلم گرفته شد.

اين فيلم متاسفانه هنوز يافت نشده است. توجه خواهد شد كه فيلمبرداري از مفرالدين شاه و خانم گرون سه روز پيش از فيلمبرداري در مراسم جشن گل (ر.ك. چند خط پايينتر) روي داد كه تا بحال تصور ميكرديم نخستين فيلمبرداري ايراني با شرح تاريخي مدون است و بر آن اساس روز سينماي ايران تعيين و اعلام  شده بود. ديگر نكته قابل توجه در اينست كه فيلم جشن گل از مراسمي برداشته شده كه به هر صورت جريان داشته و ازين جهت قابل انطباق با يك فيلم مستند و يا خبري است حال آنكه فيلم كناردريا كمي حالت ساخته شده دارد زيرا پيش از فيلم برداري ودر هنگام برداشت آن تا اندازه اي صحنه سازي شده بوده است.(ر.ك.بند ٤).به عبارت ديگر، حركت حضار به جهت فيلم برداري انجام گرفته و نه برعكس و به اين دليل فيلم تنها «برداشته شده» نيست بلكه به صورتي هر چند ابتدايي «ساخته شده» است.

دومين فيلمبرداري در بعدازظهرروز شنبه ٢١ ربيع الثاني ١٣١٨/ ١٨ اوت ١٩٠٠/٢٧ مرداد ١٢٧٩ در جشن گل و آنهم باز در اوستاند صورت گرفت. اين فيلمبرداري، برعكس قبلي، با برنامه از قبل سازمان داده شده انجام گرفت و به اين جهت اولين از نوع خود در تاريخ سينماي ايران به شمار ميآيد. در عين حال و هر چند كه از نوع يادگاري است، ولي به دليل از پيش برنامه ريزي شدگي و به ويژه موضوع آن، نخستين كار مستندسازي ايران هم محسوب ميشود اما فيلم خبرنگاري سينمايي نيست زيرا جهت اطلاع مردم در جايي به نمايش درنيامد. پس آنكه «اعليحضرت شاهنشاه (Sa Majeste Imperiale) به عكاسباشي دستور فيلمبرداري از مراسم جشن گل را داد، پيشاپيش مسير كاروان كالسكه ها وچرخها (عرابه هاي) گلبازان و گلپرانان بررسي شد. «خانه خانواده ها» (Villa des familles)، كه داراي بالكني بود مشرف به «گلزار بلند»( longchamp-fleuri)، يعني مسير كاروان،و غرفه اي كه شاه ميبايستي در آن جاي مي گرفت، بعنوان بهترين جاي براي كار گذاشتن دوربين انتخاب شد.١٠٠شايد هم چون محل مناسبي بود و مسئولين آن خانه ميخواستند كه اين «افتخار» (honneur)نصيب ايشان شود، غرفه شاه را تقريبا روبروي آن ساختند. آن بالكن براستي بهترين ديد مشرف بر خيابان روي آ بگير كنار دريا را كه كاروان از روي آن ميگذشت در اختيار «كار جالب» عكاسباشي قرار ميداد.١٠١

ساعت ٣ بعد ازظهر روز شنبه ٢١ ربيع الثاني ١٣١٨/ ١٨ اوت ١٩٠٠/٢٧ مرداد ١٢٧٩ شاه و ملتزمين ركاب در ميان ابراز احساسات مردم در غرفه سلطنتي حضور يافته و پس از تقديم سه بيرق به وي مراسم جشن آغاز شد.١٠٢

شاه در خاطراتش درباره اين روز نوشت:

«امروز عيد گل است و ما را دعوت به تماشا نمودند[.]رفتيم بتماشا[.]جناب اشرف صدر اعم و وزير دربار هم در ركاب بودند [.]بسيار عيد با تماشائي بود [.] تمام كالسگه ها را با گل مزين كرده و توي كالسگه ها و چرخها را پر از گل نموده بودند كه كالسگه ها پيدا نبود و خانمها سوار كالسگه شده با دستههاي گل در جلو ما عبور ميكردند و عكاسباشي هم مشغول عكس سينموفتگراف اندازي بود [.] بقدر پنجاه كالسگه همينطور بقطار و نام در حركت بود [.] موزيك هم ميزدند [.] جمعيت و ازدهام غريبي شده بود و اين كالسگه ها كه بمحاذي ما ميرسيد دسته هاي گل بود كه پي در پي بطرف مامي انداختند [.] ما هم به طرف آنها گل مي انداختيم [.] بي اغراق بقدر يك خروار گل بطرف ما انداخته بودند كه جلو ما يك خرمني از گل شده بود [.] ما هم بقدر يك خروار گل بكالسگه هاي آنها انداختيم ].[ در فرنگستان اين ترتيب را عيد گل و جنگ گل١٠٣ ميگويند و معمول دارند و بسيار تماشا داشت خيلي خوش گذشت [.] اسبهاي كالسگه ما هم همه خوب و ممتاز و تماما غرق گل بودند خيلي خوب آنها را زينت داده بودند كه في الواقع قابل تماشا بود [.] از آنجا وقت عصر بود كه مراجعت بمنزل كرديم . جمعي از زردشتيها را بحضور آوردند…». ١٠٤

بخشي از فيلم اين مراسم را در هژده سال پيش (١٣٦١ خ/ ١٩٨٢م) به ياري مسئولين بخش آن زمان در كاخ گلستان (خانمها شهين دخت سلطاني راد و الهه شاهيده و آقاي حسن علاييني) پيدا كرده بودم. تكه هاي ديگري را نيز در يكي دو سال گذشته در ادامه ساماندهي آلبومخانه كاخ گلستان به توسط آقاي جواد هستي و ياري خانم فريدا قشقايي جمع آوري كرديم ولي شناسايي نهايي محتوي آنها بالاخره در تاريخ ١٣ آبان ١٣٧٩/ ٣ نوامبر ٢٠٠٠در پاريس با اطلاعاتي كه خانم ماريون باتيست و بارون راديگس Mlle Marion Baptiste et M.le Baron Michel de Rdigues در بلژیک برایم جمع اوری کردند انجام گرفت.بخش نخست اين فيلمها به كوشش آقاي اكبر عالمي در سال ١٣٦٢/ ١٩٨٣ در صدا و سيماي ايران كپي شد و بعدها دستكم قسمتي از آن (٢٦.٢ دقيقه) روي ويديوي معروف به مخملباف آورده شد ولي در آن دوران تا حال هيچيك از ما از چند و چون موضوع راستين محتوي خبر نداشت. ١٠٥ در حال حاضر (٥ ژانويه ٢٠٠١/ ١٦ دي ١٣٧٩)، هفتاد و يك متر و هشتاد سانتيمتر ٨٠.

٧١ از اين فيلمها روي كپي اكبر عالمي شناسايي شده (برابر همان دو نيم دقيقه ويدئو) و اصل فيلمها هم در شرايط و جو لابراتوري در مركز ملي سينماتوگرافي فرانسه Centre national de la cinematographie نگهداري و براي كپي برداري آماده ميشود. اين فيلمهاي ٣٥ ميليمتري نيتراتي   بنابراين خود مضمحل (auto-distructif)بهم چسبيده و بسيار شكننده است و به همين جهت هنوز دانسته نيست چند متر از آنها براي مدت زماني نجات خواهد يافت و از اين مقدار چه اندازه نگاتيف و چه مقداري پوزيتيف خواهد بود.

در بخش فيلمي كه در گذشته كپي شده، نخست رسيدن كالسكه شاه در حاليكه سواران ژاندارم و گاردسوار بلژيك شمشير برهنه افراشته در دست به دنبال آن ميآيند ديده ميشود. سواران كلاه پوستي شبيه به كلاه گارد پادشاهي بريتانيا را بر سر دارند. نظم به عهده نظميه بوده و يك پاسبان در كنار غرفه شاه كه با رشته گل تزئين شده ديده ميشود. سپس حركت كالسكه هاي غرق در گل آغازميشود، شاه را بانوان سرنشين گلباران ميكنند و او ايشان را. دختر بچه كوچكي به سوي شاه ميدود، جلويش را ميگيرند. شاه امر به رها كردنش ميكند و او را در آغوش ميگيرد و يكي از حضار بچه را به سينه گرفته باز ميگرداند. گلباران ادامه يافته و در پايان شاه غرفه را براي سوار شدن به كالسكه ترك ميكند. در اين هنگام كسي متوجه ميشود كه بيرقهايي تقديمي بر جاي مانده و فراموش شده، برميگردد و آنها را كه دو و نه سه تا بنرميآيد برداشته با خود برميگرداند. شاه ميرود و سواران گارد هم دنبال او.

در نظر نخست به نظر مسجل ميآيد كه ميرزا ابراهيم عكاسباشي با دوربين شاه و خودش در اوستاند فيلمبرداري كرده ولي احتمالا اين چنين نبوده است: در تاريخ ٢٠ اوت ١٩٠٠ (دوشنبه ٢٣ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٩ مرداد ١٢٧٩)، يعني دو روز پس از جشن گل، شركت گومون نامه اي براي عكاسباشي به اوستاند فرستاده از جمله به او اطلاع ميدهد كه لوازم مربوط به تصوير كه سفارش داده بوده در پاريس تحويل داده شده است، دو دستگاه دوربين فيلمبرداري كه خواسته بوده تحويل داده ميشود (ظاهرا» به شخص وي و همزمان با همين نامه) و ديگر اينكه يك فيلمبردار آن شركت با كليه وسايل فيلمبرداريش در اوستاند است در اختيار وي ميباشد. اگر نامه و دوربينها حتي دو روز در راه بوده باشند، پيش از ٢٣ اوت، يعني چهار روز پس از جشن گل و يك هفته پس از فيلمبرداري در كنار دريا، به دست ميرزا ابراهيم نرسيده اند. پس ميرزا ابراهيم پيش از ٢٢ اوت دوربيني نداشته است و شاه هم تنها به فيلمبرداري ميرزا ابراهيم در اوستاند اشاره ميكند و نه در جاي ديگر به اين جهات، به احتمال زياد، پيش ازين در اين سفر چنين اتفاقي نيفتاده بوده و ميرزا ابراهيم در اوستاند با دستگاه فرد فيلمبرداري كه شركت گومون فرستاده بوده كار كرده است. البته بديهيست كه او قبلا در پاريس هنگام خريد دوربينهاي فيلمبرداري با اين لوازم آشنا شده بوده و طرز كار و ظهور فيلم آنها را آموخته بوده است و بدين جهت ميتوان فرض كرد كه او از آن دوران دستگاهي در اختيار داشته و بعدا آن را با خود به بلژيك برده بوده است. اين امكان هست هر چند كه با توجه به دقت شاه در ثبت امور مربوط به تصوير، ميبايستي انتظار داشت كه وي در جاي ديگري نيز به فيلمبرداري ميرزا ابراهيم اشاره بكند ولي اين امر پيش نميآيد. درواقع چنين به نرميآيد كه پيش از آنكه در ٢٠ اوت شركت گومون نامه اي به عكاسباشي بنويسد و دوربينهاي فيلمبرداري را بفرستد، او خود دستگاه هاي شركت گومون را از روز مجلس ماشينراني و فيلمبرداري از شاه، از مأمور آن شركت به قرض گرفته بوده است. شايد به دنبال آگاهي يافتن از اين امور به توسط فيلمبردار خود، مديران شركت گومون از آن حسن استقبال كرده و فيلمبردار و دوربين را بدون اشاره به وقايع پيشين در اختيار عكاسباشي قرارداده اند. البته ارائه پيشنهاد استفاده از وسايل، اجبارا لزومي به اطلاع يافتن مديران شركت گومون از فيلمبرداري نداشته و ايشان ميتوانسته اند خود راسا چنين پيشنهادي را به كسي كه ميتوانسته مشتري خوبي باقي بماند ارائه دهند. متأسفانه متن اصلي نامه شركت گومون به ميرزا ابراهيم كه به فرانسه است منتشر نشده است. اين سند، با دو يادداشت كوتاه و عكسي نيمتنه از ميرزا ابراهيم، از يافته هاي فرخ غفاري بودند و از انجا كه اصل آنها مفقود و شايد از ميان رفته است ديگر اكنون در دسترس نيستند. ١٠٦ خوشبختانه هم عكس ميرزا ابراهيم و هم متن دو يادداشت و ترجمه نامه از فرانسه را فرخ غفاري دراختيار جمال اميد گذاشته بود و آن مجموعه به همت وي به چاپ رسيده تا اندازه اي جبران كمبود شده است.١٠٧ غفاري نيز خود متن ترجمه نامه را با اختلاف كمي كه جز يك مورد در معني تأثيري ندارد در مقاله اي منتشر نشده آورده است. مورد مذكور كلمه «رول» / roll ، يعني املاي انگليسي شده رولو/rouleaux / حلقه هاي فيلم (bobines)، در فرانسه است كه البته به صورت انگليسي نميتوانسته در يك نامه به زبان فرانسه آورده شده باشد. كلمه «رول» در ميان كروشه در روايت غفاري كه اينجا آورده ميشود اضافه شده است:

اوستاند، بلژيك.
جناب ميرزا ابراهيم خان عكاس اعليحضرت پادشاه ايران،

همانطوري كه دستور فرموديد دو دستگاه فيلمبرداري ٣٥ و ١٥ ميليمتري كه سفارش داديد، برايتان ميفرستيم. ما پانزده صندوق رول را به شماره ٤٣ آونو دو بوآ دو بولوين ١٠٨ همان روزي كه معين كرده بوديد تحويل داديم. براي اينكه دو صندوقي كه قبلا قرار شده بود بدهند با سيزده صندوق بعدي اشتباه نشود، رنگشان را سياه زده اند. يكي از فيلمبرداران ما در اوستاند بلژيك حضور دارد و وسايل فيلمبرداري و همچنين خودش در اختيار پادشاه ايران است. در ضمن ميتوانيم به شما اطلاع بدهيم كه شركت حمامهاي موناكو به ما اجازه داده كه بطور استثنائي به پادشاه ايران در صورتي كه ايشان مايل باشند نوارهاي پوزيتيف جايزه و مسابقه سال سينمائي در ١٨٩٩ را بدهيم».١٠٩

منظور از نوارهاي پوزيتيف، همان فيلم عادي قابل نشان دادن در پروژكتور است و دستگاه ١٥ ميليمتر گومون هم اشاره ايست به مدل سال ١٩٠٠ كرونوفتوگراف و بالاخره منور ازدستگاه ٣٥ ميليمتر هم شايد مدل كرونوفتگراف با سيستم دماني Chronophotographe with the Demeny system متعلق به سال ١٨٩٧ باشد. بزرگاني چون خانم آليس گي و ژرژ مليس Alice Guy and George Melies  با اين دستگاه فيلمبرداري كردند و تا پانزده سال بعد از ابداع آن در استوديوهاي گومون هنوز مورد استفاده بود. بعيد به نظرميآيد كه جمال اميد كلمه رولو را از خود اضافه به متن اضافه كرده باشد و شايد متن چاپ نشده غفاري افتادگي در حروفچيني دارد به ويژه آنكه بازمانده فيلمهاي خامي كه يك قرن پيش به طهران آورده شد اكنون در كاخ گلستان شناسائي و جمع آوري شده است كه اين خود دليلي است بر كثرت اوليه آنها.١١٠ از سوي ديگر به راحتي ميتوان پذيرفت كه محتواي پانزده صندوق تحويلي قطعا تنها شامل فيلم نبوده و اسباب عكاسي و به ويژه انواع شيشه فيلم و داروي ثبوت و هور را نيز در برميگرفته است. البته احتمالا اين تنها خريد نبوده و همانطور كه شاه دوربينهاي عكاسي گوناگون را در لحظات مختلف ميخريده است، ميتوانسته شيشه عكس و فيلم سينما و حتي دستگاههاي سينمايي ديگري از ماركهاي مختلف (مثلا پاته/pathe) را نيز در لحظات ديگري ابتياع نمايد.

يكي از دستگاه هاي سينمايي خريداري شده را، كه احتمالا و نه الزاما يك آپارات گومون بوده و در نامه شركت گومون هم تصور نميرود به آن اشاره شده باشد، هنري سويج لندر (Henry savage Landor) در سال ١٩٠١ (١٢٨٠ خ) يا يكي دو ماه ديرتر يا زودتر در كاخ گلستان طهران ديده است. لندر با لحن تحقيرآميزي كه موريه، نويسنده حاجي بابا، را بياد ميآورد، مينويسد:

«… در كنار اين اطاق، يك سالن كوچك هست كه در آن آخرين دستگاه هائي كه تمدن به وجود آورده موجود است . در اين جا يك پيانوي بزرگ ديگر، يك دستگاه بزرگ براي نشان دادن تصاوير متحرك بر روي يك پرده و يك چشمه سودا بستني با چهار شير هست: از نوعي كه انسان را به اعجاب ميآورد ولي بدون تمايلي براي تصاحب آن نظير آنچه در عطاريهاي نيويورك ]دراگ استور به اصطلاح امروزي[ ديده ميشود اما دستگاه شاه سه چيز كم دارد: سودا، يخ و شربت١١

در ادامه سفر، مظفرالدين شاه از اوستاند به چشمه هاي آبمعدني مارينباد( Marienbad، در اطريش آن زمان و جمهوري چك امروزي) رفت و هژده روز پس از جشن گل، روز چهارشنبه ٩ جمادي الاول ١٣١٨/ سه شنبه ٤ سپتامبر ١٩٠٠/ ١٣ شهريور ١٢٧٩، عكاسباشي احتمالا فيلمهاي آن مراسم را كه آماده شده بود پس از مراجعت از تئاتر به او نشان داد. شاه درخاطراتش نوشت: «عكاسباشي هم سينموفتگراف حاضر كرده بود تا نيمساعت به نصف شب مانده پاره بصحبت و پاره به تماشاي عكسهاي خودمان مشغول بوديم»١١٢ از مارينباد شاه به پايتخت اطريش رفت و روز پاياني اقامتش در وينه (وين)، دوشنبه ٢٨ جمادي الاولي/ يكشنبه ٢٣ سپتامبر/ ١ مهر، «صنيع السلطنه از پاريس وارد شده بحضور رسيد و معلوم شد سفارشها و فرمايشات ما را بخوبي ودرستي انجام داده و باينجا رسيده است».١١٣ در «سفارشها» ميبايد به احتمال زياد دستگاه چاپ، كه ذكر آن رفت، و پانزده صندوق اسباب تصوير را كه در نامه شركت گومون آمده منظور كرد. دستگاههاي فيلمبرداري هم ظاهرا ديگر به كار گرفته نميشده است زيرا پس از اوستاند تا پايان سفر در طهران، در حاليكه بدون وقفه ذكر عكاسي ميشود و حتي شاه از اينكه به زيرنويسي عكسها پرداخته ياد ميكند١١٤ ،ازفيلمبرداري هيچ خبري نيست و شايد نمايش فيلم در مارينباد هم با دستگاهي جدا ازدستگاههاي شاه صورت گرفت.

پس از بازگشت از فرنگ، مظفرالدين شاه در ٢ شعبان ١٣١٨/ ٢٥ نوامبر ١٩٠٠/ ٤ آذر ١٢٧٩ به طهران رسيده روز ٢٩ ذي الحجه ١٣١٩/ ٨ آوريل ١٩٠٢/ ١٩ فروردين ١٢٨١، يعني شانزده ماه بعد براي بار دوم عازم فرنگ شد. در مدت اقامت در طهران ، جدا از آپارات بزرگ كه سويج لندر ديد، او دست كم سه و به احتمال بسياركمتر پنج دستگاه سينمايي در اختيار وي قرار داشت: يك وشايد سه اسباب به دنبال خريد نخست و اقلا دو دستگاه فيلمبرداري در نتيجه خريد دوم. از بازده اين لوازم چه از نظر فيلمبرداري و چه نمايشي گزارشي در دست نيست و تا زماني كه منابع جديدي پيدا نشده و فيلمهاي موجود در كاخ گلستان تجزيه و تحليل نشده تصوير نسبتا روشني به دست نخواهد آمد.

البته در اين دوران الزاما فيلمهايي برداشته شده بوده است (رك. ادامه اين نوشته) هر چند كه اين فعاليتهاي سينمايي قابل مقايسه با كاركرد عكاسي نميتوانسته باشد زيرا عكاسي در اين دوران علاوه بر عزيز بودن نزد شاه در خارج از دربار نيز كاملا جا افتاده بوده است. ادامه غلبه عكس بر فيلم به روشني در خاطرات سفر دوم شاه به فرنگ هم هويداست. در اين سفرنامه دوم نيز ده ها اشاره به انواع دستگاهها و به عكس و عكسبرداري از جمله به توسط شخص خود شاه و يا ميرزا ابراهيم يافت ميشود ١١٥ در حاليكه ذكر سينما و آنهم بصورت تماشا و نه فيلمبرداري و يا خريد را ستين دستگاههاي مربوطه تنها چهار بار آمده است: در اوايل سپتامبر ١٩٠٢/ اواسط تير ١٢٨١ شاه در كارلسباد] Karlsbad، در جمهوري چك كنوني [ سينماتوگراف تماشا كرده بود ولي در خاطراتش در آن زمان كلمه اي در اين باره ننوشت و از اين بايد نتيجه گرفت كه جلب توجه او را نكرده بود. اشاره به اين تماشا در شرح عصر جمعه ٣ جمادي الاولي ١٣٢٠/ ٨ اوت ١٩٠٢/ ١٧ مرداد ١٢٨١ در كنتركسويل آمده است. شاه نوشت: «سينماتگراف اينجا است [.] ديديم پانورما ] [Panorama است مثل همانكه در كارلسباد ديده بوديم [.] اگر ميدانستيم نميرفتيم[.]يك بليارد كوچكي هم آنجا بود با چند جهانماي كوچك…»١١٦ پيش از آن، در خاطرات جمعه ١٧ ربيع الثاني/ پنجشنبه ٢٤ ژوئيه/ ٢ مرداد در لندن، نيز شاه از سينما مينويسد كه اين بار جالبتر به نرش رسيده به ويژه آنكه بازديد خودش را فيلم بازگو ميكرده است. مينويسد: «آمديم منزل نماز خوانديم و شام خورديم [.] بعد از شام سينماتگراف آورده بودند پائين رفتيم[.] پائين[،] صورت ملاقات ما را با اعليحضرت پادشاه ]ادوارد هفتم [و رفتن امروز بقورخانه و تماشاخانه ديشب و جاري شدن آب و رودخانه و تمام را به توسط چراغ الكتريسته به پرده انداختند [،] بعين مثل اين بود كه خودمان در حركت هستيم ].[ تماشا كرديم».١١٧

ده روز بعد در پاريس، شاه مجددا در پيش از ظهر روز يكشنبه ٢٦ جمادي الاول/ ٣١ اوت /٩ شهريور يك آپارات را كه ممكن است از نوع جديدي بوده و چنين بنظر ميآيد كه به قصد فروش به او عرضه شده بوده به دنبال يك آزمايش ناموفق پس داد و همچنين ظاهرا براي نخستين بار توجه او به فلاش منيزي پر دود نيز جلب شد. مينويسد: «اسباب سينماتگراف كه چراغ پشتش هست و مثل آنكه كتاب را ورق بزنند آورده بودند .كذا در اين بين جناب اشرف اتابك اعظم آمد خواستيم بايشان نشان بدهيم ، ضايع شد، بطوريكه صاحبش هم نتوانست درست كند اسباب را پس داديم . بعد عكاسي آمد كه شب عكس ميانداخت . اطاقرا تاريك و پر از دود كرد و يك عكس هم از بصيرالسلطنه و ناصرالملك انداخت».١١٨ براي آخرين بار، در يكشنبه شب ٣ جمادي الاخر ١٣٢٠/ ٧ سپتامبر ١٩٠٢/ ١٦ شهريور ١٢٨١ درين سفر دوم به فرنگ كه طي آن جدا از عكاسي، فنوگراف و اتومبيل بيشتر از تصوير متحرك توجه شاه را جلب كرده بوده است، شاه در پاريس به تماشاي فيلم و جهان نما پرداخت و در خاطراتش نوشت: «عكاسباشي هم سنيماتگراف آورده بود[.] يكساعتي هم او را تماشا كرديم [.] بعد يكساعتي هم جهانما تماشا كرديم [.] نوكرها هم پيش ما بودند صحبت ميكرديم بعد خوابيديم».١١٩

ج- دوران افول

از آنچه كه پس از ورود مظفرالدين شاه به طهران در تاريخ جمعه بيستم رجب ١٣٢٠/ ٢٣ اكتبر ١٩٠٢/ ١ آبان ١٢٨١ تا سفر سوم و آخرين سفر به فرنگ در سال ١٣٢٣ ق/ ١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ روي داده اطلاع چنداني در دست نيست ولي چون عكاسي در اين ٢٩ ماه همچنان مطرح بوده و عكاسباشي و پدرش هم حاضربودند، ميتوان حدس زد كه در مورد سينماي درباري هم اين امر تا اندازه اي ميتوانسته صدق كند.خاطرات مليجك شاهدي بر اين مدعاست. پس از افطار سه شنبه ١٥ رمضان ١٣٢٠/ ١٦ دسامبر ١٩٠٢/ ٢٥ آذر ١٢٨١ او به دربار رفت و سپس نوشت: «دو ساعت در خانه ]دربخانه: يعني در كاخ گلستان[ بوديم. عكاسباشي سيمون تلگراف آورده بود و به شاه نشان ميداد».١٢٠
مظفرالدين شاه روز يكشنبه ٢ ربيع الاول ١٣٢٣/ ٧ مه ١٩٠٥/ ١٧ اردي بهشت ١٢٨٤ طهران را به قصد سفر سوم فرنگ ترك كرد ه شنبه ٧ شعبان همان سال/ ٧ اكتبر/ ١٥ مهر به پايتخت بازگشت.١٢١ از اين سفر، كه گويا در شرايطي نه چندان مناسب انجام گرفت، ظاهرا سفرنامه اي در دست نيست١٢٢ ولي آلبوم هاي عكسي از آن، كه از جمله به توسط ميرزا ابراهيم تهيه شد در آلبومخانه كاخ گلستان موجود است. پس از سفر سوم، شايد از جمله به دليل فرتوتي و بيماري مظفرالدين شاه كه يك سال بعد در ٢٣ ذيقعده ١٣٢٤/ ١٨ ژانويه ١٩٠٧/ ١٨ دي ١٢٨٥ درگذشت، فعاليتهاي سينمائي احتمالي درباري در صورت وقوع هم نميتوانست درخشش چنداني داشته باشد . مليجك بيكار هم اشاره اي به سينما نميكند. جنبش مشروطه طلبان و تمايل ذاتي مظفرالدين شاه كه خود را به صورت پاسدار و نه ارباب «رعيت» ميديد در ١٤ جمادي الثاني ١٣٢٤/ ٥ اوت ١٩٠٦/ ١٤ مرداد ١٢٨٥ به صدور فرمان مشروطيت انجاميد. اين ايام كه گشايش مدارس و ايجاد روزنامه ها را شاهد بود و پس از فوت شاه به انقلاب و جنگهاي آزادي خواهان منجر شد، ميتوانست در يك جامعه صنعتي مولد تهيه دست كم فيلمهاي مستند كم نظيري باشد ولي به علت عدم وجود فيلمبرداري و فيلمسازي غيردرباري اين امر روي نداد.

ميرزا ابراهيم، درباري سابق، مشوقش را از دست داده بود و چون عميقا، همچون مثلا عبدالله خان قاجار در عكاسي، حرفه اي نبود به كارهاي ديگري خود را مشغول كرده حتي يك دوربين فيلمبرداري هم به روسي خان عكاس فروخت ظاهرا در اين دوران تنها روسي خان، كه با محمدعلي شاه مرتبط بود، تقريبا هشتاد متر فيلم در عاشوراي ١٣٢٧/ ١ فوريه ١٩٠٩/ ١٢ بهمن ١٢٨٨ با همان دوربين برداشت.١٢٣ فيلم عاشورا را روسي خان براي ظهور به روسيه فرستاد. فيلم در آن كشور نشان داده شد ولي هنگاميكه به طهران رسيد، سقوط محمدعلي شاه (جمعه ٢٧ جمادي الاخر ١٣٢٧/ ١٦ ژوئيه ١٩٠٩/ ٢٥ تير ١٢٨٨) و تاراج عكاسخانه روسي خان در همان روز به «توسط قشون دولتي» يعني (مشروطه خواهان)١٢٤ مجال نمايش آن را نداده اين فيلم همراه با چند هزار متر فيلم ديگر غارت شد ١٢٥ و از سرنوشت آن اطلاعي در دست نيست. همانگونه كه در پايان بخش يك ملاحظه شد، روسي خان از اول رمضان ١٣٢٥/ ٨ اكتبر ١٩٠٧/ ١٦مهر ١٢٨٦آغاز به سينماداري كرده بود و در آن ايام سه اسباب قادر به روي پرده انداختن فيلم در اختيار داشت.١٢٦ خريدن دوربين فيلمبرداري، فيلم برداري و نمايش فيلم برداشته شده در روسيه به روشني نشان ميدهد كه روسي خان قصد توليد فيلم با ديد بهره برداري اقتصادي را داشته است و به اين جهت بايد او را مبدا ناموفق فيلمسازي خصوصي و براي مردم در ايران دانست. از سوي ديگر، فرستادن فيلم به روسيه براي ظهور، خود دليلي است بر افول فن فيلم و فيلمبرداري در ايران پس از فوت مظفرالدين شاه زيرا وجود فيلمهاي خام مثبت و منفي ٣٥ ميليمتري و يا ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان در كاخ گلستان (رك.ادامه متن) نشاني است از انجام گرفتن اين امور در زمان مظفرالدين شاه. هر چند كه عمل ميرزا ابراهيم عكاسباشي از نر مرغوبيت در چاپ عكس به پاي عكاسان بزرگ دوره ناصري نميرسيد ولي بسيار بعيد است كه او كه قادر بوده يك چاپخانه نسبتا معظم را بچرخاند و گراور درست كند و به چاپ برساند   از عهده ظهور فيلم سينما برنيامده باشد.

دو
سرنوشت دوربینهای فیلمبرداری سلطنتی

از دهها دستگاه هاي عكاسي و يا سينمايي ابتياعي به توسط ناصرالدين شاه وسپس مظفرالدين شاه امروزه ظاهرا هيچ اثري در كاخ گلستان به غير از تكه شيشه ماتي كه روي يك قطعه تخته لاكي و الكلي سوار شده چيزي باقي نمانده است. اميد است كه ساماندهي و بررسي اسناد كاخ گلستان روزي بتواند سرنوشت غم انگيز اين اسبابها را روشن كند. نويسنده اين سطور در حال حاضر گمان بر آن دارد كه در زماني نامشخص، ولي پس از فوت مظفرالدين شاه و آغاز دوران فطرت مجموعه كاخ گلستان كه تا حدود سالهاي ١٣٤٠خ (١٩٦٠ م) هم به درازا كشيد، اين مجموعه ناپديد شد. متاسفانه بر خلاف نسخ و كتبي كه از كاخ گلستان به كتابخانه ملي و يا موزه ايران باستان در زمان رضا شاه منتقل شد،ظاهرا در مورد انتقال يا فروش اين دوربينها سندي بر جاي گذاشته نشد و يا تا كنون كشف نشده است. آورده شده كه دستكم يك ازدوربينهاي فيلمبرداري در همان دوران مظفري حراج شده است ولي اگر به تاريخي كه آلك پاتماگريان در مورد اين حراج به جمال اميد گفته توجه شود، يا در درستي آن تاريخ شك خواهد شد و يا در تبديل آن تاريخ كه شايد در اصل ميلادي با هجري قمري بوده به تاريخ هجري شمسي به آن صورت كه در متن جمال اميد آمده است. طبق گفته آلك پاتماگريان به جمال اميد، خان بابا معتضدي در زمان مظفرالدين شاه، در سال ١٢٨٣ خ (يعني ١٩٠٤ م)، دوربين گوموني را كه عكاسباشي در سال ١٩٠٠ از فرانسه خريده بود و در تكيه دولت به حراج گذاشته بوده ابتياع كرده است. ١٢٧ خود بابا خان معتضدي چيزي در مورد زمان و اينكه دوربين گومون كه در تكيه دولت به حراج گذاشته شده بوده از كجا آمده بوده بياد نمياورده است جز ا ينكه روزي در تكيه دولت چشمش به چند دستگاه فيلمبرداري از نوع گومون افتاده و توانسته يكي را به مبلغ صد تومان بخرد. ١٢٨ از آنجا كه خان بابا در سال ١٢٧١ خ / ١٨٩٢ م به دنيا آمده،١٢٩ به سختي ميتوان پذيرفت كه وي در دوازده سالگي در حراجي در تكيه دولت شركت كرده باشد و يك دوربين گومون به صد تومان خريده باشد و مبلغ آن را بياد بيآورد ولي زمان اين شاهكار فراموش نشدني براي يك بچه دوازده ساله را به كلي از خاطر زدوده باشد ديگر اينكه چگونه مظفرالدين شاه،اين عاشق عكاسي وسينما، راضي شده كمتر از چهار سال پس از خريد دوربين آن را در تكيه دولت به حراج بگذارد خود عمل حراج كردن در زمان مظفري و آنهم در تكيه دولت في النفسه عملي است كه مشكل بتوان آن را باور كرد. مشكل بتوان پذيرفت كه شاهي كه يك روز از انجام فرايض ديني دست نمي  كشيده و حتي در فرانسه هم مراسم «شب اربعين» و «تعزيه داري» و روضه خواني را به جا ميآورده است،١٣٠ در تكيه دولت محلي كه پدرش براي به نمايش درآوردن مراسم محرم ساخته  بوده دوربين حراج كرده باشد خريد دوربين به صد تومان نيز براي سال ذكر شده گران به نظر ميرسد و به عقيده نگارنده، خان بابا خان معتضدي، ساليان دراز پس از مراجعت از فرنگ در سال ١٢٩٥ خ/ ١٩١٦ م،١٣١ اقدام به خريد اين دوربين در حراج تكيه دولت كه به گفته ديگري در دوران احمد شاه١٣٢ و در واقع در زمان رضا شاه صورت گرفته نموده است.١٣٣ بعيد است كه خان بابا خان معتضدي با اين دوربين كار حرفه اي كرده باشد و قطعا از آن بيشتر به صورت يك «عتيقه» سود جسته تا يك اسباب كار.

اسباب كار او همان دوربينها و وسايلي بوده كه با خود از فرانسه آورده بوده است.١٣٤ جمال اميد از قول خان بابا معتضدي مينويسد كه وي فيلمبرداري فيلم آبي و رابي اوگانيانس را با همان دوربين گومون مظفري انجام داده بود.١٣٥ اين امر بعيد است زيرا فيلم ياد شده در ١٢ دي ١٣٠٩/ ٢ ژانويه ١٩٣١ در طهران به نمايش گذاشته شد و در اين تاريخ بيش از سي سال از زمان ساخت دوربينهاي مظفري گذشته بود و بايد پذيرفت كه يا دوربيني كه معتضدي خريده بوده مظفري نبوده و يا اينكه فيلمبرداري آبي و رابي را وي با دوربين گوموني كه خود در سال ١٢٩٥ خ/ ١٩١٦ م از فرانسه آورده بوده انجام داد ه است. دوربين فيلمبرداري ديگري را، كه مارك و مشخصات فني آن معلوم نيست، ميرزا ابراهيم عكاسباشي در سال ١٢٨٨ خ/ ١٩٠٩ م به روسي خان فروخت و همانطور كه ذكر شد روسي خان با آن تقريبا هشتاد متر فيلم گرفت.١٣٦ دليلي در دست نيست كه اين دوربين از اموال سلطنتي دانسته شود و ممكن است از ابتدا به ميرزا ابراهيم تعلق داشته ولي ن اول را نميتوان رد كرد اين احتمال است كه دوربين از زمان مظفرالدين شاه نزد ميرزا ابراهيم مانده بوده و او كه پس از فوت شاه از دربار و شايد از عكس و فيلم كناره گرفته بود ديگر دليلي براي نگه داري آن براي خود نمي ديده است.

* این مقاله برداشتی است به همین نام از  فصلنامه طاووس ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79 نوشته شهریار عدل

تاریخچه سینما در ایران ( بخش اول )

نوامبر 8, 2010 بیان دیدگاه

عكس ميرزا ابراهيم عكاسباشي نخستين فيلمبردار ايراني به صورت بلوك تمبر پست اوستاند (بلژيك). اين عكس در نخستين سفر مظفرالدين شاه به فرنگ در سال ١٢٧٩ خ/١٩٠٠ م در هنگاميكه شاه در اوستاند بود و ميرزا ابراهيم فيلم برميداشت انداخته شده است. نام بندر اوستاند در گوشه بالاي سمت چپ عكس و تاريخ ١٩٠٠ در گوشه سمت راست عكس ديده ميشود. كنتاكت نگاتيف شيشه اي (٩*١٢ سانتيمتر) شماره ٦٥١٧ آلبومخانه كاخ گلستان .

عكس ميرزا ابراهيم عكاسباشي نخستين فيلمبردار ايراني به صورت بلوك تمبر پست اوستاند (بلژيك). اين عكس در نخستين سفر مظفرالدين شاه به فرنگ در سال ١٢٧٩ خ/١٩٠٠ م در هنگاميكه شاه در اوستاند بود و ميرزا ابراهيم فيلم برميداشت انداخته شده است. نام بندر اوستاند در گوشه بالاي سمت چپ عكس و تاريخ ١٩٠٠ در گوشه سمت راست عكس ديده ميشود. كنتاكت نگاتيف شيشه اي (٩*١٢ سانتيمتر) شماره ٦٥١٧ آلبومخانه كاخ گلستان .


آشنايي با سينما و نخستين گامها در فيلمبرداري و فيلمسازي در ايران (١٢٧٧ تا حدود ١٢٨٥ خ/١٨٩٩ تا حدود ١٩٠٧ م )*

همزمان با گشايش نمايشگاه «پيش از سينما و آغاز سينما در ايران» در تالار چادرخانه كاخ گلستان، تحرير نخست اين نوشتار نيز به مناسبت پايان مراسم بزرگداشت صدمين سال سينماي ايران در شبانگاه يكشنبه ٢٧ شهريور ١٣٧٩ (١٧ سپتامبر ٢٠٠٠) در آن كاخ پخش شد. آن متن، كه به صورت يك جزوه به كوشش كاخ گلستان منتشر شده بود، در روزهاي بعد ناياب گرديده بدين جهت چاپ ديگري لازم شد. اين فرصت را غنيمت دانسته به آماده كردن تحرير نويي از همان متن دست زده شد. برخي از كمبودها، پشت و رو بودن تعدادي از عكسها و لغزشهاي چاپي را هم در اين نوشتار تازه بر طرف كرده يافته هاي تازه اي نيز به آن افزوده گرديد. شناسايي بخشي از نخستين فيلمهايي ايراني، كه ابراهيم عكاسباشي در جشن گل اوستاند در صد سال پيش برداشته بود، از بارزترين اين يافته ها است كه همراه با شرح و تاريخ مستند جديدي درباره  نخستين صحنه  فيلمبرداري شده در همان شهر بلژيكي در اينجا ارائه خواهد شد. چون كليه فيلمهاي قاجاري سينماي ايران كه تاكنون (پايان پاييز ١٣٧٩/ ٢٠٠٠م) در كاخ گلستان شناسايي شده در حال حاضر در دست كپي برداري و مطالعه است، ميزان آگاهي از اين سينما نيز گامهاي بلند برداشته پياپي دستخوش دگرگوني ميشود. اميد است كه در آينده با ارائه تحريرهاي ديگري از اين نوشتار بتوان آن دگرگونيها و يافته هاي نو را پيوسته به آگاهي دوستداران تاريخ و سينما رساند.

١٢٧٧ خ/١٨٩٩ م، سال صدور دستور خريد دستگاه فيلمبرداري و آپارات سينما به فرمان مظفرالدين شاه، و ١٢٨٥ خ/١٩٠٧م، تاريخ فوت وي ميباشد پس از آن در كشاكش دوران مشروطيت و سالهاي بعد از آن تغييراتي، از جمله در افزون شدن شمار تماشاخانه ها (سالنهاي) سينما، در سير تحول تاريخ سينماي ايران رخ داد كه بازبيني موشكافانه آن تحولات نياز به مدخلي ديگر دارد.

سينماي ايران يكصد ساله و عكاسي آن يكصد و پنجاه و هشت ساله شد. يكصد و پنجاهمين سال عكاسي را كسي به ياد نياورد ولي خوشبختانه صدمين سال سينما را سازمان ميراث فرهنگي كشور و كاخ گلستان كه پاسدار گنجينه فيلمهاي نخستين ايران است همگام با موزه سينما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، و ديگر سازمانها و دوستداران سينما همه با هم گرامي داشته جشن گرفتند.١ سينماي امروز ايران در جهان ميدرخشد ولي در آغاز، عكاسي بخت بلندتري داشت و در دوران ناصري ميتوانست در ميان بهترين ها در جهان جلوه كند. هم اكنون، آلبومخانه كاخ گلستان، كه بيشتر يادگار آن دوران است، شايد در يكدست بودن و قدمت يك رقيب بيشتر در دنيا نداشته باشد كه آن مجموعه پادشاهي بريتانيا است. براي نگارنده، اين سئوال مطرح بود كه چگونه بين معرفي عكاسي به صورت داگروتيپي در سال ١٨٣٩ م / ١٢٥٤ ق / ١٢١٨خ در پاريس و نخستين عكسبرداري در ايران، در اواسط دسامبر ١٨٤٢/ اواسط ذيقعده ١٢٥٨/ پايان آذر (قوس) ١٢٢١، توسط نيكلاي پاولوف (Nikolaj Pavlov)، كمتر از سه سال گذشت٢ حال آنكه نيم قرن بعد، طبق اسنادي كه تا اين اواخر به دست آمده بود، فاصله بين معرفي سينما در سال ١٨٩٥ م/ ١٢٧٤خ در پاريس و آشنايي و فيلمبرداري در يك چهارچوب ايراني آنهم در اروپا به پنج سال رسيد جواب اين سئوالكرد را در ضعف دستگاه مظفري و كشور در مقايسه با گذشته، ملايمت فطري شخص مظفرالدين شاه، ناآگاهي و بي توجهي مردم و عدم احساس مسئوليت از سوي ايشان ميتوان يافت.

همچنين ميتوان پذيرفت كه اگر ناصرالدين  شاه در ١٣١٣ ق/ ١٨٩٦ م/ ١٢٧٤ خ به قتل نرسيده بود، فيلم سينما و دوربين فيلمبرداري در همان سالها به طهران رسيده و شايد رشد سريعتري از همان ابتدا پيدا ميكرد ولي اين چنين نشد. در مورد تاريخ نخستين سالهاي سينما، ساماندهي قابل تقدير آلبومخانه كاخ گلستان كه از سه چهار سال گذشته آغاز گرديده از يك سو و آغاز بازنگري اسناد كاخ گلستان از سوي ديگر، دگرگونيهاي ژرفي اكنون در ديدگاه كلي نسبت به آشنايي و ورود سينما به ايران پديد آورده است: تاريخ ورود نخستين دستگاههاي سينما به ايران به عقب رفته، سينماي نخستين ايران چهره اي نو يافته و تحول آغاز سينماي ايران در مسير تازه اي قرار گرفته است. البته دستيابي به برخي از فيلمهاي كاخ گلستان، كه به آن اشاره خواهد شد، و مهمتر از آن درك هر چند محدود، اهميت آن فيلمها در هژده سال پيش در چهارچوبي كه امروز نتيجه ميدهد رخ داد ولي در پيشرفت امور به علل گوناگون تا سالهاي اخير وقفه افتاد. در اين نوشته كوتاه بر دو نكته اساسي تأكيد خواهد شد: آشنايي با سينما و رسيدن نخستين اسباب سينما به ايران و تولد آنچه كه ميتوان آن را نخستين مجموعه فيلمها و به ويژه «فيلمهاي سينمايي ايران» دانست.

نخستين تماشاچي و نخستين تماشاخانه سينما در ايران
ورود نخستين دستگاههاي فيلمبرداري و آپارات ( پروژكتور سينما) به كشور

نخستين تماشاچي ايراني سينما (١٣١٤ ق/ ١٨٩٧ م/ ١٢٧٦ خ) و نخستين تماشاخانه سينماتوگراف در ايران: رمضان ١٣٢١/ ٢١ نوامبر تا ٢٠ دسامبر ١٩٠٣/ ٣٠ آبان تا آذر ١٢٨٢

همانگونه كه پژوهشگران ارجمندي چون فرخ غفاري و سپس جمال اميد در گذشته نشان داده اند، نخستين اشاره درباره آشنا شدن يك ايراني با سينما را در خاطرات ابراهيم صحافباشي ميتوان يافت. ابراهيم صحافباشي (مهاجر) طهراني تقريبا در سال ١٢٣٧ خ/ ١٨٥٨ م به دنيا آمده در حدود سالهاي ١٣٠٠/ ١٩٢١ و يا ١٣٠١/ ١٩٢٢، يعني تقريبا در ٦٣ سالگي، در مشهد از جهان رفت.٣ او دوستدار فنون تازه، ابزار جديدالاختراع و اشياء آسياي شرقي و واردكننده آنها به طهران بود. درين راه، وي بارها جهان را درنورديد. او متجدد و آزاديخواه بوده در رفتار و پوشاك هم چندان به جمع تأسي نميكرد. بدون كوچكترين شكي، از همان آغاز نمايش فيلم در ١٨٩٥م/ ١٢٧٤خ در پاريس و سپس در لندن، ايرانياني كه در پايان سده نوزدهم ميلادي در اروپا بودند به تماشاخانه ها رفته فيلمهاي گوناگوني را ديده بودند اما چون نوشته اي از خود باقي  نگذاشته اند و يا ما هنوز آنها را نيافته ايم بنابراين نخستين تماشاچي (تماشاگر به اصطلاح امروزي) را هنوز بايد همين ابراهيم صحافباشي در لندن، هفده ماه پس از نخستين نمايش عمومي فيلم در پاريس دانست. او در خاطرات خود روز جمعه ٢٥ ذي الحجه ١٣١٤ مينويسد:
« ديروز وقت مغرب] پنجشنبه ٢٤ ذي الحجه ١٣١٤/ چهارشنبه٤ ٢٦ مه ١٨٩٧/ ٥ خرداد ١٢٧٦[ در پارك عمومي گردش مي نمودم …]شب[ رفتم تماشاخانه پالس] پالاس/[Palace بعد از خواندن و رقصيدن خانمها] … و بندبازي و غيره ديدم كه[ بقوه برقيه آلاتي اختراع كرده كه هر چيز را بهمان حالت حركت اصلي مينمايد: مثلا آبشار آمريكا را به عينه نشان ميدهد، فوج سرباز را با حالت حركت و مشق قطار آهن را در حالت حركت بهمان سرعت تمام مينمايد. و اين فقره از اختراعات آمريكايي است. باري يك ساعت به نصف شب مانده تمام تماشاخانه ها تمام ميشود.».٥

صحافباشی در مورد کشور محل اختراع سینما که در فرانسه رخ داده اشتباه کرده است ، شاید چون فیلم ها و یا فيلمي آمريكايي و يا درباره آمريكا بوده از جمله فيلمي از آبشار نياگارا او تصور كرده كه اختراع هم آمريكايي است. دليلي در دست نيست كه صحافباشي پا را از مرحله تماشاچي در اين نخستين برخوردش با سينما فراتر گذاشته باشد ولي بعيد هم نيست كه فكر آوردن سينما به ايران از همين دوره از ذهنش گذشته باشد هر چند كه چنين نكته اي درخاطرات او ديده نميشود. به هر صورت، طبق منابعي كه تا كنون شناخته شده، وي نخستين كسي است كه در ايران طالار عمومي نمايش فيلم را در سال ١٣٢١ ق/ ١٩٠٣ م/ ١٢٨٢ خ ايجاد كرده است. در اين زمان، هشت سال از اختراع سينما و نمايش عمومي فيلم در فرانسه، شش سال از رفتن صحافباشي به سينما در لندن و سه سال از ورود سينما به ايران در سطح دربار گذشته بود.

صحافباشي پيش از اينكه در كار سينما قدم بگذارد، شايد در آغاز، به روي پرده انداختن شيشه عكس (نشان دادن دياپوزيتيف يا اسلايد با پروژكتور به قول امروز) پرداخته بوده است. اين عمل در آن دوران به توسط لانترن ماژيك (Lanterne magique) ، كه به فرانسه معني چراغ فانوسي جادو را ميدهد و برخي در ايران به آن «چراغ سحري» ميگفتند، انجام ميگرفت. در نمايشهاي خوب، شيشه عكسهاي سياه و سفيد و يا بهتر رنگي با صحنه هاي گوناگون را كه گوياي يك داستان بود (شبيه فتورمان در مجلات) به صورت پشت سر هم برروي پرده ميانداختند. از لانترن ماژيك در دربار مظفري استفاده ميشد و يكي دو شيشه رنگي از آن هم در آلبومخانه كاخ گلستان شناسائي  شد.

گاهي تماشا با يكي از انواع «جهان نما»، كه از جمله شامل استروسكوپ (Ste’re’oscope، برجسته نما) ميشد، صورت ميگرفت. در برجسته نما، بيننده يك زوج تصوير تقريبا همگون ولي جدا از هم را كه در درون دستگاه رويهم سوار شده و از درآميختن آنها يك تصوير يگانه برجسته (Ste’re’oscopique) در درون جهان نما بوجود ميآمد ميديد. اين جهان نما به صورت يك جعبه كوچك (يا بزرگ) بود مجهز به دو عدسي ديد (Viseures) روي آن و جايگاهي در درون آن كه زوج تصوير شيشه اي (شبيه اسلايد/ دياپوزيتيف حاليه) پشت آن دو عدسي جاي ميگرفت. از اين نوع جهان نما هم، مثلا از مارك وراسكوپ (Verascope)، در دربار مظفري و نزد علاقه مندان موجود بوده است زيرا شيشه هاي آن را، چه برداشته شده و چه خام، در آلبومخانه كاخ گلستان ديده ام. نوع ديگري از جهان نما را كينه توسكوپ (Kinetoscope) اديسون (Edison )ميتوان دانست كه از سال ١٢٧٠ خ/ ١٨٩١ م كامل شد. اين دستگاه، جعبه بزرگ و بلند و سنگين وزني بود تماشاچي جلوي آن ميايستاد و از پشت عدسيهاي بالاي آن به فيلمي بسيار كوتاه شبيه به فيلم سينما در درون آن مينگريست. انواع ديگري از جهان نما به نامهاي موتوسكوپ، كينورا و تئوسكوپ (Mutoscope,Kinora,Theoscope) و غيره هم موجود بود كه ميشد در درون آنها هم به تصاوير متحرك سينما مانند، نگريست. تئوسكوپ به عنوان مثال كوچك بود و براحتي روي يك ميز يا پايه جاي ميگرفت.٦ نوعي جهان نماي وطني، كه حاوي يك سلسله تصاوير روي يك نوار متحرك بود، نيز به نام «شهر فرنگ» در ايران ساخته شده و تا اواخر سالهاي ١٣٤٠خ/ ١٩٦٠م هنوز بيش و كم متداول بود و روي كول صاحبش ازين كوي به آن كوچه و خيابان برده ميشد.٧شهر فرنگ بسيار خوبي به كانون فيلم (فيلمخانه، در ساختمان وزارت فرهنگ و هنر سابق) تعلق داشت و در حال حاضر يك شهر فرنگ در موزه سينماي طهران به نمايش گذاشته شده است.

درباره نمايش با لانترن ماژيك/ چراغ سحري، ناظم الاسلام كرماني در تاريخ بيداري ايرانيان مينويسد: «(لنتر ماژيك) چراغ سحري در سال ششم سلطنت ]مظفرالدين شاه[ در تهران بروز يافت» كه برابر است با ١٣٢٠ق/ ١٠ آوريل ١٩٠٢ تا ٢٩ مارس ١٩٠٣/ ٢١ فروردين ١٢٨١ تا ٩ فروردين ١٢٨٢.٨ در مرحله نخست، درست روشن به نظر نميآيد كه منظور ناظم الاسلام از «(لنتر ماژيك) چراغ سحري» چيست: اگر معني واقعي يعني به پرده انداختن شيشه عكس (دياپوزيتيف، اسلايد) درين سالها منظور اوست كه در اين صورت «بروز يافتن» ولي شايد نه اشاعه آن در سطح مردمي قطعا پيش از اين تاريخ صورت گرفته بوده است ولي اگر نيت او آغاز نمايش با چراغ سحري و سپس جهان نما و نمايش فيلم در مكاني عمومي است كه در آن صورت نوشته او با تاريخ شروع نمايش فيلم توسط صحافباشي در سال ١٣٢١ ق/ ١٩٠٣ م/ ١٢٨٢ خ (ر.ك. بند بعدي) تضاد چنداني ندارد. ميتوان پذيرفت كه به دنبال حسن استقبال دربار از انواع چراغ سحري، جهان نما و سينماتوگراف (ر.ك. بند بعدي)، شايد پس از سفري دوباره به غرب در سال ١٢٨١ خ/ ١٩٠٢ م، صحافباشي مجموعه اي از آن اسبابها را به علاوه دستگاه اشعه ايكس و بادبزن برقي و لابد فونوگراف و غيره براي فروش به اعيان و يا تماشا به مغازه خود آورده و يا متعاقبا سفارش داده بوده است كه آنها هم به مرور رسيده در مغازه اش به فروش گذاشته شده و يا به كار گرفته شده بوده است. بنابراين، اشاره نام الاسلام كرماني كه از نزديك صحافباشي را ميشناخته و در كنار اوپنهاني به كارهاي سياسي آزادي خواهانه ميپرداخته٩ نيز مشخصا به صحافباشي و آغاز كار نمايشهاي عمومي وي با چراغ سحري و جهان نما و سپس سينماتوگراف ميباشد. اطلاق نام لانترن ماژيك در اين دوران به سينماتوگراف بي سابقه نيست و خان بابا معتضدي در سن پانزده سالگي (١٢٨٦ خ/ ١٩٠٧ م) از پدرش شنيد كه شبي گفت روسي خان به خانه ارباب جمشيد «دستگاه لانترن ماژيكي … آورده بود كه تصاوير متحرك نشان ميداد.»١٠

نخستين اشاره به تماشاخانه (سينماي عمومي) در خاطرات خواندني مليجك عزيز دوردانه ناصرالدين شاه يافت ميشود. وي در كتابچه اش درباره عصر يكشنبه ٢ رمضان ١٣٢١/٢٢ نوامبر ١٩٠٣/ ١ آذر ١٢٨٢ نوشت: «رفتم مغازه صحافباشي. روزهاي يكشنبه سيمي فنگراف دارد براي فرنگيها، و شبها براي عموم. رفتم هيچكس نبود. من بودم و ميرزاي سفارت هلند و چند نفر از اجزاي تكو.»١١ تكو نام يك مغازه فروش اشياء فرنگي در خيابان لاله زار بود. مليجك ظاهرا در اين نوبت سآنس فرنگيها را ديده زيرا سپس اضافه ميكند: «دو ساعت و نيم از شب رفته بود كه كالسكه خواستم. همراه مدير[معلمش] رفتيم مغازه صحافباشي، تماشاي سينماتوگراف.»١٢ با توجه به فصل، سآنس سينما در حدود هشت شب آغاز ميشده است. سينما توجه مليجك را به خود جلب كرد زيرا شب بعد باز به تماشا رفت و در خاطراتش نوشت: «كالسكه خواستم، رفتيم تماشاي سينموفنگراف. مدتي تماشا نموده مراجعت به منزل كرديم.»١٣ در اين زمان، به احتمال زياد، يكي دو روزي بيشتر از آغاز نمايش عمومي فيلم هر شب در مغازه صحافباشي نمي گذاشته است زيرا، اگر نمايش فيلمي پيش از اين تاريخ در كار ميبود، مليجك حتما سركي به آن كشيده بود و يا اشاره اي در خاطراتش به آن ميكرد.

مطالعه خاطرات مليجك به روشني نشان ميدهد كه، خوشبختانه براي تاريخ سينما و عكاسي، وي به راستي يك بيكار حرفه اي تمام عيار بوده است: صبح تا شب به دربار و خانه اين و آن ميرفت، به مغازه ها سر ميكشيد و يا در بازار و خيابانها و اينجا و آنجا پرسه ميزد. زندگي مليجك و شيوه خاطرات نويسي او به ويژه در مورد اتفاقات روزمره و شكار و مطرب و قمار و … ديد و بازديد به نحوي است كه به سختي ميتوان پنداشت كه در آن زمان يك نمايش عمومي فيلم صورت گرفته باشد و از ديد او پنهان مانده باشد. افزون بر آن، در اين سالهاي آغازين قرن بيستم، مليجك به عكاسي و موزيك هم سخت عشق ميورزيد و از جمله پيانو زدن ميآموخت و به خوبي از وجود سينماتوگراف آگاه بود و دستكم از سال ١٣٢٠ ق/ ١٩٠٢ م/ ١٢٨١ خ، يعني يك سال پيش از تاريخ ايجاد سينماي عمومي، در دربار مظفرالدين شاه فيلم ديده بود ١٤ (ر.ك. ادامه متن). او با صحافباشي، هر چند كه از نر سياسي هيچ همسو نبود، ولي آشنائي داشت و حتي پيش از ديدن فيلم هم به وي سر زده و از اشياي تازه و يا نوآوريهاي او در نوشته اش ياد كرده بود. مليجك نخستين بار صحافباشي را دستكم گرفت و نفهم و دروغگو پنداشت ولي روز بعد سه شنبه ١٣ محرم١٣٢٠/ پنجشنبه ٢٢ مه ١٩٠٢/ ١ خرداد ١٢٨١   كه به تماشاي اسباب اشعه ايكس استخوان نماي او رفت به تفصيل درباره آن دستگاه قلم فرسائي كرد.١٥ پانزده روز بعد هم از يك بادبزن («چرخ برقي») ياد كرد كه آن را هم صحافباشي داده بود. ١٦ متأسفانه خاطرات مليجك از آنجا كه در ١٠ ذي الحجه ١٣١٩/٢٠ مارس ١٩٠٣/ ٢٩ اسفند ١٢٨٢ آغاز ميگردد به سه تا چهار سال نخست آغاز فيلمبرداري و فيلمسازي در ايران اشاره اي ندارد. (ر.ك. بندهاي بعدي اين نوشتار).

نخستين سينماي ايران، يا به قول خود صحافباشي «تماشاخانه» ١٧، در حياط پشت مغازه وي در خيابان لاله زار جاي داشت١٨ و چهار دهنه بود.١٩ به عبارت دقيقتر محل آن سالن به گفته جهانگير قهرمانشاهي، پسر بزرگ صحافباشي، در جايگاه كنوني چهارراه مهنا («تقاطع خیابان کوشک سابق و لاله زار نو»)٢٠ قرار ميگرفت. جمالزاده درباره املاك صحافباشي مينويسد: «در چهارراه و خيابان معروف به «كنت» در امتداد شمالي خيابان لاله زار در سمت چپ، باغ و ساختماني داشت و خودش و همسرش چند اطاق منزلشان را بصورت بيمارستان درآورده بودند.. ]و[ آب انبار مظبوطي ]هم[ در كنار باغ خود در طرف خيابان ساخته بودند …»٢١ نظر به اجناسي كه صحافباشي در دكان خود داشت، الزاما مشتريان مغازه از اعيان بودند (نير اتابك و علاء الدوله)٢٢ و بر اين اساس ميتوان پنداشت كه ايشان، همانند مليجك، تماشاچي اين سينما هم بوده اند. (از فيلمهايي كه در آنجا نشان داده شد، قهرمانشاهي به فيلمي اشاره ميكند كه در آن مردي «بيش از صد [?] نفر را وارد يك كالكسكه كوچك ميكرد و يا از مرغي بيش از بيست تخم ميگرفت.» اين نوع فيلمهاي اعجاب آور و يا مضحك (ر.ك. بند ٢ ج) در آن زمان رواج بسيار داشت ومثل بسياري از فيلمهاي آن دوره حدود ده دقيقه و يا كمتر طول ميكشيد.) تاريخ فعاليت سينماي صحافباشي را شايسته است به ماه رمضان و روز عيد فطر ١٣٢١ (٢١ نوامبر تا٢٠دسامبر ١٩٠٣/ ٣٠ آبان تا ٢٩ آذر ١٢٨٢) محدود كرد زيرا مليجك، جدا از آنچه كه آورده شد، هيچ اشاره ديگري به داير بودن مجدد اين تماشاخانه نميكند و ظاهرا صحافباشي پس ازين دوران عازم سفري به ينگه دنيا (آمريكا) شده بوده است. (ر.ك. ادامه متن). بدون ترديد انتخاب ماه رمضان، كه در آن زمان به پايان پائيز افتاده بود، به عمد صورت گرفته بوده است زيرا در شبهاي بلند اين فصل دوستداران سينما ميتوانستند پس از افطار به آسودگي به تماشاخانه بروند. ظاهرا اقدام صحافباشي از نر درآمد چندان موفقيت آميز از آب درنيآمد و به عنوان نمونه، همانطور كه ملاحظه گرديد، در سآنس اولي كه مليجك ديد تماشاچي چنداني حضور نداشت و شايد به اين دليل صحافباشي پس از مراجعت ازسفر آمريكا محل سينمايش را تغيير داد و در حدود ١٩٠٥ (١٢٨٤ خ) به هر صورت پيش از ١٩٠٨ (١٢٨٧ خ) به خيابان چراغ گاز (چراغ برق بعدي و امير كبير كنوني) منتقل كرد. اگر اين تغيير مكان به راستي صورت گرفت، آن هم چندان موفقيت آميز از آب درنيآمد و تماشاخانه اين بار براي هميشه تعطيل شد.

تنها مدرک موجود از سفر صحافباشی به آمریکا عکسی است نیم تنه از او با لباس و قیافه فرنگی که جمال امید به چاپ رسانده و به نوشته ایشان « میرزا ابراهیم خان صحافباشی ( مهاجر) تهرانی [را در ] ( سانفرانسیسکو –اوایل 1283)» نشان میدهد.23 البته قطعا تاریخ روی عکس «اوایل 1283» ذکر نشده و اگر عکس تاریخی دارد میباید به هجری قمری و یا میلادی رقم خورده باشد و اگر تبدیل درست باشد و نظر به بعد سفر، باید نتیجه گرفت که صحافباشی دستکم در سال 1283 خ / 1904 م از ایران دور بوده و بنابراین بازگشايي سينماي او نميتواسته پيش از ١٢٨٤ خ/ ١٩٠٥ م صورت گرفته باشد.

گشايش دوباره تماشاخانه صحافباشي بدون ابهام نيست و هيچ منبع مدوني همدوره با زمان افتتاح و كار آن تا كنون يافت نشده است. از آنجا كه در اين نوشتار جاي طرح يك بحث طولاني و پيچيده درباره اين بازگشايي نيست، به ناچار به شرحي از آن بر اساس گفته هاي مرحوم عبدالله انتظام كه در كودكي يك تماشاچي سينماي صحافباشي بوده و شرحي ديگر از جمالزاده كه شايد آن هم به احتمال بسيار بسيار كم مربوط به همان سينما باشد بسنده خواهد شد.

نه انتظام و نه جمالزاده هيچكدام براي مشاهدات خويش در كودكي تاريخي ذكر نكرده اند ولي برداشت نخست فرخ غفاري از سخناني كه از انتظام ميشنيده معطوف به حدود ١٩٠٥ (١٢٨٤ خ) بوده ٢٤ و شاهرخ گلستان چهره ي آشناي سينماي ايران و تاريخ آن  از سخناني كه از جمالزاده ميشنيده چنين درك كرده كه وي كمي پيش از آنكه طهران را در اواخر زمستان ١٩٠٨ (١٢٨٦خ) ترك كند به سينما رفته بوده است. يكي از جملات جمالزاده در گفتگويش با گلستان نيزاشاره ايست غير مستقيم به همين امر.٢٥ بر فرض اگر اين برداشت اشتباه باشد، در آن صورت جمالزاده بين ١٩٠٥ و آغاز ١٩٠٨(١٢٨٦-١٢٨٣ خ) به سينما رفته زيرا وي در سيزده سالگي به طهران آمده بوده است.٢٦ چون، همانطور كه ملاحظه خواهد شد، بساط صحافباشي هم پيش از ١٩٠٨ (١٢٨٧ خ) برچيده شده، پس مشاهدات انتظام و جمالزاده به هر صورت به پيش از اين تاريخ برميگردد. در ١٩٠٥ انتام ده ساله و در سال ١٩٠٨ جمالزاده پانزده ساله بوده است.

انتظام خاطرات خود را درباره سينماي صحافباشي در ماههاي اكتبر و نوامبر ١٩٤٠ (پائيز ١٣١٩ خ) در برن، پايتخت سويس، براي فرخ غفاري بازگو كرد. در گفته هايش به نويسنده اين سطور، غفاري اضافه كرد كه انتظام در سالهاي ٥٠ ١٩٤٩ (٢٩ ١٣٢٨ خ) در حضور مرحوم سيد محمد علي جمالزاده و خود او در طهران هم اين گفته ها را تكرار كرد و جمالزاده هم آنها را تصديق نمود. خود جمالزاده در گفتگويش با شاهرخ گلستان احتياط كرده و در جمله اي ناتمام ولي روشن اينبار «خيلي خيلي احتمال» داده كه سينمايي كه در كودكي خود بدانجا رفته از آن صحافباشي ميبوده است ولي اضافه كرده كه از درستي و يا نادرستي اين امر بي خبر است. ٢٧ در نوشته كوتاهي هم كه وي در سال ١٣٥٧ خ/ ١٩٧٨ م درباره صحافباشي به مناسبت انتشار مجدد اعلان فروش يا حراج كارخانه ورشوسازي و اسباب تماشاخانه او نوشت، از خانه وي در خيابان لاله زار سخن به ميان آورد٢٨ ولي از بازگشائي سينما در چراغ گاز و ارتباط آن با صحافباشي يادي نكرد. نه جهانگير قهرمانشاهي، پسر صحافباشي، نه مليجك، آن بيكار حرفه اي، هيچكدام ازين دو نيز ذكري از بازگشائي به ميان نيآورده اند. برغم اين ابهامات، شك بردن به بازگشائي تماشاخانه صحافباشي در خيابان چراغ گاز چندان جايز نيست و در حال حاضر، نظر به استحكام گواهي انتظام، بايد افتتاح مجدد آن را تا بدست آمدن اسناد جديدي مبني بر وجود يا عدم وجود آن سينما پذيرفته حدس جمالزاده را نيز در اينكه او هم به همان سينما رفته با ترديد زياد مورد توجه قرار داد.البته امكان اينكه جمالزاده به سينماي محقر و ديگري در همان خيابان چراغ گاز رفته باشد بسيار بيشتر است. در دوران آشفته محمد علي شاهي، كسان ديگري نيز آغاز به كار سينماداري كرده بودند نير آقايف كه او هم در ابتدا در همان خيابان چراغ گاز ولي در قهوه خانه زرگر آباد فيلم نشان ميداد و يا روسي خان كه در جنب عكاسخانه خود سينماي كوچكي سر هم كرده بود.29

به گفته انتظام، سينماي صحافباشي در بر جنوبي خيابان چراغ گاز در نزديكي توپخانه قرار داشته است ]به نظر غفاري شايد روبروي كوچه اي در بر شمالي خيابان كه آن كوچه را «سر تخت بربريها» ميگفتند[٣٠ سينما در ماه رمضان [حدود ١٩٠٥ ]و شبها فيلم نشان داده قيمت بليط هاي آن يك، دو، سه و پنج قران بود. ورودي آن راهرو يا دالان مانندي بود كه در آن چند تا جهان نماي اديسون قرار داشت.] بعدها انتظام به غفاري گفت: «جهان نما نبود، شهر فرنگ بود.». به نظر غفاري و نويسنده اين سطور، منظور نخست انتظام كينه توسكوپ (Kinetoscope) اديسون (Edison)   بوده و نه برجسته نما كه شرح آنها آورده شد.[ ٣١ در سينما، ليموناد و ديگر نوشيدنيها و خوراكي فروخته ميشد. برخي از تماشاچيان روي حصير جلو مينشستند و بقيه عقب روي نيمكت ]اين مطلب درست است زيرا از نيمكتهاي تماشاخانه در اعلان حراج اسم برده شده است[. صحافباشي خود ملبس به يك لباده سياه بلند حاضر بود] اين مورد نيز صحت دارد، صحافباشي آن لباده را در عزاي وطن ميپوشيد[.٣٢ وقتيكه تماشاچيان سر جايشان نمينشستند، صحافباشي با صداي بلند ميگفت: «حيا كنيد، برويد سر جايتان آهاي يك قراني ها برويد سرجايتان» ]ظاهرا سطح سينما تا اندازه اي پائين رفته بوده و ديگر منحصر به اشراف و فكلي ها نبوده كه صحافباشي به حصيرنشينان يك قراني ميگفته از جاي نيمكت نشينان برخيزند[. مرحوم انتظام دو فيلم را بياد ميآورده است: يكي مردي را نشان ميداده كه كوچه اي را جارو ميكند. ماشين جاده صاف كني سررسيده و او را زير ميگيرد و رفتگر را به شكل دراز و باريكي درميآورد. سپس كسي از روي چهار پايه اي با تخماقي روي سرش ميكوبد و مرد اين بار چاق و بسيار كوتاه ميشود.٣٣ فيلم دومي، آشپزي را در مطبخ يك هتل نشان ميداده كه در قفسه آشپزخانه او اسكلت و اشباح راه يافته بودند و هنگاميكه او درب قفسه را باز ميكرده آنها بيرون ميآمدند٣٤ فيلمهاي خبري مربوط به جنگ ترانسوال نيز نشان داده ميشد.

البته منظور انتظام فيلمهايي است كه نبردهاي انگليسها در آفريقاي جنوبي را به تصوير در ميآورده اند. اين جنگها به شكست بخش سكنه هلندي نژاد آفريقاي جنوبي در سال ١٩٠٢ (١٢٨١ خ) انجاميد. به نظر غفاري بخشي از اين فيلمها بازسازي شده بود reconstituted newsreels / reconstituees actualites و به عقيده وي و جمال اميد بيشتر آنها، چه سينمايي و چه خبري، از شهرهاي ادسا و راستوف در روسيه وارد ميشد.٣٥ به نظر نويسنده اين سطور، اين امر بعدا در مورد فيلمهايي كه به ويژه به توسط روسي خان و ديگران به معرض تماشا گذاشته شد درست بوده ولي چون دربار ايران از نظر سينمايي مستقيما با فرانسه ارتباط داشت و شخص صحافباشي با انگليس و هند (ر.ك. ادامه متن) و چون فيلمهاي خبري مربوط به جنگ انگليس در ترانسوال بوده، پس بايد وارادت بسيار محدود فيلم در اين مرحله را بيشتر از اروپا و شايد از هند دانست و نه هنوز از روسيه. بايد در نظر داشت كه حتي فيلمهاي جنگ روس با ژاپن در سال ١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ را نيز مردم به انگليسها نسبت دادند٣٦ انتسابي كه به احتمال زياد درست بود زيرا درين نبردها روسيه به سختي از ژاپن شكست خورد و خوار كردن روسها در انظار ايرانيان با نشان دادن اين فيلمها به سود قدرت انگليس تمام ميشده است.

جمالزاده در سن صد سالگي سينما رفتنش در پانزده سالگي يا كمي كمتر را در طهران براي شاهرخ گلستان در روز ١٤ مارس ١٩٩٢ در ژنو اين چنين تعريف كرده است (كلمات بين كروشه از نويسنده اين سطور ميباشند كه براي پايان دادن به برخي از جملات جمالزاده كه در گفتارش نيمه تمام مانده بود اضافه شدند. قطع و وصل جملات هم با توجه به لحن سخن گوينده انجام گرفته كه صدايش مسن، اما محكم و لحنش زنده و شيرين است):

«ما ساكن طهران كه شديم پدر من مقام خيلي بلندي پيدا كرد، و دوستانش، كه در خطر بودند در اصفهان، از دست ظل السلطان و از دست شيخ محمد تقي آقا نجفي، اونا هم كم كم كمكمك راه طهران رو پيدا كردند، آمدند به [طهران]، ولي بيچاره ها حناشون رنگي نداشت، سواد زيادي نداشتند. يكي از اينها اسمش سيف الذاكرين بود، آدم خوبي بود ولي روضه خون بود.

من يه روزي، تو خيابوني، كه بعدها اسمش شد خيابان چراغ برق، در طهران نميدونم امروز چه اسمي داره واگن معروف طهران از اونجا ميگذشت ميرفت به [فلان جا]. توي اون خيابون گردش ميكردم. ديدم همين سيف الذاكرين، با عمامه و ايناش، جلوي يك [مغازه]، دكوني نشسته روي سكو و تخته هاي مغازه هنوز هست و يه ميزي جلوشه. رفتم سلام كردم. [گفت]«هوهي، ممل» من اونوقت هنوز جمالزاده نبودم هنوز اسم فاميل در ايران نبود.«هي ممل» محمد علي، پدرم ممل صدا [ميكرد]. «تو اينجا چه ميكني» گفتم «گردش ميكنم.» گفت «ميخواي بري سينما» گفتم «سينما چيه» گفت «همينجا، بليطش دو قرانه تو [ to بخوانيد نه tu  ] من يه بليط مجاني به تو ميدم.» دست مرا گرفت و مرا برد توي دك ، توي اين دك -[دكان] تاريك تاريكبرد توي يك جايي، مثل انبار تاريك بود ولي اين خودش يك چراغ [داشت].به من گفت «اينجا بنشين،وقتي كه تمام شد بيا پيش من.» آقا من وارد شدم، توي تاريكي ديدم كه توي ديوار، يك مردي داره خيابونو جارو ميكنه تعجب كردم روي ديوار چطوري يه آدمي داره خيابونو جارو ميكنه ولي فهميدم كه اين آدم نيست، اين تصوير يك آدمه، ولي يك آدم زنده بود مثل  [نميگويد مثل] چه حركت ميكرد بعد در موقعي كه داشت جارو ميكرد، يك [مكث در صدا] چيزي شبيه به گاري آمد از روي اين گذشت و رد شد. اين مثل مقوا پهن شده بود روي زمين، دست و پاش اين جوري ]جمالزاده اداي مرد پهن شده را براي گلستان درآورده است[ و مثل مقوا و همه اينها كه اونجا نشسته بودند تو تاريكي «واي واي» كردند و منم «واي واي» اما در اين بين يه كسي آمد، يه جواني، يك ما[شيني]، اسبابي دستش بود شروع كرد با اين اسبابش اين مرد رو جون دادن. مرد كم كم، كم كم زنده شد و بلند شد راه افتاد سينما تمام شد. تمام سينما به عقيده من بيشتر از يك ربع طول نميكشيد و اين اولين بار بود [با تاكيد لحن روي اولين بار] كه من در دنيا يك سينما ميديدم و خيلي خيلي  ]با تاكيد لحن روي خيلي خيلي] احتمال داده ]يعني داره[ كه اين سيف الذاكرين رو همين صحافباشي ]آورده باشد[من ديگه اين چيزها رو خبردار نشدم. من دوان دوان آمدم خبر آوردم و گفتم «آقاجون رفتم يك جائي سيف الذاكرين اونجا بود و اسمش سينماس» پدر من اصلا اسمش[ را] هم نشنيده بود گفت «بگو» گفتم. گفت «عجيبه عجيبه چطور اين آدم رو زنده كردن رو [زمين] »٣٧

همانگونه كه پيش از اين آورده شد و هر چند كه جمالزاده با ترديد و اظهار بي خبري تاكيد ميكند كه سيف الذاكرين را صحافباشي آورده بود، ولي از شرح خود او در مقايسه با تعريف انتظام روشن است كه آن دو در كودكي يك فيلم را ديده اند ولي نه در يك سينما (مگر اينكه يكي از آن دو، و يا هر دو، در شرح محل بيش و كم اشتباه كرده باشد.

) سينمايي كه جمالزاده رفته يك دكان بوده كه در آن فيلم نشان ميداده اند و نه يك تماشاخانه همانند سالن صحافباشي. جمالزاده درين دوران دو بار ديگر نيز فيلم ديد: يكي در يك مدرسه و ديگري در سينمايي در خيابان ناصريه (ناصر خسرو).٣٨

تعطيل شدن نهايي تماشاخانه صحافباشي، همانطور كه ذكر شد، دلايل اقتصادي داشته و اينكه دهها سال بعد علل مذهبي و يا مخلوطي از مسايل درباري و مذهبي براي آن مطرح كرده اند تا كنون در همان حد «روايت» بي پايه باقي مانده است.٣٩ به ويژه، اينكه آورده شده شيخ فضل الله نوري سينما را تكفير كرد٤٠ اساسي ندارد و حتي گفته اي خلاف آن نيز موجود است: روسي خان كه خود در آن زمان سينما داشت به فرخ غفاري در رستوران جواد فريفته در پاريس گفته است كه «شيخ فضل الله نوري معروف براي ديدن فيلمهايش به دروازه قزوين آمد و بعد گفت مانعي ندارد.»٤١ در واقع، نه صحافباشي چنان سرمايه اي داشته كه بتواند با وارد كردن پياپي فيلمهاي نو و ناديده معدودي از طبقه مرفه را پيوسته براي ديدن آن پرده هاي تازه باز به سينما بكشاند و نه تعداد متقاضي در جامعه بسته، فاقد بورژوا و در مرحله پيش صنعتي ايران در آن روزگار تا به آنجا زياد بوده كه آمدن آنها به تماشاخانه بتواند به تعداد روزهاي نمايش فيلم تا اندازه مقرون به صرفه اي فزوني بخشد. باز شدن تدريجي چهارچوب فكري ايرانيان در دوره مظفري و جو پويا، متجدد و آزادي طلب حاكم بر انقلاب مشروطه و همچنين پيشرفت تكنيكي سينما كه توانست فيلمهاي بلندتري توليد كند شرايط نويي چه اجتماعي و چه اقتصادي به وجود آورد كه به تولد دوباره سالنهاي سينما در حدود ١٣٢٥ ق/ ١٩٠٧ م/ ١٢٨٦ خ انجاميده و اين بار به استمرار آنها منجر شد. اين امر در مورد فيلمسازي كه به شرح آن پرداخته خواهد شد صدق نيافت و آغاز آن در دربار مظفرالدين شاه و به دستور وي، در نهايت با علاقه نه چندان زياد شاه به سينما در مقايسه با عكاسي وضعف روزافزون دولت مواجه گرديده در نطفه خفه شد. علل اين عدم موفقيت را هم باز بيشتر در تركيب جامعه ايران و وضع سرمايه داري آن زمان ميبايد جست: سينماي عمومي يعني غيردرباري و يا دولتي از نظر سرمايه گذاري براي توليد فيلم به پولدار آگاه و از نظر بيننده به يك طيف وسيع احتياج داشت (و دارد) كه البته هيچ كدام از اين دو شرط در ايران موجود نبود (و نيست). ثروت ملاكين و اشراف را مالكيت زمين تشكيل ميداد ولي نقدينه بيشتر نزد تجار و نزول خواران از جمله در بازار بود كه به سوي كارخانه سازي هم نميرفتند تا چه برسد به فيلم سازي. عدم اطمينان به قوانين و نبودن ثبات در نام مالي كشور نيز البته مانع از سرمايه گذاري براي دراز مدت ميشد.

تعطيل تماشاخانه صحافباشي بار نخست به علت رفتن او به آمريكا روي داد. بار دوم و نهايي، بدانجهت پيش آمد كه در حدود ربيع الاول ١٣٢٤/ ژوئن ١٩٠٦/ پايان بهار آغاز تابستان ١٢٨٥، شايد به دنبال تأسيس يك كارخانه ورشوكاري، صحافباشي دچار كمبود نقدينه شد و به علت عدم پرداخت مبلغ نسبتا زيادي كه دوازده يا چهارده هزار تومان بدهكاري به ارباب جمشيد بود، به زندان افتاد. با اقدامات علما، محكوميت وي به يك حبس محترمانه در خانه شريف الدوله رئيس محاكمات خارجه تا پرداخت ديونش تبديل شد. به نظر ميآيد كه كوشش وي براي جمع آوري پول بي نتيجه ماند زيرا بالاخره املاك خود را شايد منهاي مغازه در تاريخي نامشخص ولي بين زمستان ١٢٨٦/ ١٩٠٨ تا پيش از تابستان ١٢٨٨/ ١٩٠٩به ارباب جمشيد «واگذار» كرد.٤٢ در ٢٣ جمادي الاول ١٣٢٦/ ٢٣ ژوئن ١٩٠٨/ ٢ تير ١٢٨٧مجلس به توپ بسته شد و دوران استبداد صغير محمد علي شاه آغاز و تا ٢٧ جمادي الثاني ١٣٢٧/ ١٦ ژوئيه ١٩٠٩/ ٢٥ تير ١٢٨٨ به مدت يك سال به درازا  كشيد. در تاريخي نامشخص، ولي احتمالا پس از بمباران مجلس و آغاز اين دوران، صحافباشي با اسباب «سينمو تقلاف» از طهران خارج شده و از جمله دو سه هفته بعد، در اواسط ژوئيه  ١٩٠٨( اواخر تير ١٢٨٧)، به استر آباد (گرگان حاليه) وارد شد. در پستخانه آنجا جاي گرفت و «شبي هشت پرده عكس» متحرك (فيلم) نشان ميداد. او با اجزاي كنسولگري انگليس، كه البته بنا به سياست آن دولت مشروطه خواه بودند، «بستگي» داشت و ايشان بخشي از تماشاچيان وي را تشكيل ميدادند.٤٣ صحافباشي سپس به طهران بازگشت و چون روزگارش همچنان سياه بود تصميم به هجرت گرفت و اعلاني براي فروش، و در صورت عدم امكان، حراج «كارخانه ورشوكاري و اساس تماشاخانه و متعلقات» خود به چاپ رساند. در فهرست اشيا آن اعلان سانسور شده (يا خود سانسور شده) كه بوي غم ميدهد و در آن به هنوز «ملتفت» نبودن «مردم» اشاره ميشود جدا از كارخانه و لوازم آن، از «دستگاه براي ديدن استخوان بدن [ اشعه ايكس] و بادبيزنهاي الكتريكي بزرگ و يك دستگاه ماشين سينه موتوگراف و پرده هاي متعدد آن [ يعني فيلمها]  … چراغها و پرده ها و نيمكتها» نام برده شده و آمده كه «از غره رمضان الي سلخ» براي مشاهده ميتوان مراجعه كرد و «هرگاه مشتري در عرض اين يك ماه پيدا نشود روز جمعه يازدهم شوال بعد از ظهر كلهم اجمعين حراج خواهد شد.» سال در اعلان ذكر نشده ولي به ويژه محاسبات تقويمي نشان مي دهد كه منظور او ١ تا ٣٠ رمضان ١٣٢٦ و جمعه ١١ شوال همان سال بوده كه برابر است با ٢٧ سپتامبر تا ٢٦  اكتبر ١٩٠٨ يعني ٥ مهر تا ٤ آبان ١٢٨٧ و جمعه ٦ نوامبر ١٩٠٨/ ١٥ آبان ١٢٨٧.

حراج يا فروش اسبابها در آن تواريخ عملي نشد زيرا پيش از آن دو موعد صحافباشي مغازه را اجاره داده (يا فروخته؟)، براي مدتي ازايران خارج  شد و به حيدر آباد در دكن هندوستان رفت. در آنجا يك نشريه به نام «نامه وطن» منتشر كرد «كه بمنزله مجلس شوراي مهاجران ايراني» بود و از جمله به اين جهت ميبايد تاريخ انتشار آن را در دوران استبداد صغير يعني تابستان ١٢٨٧ خ/ ١٩٠٨ تا تابستان ١٢٨٨ خ/ ١٩٠٩ دانست. وي تصوير خود را نيز با آن لباده سياه معروفش در صفحه نخست آن نامه به چاپ رساند.٤٤ مليجك در تاريخ چهارشنبه ٢١ رجب ١٣٢٦/ ١٩ اوت ١٩٠٨/ ٢٨ مرداد ١٢٨٧، يعني دو ماه پس از سقوط مجلس و دو سه ماه پيش از تاريخ ذكر شده براي فروش و يا حراج نوشت: «آمدم در خيابان مخبرالدوله، دكان صحافباشي كه حالا سياوش خان برادر ارسلان خان اجاره كرده مشغول كاسبي است و يك دختر از فرنگ آورده و بعضي اسبابها از قبيل دوربين عكاسي و دوربينهاي بزرگ و اسباب خرازي» ميفروشد.٤٥ با توجه به دقت ثبت مليجك بيكار كنجكاو نميبايد درين زمان مدت درازي از آغاز اجاره  گذشته باشد. پس از پيروزي مشروطه خواهان، صحافباشي به ايران بازگشته در مشهد مقيم شده تجارت ميكرد. در زمان جنگ اول (١٨ ١٩١٤) وي به خدمت ارتش انگليس در آمده سمت مترجمي داشت و در سال ١٣٠٠ يا ١٣٠١ خ (١٩٢١ يا ١٩٢٢) در گذشت.٤٦ تماسهاي او با انگليس، چه در استرآباد و چه در زمان جنگ، ميتواند تصويري مغاير با آنچه كه در تمام متون درباره آزاديخواهي و ميهن دوستي وي تا كنون انتشار يافته در ضمير خواننده شكاك به وجود آورد اما، در واقع، كمبود مدارك اجازه داوري درين مورد را نميدهد و با حجم ناچيز دانسته هاي كنوني اين تماسها نميتواند الزاما منفي به شمار آيد.

همانگونه كه ملاحظه شد، مليجك در ذكر فعاليتهاي سياوش خان از دوربين عكاسي و دوربين نام ميبرد ولي از سينماتوگراف به نام ياد نميكند و اين سئوال مطرح ميشود كه چه بر سر آن دستگاه و نيمكت ها و پرده سينما آمد جواب روشني در حال حاضر براي اين پرسش نيست ولي ميتوان تصور كرد كه برخي از نخستين فيلمهايي كه در اين آغاز دوران احمد شاهي نشان داده ميشده از آن منبع سرچشمه ميگرفته است و شايد سياوش خان آپاراتچي هم بوده است. نظر جمال اميد هم كه مينويسد ممكن است دستگاه سينماتوگراف صحافباشي به اردشير خان (آرتاشس پاتماگريان)، كه نخست سينما تجدد (بعد مدرن سينما) را در سال ١٢٩١ خ/ ١٩١٢ م به راه انداخت، رسيده باشد دور از ذهن نيست.٤٧ در تأئيد نوشته جمال اميد بايد توجه كرد كه، طبق شواهدي كه وي ميآورد، نه تنها دستگاه اردشير خان كهنه به نظر ميآمده، بلكه او با چراغ سحري (لانترن ماژيك) هم در سينمايش عكس رنگي روي پرده ميانداخته است ٤٨ و اين صحافباشي بود كه چراغ سحري را رواج داده بود و در تماشاخانه خود جهان نما مضاف بر سينما داشت. به اين ترتيب، پروژكتور و شيشه هاي رنگين عكسهاي اردشير خان هم شايد از اموال صحافباشي بوده كه به وي رسيده بوده است.

از چهار سال پيش از آنكه اردشير خان در سال ١٢٩١ خ/ ١٩١٢ م سينماي خود را به راه بياندازد، تماشاخانه هاي جديدي براي نمايش فيلم در طهران آغاز به كار كرده بودند: نخست از اول رمضان ١٣٢٥/ ٨ اكتبر ١٩٠٧/ ١٦ مهر ١٢٨٦ در عكاسخانه روسي خان كه بعد به مكانهاي مناسبتري منتقل شد٤٩ سپس در قهوه خانه زرگر آباد در خيابان چراغ گاز (اميركبير) كه متعلق به آقايف نامي بود و او هم به محل بهتري نقل مكان كرد٥٠، آنگاه اردشيرخان و اسماعيليف كه به رقابت با او پرداخت٥١ و بالاخره علي وكيلي و خان بابا معتضدي و … هم به سينماداري و فيلم روي آوردند.

* این مقاله برداشتی است به همین نام از  فصلنامه طاووس ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79 نوشته شهریار عدل

تاريخچه ورود دوربين عكاسي به ايران و شروع عكسبرداري

نوامبر 16, 2009 بیان دیدگاه

عكاسي در ايران مانند ساير پديده هاي مدرنيته در دوره قاجار آغاز گرديد. ظاهرا نخستين آگاهي از كتابهاي عصر ناصرالدين شاه در خصوص تاريخ ورود صنعت يا فن عكاسي را در جلد سوم «مرآت البلدان ناصري» تاليف محمدحسن خان اعتمادالسلطنه ( صنيع الدوله ) مي بينيم :

» …… يكي از صنايع جديده متعلق ومنشعب از علوم طبيعي كه در زمان سلطنت شاهنشاه رواج گرفته و ترقي حاصل كرده عكاسي است …………در اواخر عهد شاهنشاه مبرور محمدشاه غازي البسه الله ثوب النور مسيوريشارخان سرتيپ معلم كه اكنون زبان انگليسي وغيره مدرسه دارالفنون را معلم است با زحمت زياد بر روي صفحه نقره عكس مي انداخت و در اوايل سلطنت روحنافداه كه بناي مدرسه دارالفنون شد مسيو كرشيش نمساوي معلم توپخانه قدري در روي كاغذ امتحانات عكاسي نمود. مسيو فوكتي معلم طبيعي اول كسي است كه درمدرسه طهران كلديون استعمال نمود و مسيو كارليان كه براي انتشار علم وعمل عكاسي با فرخ خان امين الدوله از پاريس به طهران آمد عكس كلديون را شايع كرد …….»[1]

 

نمايي از عكاسخانه مباركه همايوني , عكس از بالاي عمارت  شمس العماره

نمايي از عكاسخانه مباركه همايوني , عكس از بالاي عمارت شمس العماره

صنعت عكاسي برروي كاغذ حساس در سال 1839 م بوجود آمد و در سال 1841 م پلاكهاي شيشه براي عكاسي اختراع گرديد و از قرائن موجود اين اختراعات و همه انواع وسائل عكسبرداري دوسه سال پس از اينكه به بازار مي آمد بطور هديه بدست پادشاه ايران مي رسيد .[2]

با اطلاعاتي كه از كتاب» مقالات گوناگون» تاليف دكتر خليل خان اعلم الدوله ثقفي از يادداشتهاي ريشار خان اولين عكسبرداري كه اعتماد السلطنه از او نام برده حاصل مي شود اين است كه اولين عكسبرداري برروي صفحه نقره در سال 1260 ه.ق در تبريز ، زماني كه ناصرالدين ميرزا وليعهد بود انجام شده است . دو دستگاه دوربين داگروتيپ يكي اهدايي از طرف ملكه انگليس و ديگري هديه امپراطور روس بود. [3]

دوره ناصري را بايد دوره شكوفايي عكاسي در دوران قاجار يا ايران قرن نوزدهم ميلادي دانست . ناصرالدين شاه كه خود اهل ذوق و هنر بود به عكاسي علاقمند گرديد و بر توسعه اين فعاليت در درون دربار همت گماشت . وي با تأسيس عكاسخانه كاخ گلستان و نيز تشويق و حمايت عكاسان ، توانست تصاوير و يا به عبارتي اسناد هنري و تاريخي گرانبهايي از ايران آن روز را ثبت نمايد.

هرچند كه فعاليت وي به درون دربار و تربيت عكاسان درباري محدود گرديد ولي تأسيس رشته عكاسي در مدرسه مباركه دارالفنون ، نشان از اهتمام او به اين امر دارد.ناصرالدين شاه به عكاسي علاقمند شد و آن را نزد كارليان فرا گرفت . از آن پس شاه براي انجام كارهاي   عكاسي اش و احداث تاريكخانه براي ظهورچاپ و تهيه شيشه هاي حساس ، حياط وعمارتي از ساختمانهاي سلطنتي را به عكاسخانه درباراختصاص داد وبدينسان عكاسخانه مباركه بنياد يافت . يادداشتها و مدارك برجاي مانده در كاخ گلستان، حاكي از آن است كه ناصرالدين شاه با ظهور فيلم و چاپ عكس آشنا بوده و از طرفي دستخط و توضيحات وي در حاشيه بسياري از عكسها و عبارت معروف ‹‹ خودمان انداختيم ›› نشان از فعاليت عكاسي او دارد .شاه براي  اينكه عكاسخانه مديرمسئولي هم پيداكند آقارضاخان پسرميرزا اسماعيل ،  پيشخدمت سلام وبرادر علي نقي حكيم الممالك را كه ازمحرمان نزديكان شاه بود وبنا به امرشاه فن عكاسي را نزد كارليان به خوبي يادگرفته بود عكاسباشي و مديرعكاسخانه مباركه همايوني كرده ، به اين فن جديد صورت جدي و رسمي داد و از اين پس ازهمه اردوكشي ها، ييلاق ها ، سفرها ، مراسم سلام ، اسب دواني ها و شهرها و طبقات مختلف مردم و رجال عكس هاي فراوان متعدد گرفته درآلبومها قرارداده شد ودرآلبوم خانه سلطنتي دركاخ گلستان در شمس العماره گرد آمد.

بايد خاطر نشان ساخت كه نمونه عكسهاي دوره محمدشاه را نبايد با صنعت عكاسي مرسوم امروز يكي دانست ، زيرا صنعت عكاسي » فتوگرافي » در سال 1265 ه.ق ( 1849م ) اختراع شده است يعني يك سال بعد از فوت آن پادشاه ، و آنچه در عهد محمدشاه وجود داشت و ريشار خان عمل مي كرد دستگاه » داگرئوتيپ » بود كه در سال 1839 م به وجود آمده بود .[4]

عكسهاي گوناگوني كه دردوره ناصري برداشت شده ودرآلبومها قرارگرفته است ، جزعكس هاي سفرهاي اروپا ، حدود 13800 قطعه كه درآلبومخانه گلستان نگاهداري مي شود و بنا به نظريه شهريارعدل هنرشناس ايراني آلبومهاي عكس كاخ گلستان بهترين عكس هاي قديمي ايران را درزيباترين آلبومها ارائه مي دهد وبدون چون و چرا آلبومخانه گلستان مهمترين مركزجهاني عكس درباره ايران قديم بود و عكسهاي آن مسلماً بهترين وغني ترين فتوتك هاي جهان كوس برابري مي زنند . عكسهاي آلبوم خانه گلستان تصويرگويا و زنده ايران نيمه دوم قرن 13 ه.ق و اوايل قرن 14ه.ق است و هيچ بررسي اين دوره و حتي دوره هاي پيش ازآن بدون توجه به اين عكس ها نمي تواند صورت گيرد وحفظ و صيانت ومعرفي اين گنجينه فرهنگ جهاني كه برارزش آن حدي نمي توان قايل شد برمسئولان و فرد فرد ملت ايران وتمام جهانيان براي هميشه لازم است . ازنمونه هاي منحصر بفرد اين مجموعه مي توان ازنگاتيوهاي شيشه اي به اندازه 50×60 ياد كرد كه تصويردوربين اين شيشه ها و چگونگي تهيه تصويرمثبت ازآن ازطرفي و وضوح وكنتراست عالي نگاتيو از طرف ديگر تحسين برانگيز وجالب توجه است .

اولين آلبوم در آلبوم خانه سلطنتي كاخ گلستان

آلبومي در آلبوم خانه كاخ گلستان به شماره اموالي 232 وجود دارد .آلبوم اروپايي لبه طلايي ، با جلد چرمي قهوه اي طلاكوب كه بر روي لت چپ جلد آن نماي يك بناي اروپايي ( شايد قصر وينزور ) با قطعات كوچك چوبهاي رنگين منبت كاري شده است . بر صفحه اول آلبوم يك قطعه باسمه رنگ آميزي شده ، بريده و چسبانيده شده است . كه درزيرصفحه آن نوشته : پيشكش بنده آستان شهرياري ملك قاسم ميرزا به تاريخ شانزدهم رجب المرجب سنه 1266 ه.ق [5]اما اين آلبوم به هنگام پيشكش شدن به شاه خالي از عكس بوده . هر چند اكنون 23 قطعه عكس در آن وجود دارد و 11 قطعه عكس نيز كه بيشتر تصوير زنان ناصرالدين شاه بوده از آن كنده شده است .

 

آلبوم متعلق به ملك قاسم ميرزا ، عموي ناصرالدين شاه

آلبوم متعلق به ملك قاسم ميرزا ، عموي ناصرالدين شاه

قسمت پشت آلبوم ملك قاسم ميرزا

قسمت پشت آلبوم ملك قاسم ميرزا

اين آلبوم مورد علاقه شاه به سبب داشتن قديمي ترين تاريخ در ميان آلبوم هاي آلبوم خانه ناصرالدين شاه و برخي نظريات و فرضيات ديگر داراي قديمي ترين عكسهاي اين مركز تصويري نيز شمرده شده است . اما شواهد و مدارك بسياري ثابت مي نمايد كه عكسهاي آلبوم ، سالها بعد از پيشكش شدن درون آن چسبانيده شده اند و عكاس هيچ يك از عكسها ملك قاسم ميرزا نمي باشد .[6]

بيشتر عكسهاي موجود در آلبوم ملك قاسم ميرزا چاپ شده از روي نگاتيو و ظاهرا به شيوه كولوديون تر است كه زودتر از سال 1851 م متداول نشده بود .[7] در صورتي كه اين آلبوم  16 رجب 1266 ه.ق برابر 28 مه 1850 م هديه شده بود.

قديمي ترين آلبوم حاوي عكس در آلبوم خانه سلطنتي كاخ گلستان

قديمي ترين آلبوم حاوي عكس در كاخ گلستان آلبومي است كه توسط لوئيچي پشه،  افسر ايتاليايي كه در خدمت دولت ايران بود – حاوي عكسهاي تخت جمشيد مي باشد و هم اكنون با شماره اموالي 335 در آلبوم خانه كاخ گلستان نگهداري مي گردد- درسال 1274 ه.ق به ناصرالدين شاه اهداء گرديد. اين آلبوم و ساير آثار مشابه در واقع سرآغاز پيدايش آلبوم خانه  است .

آلبوم لوئيچي پشه، افسر ايتاليايي , هديه شده به ناصرالدين شاه قاجار

آلبوم لوئيچي پشه، افسر ايتاليايي , هديه شده به ناصرالدين شاه قاجار

يكي از عكس هاي داخل آلبوم اهدايي لوئيچي پشه

يكي از عكس هاي داخل آلبوم اهدايي لوئيچي پشه

» لوئيجی پشِه سرهنگی از اهالی «ناپل»ايتاليا و معلم پياده نظام ارتش ايران که خود عکاسی پرشور و شوق بود، در 1848م به ايران مهاجرت کرد تا فرماندهی کل قوای پياده نظام ايران را بر عهده گيرد. وی نخستين عکس ها را به روش کلوديون تر از آثار باستانی تخت جمشيد و برخی مناظر شيراز گرفته است. پشه اين عکس ها را با هزينه خود و در سفری که به فوريت » به طرز چاپاری» به شيراز رفته گرفته و در آلبومی به ناصرالدين شاه قاجار اهدا کرده است. اين آلبوم که قديم ترين آلبوم موجود در آلبوم خانه کاخ گلستان است نمونه های ديگری نيز در کتابخانه های مشهور دنيا دارد. آلبوم پشه از جهات بسياری قابل اهميت است. اين آلبوم اولين گزارش تصويری و نخستين عکس های مستند و اولين عکس ها از آثار باستانی را در خود جای داده است.» [8]

شاه قاجار كه در ابتدا عكاسي را امري تفنني مي پنداشت به تدريج دريافت كه از عكاسي مي توان به عنوان وسيله اي مطمئن و مناسب براي كسب اطلاع و آگاهي از اوضاع و احوال كشور استفاده نمود. از اين رو عكس برداري از نقاط مختلف كشور و درج اطلاعاتي مختصر و گاهي مفصل در زير عكسها متداول گرديد و بايگاني آنها در آلبومهاي مختلف، مجموعه اي غني و مستند را كه امروز به دست ما رسيده است ، پديد آورد.

اين اقدام در واقع استفاده از عكس به عنوان ابزاري براي اطلاع رساني بود كه هنوز هم به عنوان مهمترين جنبه اين هنر از آن ياد مي شود . اولين عكسهاي اجتماعي و معماري به تعبير امروزي ، محصول اين دوره است كه بعضي از آنها حتي پس از گذشت بيش از يك قرن از عمرشان ، از اعتبار و اهميت خاصي برخوردار هستند.

در دوره مظفري عكس برداري و تنظيم آلبوم هاي جديد نسبت به دوره قبل رونق كمتري داشت . ولي عكاسي از محدوده دربار خارج شد و در ميان مردم رواج يافت.

در دوره محمد علي شاه و احمد شاه نيز به علت شرايط خاص حكومتي ، توسعه و گسترش    آلبوم خانه ادامه نيافت و با به قدرت رسيدن حكومت پهلوي، مطابق سنت معمول ، اقدامات سلسله پادشاهي قبل مورد بي مهري و بي توجهي قرار گرفت و آلبوم خانه و شيشه هاي عكس به داخل انبارها رانده شد و بسياري از وسايل و ابزار عكاسي فروخته و يا ناپديد گرديد و عملاً آلبوم خانه و عكاسخانه  مباركه تعطيل شد.

با تعطيلي آلبوم خانه ، آلبوم ها در شرايط اسفناكي انبار و رها شدند. تا اينكه در دهه پنجاه شمسي به همت خانم بدري آتاباي رئيس وقت كتابخانه سلطنتي سابق به وضعيت آنها توجه گرديد.

********

* با سپاس از سید جواد هستی ( مسئول آلبوم خانه کاخ گلستان ) و جناب آقای عباس خاکسار ( مسئول موزه مخصوص  کاخ گلستان ) که این مقاله را تهیه نمودند . همایون

1- اعتمادالسلطنه ( صنيع الدوله ) ، محمدحسن خان ، مرآت البلدان ناصري ، جلدسوم ، .طهران ، 1295 ه.ق ، صص 20-22 .

2- افشار، ايرج , گنجينه عكاسهاي ايران( همراه تاريخچه ورود عكاسي به ايران ) , تهران – 1368 ، ص 18 .

3- اعلم الدوله ثقفي ، خليل خان ، مقالات گوناگون ، تهران ، 1322 ش ، ص 113 .

1- افشار، ايرج , گنجينه عكاسهاي ايران( همراه تاريخچه ورود عكاسي به ايران ), تهران – 1368 ، ص 19 .

1- سمسار، محمد حسن ، سراييان ، فاطمه ، كاخ گلستان ( آلبوم خانه ) فهرست عكسهاي برگزيده عصر قاجار ، سازمان ميراث فرهنگي كشور ( پژوهشگاه )  ، تهران – 1382 ، ص 11 .

2 – ذكاء ، يحيي , تاريخ عكاسي وعكاسان پيشگام درايران، تهران – 1376، ص 12 .

3 – امامي ، كريم ، سير تحول عكاسي در دوران قاجاريه ، پيوست كتاب تارخ عكاسي و عكاسان پيشگام در ايران ، تهران – 1376 ، صص 368- 369

[8]- http://asmanemehr.blogfa.com/post-45.aspx

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: